انجمن های گفتگوی بهبودی

Please login or register.

لطفا برای ورود نام کاربری و رمز عبورتان را وارد نمایید
جستجوی پیشرفته  

اخبار:

زندگي ، با مرگ از بين نمي رود ، زندگي دقيقه به دقيقه ، روز به روز با هزاران طريق غفلت و بي توجهي از بين مي رود.
؛وينسنت بنت؛



ایام ، پیامهای روز و خبرهای مهم تالار

یادمان باشد :
اگر خطای گذشته را نمی توان جبران کرد ،دست کم اثر آن را با مهربانی در حق کسی دیگر می توان کمرنگ و کمرنگتر نمود . زیرا امروز ما فهمیده ایم که : کردارمان است که چرخه تقدیرمان را به حرکت در می آورد .

.
به خاطر دارم زمانی که در اوج نا امیدی به سر می بردم خداوند مرا با یکی از برنامه های دوازده قدمی آشنا کرد و در این راه مسیر زندگی ام تغییر کرد.
بدون شک یکی از دلایلی که باعث پایبندی من در این داستان شد ،  نبود هیچگونه انگیزه انتفاعی در افراد قدیمی تر بود . در ابتدا با بدبینی، اندکی بعد با شک و تردید و تعجب و در انتها با درک اینکه اینجا با تمام دنیا متفاوت است با این مسئله روبرو شدم. برنامه به من روشی ساده اما نه چندان آسان را پیشنهاد کرد و در گام پایانی مرا موظف به رعایت مسائل مطرح شده در یازده گام قبلی نمود و متعهد به رساندن این پیام به آنانیکه درد می کشند و در انتظار راهی برای درمانند. پس از چندی با یکی از روشهایی که برای رساندن این پیام توسط تعدادی از همدردانم در محیط های مجازی راه اندازی شده بود آشنا شدم. مهمترین مسله ای که در روزهای اول با آن روبرو بودم احساس عدم امنیت در این مکانها بود چرا که رعایت ستنها در این محیط بسیار مشکل و عملا غیر ممکن به نظر می رسید پس از چندی دریافتم حضور خداوند در این مکان مثل بقیه جاها پر رنگ است و او به گونه ممکن هدایتگر ماست. افرادی که به این مکان می آیند مثل افرادی که به جلسات می ایند رنج کشیده اند و مورد عنایت خداوند، خدمتگزاران نیز وظایف سنگینی به عهده دارند و در مورد خدمتگزارن این تالار تا آنجا که بنده مطلعم یهترین تلاش را برای حفظ امنیت تالار می نمایند.

باستحضار کاربران عزیز می رساند گزارشهائی در مورد ارسال پیغامهای خصوصی غیر مرتبط از سوی بعضی از کابران به خدمتگزاران تالار رسیده است... امنیت تالار و کم کردن هزینه خسارات احتمالی به کابران مهمترین دغدغه خدمتگزارن تالار می باشد و در صورت تکرار این موضوع حساب کاربری، کاربر متخلف حذف می گردد.

اما در پایان و خطاب به همه عزیزان، اعتماد یکی از اصول زیربنائی بهبودی است اما ما باید بدانیم که در زمان و مکان مناسب به افرادی که احساس می کنیم زیربنای روحانی محکمی در زندگیشان دارند اعتماد کنیم.
.
اوایل فکر می کردم به همه افرادی که 12 قدم رو کار کردند چه زن و چه مرد می تونم اعتماد کنم. فکر می کردم کسی که مُهر 12 قدمی رو خورده یعنی انتهای اعتماد ولی :
بعدها فهمیدم که اینطور نیست. درسته که 12 قدم اصول روحانی هست که به هر انسانی کمک می کنه تا روحانیت رو توی خودش پرورش بده، اما واقعیتش این هست که باید این اصول رو زندگی کرد نه اینکه فقط آنها رو آموزش دید.
فهمیدم که بیماری ما انسانها به شکلهای مختلف خودش رو نشون می ده و انکار و توجیه یکی از قوی ترین قسمتهای اون هست. متوجه شدم که این من هستم که به دیگران اجازه می دم که از من سوء استفاده کنند و احساسات من رو به بازی بگیرند.
فهمیدم که من هم باید اصولی رو رعایت کنم و حواسم به دورو برم باشه، چشمهام رو باز کنم و مسئولیت اعتماد رو به گردن دیگران نندازم، حماقت و بی ملاحظه گی به خرج ندم و بعد اسمش رو اعتماد بزارم و در انتها توقع داشته باشم کسی از این نوع اعتماد (بی مسئولیتی) من سوء استفاده نکنه.
ضمن اینکه متوجه شدم :
اعتماد یکی از اصول زیربنایی برای زندگی می باشد. در صورتی که هیچ گونه اعتمادی در بین انسانها وجود نداشته باشد هیچ انسانی نمی تواند از انسان دیگر برای دریافت کمک یاری بگیرد.
در انجمنهای 12 قدمی انسانهای درد کشیده ای وجود دارند که عجز آنها در مقابل نقصهایشان آنها را به اینجا کشیده است. 12 قدم به انسانها کمک می کند تا اصول روحانی را دریافت کرده و در جهت کاهش نقصهای خود گام بردارند. هنگامی که ما در قدم 4 شروع به نوشتن ترازنامه می کنیم بعد از مدتی متوجه می شویم که این خود ما بوده ایم که وسایلی فراهم کرده ایم تا دیگران از اعتماد ما سوء استفاده کنند.
در بسیاری از زمانها ما می خواستیم که مسئولیت کارهای خود را به عهده نگیریم و این اشتباهات رو به گردن دیگران بیاندازیم. ما می خواستیم به همان گونه که راحت تر هستیم (بدون تلاش و تفکری) کاری رو انجام بدهیم و در انتها اگر نتیجه متناسب با خواسته ما نبود، دیگران را محکوم می کردیم و می گفتیم آنها از اعتماد ما سوء استفاده کردند، آنها رفتار صادقانه ما را ندیدند و... . اما یادمان رفته بود که این خود ما بودیم که برای فرار از کوچکترین تنش همه چیز را به دیگران واگذار کرده بودیم، ما سعی نمی کردیم خودمان رو به زحمت انداخته، احساساتمان رو کنترل کنیم، دعا کنیم تا راه درست را دریابیم، ما فقط می خواستیم راحت باشیم.
و در انتها باید توجه بشود قرار گرفتن برچسب 12 قدمی بر روی یک فرد به معنی این نیست که آن فرد خالی از نقص شده و ما احساس کنیم که می توانیم بدون در نظر گرفتن بسیاری از اصول به آن فرد اعتماد کنیم. این اعتماد چیزی جزء حماقت نیست و دوباره ما را در چرخه ای از رنجش می اندازد، رنجشی که ما مسئولیت رفتار اشتباه خودمان را به گردن 12 قدم انداخته ایم.
.
اینها تجربه هایی بود که من بدست آوردم
.
خدمتگزاران انجمنهای گفتگوی بهبودی

