انجمن های گفتگوی بهبودی

Please login or register.

لطفا برای ورود نام کاربری و رمز عبورتان را وارد نمایید
جستجوی پیشرفته  

اخبار:

مرگ تنها برای آن عده زیباست که زندگی خود را زیبا سپری کرده اند آنان که از زیستن نهراسیده اند، آنان که به قدر کافی شهامت زندگی کردن داشته اند، مرگشان جشن است



ایام ، پیامهای روز و خبرهای مهم تالار

یادمان باشد :
اگر خطای گذشته را نمی توان جبران کرد ،دست کم اثر آن را با مهربانی در حق کسی دیگر می توان کمرنگ و کمرنگتر نمود . زیرا امروز ما فهمیده ایم که : کردارمان است که چرخه تقدیرمان را به حرکت در می آورد .

.
به خاطر دارم زمانی که در اوج نا امیدی به سر می بردم خداوند مرا با یکی از برنامه های دوازده قدمی آشنا کرد و در این راه مسیر زندگی ام تغییر کرد.
بدون شک یکی از دلایلی که باعث پایبندی من در این داستان شد ،  نبود هیچگونه انگیزه انتفاعی در افراد قدیمی تر بود . در ابتدا با بدبینی، اندکی بعد با شک و تردید و تعجب و در انتها با درک اینکه اینجا با تمام دنیا متفاوت است با این مسئله روبرو شدم. برنامه به من روشی ساده اما نه چندان آسان را پیشنهاد کرد و در گام پایانی مرا موظف به رعایت مسائل مطرح شده در یازده گام قبلی نمود و متعهد به رساندن این پیام به آنانیکه درد می کشند و در انتظار راهی برای درمانند. پس از چندی با یکی از روشهایی که برای رساندن این پیام توسط تعدادی از همدردانم در محیط های مجازی راه اندازی شده بود آشنا شدم. مهمترین مسله ای که در روزهای اول با آن روبرو بودم احساس عدم امنیت در این مکانها بود چرا که رعایت ستنها در این محیط بسیار مشکل و عملا غیر ممکن به نظر می رسید پس از چندی دریافتم حضور خداوند در این مکان مثل بقیه جاها پر رنگ است و او به گونه ممکن هدایتگر ماست. افرادی که به این مکان می آیند مثل افرادی که به جلسات می ایند رنج کشیده اند و مورد عنایت خداوند، خدمتگزاران نیز وظایف سنگینی به عهده دارند و در مورد خدمتگزارن این تالار تا آنجا که بنده مطلعم یهترین تلاش را برای حفظ امنیت تالار می نمایند.

باستحضار کاربران عزیز می رساند گزارشهائی در مورد ارسال پیغامهای خصوصی غیر مرتبط از سوی بعضی از کابران به خدمتگزاران تالار رسیده است... امنیت تالار و کم کردن هزینه خسارات احتمالی به کابران مهمترین دغدغه خدمتگزارن تالار می باشد و در صورت تکرار این موضوع حساب کاربری، کاربر متخلف حذف می گردد.

اما در پایان و خطاب به همه عزیزان، اعتماد یکی از اصول زیربنائی بهبودی است اما ما باید بدانیم که در زمان و مکان مناسب به افرادی که احساس می کنیم زیربنای روحانی محکمی در زندگیشان دارند اعتماد کنیم.
.
اوایل فکر می کردم به همه افرادی که 12 قدم رو کار کردند چه زن و چه مرد می تونم اعتماد کنم. فکر می کردم کسی که مُهر 12 قدمی رو خورده یعنی انتهای اعتماد ولی :
بعدها فهمیدم که اینطور نیست. درسته که 12 قدم اصول روحانی هست که به هر انسانی کمک می کنه تا روحانیت رو توی خودش پرورش بده، اما واقعیتش این هست که باید این اصول رو زندگی کرد نه اینکه فقط آنها رو آموزش دید.
فهمیدم که بیماری ما انسانها به شکلهای مختلف خودش رو نشون می ده و انکار و توجیه یکی از قوی ترین قسمتهای اون هست. متوجه شدم که این من هستم که به دیگران اجازه می دم که از من سوء استفاده کنند و احساسات من رو به بازی بگیرند.
