انجمن های گفتگوی بهبودی

Please login or register.

لطفا برای ورود نام کاربری و رمز عبورتان را وارد نمایید
جستجوی پیشرفته  

اخبار:

چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که در آن هیچ بادی نمی وزد



ایام ، پیامهای روز و خبرهای مهم تالار

یادمان باشد :
اگر خطای گذشته را نمی توان جبران کرد ،دست کم اثر آن را با مهربانی در حق کسی دیگر می توان کمرنگ و کمرنگتر نمود . زیرا امروز ما فهمیده ایم که : کردارمان است که چرخه تقدیرمان را به حرکت در می آورد .

.
به خاطر دارم زمانی که در اوج نا امیدی به سر می بردم خداوند مرا با یکی از برنامه های دوازده قدمی آشنا کرد و در این راه مسیر زندگی ام تغییر کرد.
بدون شک یکی از دلایلی که باعث پایبندی من در این داستان شد ،  نبود هیچگونه انگیزه انتفاعی در افراد قدیمی تر بود . در ابتدا با بدبینی، اندکی بعد با شک و تردید و تعجب و در انتها با درک اینکه اینجا با تمام دنیا متفاوت است با این مسئله روبرو شدم. برنامه به من روشی ساده اما نه چندان آسان را پیشنهاد کرد و در گام پایانی مرا موظف به رعایت مسائل مطرح شده در یازده گام قبلی نمود و متعهد به رساندن این پیام به آنانیکه درد می کشند و در انتظار راهی برای درمانند. پس از چندی با یکی از روشهایی که برای رساندن این پیام توسط تعدادی از همدردانم در محیط های مجازی راه اندازی شده بود آشنا شدم. مهمترین مسله ای که در روزهای اول با آن روبرو بودم احساس عدم امنیت در این مکانها بود چرا که رعایت ستنها در این محیط بسیار مشکل و عملا غیر ممکن به نظر می رسید پس از چندی دریافتم حضور خداوند در این مکان مثل بقیه جاها پر رنگ است و او به گونه ممکن هدایتگر ماست. افرادی که به این مکان می آیند مثل افرادی که به جلسات می ایند رنج کشیده اند و مورد عنایت خداوند، خدمتگزاران نیز وظایف سنگینی به عهده دارند و در مورد خدمتگزارن این تالار تا آنجا که بنده مطلعم یهترین تلاش را برای حفظ امنیت تالار می نمایند.

باستحضار کاربران عزیز می رساند گزارشهائی در مورد ارسال پیغامهای خصوصی غیر مرتبط از سوی بعضی از کابران به خدمتگزاران تالار رسیده است... امنیت تالار و کم کردن هزینه خسارات احتمالی به کابران مهمترین دغدغه خدمتگزارن تالار می باشد و در صورت تکرار این موضوع حساب کاربری، کاربر متخلف حذف می گردد.

اما در پایان و خطاب به همه عزیزان، اعتماد یکی از اصول زیربنائی بهبودی است اما ما باید بدانیم که در زمان و مکان مناسب به افرادی که احساس می کنیم زیربنای روحانی محکمی در زندگیشان دارند اعتماد کنیم.
.
اوایل فکر می کردم به همه افرادی که 12 قدم رو کار کردند چه زن و چه مرد می تونم اعتماد کنم. فکر می کردم کسی که مُهر 12 قدمی رو خورده یعنی انتهای اعتماد ولی :
بعدها فهمیدم که اینطور نیست. درسته که 12 قدم اصول روحانی هست که به هر انسانی کمک می کنه تا روحانیت رو توی خودش پرورش بده، اما واقعیتش این هست که باید این اصول رو زندگی کرد نه اینکه فقط آنها رو آموزش دید.
فهمیدم که بیماری ما انسانها به شکلهای مختلف خودش رو نشون می ده و انکار و توجیه یکی از قوی ترین قسمتهای اون هست. متوجه شدم که این من هستم که به دیگران اجازه می دم که از من سوء استفاده کنند و احساسات من رو به بازی بگیرند.
فهمیدم که من هم باید اصولی رو رعایت کنم و حواسم به دورو برم باشه، چشمهام رو باز کنم و مسئولیت اعتماد رو به گردن دیگران نندازم، حماقت و بی ملاحظه گی به خرج ندم و بعد اسمش رو اعتماد بزارم و در انتها توقع داشته باشم کسی از این نوع اعتماد (بی مسئولیتی) من سوء استفاده نکنه.
ضمن اینکه متوجه شدم :
اعتماد یکی از اصول زیربنایی برای زندگی می باشد. در صورتی که هیچ گونه اعتمادی در بین انسانها وجود نداشته باشد هیچ انسانی نمی تواند از انسان دیگر برای دریافت کمک یاری بگیرد.
در انجمنهای 12 قدمی انسانهای درد کشیده ای وجود دارند که عجز آنها در مقابل نقصهایشان آنها را به اینجا کشیده است. 12 قدم به انسانها کمک می کند تا اصول روحانی را دریافت کرده و در جهت کاهش نقصهای خود گام بردارند. هنگامی که ما در قدم 4 شروع به نوشتن ترازنامه می کنیم بعد از مدتی متوجه می شویم که این خود ما بوده ایم که وسایلی فراهم کرده ایم تا دیگران از اعتماد ما سوء استفاده کنند.
در بسیاری از زمانها ما می خواستیم که مسئولیت کارهای خود را به عهده نگیریم و این اشتباهات رو به گردن دیگران بیاندازیم. ما می خواستیم به همان گونه که راحت تر هستیم (بدون تلاش و تفکری) کاری رو انجام بدهیم و در انتها اگر نتیجه متناسب با خواسته ما نبود، دیگران را محکوم می کردیم و می گفتیم آنها از اعتماد ما سوء استفاده کردند، آنها رفتار صادقانه ما را ندیدند و... . اما یادمان رفته بود که این خود ما بودیم که برای فرار از کوچکترین تنش همه چیز را به دیگران واگذار کرده بودیم، ما سعی نمی کردیم خودمان رو به زحمت انداخته، احساساتمان رو کنترل کنیم، دعا کنیم تا راه درست را دریابیم، ما فقط می خواستیم راحت باشیم.
و در انتها باید توجه بشود قرار گرفتن برچسب 12 قدمی بر روی یک فرد به معنی این نیست که آن فرد خالی از نقص شده و ما احساس کنیم که می توانیم بدون در نظر گرفتن بسیاری از اصول به آن فرد اعتماد کنیم. این اعتماد چیزی جزء حماقت نیست و دوباره ما را در چرخه ای از رنجش می اندازد، رنجشی که ما مسئولیت رفتار اشتباه خودمان را به گردن 12 قدم انداخته ایم.
.
اینها تجربه هایی بود که من بدست آوردم
.
خدمتگزاران انجمنهای گفتگوی بهبودی