نویسنده موضوع: قدم 01کتاب کارکرد قدم  (دفعات بازدید: 3153 بار)

رضا - اینترنت

  • کاندیدای خدمت در تالار
  • *******
  • امتیاز: +233/-5
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 1,864
  • آی فلانی ، رسم همه خوبان این است ؟..
    • وبلاگ الکلی ها و معتادان گمنام
قدم 01کتاب کارکرد قدم
« : 06 مارس 2011، 01:02:24 pm »

قدم 01کتاب کارکرد قدم

1- مفهوم بیماری اعتیاد چیست؟ یک نیروی   مخرب و قدرتمند زیرک و مکار که در تمام زمینه های زندگی ام تاثیرات منفی   دارد در درونم به جای یک شخص لااقل دو نفر زندگی میکنند کاراکتر بیماری   خواهان ناامیدی و شکست من بوده و به مجرد فعالیت مرا از مسیر طبیعی و   روحانی دور نموده و دچار افکار وسوسه آلود و رفتارهای اجباری مینماید وقتی   بیماری ام فعال میشود دچار عادات عجیب و خودمحورانه شده نواقصم به شدت فعال   میگردد و به پوچی و خلاء دچار میشوم بطور مثال برای من حالات و احساساتم   به هم میریزد تعادلم بهم میخورد قابلیت پذیرش خودراازدست میدهم  نسبت به   دنیا و مردمان و زندگی بیتفاوت میشوم و تمام انگیزه ها و روحیه ام را از   دست میدهم دچار سوالات و سوء تعبیرات راجع به خلقت و یکسری سوالها چراها و   اما و اگرها شده و سلامتی عقلم را ازدست داده افراطی یا تفریطی میشوم خودم   را محاکمه و سرزنش نموده و مقایسه میکنم نارضایتی به سراغم می آید و دست   آخر خودمشغولی بسراغم می آید
2- آیا اخیراً بیماری اعتیاد من فعال بوده است، به چه   صورت؟بله به صورت احساس تفاوت و بیگانگی سرزنش خودم و دیگران مقایسه خودم   با خودم عدم خویشتن پذیری خشم از گذشته و ترس از آینده از دست دادن حس   تناسب و تعادل به صورت یکنواختی بیحوصلگی بیتفاوتی تنبلی و از همه مهمتر   خودمشغولی و اشتغال فکری دایمی عدم پذیرش و قبول خودم به عنوان یک بیمار و   جنگ دایمی با واقعیت و از همه مهمتر احساس تنهایی و محرومیت که کسی در دنیا   مرا درک نمیکند و بهانه اینکه من نتوانستم یک دوست دختر یا معشوقه یا همسر   مناسب بیابم اینها باعث میشوند نتوانم در لحظه زندگی درست کنم
3- وقتی نسبت به چیزی وسوسه دارم چه احساسی پیدا می کنم؟ آیا   در آن حال، افکار من طریقه خاصی را دنبال می کند؟ توضیح دهید. من نسبت به   همه چیز تقریبا وسوسه دارم افکار شلوغ و بیمار و وسوسه آلودم آرامشی برایم   نمیگذارد من وسوسه غول2  وسوسه پول سفر خرید زن قدرت  شهرت و... دارم و   افکارم همش درگیرآن چیز خاص است و هول و هوش آن میچرخد به نوعی میخواهد   خلاء اش را با خوشی و رهایی و آرامش کاذب حاصل از رسیدن به آن ارضآء کند   آرزو دارم که برای لحظه ای هم شده از دست این افکار خلاصی یابم تعجب من از   این است خداوند چگونه وسوسه ها  را از من گرفته و همیشه سپاسگزارم
4- وقتی فکری به سرم می زند آیا فوری و بدون در نظر گرفتن   پیامدهایش به آن فکر عمل می کنم؟ به چه صورت دیگری رفتار های من از روی   اجبار است؟ بله من تقریبا برای بیشتر کارهایم فوری و آنی بدون فکر و تجزیه و   تحلیل درست میباشد و آنی رفتار میکردم و میکنم البته به مرور که در برنامه   مانده و اصول 12 قدم را رعایت میکنم متوجه شده ام که بیشتر تعمق و تعقل   میکنم و رفتارهای آنی اجباری ام کمتر شده و میتوانم با تسلیم و تمرین کم و   کمترشان نمایم
5- قسمت خودمحورانه بیماری من چگونه بر زندگی من و اطرافیانم   تأثیر می گذارد؟ با توجه به اینکه من فردی خودخواه و خودمحور و خودشیفته به   دلیل ذات بیماری ام هستم همیشه تنها خود را میبینم و به دیگران اهمیتی   نمیدهم و نمیتوانم با دیگری بسازم و همین موضوع باعث تنهایی من میشود اگر   قسمت خودمحورانه بیماری ام فعال باشد انسانهای معمولی نمیتوانند با من   ارتباط گذاشته و مرا بفهمند  آنها دچار خسارت میگردند چون طوفان بهمشان   میریزم
6- بیماریم به چه صورت از لحاظ روانی، روحانی و احساسی بر روی   من تأثیر گذاشته است؟ از لحاظ روانی افکار من پر از وسوسه و خودمشغولی   بوده و افکار و روانم آرامش نداشته و در غلیان و جوشش است و افکارم مرتبا   از یک دامنه به یک دامنه دیگر در حال پرتاب هست و این تقلاها و پرش افکار و   نا آرامی مرا آزار میرساند از لحاظ روحانی وقتی بیماری م فعال است   خودمحوری غرور و منیت تنهایی و انزوا انکار و دروغ جدایی و افسردگی روح مرا   در آزار قرار داده و تماما درگیر و آشفته هستم و نمیتوانم خود را بپذیرم   احساسات من هم که غیر قابل پذیرش بوده زیرا نوسانات شدیدی دارد من احساساتم   را نمیشناسم و نمیتوانم با آنها ارتباط برقرار کنم زیرا سالها و امروز هم   در پی انکار یا سرکوب آنها هستم بیماری ام لاعلاج پیشرونده مرموز و اگر   متوقف نشود مرگ آور خواهد بود.