فهمیدم که من هم باید اصولی رو رعایت کنم و حواسم به دورو برم باشه، چشمهام رو باز کنم و مسئولیت اعتماد رو به گردن دیگران نندازم، حماقت و بی ملاحظه گی به خرج ندم و بعد اسمش رو اعتماد بزارم و در انتها توقع داشته باشم کسی از این نوع اعتماد (بی مسئولیتی) من سوء استفاده نکنه.
ضمن اینکه متوجه شدم :
اعتماد یکی از اصول زیربنایی برای زندگی می باشد. در صورتی که هیچ گونه اعتمادی در بین انسانها وجود نداشته باشد هیچ انسانی نمی تواند از انسان دیگر برای دریافت کمک یاری بگیرد.
در انجمنهای 12 قدمی انسانهای درد کشیده ای وجود دارند که عجز آنها در مقابل نقصهایشان آنها را به اینجا کشیده است. 12 قدم به انسانها کمک می کند تا اصول روحانی را دریافت کرده و در جهت کاهش نقصهای خود گام بردارند. هنگامی که ما در قدم 4 شروع به نوشتن ترازنامه می کنیم بعد از مدتی متوجه می شویم که این خود ما بوده ایم که وسایلی فراهم کرده ایم تا دیگران از اعتماد ما سوء استفاده کنند.
در بسیاری از زمانها ما می خواستیم که مسئولیت کارهای خود را به عهده نگیریم و این اشتباهات رو به گردن دیگران بیاندازیم. ما می خواستیم به همان گونه که راحت تر هستیم (بدون تلاش و تفکری) کاری رو انجام بدهیم و در انتها اگر نتیجه متناسب با خواسته ما نبود، دیگران را محکوم می کردیم و می گفتیم آنها از اعتماد ما سوء استفاده کردند، آنها رفتار صادقانه ما را ندیدند و... . اما یادمان رفته بود که این خود ما بودیم که برای فرار از کوچکترین تنش همه چیز را به دیگران واگذار کرده بودیم، ما سعی نمی کردیم خودمان رو به زحمت انداخته، احساساتمان رو کنترل کنیم، دعا کنیم تا راه درست را دریابیم، ما فقط می خواستیم راحت باشیم.
و در انتها باید توجه بشود قرار گرفتن برچسب 12 قدمی بر روی یک فرد به معنی این نیست که آن فرد خالی از نقص شده و ما احساس کنیم که می توانیم بدون در نظر گرفتن بسیاری از اصول به آن فرد اعتماد کنیم. این اعتماد چیزی جزء حماقت نیست و دوباره ما را در چرخه ای از رنجش می اندازد، رنجشی که ما مسئولیت رفتار اشتباه خودمان را به گردن 12 قدم انداخته ایم.
.
اینها تجربه هایی بود که من بدست آوردم
.
خدمتگزاران انجمنهای گفتگوی بهبودی

نویسنده موضوع: معتاد کیست ( از منظری دیگر)  (دفعات بازدید: 4759 بار)

رضا - بیل

  • رضا - اینترنت
  • نمایندگان انجمن ها
  • کاندیدای خدمت در تالار
  • ******
  • امتیاز: +374/-13
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 3,690
  • <:::: ردپاهایم راپاک می کنم،تا کسی نفهمدکه...::::>
    • الکلی ها و معتادان گمنام
معتاد کیست ( از منظری دیگر)
« : 06 مارس 2011، 12:28:31 pm »

    اكثر ما مايل نبوديم اقرار كنيم كه معتاد واقعي   هستيم . هيچكس نميخواهد فكر كند كه از نظر جسمي و روحي با ديگران تفاوت دارد .   بنابراين كوششهاي بيشمار  بيهوده ما براي اثبات اين ادعا كه ما هم ميتوانيم مانند   ديگران مصرف كنيم چندان تعجّب آور نيست و اين آرزوي بزرگ هر معتاد غير عادي است كه   روزي بطريقي قادر به كنترل و لذّت بردن از موّاد خواهد شد . سماجت معتاد در اين   خيال باطل ، براستي حيرت آور است و بسياري از آنها آنرا تا دروازه هاي مرگ و جنون   دنبال ميكنند .
      ما به تجربه آموخته ايم كه بايد معتاد بودنمان   را با تمام وجود بپذيريم . اين اوّلين قدم بهبودي است و اين تصوّر نادرست كه ما با   ديگران تفاوت نداريم و يا در حال حاضر نداريم ، بايد درهم شكند .