نویسنده موضوع: سوال اول - قدم اول - هموابستگان - Coda  (دفعات بازدید: 5065 بار)

sara

  • مدیر انجمن
  • بابا حرفه ای
  • *****
  • امتیاز: +168/-3
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 783
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
سوال اول - قدم اول - هموابستگان - Coda
« : 16 مارس 2013، 10:09:35 am »

1- آيا من كنترل مي كنم؟ چگونه؟
خارج شده است
براي بدست آوردن چيزي كه تاكنون بدست نياورده اي ، بايد كسي شوي كه تاكنون نبوده اي.
"گابريل گارسيا ماركز"

ممكن است كسي را اشتباه زنداني كنند ولي اشتباهي ازاد نمي كنند.به راستي كه حكمتي در ازادي ما بوده است و چه زيباست اين حس مقدس...

شمین

  • تازه وارد
  • *
  • امتیاز: +17/-0
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 49
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : سوال اول - قدم اول - هموابستگان - Coda
« پاسخ #1 : 15 آوریل 2013، 04:37:11 pm »

جواب)بله ،به صورت ذهنی بیشتر کنترل می کنم و این باعث شده که از نظر جسمی بهم آسیب برسونه.دیروز خانواده عمه م اومده بودن خونمون به شدت کنترلشون می کردم که اینا چی میگن و حتی بعضی مواقع هم پیش بینی میکردم الان چی باید بگن 
وقتی که بخودم اومدم تمام وقت استراحتم رو گذاشتم واسه افکار الکی و هیچ کار مفیدی انجام ندادم واستراحت هم به خودم ندادم .
بعضی مواقع هم خیلی به خودم گیر میدم خیلی خودمو کنترل میکنم و این باعث شده که خودم نباشم و احساس راحتی نکنم.
در نهایت خوشحالم که متوجه افکار و کارهای اشتباهم میشم و درصدد درست کردنشون هستم.
خارج شده است

فرزانه

  • فرزانه
  • منشی(مدیر)انجمن
  • کاربر نیمه فعال
  • *****
  • امتیاز: +70/-1
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 327
پاسخ : سوال اول - قدم اول - هموابستگان - Coda
« پاسخ #2 : 08 مه 2013، 09:06:42 am »

1- آيا من كنترل مي كنم؟ چگونه؟
صادقانه ميشه گفت اول خيلي كنترلم شديد بود كه هميشه كار دستم ميداد و هميشه بعداز كنترل  حال خرابي بدتراز كنترل ميومد سراغم.
ياد گرفته بودم كه : كنترل نكن چون كنترل كردن شهامت روبرو شدن باحال خرابي بعديش رو ميطلبه كه اگر شهامت رو برو شدن با واقعيتي كه از كنترل بدس اوردي  رو نداري دنبالشم نرو.
هرچي فكر ميكنم ميبينم با هر كنترل كه انجام ميدادم هيچوقت حالم خوش و سرحال نميشدم بلكه مدتها درگير افكار بد و متشنج ميشدم.
چطور كنترل ميكردم؟؟؟ مختلف بود.
همسرم: قبل از بهبودي جيباشو ميكشتم لباساشو- چقدر پول داره چقدرشو خرج كرده كي ميخواد ترك كنه ؟ چقدر ادامه داره؟ و بعد از بهبودي داره چكار ميكنه چرا تلفنش اينقدر زنگ ميخوره و پيام داره و ....... و متاسفانه به نتايج خوشايندي نرسيدم ولي يه سوال برام پيش اومده كنترل كردم اين همه بلا بعدش سرم اومد كنترل نميكردم چي ميشد؟؟؟؟؟؟؟؟
كنترل كردم كه جلوي عواقبش رو بگيرم گوشزد كردم ناله كردم گريه كردم با خودش درميون گذاشتم چي شد؟ اتازه راه دور زدن رو ناخواسته يادش دادم.
تا ميگفقت از كجا فهميدي اينطور نبوده از طريق پياماش بهش نشون ميدام و خيطش ميكردم (‌البته اونموقعه انگاز كاپ المپيك بهم داده بودن از خوشحالي كه مچشو گرفتم) اما امان از نيمساعت بعدش انچنان حال خراب ميومد سراغم و احساس بدبختي و عجز ميكردم كه هنوز يادم كه مياد هم متاسف ميشم هم از حماقتام خندم ميگيره.
البته بقيه رو خيلي كنترل نميكردم چون بزرگترين سوژم همسرم بود ديگه وقت نميكردم كه بقيه رو كنترل كنم.
خارج شده است