7- اخیراً بیماری اعتیاد من به چه شکل و فرم خاصی بروز کرده   است؟ به شکل مقایسه خودم با دنیا پیرامونی مقایسه خودم با گذشته ام و به   صورت غیبت کردن یا شنیدن طمع زیاده خواهی اینکه به صورت توقع طلبی که من   چیز زیادی بدست نیاورده ام و از هر لحاظ دچار محدودیت و محرومیت هستم من   چیز زیادی ندارم از این قبیل افکار و خیالات و اوهام در حقیقت امروز من   نتیجه عملکرد گذشته ام است اما بیماری ام که باعث آن بوده نمیگذارد من نقش و   سهم خود را ببینم و همیشه در حال انکار واقعیتها هستم و خودم را دور زده و   خودفریبی مینمایم این حقیقت است که بیماربوده و رفتارهای اجباری دارم
8- آیا اخیراً شخص،مکان ویاچیزی من راوسوسه کرده است؟ اگرجواب   مثبت است آیا این حالت روی روابط من با دیگران تأثیرگذاشته؟ به چه صورت   های دیگری این وسوسه از لحاظ جسمی، معنوی، روحانی واحساسی برمن اثر گذاشته   است؟ بله تقریبا همیشه موردی برای وسوسه هست جنس مخالف یا یک دوست یا یک   نفر بیمار یا یک ماشین یا پول یا قدرت شهرت و..... وسوسه فکری در ذهن و فکر   من بواسطه بیماریش بوجود آورده و این مرا نسبت به آن حساس و ایجاد کشش و   جاذبه مینماید و چون آهنربایی قوی مرا به چالش میکشد من عاجزم در حالی که   من باید با چشم عقل و دل موضوعات را ببینم و بسنجم و انتخاب نمایم نه از   روی بیماری ام و رفتارهای آنی و اجباری ام اما تسلط بیماری و قدرت آن بر   روی خودآگاه و ناخودگاه من زیاد بوده و مرا درگیر خود مینماید./-
9- آیا اخیراً دلایل موجه ولی غیر واقعی برای رفتارهایم آورده   ام؟ آنها چه بوده اند ؟ بله من همیشه برای رفتارهای غلطم توجیه بهانه   میتراشم مثلا به علت اینکه من با دیگران متفاوتم و با همه مردم دنیا نیز   فرق میکنم پس کاملا طبیعی است به فکر زندگی مثل آدم عادی ها نباشم و من   میتوانم آزادانه و خودمحورانه و بی مسئولیت زندگی کنم رفتارهای غیر   مسئولانه و بیمارگونه خود را همچون عدم آینده نگری و عاقبت اندیشی را به   لارج بودن خود تعبیر می آورم
10- آیا از روی اجبار به وسوسه ای عمل کرده ام ، که بعداً   وانمود کنم که طبق نقشه وخواست خود ( با داشتن حق انتخاب ) بدان صورت رفتار   نموده ام ؟ آن مواقع کی بوده اند ؟ بله من غالبا رفتارهای آنی و اجباری   داشته و همیشه هم در حال توجیه و بهانه برای اثبات اینکه در حال رفتار   طبیعی و عادی خود هستم در حالیکه تنها به دنبال ارضای آنی هوی نفسانی بوده و   هیچ انگیزه ایی و نقشه و برنامه عقلانی و منطقی ندارم فقط نقش بازی کرده   میگویم  اختیاری وارادی است.
11- چگونه دیگران را برای رفتار خودم سرزنش کرده ام ؟ من   بدلیل نپذیرفتن سهم و نقش خودم و برای انکار مسئولیت اقداماتم غالبا این و   آن را مقصر و سرزنش میکنم در حالیکه غالبا اشکال از خودم بوده و من آنرا در   دیگران فرافکنی میکنم تا نقش خود را نبینم و انکار کنم و این از خودفریبی   من است گرفتن انگشت اتهام به دیگران
12- به چه صورت اعتیاد خود را با اعتیاد دیگران مقایسه کرده   ام ؟ آیا اعتیاد من بدون مقایسه و به اندازه کافی بد و مشکل ساز می باشد ؟   من همیشه برای فرار از بیماری ام و کاهش تاثیرات آن و انکار اینکه من هم   معتادم به مقایسه خود با دیگران پرداخته و اعتیاد دیگران را از خودم بیشتر و   بدتر دانسته و میگویم من هرگز کارهایی را که از دیگر معتادان سرزده انجام   نمیدادم در حالیکه واقعیت این است که من هم به اندازه خودم در این مورد گند   زده و در ادامه بدتر از گذشته میشدم مسیر من به سمت سرازیزی سقوط بود   امروز هم همینگونه ام اعتیاد مخرب است من همیشه خودم را قیاس با دیگران   میکنم تا ازخودم فرار کنم و واقعیتها را نپذیرم
13- آیا من فرم و شکل فعلی بیماری اعتیادم را به طریقه زندگیم   قبل اینکه پاک شوم مقایسه می کنم؟ آیا این فکر "که من باید بیشتر از اینها   بدانم"، آزارم می دهد؟بله من غالبا در دیروزهای خودم غرق بوده و در حال   بررسی اوضاع دیروزم و امروزم هستم هیچگاه خودم را نمیپذیرم و فکر میکنم   باید بیشتر بدانم تا آرامش پیداکنم گاهی از تغییرم شگفت زده و غالبا به خود   میگویم چیز زیادی بدست نیاورده ام وتغییر زیادی ننموده ام و گاهی هم دیروز   و گذشته خود را بهتر میدانم و میگویم امروزها بدتر و یا برعکس دیروزها   بدتر از امروز نمیتواند باشد یعنی غالبا در گذشته ها سیر میکنم و در زمان   حال و امروز نمیباشم و در حال جنگیدن با خودم میباشم
14- آیا من فکر می کنم که درباره اعتیاد و بهبودی به اندازه   کافی اطلاعات و دانش دارم تا بتوانم رفتارم را قبل از اینکه از کنترل خارج   شود، مهار کنم؟بله گاهی این فکر احمقانه به سراغ می آید که دانش و علم   فراوانی بدست آورده ام و قادر خواهم بود قبل از اینکه بیماری مرا ضربه فنی   کند آنرا کنترل کنم و یا تصور میکنم میتوانم البته در اوهام و خیالات حتی   کنترلی مصرف کنم در حالیکه این خود بیماری است من باید روزانه در تماس با   اعتیادم باشم قدرت بیماری مافوق من است و من عاجزم