      ما معتادان مردان و زناني هستيم كه اختيار خود   را از دست داده ايم و ميدانيم كه هيچ معتاد واقعي ، هرگز نميتواند اين اختيار را   دوباره بدست آورد . ما گاه تصوّر ميكرديم كه در حال بدست آوردن جنبه كنترل مصرف خود   هستيم امّا اين فواصل كوتاه هر بار با از دست رفتن كنترلِ بيشتري همراه بود و   بالاخره زندگي ما را به وضع خجالت آور ، رقّت انگيز و غير قابل تصوّري كشاند . ما   مجاب شده ايم كه معتادِ نظير ما ، در چنگال بيماري پيشرونده اعتياد گرفتاراست . ما   در هر فاصله زمان قابل ملاحظه اي كه اين بيماري را در نظر بگيريم مي بينيم كه هميشه   بدتر شده و هيچوقت بهتر نشده است .
      ما مانند انسانهائي هستيم كه پايشان را از دست   داده اند و ديگر آنرا هرگز باز نخواهند يافت و هيچگونه درماني هم كه بتواند ما را   بحالت عادي بازگرداند هنوز پيدا نشده است . ما بهر گونه علاجي كه به تصوّر آيد   متوسّل شده ايم و در بعضي موارد بهبودي كم دوامي هم پيدا كرده ايم امّا هميشه لغزش   بمراتب شديدتري بدنبال آن بوده است . پزشكاني كه با اين بيماري آشنائي دارند ،   ميدانند كه هرگز نميتوان يك معتاد واقعي را به يك مصرف كننده عادي تبديل كرد . علم   و دانش ممكن است روزي باين مهّم دست يابد امّا تا كنون اين چنين نشده است . علي رغم   مطالبي كه گفته شد ، معتاديني وجود دارند كه معتقدند از اين قاعده كلّي مستثني   هستند و سعي ميكنند با توسّل به انواع آزمايشها و خود فريبي ها ، ثابت كنند كه   معتاد واقعي نيستند . ما در مقابل معتاد كنترل باخته اي كه بتواند مانند يك جنتلمن   مصرف كند سر تعظيم فرود ميآوريم . خدا ميداند كه ما هم چقدر وقت و سعي خود را بكار   برده ايم تا بلكه بتوانيم مانند مردم عادي كه شايد چند سال يكبار و به مناسبتي مصرف   ميكند ؛ مصرف كنيم .
          اينها روشهائي است كه ما آزمايش كرده ايم :   فقط مصرف موّاد از انواع سبك و محدوديّت در مصرف ، خودداري از مصرف در تنهائي ،   خودداري از مصرف در ابتداي روز و صبح ، اجتناب از مصرف در ساعات كار ، كلوپ بازي   نكردن و مصرف در منزل ، مصرف در مجالس ، قول و قرار و قسم ، رفتن به مسافرت ، نرفتن   به مسافرت ، توبه هاي ابدي با قسم و بي قسم ، اشتغال به فعّاليّت هاي  ورزشي ،   مطالعه كتاب هاي مفرّح روح ، رفتن به دهكده هاي تندرستي و آسايشگاه ها ، كارهاي   داوطلبانه در تيمارستانها . اين فهرست را ميتوان تا بي نهايت ادامه داد .  
          ما مايل نيستيم كسي را معتاد خطاب كنيم و   اين شما هستيد كه ميتوانيد در مورد خود قضاوت كنيد . براي انجام اينكار به   نزديكترين مكان مصرف برويد و سعي كنيد كه مصرف نكنيد و يا مصرف خود را كنترل كنيد .   مصرف و قطع ناگهاني آنرا امتحان كنيد و اين كار را بيش از يكبار انجام دهيد ، اگر   با خود صادق باشيد در مدّت كوتاهي متوجّه خواهيد شد كه معتاد واقعي هستيد ، يا نه .   اگر اين آزمايش كمك كند كه شما از وضعيّت خود اطّلاع پيدا كنيد ، ارزش درد سرش را   دارد.
          ما هر چند كه نميتوانيم ثابت كنيم ولي يقين   داريم كه اكثرمان قادر بوديم در مراحل ابتدائي اعتياد خود را متوقف كنيم امّا   متأسفانه معدودند معتاديني كه تا زمان باقي است، تمايل كافي به ترك مصرف از خود   نشان دهند . ما در چند مورد كساني را ديده ايم كه علائم اعتياد در آنها كاملاً   مشهود بوده است امّا از آنجا كه واقعاً ميخواستند ترك كنند و مؤفق شدند و مدّتهاي   دراز بدون مصرف زندگي كردند .