رضا - بیل

  • رضا - اینترنت
  • نمایندگان انجمن ها
  • کاندیدای خدمت در تالار
  • ******
  • امتیاز: +374/-13
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 3,690
  • <:::: ردپاهایم راپاک می کنم،تا کسی نفهمدکه...::::>
    • الکلی ها و معتادان گمنام
پاسخ : سوال اول - قدم اول - هموابستگان - Coda
« پاسخ #3 : 08 مه 2013، 09:41:42 am »

1- آيا من كنترل مي كنم؟ چگونه؟
.
جواب این سوال در درجه اول ارتباط مستقیمی با روحیات من داره
من زمانی که تازه وارد برنامه شده بودم و برنامه رو به نسبت جدی می گرفتم نه تنها کنترل نمی کردم که برانم بی تفاوتی به وجود آمده بود که باز از این ور بوم داشتم می افتادم
اما الان که یادم می آد ، بعد از حدود هش سال تو برنامه بودم ، هنوز یادم نمی آد که کیف همسرم رو گشته باشم ، هنوز یادم نمی اد که جیبهاشو و یا موبایلشو نگاه کرده باشم
درسته که اتفاق افتاده که با موبایلش ور رفتم و بازی و یا عکس گرفتم
ولی من باب کنترل نبوده
.
من متوجه شدم که هر باری چیزی رو کنترل میکنم دیگه نم یتونم برای الان زندگی کنم و تمرکزم از روی من برای کار الانم گرفته می شه
من متوجه شدم که کنترل کردن باعث ترس در من و ترشح هورمونهایی میشه که زندگی رودچار اختلال میکنه
مثلا به شدت عصبی می شم
منطق فکر من قفل می شه
به ظاهر موفقم ولی نتیجه همیشه منفی است
برای همین من اخبار گوش نمی کنم
حوادث نگاه نم کنم
برای همین من فقط کتابای انجمن رو مطالعه می کنم و از اعضای انجمن تجربه می گیرم که اونها متوجه می شن که من در الان چه کاری رو بهتر انجام می دم
و
سعی می کنم کنترل نکنم
خارج شده است
ثمره کوشش های عاشقانه ، در محصول آن است که موسم آن همیشه به وقت خود فرا می رسد ...
کتاب پایه "آبی" معتادان گمنام - پیش گفتار
.
.
آدرس وبلاگ :
.
http://www.behboodi.org

رضا - بیل

  • رضا - اینترنت
  • نمایندگان انجمن ها
  • کاندیدای خدمت در تالار
  • ******
  • امتیاز: +374/-13
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 3,690
  • <:::: ردپاهایم راپاک می کنم،تا کسی نفهمدکه...::::>
    • الکلی ها و معتادان گمنام
پاسخ : سوال اول - قدم اول - هموابستگان - Coda
« پاسخ #4 : 08 مه 2013، 10:25:57 am »

یکی از موارد ی که من شدیدا کنترل می کنم ، اینه که ایمان ندارم
به فهم درستی از ایمان در زندگی و روال اون پی نبردم
اگه من اعتقادداشته باشم که یا خدایی هست و یا خدایی نیست ، نیاز نیست که من انگشتم رو به سمت خیلی ها اشاره بدم
نیازی نیست که اونها رو کنترل کنم
ولی زمانی که ترس من بیشتر از ایمان زفرتیمه ، معلومه که برای اینکه به خیال خودم اوضاعم از دستم در نره ، شروع به کنترل کردن اوضاع و احوال اطرافیانم و همچنین احساسات خودم م یکنم
.
.
یادمون باشه که این برنامه عملیه و نیاز به حرکت داره
.
ایمان بی عمل مرگه
.
.