15- آیا من از اقدام و عمل اجتناب می کنم چون می ترسم که وقتی   با نتایج اعتیادم روبرو شوم خجالت زده شوم؟ آیا از اقدام و عمل پرهیز می   کنم چون نگرانم که دیگران چه فکری خواهند داشت؟بله غالبا کاری انجام نداده و   باری به هر جهت میگذرانم مثلا برای ازدواج و آینده ام و مستقل شدنم کاری   انجام نمیدهم یا میترسم اعتیادم سد راهم شود و یا نگرانی از بابت قضاوت   دیگران  دارم که در مورد من چه قضاوتی میکنند همه یعنی سکون و رکود به   بهانه واهی
16-چه بحرانهایی باعث شد به بهبودی روی آورم ؟تنهایی   انزوااینکه دور و برم را یکسری انسانهای سوءاستفادگر پر کرده بودندو تنها   بامن بودند تا  به عشق و حال خود برسند و من هم شاید چون آنها بودم روابط   ما تنها جهت حال کردن بود و به دروغ خود را کشته مرده دیگری قلمداد میکردیم   پس از اینکه رابطه من با آنها قطع شد هیچکدام حتی حالم را نیز نپرسیدند   مهمتر از همه یک رابطه وابستگی که به خیالم عشق بود مرا سالهای سال اسیر   نموده بود وقتی که لایه های انکارم شکست و فهمیدم چقدر تنها و پوچ و بی   لیاقت بوده و او به من گفت هیچ معلومه که کجایی انگار چیزی درون من شکست و   دست من از همه جا کوتاه شده و متوجه عالم بالا شدم بعدها که عاشقم شد مجددا   به مشکل خوردیم تازه تا حدودی فهمیدم که اشکال در ما و رابطههمان بوده است   با توجه به اینکه در اوج اعتیاد و مصرف مواد شیمیایی بودم تنها زمانی که   به عجزو ناتوانی حقیقی خود پی بردم آن زمان بود که متحول شدم و درونم یک   تحولی در حال به وجود آمدن  بود تا وارد مرحله اقرار وپذیرش اعتیادم شدم
16- چه شرایطی باعث شد که قدم یک را به طور منظم کار کنم ؟   آشفتگی و فعالیت بیماری اعتیاد در دوران پرهیز که کلیه سطوح زندگی ام را   درگیر خود نموده و اینکه فهمیدم تنها اقرار به عجز و ناتوانی ام موثر واقع   شده و مرا از شر اعتیاد و دیوانگی های آن در امان نگه میدارد من همیشه باید   تسلیم قدم 1 باشم
17- اولین باری که تشخیص دادم اعتیاد برای من یک مشکل شده کی   بود ؟ آیا سعی کرده ام آن را اصلاح کنم ، اگر آری چگونه ؟ و اگر نه ، چرا ؟   درسنین جوانی وقتی برخلاف میل باطنی ام مصرف میکردم همیشه به فکر پاک شدن و   پاک ماندن بودم زیرا برخلاف میل قلبی و درونی من بود که شکست خوردم  بعدها   دیگر روح و وجدان من در این مورد کوتاه آمد و من در این مورد تنها کمی   آگاهی داشتم و به مرور کاملا خاموش شدم یعنی در ورطه نابودی افتادم
18- من دقیقاً در برابر چه چیزی عاجزم ؟ در برابر بیماری   اعتیاد که درون من است من در برابر  خودم در برابر اراده مخرب و خودمحورم   دربرابر افکار و احساسات و روح و روان و جسم بیماریم که همه تحت تاثیر   بیماری اعتیاد بوده و شخصیت کاذب و ئقسمت معیوب و ناراحت و بیمار من که مرا   به افسردگی کامل و دیوانگی های خود میکشاند در شخصیت خود آزار من میل به   شکست وجود داشته و مرا به تباهی و پوچی میکشاند و من در برابربیماری   اعتیادم همیشه عاجز و ناتوانم
19-من از روی بیماری اعتیاد کارهایی کرده ام که هرگز امکان   انجام آنها وقتی که بر روی بهبودیم تمرکز دارم وجود ندارد . آنها چه   کارهایی است ؟ بله من حرفها و کارهایی کرده ام که عمرا آنها را انجام   نمیدادم برای مثال دروغ میگفتم با شخصیت کاذب و ماسک زدن دیگران را دور   میزدم سر کارم درست حاضر نمیشدم و غالبا در محیطهای عمومی حضور کامل نداشتم   منزوی و خجل و ترسو بودم به نظر میرسد مدتها پشت یک ارتباط پوچ ماندم و   هنوز هم ببماری مرا بدان سمت هدایت میکند(قضاوت من است) که البته یکسال بعد   فهمیدم که خود بیماری بوده است چون مجددا به شکست منتهی شد البته درسی هم   گرفتم
20- برای حفظ اعتیادم چه کارهایی انجام داده ام که کاملاً   برخلاف اعتقاداتم و ارزشهایم بوده است ؟تقریبا از هر حربه ایی برای مخفی   نگه داشتن آن استفاده نمودم و خودم هم باورم شده بود که هیچکس از آن اطلاعی   ندارد من دروغ میگفتم تزویر و دورنگی بکارمیبستم و در جاها و مکانها و با   اشخاص ناجور و نا مناسب نشست و برخاست مینمودم که بر خلاف روح و روان من   بود اما اینکارها را اجبارا انجام میدادم  و با انکار سر خود را در برف   کرده بودم و پاهایم در هوا کاملا معلوم بود