          اين داستان مردي سي ساله است كه به اعتياد   ادواري مشغول بود و چنان در مصرف افراط ميكرد كه در صبح روز بعد هم ناچار بود با   مصرف بيشتري اعصاب ملتهب خود را آرام كند. اين مرد كه آرزوي مؤفقيّت در كسب و كار   خود را داشت ، سرانجام متوجّه شد در صورتيكه به مصرف همچنان ادامه دهد ، هرگز بجائي   نخواهد رسيد ، زيرا به مجرّد شروع مصرف كنترل خود را از دست ميداد . بنابراين تصميم   گرفت تا زمانيكه در كسب توفيق نيافته است و بمرحله بازنشستگي نرسيده است از
  مصرف موّاد خودداري كند . اين مرد استثنائي بمدت بيست و پنچ سال در تصميمش استوار   ماند و در سنّ پنجاه و پنج سالگي پس از مؤفقيّت در كسب ، بازنشسته شد . امْا او نيز   مانند تمام معتادين ديگر قربانيء اين خيال باطل شد كه پس از سالها دوري از مصرف ،   قادر خواهد بود مانند مردم عادي مصرف كند ، ليكن بيش از دو ماه طول نكشيد كه مبهوت   و سرافكنده كارش به بيمارستان كشيده شد . او چند بار ديگر هم سعي كرد مصرف خود را   كنترل كند كه نتيجهِ آن تيمارستان بود. سرانجام با تمام وجود كوشش كرد از كليّه   نيروهاي خود مدد گيرد تا بلكه بتواند بيكباره و براي هميشه مصرف خود را متوقف كند ،   ليكن متوجّه شد كه نميتواند ، او هرگونه راه حلّي را كه با پول ميتوان خريد آزمايش   كرد امّا نتيجه اي عايدش نشد و با اينكه مرد نيرومندي بنظر ميرسيد ظرف چهارسال   بتدريج بنيّه خود را از دست داد و سرانجام راهي گورستان شد . اين داستان محتويِ درس   پر ارزشي است . بيشتر ما تصوّر ميكرديم كه پس از يك پرهيز درازمدّت از مصرف ،   خواهيم توانست بطور عادي مصرف كنيم امّا داستان اين مرد بما نشان داد كه اينگونه   نيست زيرا او در سن 55 سالگي سالگي دريافت بيماريش در همان مرحله است كه در سنّ سي   سالگي بوده است . اين حقيقت بارها به اثبات رسيده است كه« معتاد براي هميشه يك   معتاد باقي ميماند. » و اگر ما پس از مدْتي هشياري مصرف خود را از سر بگيريم ، طولي   نخواهد كشيد كه وخامت حالمان دوباره بوضع سابق برميگردد. در صورتيكه خيال ترك   اعتياد را داريم ، بايد هرگونه ترديد را كنار بگذاريم و اين خيال مرموز و باطل را   كه روزي در مقابل موّاد مصون خواهيم بود ، فراموش كنيم .
          ممكن است بعضي از جوانان پس از خواندن   داستان بالا تشويق شوند و فكر كنند كه آنها هم مانند اين مرد ميتوانند پرهيز از   مصرف را تجربه كنند. ما شكّ داريم كه تعداد زيادي بتوانند اينكار را انجام دهند   زيرا آنها واقعاً مايل بدست كشيدن از مصرف نيستند . افكار اينگونه افراد به نحو   عجيبي به انحراف كشيده شده است و حتّي يكي از آنها هم بسختي ممكن است بتواند در اين   امر مؤفق شود. گروهي از اعضاي جمعيّت ما كه سنشان كمتر از سي سال است ظرف مدّت   كوتاهي به همان مرحله اي رسيدند كه بعضي ها پس از بيست سال بآن ميرسند.      