خارج شده است
ثمره کوشش های عاشقانه ، در محصول آن است که موسم آن همیشه به وقت خود فرا می رسد ...
کتاب پایه "آبی" معتادان گمنام - پیش گفتار
.
.
آدرس وبلاگ :
.
http://www.behboodi.org

sara

  • مدیر انجمن
  • بابا حرفه ای
  • *****
  • امتیاز: +168/-3
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 783
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : سوال اول - قدم اول - هموابستگان - Coda
« پاسخ #5 : 09 مه 2013، 09:04:01 pm »

بله.....من کنترل میکنم. در یک سری از شرایط این نقص خیلی سراغم میاد در گذشته این نقص رو وقتی میدیدم
1- که دوست داشتم افرادی که به اونها وابسته هستم کارهایی که من میخوام و برنامه ریزی کردم و مطابق میل من هست انجام بدن و سعی می کردم کنترل کنم شرایط و اون افراد رو که خب در اکثر موارد هم بعد یه عالمه سرو کله زدن به هیچ جا نمیرسیدم و از لحاظ روحی بهم میریختم که بعد ها فهمیدم این حالت یکی از حالتهای عجز من هست که در واقع از اول در برابر این مسئله عاجز بودم ولی غرور و ترس و انکار مانع دیدنشون میشده.
2- وقتی که دنبال تایید هستم و میخوام فرد دوست داشتنی و محبوب و خاص و برتر هر جمع و گروهی باشم شروع میکنم به کنترل کردن خودم و دیگران.
3- وقتی که ایمان ندارم که همه کارها رو من نمیتونم انجام بدم و و.ظیفه من نیست و یک سری کارها و مسئولیت ها واسه من نیست و باید بذارم خود افراد اونها رو انجام بدن یا ذدر مورد خودم بعد از انجام مشورت و تلاش رهاش کنم تا نیروی برتر نتیجه رو رغم بزنه در واقع نتیجه رو هم نخوام کنترل کنم.
و دیدی که جدیدا در تکمیل مورد دوم بهش رسیدم اینه که من وقتی احساس حقارت و خود کوچک بینی میکنم هم خیلی میرم تویه فاز کنترل دیگران و همش میخوام کنترل کنم و سوتی بگیرم که باز برسم به من برترم من بیشتر بلدم...من و من و من....و اینجا کنترل من میادش از روی غروری که دارم ....
 برای اینکه این کنترل کم رنگ بشه من نیاز دارم همواره در لحظه زندگی کنم من نیاز دارم خودم رو بصورت واقعی ببینم و بپذیرم من نیاز دارم که ایمان داشته باشم  نیاز دارم به استعداد های مختلف آدم ها و خودم احترام بذارم و برای بهتر شدن و رسیدن به هدفهام تلاش کنم.....
خارج شده است
براي بدست آوردن چيزي كه تاكنون بدست نياورده اي ، بايد كسي شوي كه تاكنون نبوده اي.
"گابريل گارسيا ماركز"

ممكن است كسي را اشتباه زنداني كنند ولي اشتباهي ازاد نمي كنند.به راستي كه حكمتي در ازادي ما بوده است و چه زيباست اين حس مقدس...

shadi45

  • تازه وارد
  • *
  • امتیاز: +8/-0
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 37
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : سوال اول - قدم اول - هموابستگان - Coda
« پاسخ #6 : 14 مه 2013، 12:08:10 pm »


کنترل ؟االلان یا گذشته؟ الان فکر کنم ناخوداگاهم رو کگاهی میخوام کنترل کنم یه مدت شاید حداکثر دو روز کنترلش میکنم که کمی تااندازه ای مثبت باشه (البته مثلا مثبت )اما در عمل بیخیال میشه و میرم توی فاز حال و اکنون و به گذشته و آینده نگرانم فکر نکنم به بدبختیم فکر نکنم ..برای همین شروع میکنم آشپزی کردن اما دوباره به خودم نهیب میزنم این آینده ای بود که برای خودت متصور بودی؟این زنی بود که از خودت انتظار داشتی؟ این چه زندگیی که داری تو زندگی اینطوری نمیخواستیو خودخوری میکنم عصبی میشم چند تا تیکه و متلک به همسر میپرونم و توی فاز گریه و غم میرم
خارج شده است

mira

  • میرا
  • بازوی نارانان | آلانان
  • بابا حرفه ای
  • ***
  • امتیاز: +173/-3
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 950
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : سوال اول - قدم اول - هموابستگان - Coda
« پاسخ #7 : 15 مه 2013، 11:23:40 am »

در گذشته ، یعنی قبل از آشنایی با انجمن کنترل برام معنای مراقبت ، دلسوزی ، حمایت و رسیدگی داشت تمام کنترهایم که شدید هم بود برام معنای عشق و دلسوزی میداد . و در نظر دیگران که خیلی هم برام مهم بود ، انسانی دلسوز،مهربان و ایثار گر بودم..در مراحل بعد که با انجمن آشنا شدم واکنش ابتدایی من بی تفاوتی و به نوعی ول کردن مسئولیتهای بی اندازه و تمام نشدنی ام بود...هیچ درک و آگاهی در کار نبود نوعی فرار و بازی با واژه ها بود . حالا که درک نسبتا خوبی از این کلمات دارم ، مانع بزرگم کمبود ایما نم است هنوز در این که چه کارهایی در حد توان من و مسئولیت من و چه چیزهایی را بسپارم مشکل دارم چون شناخت من از خودم بسیار ناچیزه ...پس من کنترل میکنم...هنوز هم
خارج شده است