21- شخصیت من چگونه هنگامی که از روی بیماریم عمل می کنم ،   تغییر می کند ( برای مثال : متکبر می شوم ؟ خودمحور می شوم ؟ پست و فرومایه   می شوم ؟ به حدی فرمانبردار و بی اراده می شوم که دیگر نمی توانم از خود   حمایت کنم ؟ سوءاستفاده گر می شوم ؟ مظلوم نمایی می کنم ؟ ) من شدیدا تحت   تاثیر قسمت بیمارم (کاراکتر شخصیتی کاذب خود )قرار گرفته و برای رفتار   معتادگونه خود متکبر خودمحور و خودخواه میشوم گاهی پست و فرمایه شده و حاضر   به انجام هرکاری برای تداوم بیماری ام اقدام میکنم  من تحت تسلط یکنیروی   قهار و مافوق خودم اسیرم و قدرتی در برابرش ندارم به محض فعالیت دربرابرش   تعظیم میکنم و باج میدهم
22- آیا از دیگران برای ادامه اعتیادم سوءاستفاده می کنم ؟   چگونه ؟ بله از تایید آنها وجود آنها و مکان آنها و هرگونه استفاده و   سوءاستفاده و استفاده نامناسب میکردم در واقع هیچکس برای من جز ارضاء فوری و   آنی کمترین اهمیتی نداشت امروز هم همینگونه است وقتی در چرخه بیماری ام می   افتم از دیگران برای تداوم این چرخه اعتیادی به صورت پیشرفته ای سوء   استفاده مینمایم  چون فقط به ارضاء هوای نفس خود به هر قیمتی فکر میکنم و   برای رسیدن به آن هرکاری میکنم
23- آیا سعی کرده ام که قطع مصرف کنم و به این نتیجه رسیده   باشم که نمی توانم ؟ آیا تا به حال به تنهایی قطع مصرف کرده ام و بعد به   این نتیجه رسیده باشم که زندگی بدون مواد مخدر آنقدر دردناک است که هرگز   امکان پرهیز کامل از موادمخدر برایم وجود ندارد ؟ این مواقع چگونه بودند ؟   بله هزاران بار اقدام نمودم و همیشه شکست خورده ام و به این تحلیل و توجیه و   بهانه رسیده بودم که زندگی بدون مصرف خیلی دردناک و غیر ممکن است من تنها   مصرف میکردم تا درد و رنج نکشم و درد و رنج بیشتری به خود داده بودم اما در   چرخه اعتیادم افتاده بودم من در برابر کنترل توقف و یا تغییر اعتیادم   کاملا اسیر و ناتوانم بارها به من ثابت شده است که نمیتوانم
24- اعتیاد من چگونه باعث آزار رساندن به خودم و دیگران شده   است ؟ خود را منزوی و از لحاظ جسمی روحی و روانی و احساسی آزار و اذیت   فراوان نمودهام و این شکنجه ها که حکم خودکشی تدریجی را داشت مرا تخریب و   فرسوده ساخت و در مورد کسانی هم که در ارتباط بامن بودند به همین نسبت درد و   رنج را به ایشان انتقال و آنها را رنج داده ام زندگی من یک خودکشی تدریجی   برای خود و دیگران بود و بس اعتیاد باعث عقب ماندن رنج بردن و رنج دادن و   خسارت به خودم و دیگران میگردد
25- مفهوم غیرقابل اداره برای من چیست ؟یعنی اینکه من نتوانم   به زندگی ام ادامه داده و مانند یک فرد در اجتماع ظاهر شده و حشر و نشر   نمایم و مسئولیتهای عادی خود را انجام دهم در واقع من به دلیل یک بیماری که   مرا به افسردگی و تمرکز بر روی خلائ و نقاط تاریک چیزها  متمرکز میکند   همیشه مرا نگران و ناامید و مظطرب میگرداند و در نتیجه از تداوم زندگی و   حرکت در جهت مسیر بازمیدارد گاهی تصور میکنم که اوضاع به شدت بد و دردناک   است و من نمیتوانم با آن روبرو شوم و همیشه به قضاوت و کنترل اوضاع پرداخته   و در نتیجه زندگی ام را آشفته مینماید غیر قابل اداره یعنی ناتوانی در   اداره زندگی و تداوم آن مدیریت و برنامه ریزی برای نظم و ترتیب در زندگانی   میباشد من توانایی حتی اعمال ابتدایی حیاتی ام را هم از دست میدهم اعتیاد   بشدت مرا به آشفتگی و عدم مدیریت زندگی ام میکشاند
26- آیا تا بحال اعتیاد من باعث این شده که دستگیر شوم و یا   مشکل قانونی پیدا کنم؟ یا کاری کرده ام که اگر گیر می افتادم به خاطر آن   دستگیر می شدم ؟آنها چه بوده اند؟بله یکبار به دلیل اعتیاد برادرم (خودم   هنوز در انکار اعتیاد خود بودم و بدبختانه نمیدانستم که معتادم )با مامورین   گلاویز و درگیر شدیم و یکدفعه هم هنگام سفر در فرودگاه به دلیل بهمراه   داشتن مواد مخدر دستگیر و یک شب را در بازداشگاه بودم و بعد هم دادگاهی و   جریمه شده و آزاد شدم و بارها و بارها هم این ممکن بود که با مواد مخدر   مصرفی ام دستگیر شده و مورد اتهام واقع شوم که خوشبختانه به لطف خدا همیشه   این خطرات از بیخ گوشم گذشت اسارت در چنگال بیماری اعتیاد
27- چه مشکلاتی در محل کار یا مدرسه به خاطر اعتیادم برایم   بوجود آمده بود؟در محل کار غیر مسئولانه حاضر میشدم و همیشه مشکلات انظباطی   در مورد حضور و غیاب و غیبتهای غیر موجه داشتم من در محل کار بند نمیشدم   زیرا اعتیاد داشتم و احساس خوبی نداشتم و ناامید و افسرده بودم امروز تعجب   میکنم که اینقدر تغییر کردهام البته هنوز هم افسردگی سراغم می آید اما کمتر   و انعطاف پذیرتر شده ام اعتیاد قابلیت حمایت از خودم و کارم و آینده ام را   از من گرفته بود