          براي ابتلا شديد به اين بيماري لزومي ندارد   كه سالها مصرف كنيم و يا مانند بعضي ها موّاد زيادي مصرف كرده باشيم . اين حقيقت   بيشتر در مورد زنان صدق ميكند ، آنها اگر مستعد باشند در مدّت كوتاهي به يك معتاد   واقعي تبديل ميشوند. و ديگر راهي براي بازگشتشان وجود نخواهد داشت . گروه ديگري نيز   وجود دارند كه معتاد خطاب شدن را توهيني بخود ميدانند و در عين حال تعجّب ميكنند كه   چرا نميتوانند مصرف خود را متوقّف كنند . ما كه با علائم اعتياد آشنائي داريم ، همه   روزه ما دربين جوانان عدّه زيادي را كه مبتلا به اين بيماري هستند مشاهده ميكنيم   امّْا متقاعد كردن آنها كار بسيار دشواري است . ما وقتي گذشته خود را مرور ميكنيم   متوجّه ميشويم مصرف مان سالها قبل ، از مرزي كه ديگر اراده در آن نقشي داشته باشد   گذشته بود اگر كسي هنوز در اين مورد شكّي برايش باقي مانده است ، سعي كند بمدّت   يكسال مصرف خود را متوقف كند . در صورتيكه معتاد واقعي بوده و بيماريش پيشرفته   باشد، شانس چنداني براي مؤفقيّت ندارد. ما در اوائل مصرف خود گاه ميتوانستيم بمدّت   يكسال و يا بيشتر هشيار بمانيم امّا پس از مدّتي دوباره با شدّتي بيشتر، آنرا از سر   ميگرفتيم . با آنكه ممكن است شما براي مدّت چشمگيري دست از مصرف برداريد امّا هنوز   ممكن است استعداد اين بيماري را در خود داشته باشيد . ما فكر ميكنيم از جمع كسانيكه   اين مطالب برايشان جالب توجّه است عدّه كمي قادر باشند بمدّت يكسال از مصرف دوري   كنند ، بعضي از آنها حتّي يكروز هم نميتوانند ، امّا اكثر آنها ممكن است چند هفته   اي دوام بياورند .
          براي آنهائيكه قادر نيستند بطور متعادل   مصرف كنند ، مسئله اين است كه چگونه آنرا كنار بگذارند . با در نظر گرفتن اين حقيقت   كه خواننده تمايل به ترك دارد . بايد ديد كه آيا ميتواند بدون بهره گيري از طريقه   روحاني مؤفق شود؟ جواب اين مطلب بستگي مستقيم بآن دارد كه او تا چه حدّ قدرت انتخاب   خود را در مورد مصرف از دست داده است .
          بسياري از ما تصوّر ميكرديم شخصيّت   نيرومندي داريم امّا با وجود تمايل شديد به ترك دائمي ، انجامش برايمان مقدور نبود.   بنظر ما اين ، همان خصوصيّت مبهوت كننده موّاد است كه عليرغم نياز و تمايل شديدمان   ، كوچكترين قدرتي براي دوري از آن در خود پيدا نميكنيم.
          حال چگونه به خوانندگان خود كمك كنيم تا با   رأي درون ، دريابند كه از ما هستند يا نه؟ آزمايش خودداري از مصرف بمدّت يكسال   بسيار سودمند است امّا تصوّر ميكنيم بتوانيم خدمت بمراتب بزرگتري در حقّ معتاديني   كه در عذاب هستند و همچنين جامعه پزشكي انجام دهيم.
          ما مايليم بعضي از شرائط فكري يك معتاد را   كه مدّتي از مصرف بدور بوده است ، درست قبل از شروع دوباره آن، برايتان تشريح كنيم   زيرا بطور وضوح مشخّص است كه شرائط فكري قسمت اعظم گرفتاري را تشكيل ميدهد. ما   ميخواهيم بدانيم چگونه افكاري در مخيله يك معتاد وجود دارد كه او را مجبور ميكند   آزمايش مذبوحانه شروع درباره را تكرار كند. دوستان و آشنايان يك معتاد از اينكه مي   بينند دوستشان كه در آستانه طلاق و ورشكستگي است، چرا اينكار را ميكند؟ چگونه   افكاري در او وجود دارد؟     
          اوّلين مثال ما دوستي است بنام جيم، اين   مرد همسر و خانواده بسيار خوبي دارد. يك بنگاه فروش اتومبيل پر منفعت به ارث برده   است و سابقه درخشاني در جنگ جهاني داشته است. او مردي باهوش و در كار خود از مهارت   ويژه اي برخوردار است و مردم همگي او را دوست دارند. تاآنجا كه ما ميدانستيم گذشته   از خوي عصبي ، طبيعي و عادي بنظر ميرسيد. او تا سن سي و پنجسالگي دست به مشروب نزده   بود امّا پس از شروع به مشروبخواري، ظرف چند سال آنچنان اختيار خود را از دست داد   كه اجباراً او را تحويل آسايشگاه رواني دادند. در زمان خروج از بيمارستان ما با او   آشنا شديم .     