فرزانه

  • فرزانه
  • منشی(مدیر)انجمن
  • کاربر نیمه فعال
  • *****
  • امتیاز: +70/-1
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 327
پاسخ : سوال اول - قدم اول - هموابستگان - Coda
« پاسخ #8 : 16 ژوئن 2013، 09:17:45 am »

از تجربيات خوبتون ممنونم چرا كه متوجه ميشم كه چقدر كنترل بهم ريخته و چقدر شخصيتم خرد شده. اونقدر كنترلم شديد بود كه مطالب خود بخود بهم وصل ميشدن و نتيجه ناخواسته اي رو رقم ميزدن.
الاناز كنترل ديگران رنج ميبرم اما واقعا تلاشمو كردم كه كنترل نكنم . الان بيشتر حواسم به دوتا پسرمه و سعي ميكنم آزادي بيان و احساس داشته باشن و گاهي كه پسرم ميخواد كارشو توجيه كنه عليرغمي كه ميدونم واقعيت رو كامل نخواهد گفت اما بهش گوش ميدم اما ديگه كنترلش نميكنم چون خيلي از مسايل رو براش باز كردم و نيازي نيست كه با كنترل بيمار گونه حالشون رو بهم بريزم.
اينو از صميم قلب و احساسم ميگم خيلي وقته ديگه كنترل نميكنم و فقط توجه ام به اينكه به خانوادم تو خونه خوش بگذره و تلاشم فراهم كردن وسايل آسايشونه. برام دعا كنيد.
خارج شده است

shadi92

  • بازوی CODA
  • کاربر نیمه فعال
  • ***
  • امتیاز: +62/-0
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 376
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : سوال اول - قدم اول - هموابستگان - Coda
« پاسخ #9 : 17 ژوئن 2013، 10:12:44 am »

اينجا و من در انجمن با خوندن كتاب آبي وقدمها فهميدم من كاري كه انجام ميدم و حسم  اسمش كنترله ..نميدونستم كنترل ميكنم
فكر ميكنم كنترل كردن اول از همه از مادرم شروع شد شايد چون او همه ما را كنترل ميكنه و تمايل شديد داره همه ما تحت امر و فرمانش باشيم..من شديدا سعي در كنترل رفتار و اخلاقش داشتم هيچي هم عايدم نشد هميشه در حال كلنجار رفتن نهايت به لجبازي گريه و قهر ختم ميشد و هيچي هم گيرم نميومد غير از اعصاب خراب و ناراحت...
خب كم كم وارد اجتماع شدم دبيرستان و دانشگاه يادمه سعي داشتم مثلا هم اتاقي هاي دانشگاه رو كنترل كنم يه هم اتاقي عصبي داشتم ميدونستم بعد از هر مسئله اي ميخواد چه رفتاري داشته باشه سعي داشتم براش معلم باشم و بهش بگم منطق حاليش نيست  و باز هيچي عايدم نشد و بعد از دو سال از اون اتاق رفتم.. توي اون اتاق من تبديل شدم به يك نفر كه ميخواستم خودم رو خوب جلوه بدم كه از من ياد گيرن و اين باعث سرخوردگي ام شد
و هميشه هم سعي داشتم يك دوستم كه همكلاسي و هم خوابگاهي ام رو كنترل كنم كه با كي بگرده با كي حرف بزنه چون خيلي دوستش داشتم و ميخواستم اين دوست فقط براي خودم باشه..اين هم نهايتش منجر شد به اين كه در انتها با هم قهر كرديم اون به حرف من گوش نميداد
خارج شده است
خدایا ، مرا تلاوت کن

مجتبا

  • بازوی CODA
  • کاربر نیمه فعال
  • ***
  • امتیاز: +44/-1
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 329
  • در تکاپوی رهایی از هم وابستگی
    • TARAZNAME2.PERSIANBLOG.COM
پاسخ : سوال اول - قدم اول - هموابستگان - Coda
« پاسخ #10 : 07 نوامبر 2013، 09:14:17 pm »

1- آيا من كنترل مي كنم؟ چگونه؟
در صفحه 61 کتاب الکلي ها (مطلبي چنددرمورد الکليسم


من تونستم به خوبی مطابقت اصل بیماری های مختلف رو با هم پیدا کنم

میگه الکلی واقعی کسیه که اول حق انتخاب داره اما به محض نوشیدن اولین پیک دیگه قدرت تشخیص و حق انتخابش رو از دست می ده و دیگه نمی تونه نوشیدن رو تموم کنه

البته من فکر میکنم این الکلیسم حاده  و به جای الکلی واقعی باید بگه الکلیسم حاد

اما با همین الکلیه واقعی بیشتر حال میکنم چون احساس تعلق و به خانه برگشتن به بیمار میده

چون شاید کسی گهگاه الکل می خوره اما یک وابسته ج .نسی واقعیه به این معنی که وقتی انتخاب میکنه اولین چشم چر.ونی رو بکنه یا اولین عکس غیر.مجاز رو نگاه کنه دیگه حق انتخاب رو از دست میده تا زمانیکه به ... ختم بشه