28- اعتیاد من باعث بروز چه مشکلاتی برای من در خانواده شده   بود؟حضور من در خانواده مانند گشت نامحصوص بود و امروز هم هنوز نتوانسته ام   حضوری فعال و موثر داشته باشم البته رو به بهبودی دارم و جای امیدواری   دارد که بهتر و بهتر شوم در نتیجه بیمارم من نتوانستم عضو فعال و موثر و   آنچنان مفیدی برای خانواده خود باشم زیرا اعتیاد انرژی سازندگی را از من   سلب میکند و مرا خودمشغول مینماید اعتیاد مرا از کانون گرم خانوادگی محروم   کرده بود و باعث انزوا و تنهایی من گردیده بود
29- اعتیاد من باعث بروز چه مشکلاتی برای من در بین دوستان   شده بود؟رد حقیقت من دوستی نداشتم آن کسانی هم که مانده بودند در حد رفقای   هم مصرفی و در حد گذراندن حالات نشئگی تجاوز نمیکرد چرخه اعتیاد به من حق   انتخابی در این مورد نمیداد و من تنها با کسانی حشر و نشر داشتم که بتوانند   موقعیت بهتری برای مصرف در اختیارم بگذارند و همین موضوع مرا محدود و   محدودتر میکرد امروز هم که افکار و تفکرات فراوان معتادگونه به یادگار از   آن دوران دارم طرز تلقی من نسبت به دوست دو وجه دارد وجه بیمارم و وجه   بهبود یافته ام  اعتیاد مرا از دوست داشتن و دوست داشته شدن محروم کرده بود   و من تنهای تنها و بیکس مانده بودم
30- آیا من بر روی خواسته هایم اصرار می کنم؟ این اصرار چه   اثراتی بر روی روابط من گذاشته است؟بله غالبا حرف باید حرف من باشد و عادت   دارم حرف اول یا آخر را من بزنم و یا اصلا صحبتی نکنم من با اصرار و   پافشاری زیاد بر روی عقایدم در واقع باعث دور شدن و از دست دادن دوستانم   میشوم در مورد روابط دیگرم  همین اصرار نیز به همین شکل غالبا روابط ریشه   داری نداشته و یا در بین راه قطع ارتباط مینمایم غالبا وقتی بیماری ام فعال   است لجوج و یکدنده میشوم
31-آیا نیاز دیگران را در نظر می گیرم؟ درنظر نگرفتن نیاز   دیگران چه اثری بر روی روابطم گذاشته است؟نیاز دیران برای من معتاد اصلا   معنایی ندارد من تنها به نیاز فوری و اجباری خود می اندیشم نیازی که باید   در هر شرایطی ارضاء گردد و این هم که طبیعتا غیر ممکن است حتی یک کودک هم   میداند که همه خواسته و نیازها را در این دنیا جوابی نیست به همین دلیل   نیاز دیگران نه مطرح شده و نه در نظر گرفته میشد در بهبودی تا حدودی دیگران   برای من دارای ارزش و اهمیت قرار میگیرند سعی میکنم آنها را بیشتر درک کنم   به این نتیجه رسیده ام که دیگران هم نیازمند توجه و درک متقابل از سوی من   میباشند و من برای برقراری یک ارتباط سازنده و دوسویه باید آنها را ببینم    اعتیاد باعث میشود از دیدن دیگران و خواسته هایشان ناتوان گردم و خودخواه و   اسیر خودشیفتگی شوم و دیگران مرا طرد میکنند
32-آیا مسئولیت زندگی  و اعمالم را می پذیرم؟ آیا قادر هستم   که مسئولیت های روزمره را بدون آنکه در آنها غرق شوم، انجام دهم؟ این مسئله   چگونه بر روی زندگیم تأثیر گذاشته است؟ در گذشته هرگز نمیتوانستم همیشه در   افراط و تفریط بودم یا وحشیانه در کارها غرق میشدم و خود را فدای دیگران   مینمودم و برعکس از همه چیزفرار میکردم و هیچ مسئولیتی را نمیپذیرفتم پس از   بهبودی و امروز تقریبا در این مورد بهترم اعتیاد مرا از مسئولیت گریزان   میکند و باعث بی مسئولیتی میگردد
33-آیا به محض اینکه مسائل طبق نقشه پیش نمی رود بهم می ریزم؟   این مسئله چگونه بر روی زندگیم اثر گذاشته است؟ بله من تقریبا همیشه وقتی   یک اتفاق غیر مترقبه می افتد سریعا بهم میریزم و سعی میکنم کنترل اوضاع را   در دست بگیرم در نتیجه چون پذیرش واقعیتها را ندارم یعنی من نیستم که جهان   را اداره میکند و خداوند است که برای دنیا برنامه داشته من هم جزیی از این   برنامه هستم و بس  اعتیاد باعث میشود خودم را جای خدا بگزارم و خیال بافی   میکنم و غالبا در توهم هستم
34- آیا هر اعتراضی را توهین تلقی می کنم؟ این مسئله چگونه بر   روی زندگیم تأثیر گذاشته است؟ بله من به هیچ وجه ظرفیت همیچگونه توهین و   حتی کوچکترین اهانتی را ندارم زیرا تصور میکنم که به ساحت مقدس ملوکانه    ربوبی ام بر خورد نموده و مرا به شدت به واکنش تند و سریع وادار مینماید در   واقع خود را دارای مقامی شامخ تصور نموده که هر اتفاقی مرا دچار واکنش   سریع مینماید به هیچکس حق نمیدهم به رفتارهایم ایراد بگیرد و سریعا واکنش   شدید به او نشان میدهم
35-آیا افکار بحرانزا را حفظ می کنم، و در برابر هر موقعیتی   عکس العمل از روی هراس و ترس نشان می دهم؟ این مسئله چگونه بر روی زندگیم   تأثیر گذاشته است؟بله غالبا افکاری را که مرا دچار اضطراب و نگرانی میکند   را با خود حمل نموده و درد آنرا میکشم من متخصص کولباری از این ناراحتی ها و   دردهای اضافی هستم دردهای غیر ضروری که تنها باعث وخامت اوضاع من میگردد و   اعتیادم را رشدمیدهد غالبا افکار بیخود را با خودم حمل نموده و برای خود   دلسوزی و گریه و زاری سر میدهم