          ما آنچه را در مورد بيماري اعتياد و راه   حلّ آن ميدانستيم با او در ميان گذاشتيم و او زندگي خود را از سر گرفت ، خانواده   خود را جمع آوري كرد و بكار فروش اتومبيل در جائي كه خود قبلاً صاحب آن بود پرداخت   . تا مدّتي همه چيز بخوبي پيش ميرفت امّا او كه در توسعه شعاع روحاني زندگي خويش   اقدامي نكرده بود ناگهان غافلگير شد و در فاصله كوتاهي چندين بار، كارش به مصرف   كشيد، ما در جريان اين لغزشها مرتباً با او در تماس بوديم و با دقّت آنرا بررسي   ميكرديم . او اعتراف ميكرد كه يك معتاد واقعي است و وضع وخيمي دارد و ميدانست اگر   باين كار ادامه دهد دوباره روانه تيمارستان خواهد شد و خانواده خود را كه شديداٌ   دوست دارد از دست خواهد داد اما با اين تفاصيل دوباره كارش به مصرف كشيده شد. ما از   او خواستيم اتّفاقي را كه برايش افتاده بود دقيقاً برايمان تشريح كند . او گفت :«   من روز سه شنبه به محلّ كارم رفتم.آنروز بخاطر كار در مؤسسه ايكه قبلاٌ خود صاحب آن   بودم احساس ناراحتي ميكردم. چند كلامي بين من و رئيسم ردّ و بدل شد كه چندان مهّم   نبود. تصميم گرفتم براي ديدن يكي از مشتريان احتمالي ، به حومه شهر سري بزنم. در   راه احساس گرسنگي كردم و در يك رستوران كنار جادّه كه يك (بار) هم داشت توقف كردم   .هيچگونه قصدي براي خوردن مشروب نداشتم و فقط در فكر خريدن يك ساندويچ بودم. فكر   كردم در اين محلي كه سالهاست در آن رفت و آمد دارم ، امكان يافتن يك خريدار اتومبيل   هم وجود دارد. من در طول چند ماهي كه هشيار بودم بارها در اين رستوران غذا خورده   بودم. در پشت ميزي نشستم و يك ساندويچ و ليوان شير سفارش دادم. هنوز فكري از   مشروبخوري در سرم نبود. دوباره ساندويچ وشير ديگري سفارش دادم. ناگهان اين فكر مثل   برق از سرم گذشت كه اگر يك استكان ويسكي را در ليوان شير خود مخلوط كنم، چون معده   ام خالي نيست و اين ذهنيّت خيالم را راحت كرد. اين آزمايش آنقدر خوب پيش رفت كه   ويسكي دوم را سفارش دادم و آنرا بداخل ليوان شير سرازير كردم و چون بنظر نميرسيد كه   ايرادي در كار باشد بار ديگر سفارش خود را تكرار كردم .
          بدين ترتيب يكبار ديگر دوست ما كارش به   تيمارستان كشيده شد . او با آنكه رفتن به تيمارستان تهديدش ميكرد، از دست دادن   خانواده و شغل برايش محرز بود، زجرهاي شديد جسمي و روحي حاصل از مصرف پيشين را   فراموش نكرده بود و اطّلاعات جامعي در مورد خود بعنوان يك معتاد داشت. با اين حال   تمام دلائلش براي نخوردن براحتي بسوئي رانده شدند و اين فكر احمقانه كه اگر ويسكي   را با شير مخلوط كند مشكلي پيش نمي آيد، پيروز شد.