یا ممکنه الکلی گهگاه باشه اما یک معتاد واقعی باشه

یا یک هم وابسته واقعی

حالا

حالا من بهتون میگم یک هم وابسته واقعی کیه

کسی که با اولین کنترل و قضاوت حق انتخابش رو از دست می ده و به سمتی می ره که رابطش با دیگران کم يا   قطع میشه ومنزوی و سرشار از رنجش میشه ودائم در حال تغییر دادن طرف ارتباطشه به جای تغییر دادن خودش

یک مثال از خودم می زنم به عنوان یک هم وابسته واقعی

با یه بنده خدایی قرار داشتم برم جایی سر ظهر اومد دنبالم اونطور که من دوست داشتم با من برخورد نکرد

یعنی حال و احوال گرم و دست دادن صمیمانه

ومن که باید همه چیز  تحت کنترلم باشه و اونطور که من میخوام اتفاق بیفته ودنبال بشه این طور قضاوت کردم که این از من کینه داره و از من خوشش نمیاد و می خواد من رو ضایع کنه

ولی گفتم ولش کن شاید اینطور نباشه اما حق انتخابم رو از دست داده بودم  همون اول وقتی که به جای دنبال کردن شرایط می خواستم اوضاع تحت کنترلم باشه و همه چیز اونطور که من می خوام اتفاق بیفته

ودر ادامه تو دلم رنجش بود و نمی تونستم صمیمانه و بی کینه ارتباط بگیرم

وهر حرکت اون رو حمل بر منظوری می کردم و سعی می کردم بی احساس باهاش ارتباط برقرار کنم

در فاصله 2 ساعت بعد خیلی کارها رو حمل بر تمسخر خودم کردم ورنجش می گرفتم در حالیکه حتی اگر تمسخر می بود رنجش جایی در سلامت روح وروان نداره و باید به طرف باید به چشم یک بیمار نگاه کنی و رد بشی

آقایون و خانومایی که شما باشین

اومدم از در بی محلی وارد شدم و طرف یکم هول شد ودر ادامه یک رابطه اجباری در طلاق عاطفی داشتیم تا برگشتیم خونه

وبعد حالخرابی من به شکل فزاینده ای در حال زیاد شدن بود
امروز فکر میکنم هرچند بیمار باشی باید خودت رو در برابر بیماری دیگران که کور خود بینای دیگرانن مراقبت کنی

بگذیریم حالخرابی و افکار بیماری لنگم کرده بودن و هر لحظه بیشتر فیتیله پیچم می کردن
مدام قضاوت مي کردم که آره اينا خونوادگي تو کار مسخره کردن يا عيب جويي از منن
منم دفه ديگه تو مهمونيا تحويلشون نميگيرم و از اين جور افکار بيماري

طوری که اصلا برای خوندن نماز مغرب و عشا حالی نداشتم یعنی انقدر احساسم خراب بود که نمی تونستم پاشم انگار که نه انگار که انقدر احساسم خرابه پاشم و نماز بخونم

حال و انرژی برای انجام مسئولیتهام نداشتم و راهنما هم گوشی رو برنمیداشت

جالبه که قبل از ورود به انجمن روزهای زیادی از عمرم رو به این شکل گذروندم واين روزها تبديل به هفته ها و ماهها ميشد

خلاصه زمان گذشت و نمازم قضا شد

فقط بگم که اگر 12 ونیم شب موفق به تماس با راهنما نمیشدم نماز صبح رو هم نمیخوندم

وقتی آدم پر از رنجشه جایی برای دوست داشتن و دعا کردن و... نمی مونه

خدارو شکر قضای نماز مغرب رو با نماز صبح خوندم .اینا رو می نویسم تا بدونین بیماری به هیچ مذهبی رحم نمیکنه

والان داره یادم میاد که درگذشته من هفته ها و ماههای انزوا و حالخرابی رو داشتم و امروز به لطف خدا و برنامست که حالخرابیم از روزی به روز دیگه منتقل نمیشه

خدارو شکر

وروال گذشته من همیشه همین بود یعنی اولین پیک من اولین کنترل و قضاوت من بود وبه دنبالش از دست دادن حق انتخاب وافتادن در سیکل رنجش و خودمشغولی و حالخرابی و عقب افتادن از انجام مسئولیتها و زمانهای جبرانی برای انجام مسئولیتهای عقب افتاده و در سوگ فرصتهای از دست رفته نشستن و کم شدن روابط به واسطه زیاد بودن رنجشها حتی از خدا و انزوا و انزوا و انزوا و روابط هرچه محدودتر و بی ثبات تر و ناسالم تر

تا جایی که درد زیاد در به در من رو به دنبال راه حل ودرادامه به انجمن رسوند

کدوم یکی از شما فکر میکنه ما بتونیم یکساعت دور هم بشینم و باهم صحبت کنیم بدون اینکه همدیگه یا خودمون رو قضاوت کنیم .بدون اینکه در یک لحظه خودمون رو از دیگری برتر ببینیم در لحظه دیگه کمتر. بدون اینکه رنجشی رو تجربه کنیم. بدون اینکه کنترل کنیم .بدون اینکه احساس ناراحتیمون از حرفای همدیگه رو در بهترین حالت با ماسک شوخی و خنده بپوشونیم و در بدترین حالت با نيش و کنايه يا  حالت قهر یا با میمیک چهره یا حتی باپرخاش