36- آیا علائم هشدار دهنده در مورد بیماری خود یا فرزندانم را   نادیده می گیرم و فکر می کنم بالاخره یکجوری می شود یا همه چیز درست   وخواهد شد؟  توضیح دهید. بله من به بیماریها و ناراحتی های جسمی روحی و   روانی و احساسی ام بیتوجه بوده و برای رفع آنها به پزشک متخصص و حاذق   مراجعه نمینمایم و میگویم این زندگی نهایتش مرگ بوده و اینها هم کار را   یکسره میکنند من افسرده ام غالبا در بیتفاوتی به سلامتی ام و آینده ام   زندگی میکنم و در خرافاتم که خدا خودش ردیف میکند
37-آیا وقتی در معرض یک خطر جدی قرار گرفته ام به نسبت به آن   بی تفاوت بوده ام یا اتفاق افتاده که به خاطر اعتیادم قادر به حمایت از خود   در برابر خطر نباشم؟ توضیح دهید. بله در گذشته خود را در شرایط خطرناک و   موقعیتهای تمسخر آمیز قرار میدادم و بیماری ام بلاجبار مرا در این موقعیتها   حفظ نموده و من نمیتوانستم از خودم در برابرشان مقاومت نمایم همیشه بیماری   مرا آزار میرساند و مراشکنجه میکند غالبا ناهوشیار به اتفاقات و خطرات جدی   زندگیم میباشم
38-آیا تا بحال به خاطر اعتیادم به کسی صدمه رسانده ام؟ توضیح   دهید. به طور مستقیم خیر اما از لحاظ احساسی و انجام وظایف انسانی که   غالبا در آنها کوتاهی نموده ام باعث آزار و اذیت دیگران شده ام با بی توجهی   و بی مبالاتی و الواتی و باری به هر جهتی بودن صدمه رسانده ام بیماری ام   فقط در خسارت زدن بدیگران مشغول است
39-آیا من کج خلقی و یا رفتار خشمگینانه دارم و یا بر اساس   احساساتم عکس العملی نشان می دهم که باعث خدشه به احترام به خود و ارزش من   بشود؟ گاهی که بیماری ام فعال است اینگونه ام و ناگهان و احساسی از خود   برخورد نشان میدهم خشم بزرگترین دشمن من است اعتیاد باعث رفتارهای   بیمارگونه ام میباشد
40- آیا به خاطر تغییر احساساتم و یا اینکه احساسی را در خود   سرکوب کنم مواد مصرف می کردم یا از روی اعتیادم مصرف می نمودم؟ در این گونه   مواقع سعی می کردم چه احساسی را تغییر دهم یا سرکوب نمایم؟بله همیشه   همینطور بوده است من چون خودم و احساساتم را نمیپذیرفتم و نمیپذیرم مواد و   یا رفتار بر اساس نواقص اخلاقی ام مینمایم تا احساسات خود را سرکوب نمایم و   ارزش خود را کم میکنم من بلد نیستم احساساتم  خوب یا بد با هر نامی تجربه   کنم و برایم مشکل ساز است
41- آیا ابعاد کامل بیماریم را پذیرفته ام؟بله هر قدر دانشم و   تجربه ام در مورد بیماری اعتیاد و قدرت و تسلط آن بر روی شخصیتم بالاتر   میرود درک میکنم که با چه نیروی مخرب و کشنده ایی دست به گریبانم من افکاری   در پس ذهنم تولید و انباشته میشود که میتواند مانند بمب اتم مرا سرنگون   سازد بیماری های دیگر عوارض بخصوصی دارند که تا حدودی که علم و دانش بشری   آنرا درک میکنند قابل پیگیری است بیماری ام فراتر از درک و فهم من است قوی و   مکار و فریبده است
42- آیا فکرمی کنم که می توانم هنوز با افرادی که در زمان   مصرف می شناختم رفت و آمد کنم؟ آیا میتوانم به همان مکان هایی که می رفتم،   بروم؟ آیا فکر می کنم عاقلانه است اگر مقداری مواد یا وسایل مصرف آن را در   دسترس خود نگه دارم، تا باعث شود که گذشته از یادم نرود یا بهبودی خود را   امتحان کنم ؟ اگر آری ، چرا؟خیر نمیتوانم زیرا در اوایل بهبودی تمام این   شرایط را تجربه نمودم و جز حال خرابی نتیجه ندارد هرگز نمیتوانم در محافل   مصرف و افراد مصرف کننده حضور یابم
43-آیا شرایطی وجود دارد که فکر کنم نمی توانم در حالیکه پاک   هستم با آن روبرو شوم، اتفاقی که اگر رخ دهد آنقدر دردناک باشد که من مجبور   به مصرف باشم تا بتوانم از آن جان سالم به در ببرم؟البته خیر در هر شرایطی   من مجوز مصرف مواد مخدر ندارم و قلبا از خداوند میخواهم برای پذیرش آن  به   من صبری جمیل بدهد تا بپذیرم
44- آیا فکر می کنم با مقدار زمان پاکی یا شرایط متفاوت زندگی   ، قادر به کنترل مصرفم خواهم بود؟ خیر مطمئنا نمیتوانم اعتیاد لاعلاج است    و بهیچ وجه نمیتوانم
45- من هنوز به چه دست آویز یا بهانه ای چسبیده ام؟فقط برای   امروز هیچ دستاویزی ندارم امیدوارم هر بهانه ای را که به خودآگاهم آمد سریع   تسلیم برنامه کنم
46-آیا از مفهوم تسلیم شدن می ترسم، از چه چیز آن؟ اوایل و   گاهی امروز میترسم که اگر تسلیم شوم چه بلایی سرم میاید بیماری یعنی دست   وپازدن چون خودمحورم
47- چه چیز مرا متقاعد می سازد که دیگر نمی توانم با موفقیت   مصرف کنم؟ تجارب دردآور قبلی خودم و هزاران معتاد دیگری که هر روز شاهد آنم   یکبارزیادو......
48- آیا پذیرفته ام که بعد از مدت های طولانی پرهیز، باز هم   کنترلی نخواهیم داشت؟ بله ماهیت اعتیاد و معتاد قابل تغییر نیست مغزم من   هیچگاه عادی نیست