          ما نميدانيم توجيه و تعريف دقيق اين رفتار   چيست، ما نام آنرا ديوانگي ميگذاريم.چطور ميتوان عدم توازن فكري تا بدين حد را ،   چيز ديگري ناميد؟
          ممكن است فكر كنيد اين يك مورد افراطي و   استثنائي است امّا نه براي ما! زيرا اينگونه افكار در يك يك ما وجود دارد و بعضي از   ما در اين مورد حتي از جيم هم پاي فراتر گذارده اند. در ما هميشه بموازات قوه   عقلاني يك حالت فكري عجيب و غير قابل تفسيري وجود داشته است كه عاقبت بهانه اي من   در آوردي و ديوانه وار براي مصرف اوّلين بار ، پيش پايمان گذارده است.در اين خصوص   قوه عقلاني ما هميشه در برابر ايده هاي ديوانه وار شكست خورده است  و روز بعد، ما   صادقانه و از همه جا بي خبر از خود ميپرسيديم چطور ممكن است اين اتفاق افتاده باشد؟
          در بعضي موارد ما به بهانه اعصاب خراب ،   خشم ، اضطراب ، افسردگي يا حسادت عمداً به مصرف روي مي آورديم و تصور داشتيم كه   دلائل بجا و درستي داريم اما بايد اقرار كنيم كه حتي در آن شرائط هم ، هيچگونه دليل   موجهي براي مصرف مجددمان وجود نداشت، زيرا تجربه به ما نشان داده بود كه چه نتيجه   اي را بايد از آن انتظار داشت. ما حالا متوجه ميشويم كه وقتي با قصد قبلي مصرف را   شروع ميكرديم، براي در نظر گرفتن عاقبت كار ، افكار چندان جدي و مؤثري در ما وجود   نداشت. رفتار ما در مورد اولين بار مصرف بسيار عجيب و غير قابل فهم است و درست   مانند داستان عابر پياده ايست كه گذر كردن از مناطق عبور ممنوع عرض خيابان را دوست   دارد و از جا خالي دادن در مقابل اتومبيل هائيكه با سرعت در حال حركت هستند لذت   ميبرد و بر خلاف هشدارهائيكه كه در اين مورد به او داده شده است سالها به اين تفريح   ادامه ميدهد. تا اينجا شما ممكن است او را فرد سبك سري بناميد كه ايده احمقانه اي   براي تفريح دارد اما پس از مدتي بخت از او برميگردد و چند بار پشت سر هم تصادف   ميكند و زخم هاي مختصري بر ميدارد. بنظر ميرسد كه اگر حتّي فقط يك جو عقل در او   باشد باعث شود كه دست از اين تفريح احمقانه خود بردارد، ليكن دوباره اين عمل را   تكرار ميكند و اينبار جمجمه اش ميشكند. پس از چند هفته از بيمارستان مرخص شده و در   بين را تصادف ديگري باعث شكستن دست او ميشود. ميگويد تصميم گرفته است كه براي هميشه   اين عمل را بكنار بگذارد اما ظرف چند هفته دو پاي خود را نيز بهمين ترتيب ميشكند او   در طول سالهائيكه به اين عمل ادامه ميدهد بارها عهد وپيمان ميبندد كه آنرا متوقف   كند و يا بطور كلي ديگر پايش را به خيابان نگذارد اما مؤفق نميشود و بالاخره شغل و   همسر خود را از دست ميدهد و زندگيش به افتضاح كشيده ميشود. او تمام كوشش خود را   بكار ميبرد كه فكر اين تفريح خانمان برانداز را از مغز خود بيرون كند و مدتي نيز   خود را در يك آسايشگاه رواني بستري ميكند تا بلكه باعث دگرگونيش شود اما در همان   روزي كه از آسايشگاه مرخص ميشود بجلوي ماشين آتش نشاني ميپرد و اينبار كمر خود را   ميشكند. آيا اين چنين فردي ديوانه نيست؟
          ممكن است مثال فوق بنظر مسخره باشد ليكن ما   كه خود در مخمصه اعتياد گرفتار بوده ايم ، بايد اقرار كنيم كه اگر فقط بجاي عابر   پياده لغت معتاد را بكار بريد درست داستان ما را بيان كرده ايد . ما هر چقدر هم كه   در مورد مطالب مختلف زندگي خود عاقلانه رفتار كرده باشيم، در مورد موّاد رفتار   شديداً ديوانه واري داشته ايم، اين حرف ممكن است قدري تند بنظر برسد اما آيا حقيقت   ندارد؟
          بعضي از شما ممكن است بگوئيد : « بله، آنچه   كه شما ميگوئيد واقعيت دارد امّا در مورد من بطور كامل صدق نميكند و با آنكه قبول   دارم بعضي از مشخصاتي كه شما ميگوئيد، در من وجود دارد اما اندازه شما افرط نكرده   ام و در آينده هم نميكنم. من زندگي خود را فداي موّاد نكرده ام و خيالش را هم ندارم   ، مضافاً مطالبي كه شما با من در ميان گذارديد آنچنان چشمهاي مرا باز كرده است كه   هرگز اتفاقي كه براي شما افتاد براي من تكرار نخواهد شد و من از بابت اين اطلاعات «   بينهايت سپاسگذارم.»