فکر میکنین بتونیم فقط یکساعت دور هم بشینیم بدون کنترل و قضاوت و رنجش و خودمشغولی  .درحالیکه همدیگه رو دوست داریم و به هم عشق میورزیم و خودمون رو کاملا با هم برابر می بینیم و اصلا احسا س کمتر بودن یا بیشتر بودن رو تجربه نکنیم(شاید در فکر بگیم با هم برابریم اما واقعا چه احساساتی رو تجربه می کنیم
واگر وجدانن احساس میکنین که نمیتونیم فقط و فقط یکساعت با این شرایط با هم رابطه داشته باشیم یعنی ما هم وابسته ایم

البته ما در يک انجمن جاافتاده کودا که سنتها در اون سينه به سينه منتقل شدن شرايط بيروني اين نوع رابطه رو داريم اما باز درونمون چي ميگذره
« آخرين ويرايش: 07 نوامبر 2013، 09:24:24 pm توسط مجتبا »
خارج شده است

shadi92

  • بازوی CODA
  • کاربر نیمه فعال
  • ***
  • امتیاز: +62/-0
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 376
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : سوال اول - قدم اول - هموابستگان - Coda
« پاسخ #11 : 10 نوامبر 2013، 09:41:38 am »

در حضور ديگران "بايد"بايستي"الزامه قانوني" هست كه خوب و در سطح بالاي شخصيتي و مهربان خودم رو جلوه بدم.خب اينها و اين صفات خوبن اما در چه صورتي ..
اين صفاتي كه من خواستارشون هستم همه نشات گرفته از مواردي هست من رو باهاش ترسوندن كوبوندن :مادرم ؤنفر قبلي...
مادرم هميشه من رو متهم به بدجنسي و نخواستن خير براي خواهر برادرا ميكرد.نميفهميدم چرا صفت بدجنس و جنس خراب رو به من نسبت ميده من كه هميشه توي سري خورم پس كي بدجنسي ها و ديده ميشه اصلا چرا حركات و كردار من بدجنسي هست وبه همه خانواده القا ميكنه كه من جنسم خرابه خب پس شروع به كنترل خودم كردم پس بايد به همه ثابت كنم من خوبم من مهربانم و در مقابل ديگران كوتاه اومدم شروع به باج دادن كردم چه موقعي كه دبستان بودم چه الان .كنترل وسوا گونه براي رفتارم كه منشاء اش و درست و غلط بودنش رو فقط بعد از اينكه خسران ضرر عاطفي مالي و زمان برام داشت ميفهميدم كه اشتباه بوده كنترل خودم كنترل فكر ديگران.
-من بايد جلوه خوبي و مهرباني ميدادم پس شروع به كنترل حركات چهره و حركات دست ميكردم و من بايد فكر ديگري همكار فاميل خانواده دوست را كنترل ميكردم اصلا بايد كاري ميكردم و ميرفتم مينشستم توي ذهن او و من فرمان ميدادم..براي همين رفتار وصحبتهايي انجام ميدادمكه نشانه اي از خوب بودن من هستهر چند كه درون تهي وتوخاليست.
انچنان برام مهم نبود كه فاميل با عروس يا دخترش رفتارش خوب باشيد يا خير اما خوب بودن و موعضه گري من مهم بود پس كنترل كردمبا صحبتهام و با پندهايي در وصف خوب بودن وخوب رفتار كردن با فرزندان و منتظر نتيجه كار ميشدم در چهره اش و صحبتهاش فكرش را كنترل ميكردم پس الان داره ميگه من خوبم پس.....
....... چقدر از من انرژي ميگرفت ....
----همين ديشب نحوه نشستن وصحبتهام رو در جمع عزاداران حسيني كه اشنا بودن كنترل ميكردم ذهن آنها را كنترل ميكردم كه الان دارن به چي فكر ميكنن دارن ميگن من چجوري نشستم چجوري عزاداراي ميكنم چرا گريه ميكنم حتما فكر ميكنن ظاهر زرورقم الكيه و ميفهمنن من مشكل دارم اصلا حتما دارن فكر ميكنن كه من براي بچه گريه ميكنم ..حتما داره دلشون ميسوزه..چقدر انرژي از من گرفت تحليل رفتم.
چون كنترل حركات وصحبتهام به قصد خاصي هست و نقص ها رو برطرف نميكنم و فقط ظاهر زرورق شده ام مهمه تحليل ميرم.
وقتي كسي رفتار اشتباه خصمانه و پرخاشگري داره به افكار طرف مقابل و نقصش فكر ميكنم به جاي اينكه به خودم و رفتار متناسب  وجواب متناسب با اين حركت او...
خارج شده است
خدایا ، مرا تلاوت کن

milena

  • بازوی CODA
  • کاربر نیمه فعال
  • ***
  • امتیاز: +37/-1
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 288
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : سوال اول - قدم اول - هموابستگان - Coda
« پاسخ #12 : 25 دسامبر 2013، 10:31:56 pm »