49- آیا می توانم بهبودیم را بدون تسلیم کامل شروع کنم؟ خیر   تا تسلیم نشوم بهبودی به جریان نمی افتد پس شرط لازم برای بهبودی تسلیم   بدون قیدوشرط است
50- اگر کاملاً تسلیم شوم زندگی من چگونه خواهد بود؟ بسیار   خوب چون از شر بیماری ام و نواقص و عوارضش در امانم ودر دروازه بهبودی ام   (ائیدال میگردد)
51- آیا می توانم بدون تسلیم کامل به بهبودیم ادامه دهم؟خیر   من همیشه بطور 100%باید در تسلیم کامل بی قید و شرط  باقی مانده و هرگز   ادعای ذره ای توانایی نکنم
52- آیا هر زمان که فکر مصرف یا عمل از روی اعتیاد به من دست   داده، آن را با راهنمایم یا کس دیگری در میان گذاشته ام؟ بله تقریبا همیشه    سریعا اقرار میکنم
53- آیا در تماس دائم با واقعیت بیماریم بوده ام، بدون در نظر   گرفتن اینکه، چه مدت زمانی است که از اعتیاد فعال رهایی یافته ام؟ بله فقط   برای امروز هوشیارم
54- اکنون که مجبور نیستم روی اعتیادم سرپوش بگذارم ،آیا توجه   کرده ام که دیگرنیازی ندارم مثل گذشته دروغ بگویم ؟ آیا به خاطر این رهایی   و آزادی سپاسگزار هستم ؟ باچه روش هایی در بهودیم شرع به داشتن صداقت کرده   ام ؟بله با مشارکت و اشتراک گذاشتن بهبودی ام خدا را عمیقاو سلولی برای   آزادی سپاسگزارم
55- چه چیزی در بهبودیم شنیده ام که باور کردنش مشکل داشته ام   ؟آیا از راهنمایم یا کسی که آن حرف را به من زده خواسته ام که این مسئله   را برایم توضیح دهد ؟ لغزش که در این مورد از هرکس که چیزی میدانست پرسیدم و   به کتاب هم مراجعه نمودم و همینطور راهنمایانم همه چیز را همگان دانند   باید بپرسم تا بدانم
56- من  به چه شکلی روشن بینی را تمرین می کنم؟ با کارکردن   اصول روحانی مندرج در قدمها و زندگی به روال برنامه با تکرار و تمرین و   عادت و انتقال آن بدیگران
57- آیا تمایل به انجام رهنمود های راهنمایم دارم؟ بله کاملا   خود را آماده به اجرا گذاشتن رهنمودهای او میکنم زیرا من بیمارو تسلیمم کم   کم بیشتر انجام میدهم
58-آیا تمایل به شرکت منظم در جلسات را دارم ؟ بله همیشه بطور   مرتب در جلسات شرکت میکنم چون میدانم که تا زنده ام محتاج آنم جلسه یعنی   بهبودی
59- آیا تمایل دارم که بهترین سعی و بیشترین کوشش را برای   بهبودیم بکنم؟ از چه راههایی؟با کارکرد قدمها و تمرین آنها در زندگی ام و   ادامه این راه تا ابدو همیشه
60-آیا قبول دارم که من هیولایی هستم که تمام دنیا را توسط   اعتیادم مسموم کرده ام ؟ یا فکر می کنم که اعتیادم هیچ پیامد و تاثیری   درجامعه اطراف من نداشته است؟ یا چیزی بین این دوتا؟بله گاهی خود را فرشته   میدانم و گاهی خود را هیولا و من نه این تمام و نه آن تمامم وقتی اعتیادم   فعال است واقعا هیولای بی شاخ و دمم
61- آیا احساس اهمیت نسبی در حلقه دوستان و خانواده می کنم؟در   کل جامعه چطور؟آن احساس چیست؟بله خیلی زیاد اجتماعی و پذیرفته و خوب شده   ام
62- در رابطه با کار کردن قدم یک چگونه اصل فروتنی را تمرین   می کنم؟با تسلیم کامل دربرابر اصول قدم اول صداقت روشن بینی، تمایل، فروتنی   و پذیرش و درک اینکه من هم فقط یک انسانم نه بهتر و نه بدتر از آنچه که   زمانی فکر میکردم خود را پذیرفته و تواضع میابم زندگی را همانطریکه هست با   خوبی ها و تضادهایش  کامل میپذیرم 
63- آیا با این واقعیت که من یک معتاد هستم آشتی نموده ام؟بله   هرچه بیشتر میگذرد حتی از اینکه معتادم حالم خوب میشود چون درد را و درمان   را بالاخره پیداکردم
64- آیا با کار هایی که باید انجام دهم تا پاک بمانم، آشتی   نموده ام؟بله کاملا چون حالم را بهبود میبخشد زندگی به روال برنامه برای من   با عشق و دوست داشتنی است
65- چرا برای ادامه بهبودی لازم است تا بیماریم را بپذیرم؟چون   تا قبول نکنم علت را که مشکل دارم دنبال معلوال(درمان)در نتیجه پارادوکس   قدم 1به وقوع نمی انجامد
66- چگونه میدانم که حالا وقت آن است که به پیش بروم؟ چون   کاملا خودم را و بیماریم را و نیاز به بهبودی پذیرفته و نیاز به راه حل   دارم و باید جلوتر رفت
67- درک من ازقدم یک چیست؟ یعنی ما اقرار کردیم در برابر   اعتیادمان عاجزبودیم که زندگیمان غیر قابل اداره شده بود یعنی تسلیم کامل و   بدون قید و شرط
68- دانش و تجربه گذشته من چگونه بر روی کار کردن این قدم تاثیر گذاشت؟ گذشته من چراغ راه امروزم و آینده من بود وسرمایه ام است
خارج شده است
مامیآموزیم که درزندگی تضادها،جزئی اززندگی هستندویادمی گیریم که به جای فرار،آن هاراحل کنیم.آن هاقسمتی ازدنیای واقعی ماهستند.مامی آموزیم که بامشکلات احساسی برخوردنکنیم
مابامسائلی که پیش میآیندروبرومی شویم وسعی نمیکنیم که آنهارابه زورحل کنیم.ماآموخته ایم هرراه حلی که عملی نیست روحانی هم نیست
 

این صفحه در 0.092 ثانیه 25 نمایش داده شد.