من در تمام مدت زندگی همه چیرو سعی داشتم کنترل کنم همه چیه تحت اراده من باب میل من باشه گاهی اوقات خودم عقل کل میدونستم وگاهی اوقاتم بخاطر کمبود وترسهای که داشتم که نمیخواستم دیگران متوجه بشن کنترل میکردم باحرف زدن وقضاوت کردن دیگران وخودمو همیشه تحقیر میکردم چون ادم تنبلی هستم همیشه دوست داشتم دیگران کارهای منو انجام بدن برای همین بهشون امر میکردم بعد اگه انجام نمیدادن کلی سرزنش وقضاوت وکه اینا نمیفهمن چرا درکم نمیکن پرتوقع شده بودم برای همین به راحتی اجازه میدادم دیگرانم منو کنترل کنن بحدی که نظرشون برام مهم بود طوری رفتار میکردم که اونها منو بیشتر بپذیرن همیشه سعی میکردم یاخودمو قربانی کنم یا دیگران قربانی بشن برام اهمیت نداشت فقط خواسته دلم  مهم بود توی هر کاری دوست داشتم کنترل همه چیرو داشته باشم مثلا اگه مهمونی میرفتیم با اعضای خانواده بعضی از خانوادم ماشین نداشتن من اخرمهمونی که میشد توی کوچه میگفتم خوب شما با اون ماشین برین یا شما بیاین با این ماشین برین همیشه برادرم میگفت توبشین توی ماشین چکار داری ولی من بازم کارخودم میکردم چون فکر میکردم اگر من نگم درست نمیشه این یه مورد بود بیماری من اونقدر عمیق که توی روح وروانم رسوخ کرده هرکاری میکنم باز یکجور دیگه میبینم دارم کنترل میکنم اگه بطور واضح نباشه از طریق اس یا از شخص دیگه ای بلاخره همیشه ذهنم درگیر قضاوت خودم یا دیگران ومیخوام یکجورای کنترل کنم واین از نقصهای مهمه منه که تغییر دادنش برام سخته وبا درد همراه برام چون هرکاری میکنم باز میببینم از طریق نامحسوس دارم بازم همون کنترل انجام میدادم ولی بقول معروف خودم میپیچم که نه من دیگه کنترل نمیکنم هرکدو م ازنشریات میخونم یاهرکدوم ازمشارکت بچه هارو میشنوم میبینم دقیقا همون منم دارم انجام میدم که نشونگر کنترل بقول یکی از نزدیکانم به هردرجه رسیدی یادت باشه که تو یک هم وابسته اینو هیچ وقت فراموش نکن چون به محضی که ازفکرت خارجش کنی یعنی دوباره برگشتی به اوج وابستگی که تمام رفتارهات تحت شعاع خودش قرار داده ومن عاجزم دربرابر کنترل 
خارج شده است

مجتبا

  • بازوی CODA
  • کاربر نیمه فعال
  • ***
  • امتیاز: +44/-1
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 329
  • در تکاپوی رهایی از هم وابستگی
    • TARAZNAME2.PERSIANBLOG.COM
پاسخ : سوال اول - قدم اول - هموابستگان - Coda
« پاسخ #13 : 05 ژانویه 2014، 08:24:06 pm »

سلام دوستان
آيا من کنترل ميکنم
بله
همين تازگي در حاليکه هنوز قدم 6 هستم و مهارت کافي در پيام رساني ندارم
اقدام به کنترل يک هم درد کردم براي اينکه وارد مسير بشه و قدمها رو شروع کنه
وچون براي اينکه بتونم کنترل کنم  مجبور بودم از يکسري نواقص استفاده کنم طرف حسابي به هم ريخت و از من رنجيده شد
ودر ادامه به علت خودخواهي براي اينکه دوست نداشتم احساس کنم
کسي از دست من ناراحته و ميخواستم در آرامش  باشم
شروع به کنترل کردنش شدم تا از اون رنجش خارج بشه و احساس ناراحتي هم نکنه و اين باعث شد خشمش از من خيلي بيشتر بشه و رابطش رو با من قطع کنه
و يک باره ديگه کنترل کردن باعث شد روابط من غير قابل اداره بشه
آيا من در برابر رفتار هم وابسته ام عاجزم ؟
بله من يک دوست  همدرد رو از دست دادم
خارج شده است

shadi92

  • بازوی CODA
  • کاربر نیمه فعال
  • ***
  • امتیاز: +62/-0
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 376
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : سوال اول - قدم اول - هموابستگان - Coda
« پاسخ #14 : 18 ژانویه 2014، 11:27:13 am »

با ورود به برنامه و انجمن و..ميزان كنترلم خيلي كمتر شده..اما هنوز هست هنوز زجر ميكشم از كنترل كردنم..با ذهنم..
..چرا ادمهاي ستاره داري كه برام مهمن فلان كار رو كردن؟ چرا دارن برنامه هاشون رو انجام ميدن؟چرا زندگي براشون جريان داره؟اخه طبقه نقشه من زندگي بايد براشون با نبود من و كمبود من راكد ميشد..اما نشده..و ...
خارج شده است
خدایا ، مرا تلاوت کن
 

این صفحه در 0.136 ثانیه 28 نمایش داده شد.