          مطلب فوق در   مورد افرادي كه در اعتياد افراط ميكنند امّا معتاد نيستند ممكن است صحّت داشته باشد   و چون هنوز به جسم و فكر آنها مانند ما صدمه اي نخورده است ممكن است قادر باشند   مصرف خود را تعديل و يا تعطيل بكنند امّا بدون استثنإ قادر نخواهند بود به اتكإ   معلومات خود دست از مصرف بردارند. اين نكته ايست كه ما مايليم بارها و بارها تأكيد   كنيم تا شايد خوانندگان معتاد ما متوجّه آن چيزي شوند كه تجربه تلخ ما را روشن كرده   است.     
          حال اجازه دهيد مثال ديگري برايتان بياوريم   . فرد يكي از شركاي يك مؤسسه معروف حسابداري است . درآمد خوب و خانه زيبائي دارد .   در زندگي خانوادگي مؤفق است و فرزندانش به دانشگاه ميروند و آتيه خوبي در انتظارشان   است . او مرد خوش مشربي است و همه را به سادگي به خود جذب ميكند، او نمونهِ يك مرد   مؤفق و متعادل است . ما در حدود يكسال قبل فرد را در بيمارستان ملاقات كرديم ، براي   اوّلين بار بخاطر تشنج ناشي از مصرف بستري شده بود و از اين بابت احساس خجالت ميكرد   . او تا مرحله اعتراف به اعتياد فاصله ها داشت و وانمود ميكرد براي تسكين اعصاب به   بيمارستان آمده است . دكتر معالج ، مصرانه سعي داشت به او بفهماند كه وضعيّتش از   آنچه كه خود فكر ميكند بسيار وخيم تر است، اين مطلب چند روزي باعث افسردگي او شد   امّْا بالاخره تصميم خود را گرفت و با خود قرار گذاشت كه مصرف را براي هميشه كنار   بگذارد و اصلاً به فكرش خطور نكرد كه ممكن است قادر نباشد كه از عهده انجام اينكار   برآيد و شخصيّت بارز و موقعيّت خوب اجتماعي اش هم در اين مورد هيچ كمكي به او نكند   . فرد، معتاد بودن خود را باور نداشت و در نتيجه راه حلّ روحاني ما را هم نمي   توانست براي رفع مشكل خود قبول كند . ما آن چه را كه در مورد اعتياد ميدانستيم با   او درميان گذاشتيم، با علاقه گوش داد و برايش مسلّم بود كه بعضي از علائم اين   بيماري در او وجود دارد امّا هنوز مايل نبود اقرار كند كه در مورد آن كاري از دستش   ساخته نيست . او اطمينان داشت كه تجربه تحقير آميز بيمارستان و هم چنين اطّلاعاتي   كه كسب كرده بود تا آخر عمر هشيار نگاهش خواهد داشت و تصوّر ميكرد معلومات و آگاهي   فردي ، حلّال مشكل او است.
          از فرد تا مدّت ها خبري نداشتيم . روزي خبر   دار شديم كه دوباره كارش به بيمارستان كشيده شده است. اين بار خيلي تكان خورده بود   و اشتياق داشت ما را ملاقات كند. داستان بسيار آموزنده اي داشت زيرا اين مرد در   لزوم ترك موّاد، كاملاً مجاب شده بود و بهانه اي هم براي ادامه مصرف نداشت و با   آنكه در تمام موارد ديگر زندگي قدرت تصميم گيري و قضاوت خوبي از خود نشان ميداد   امّا با اين تفصيل دست از پا درازتر روي تخت بيمارستان افتاده بود.
          داستان را از زبان خودش بشنويد ، او گفت :   مطالبي كه در مورد اعتياد با من در ميان گذاشتيد در من بسيار اثر كرده بود و   حقيقتاً باور نداشتم كه ممكن است دوباره روي بمصرف بياورم، مخصوصاً حرف هاي شما   راجع به ديوانگي نهفته اي كه هميشه قبل از اولين بار مصرف در معتاد وجود دارد برايم   بسيار جالب بود امّا مطمئن بودم با وجود اطلاعاتي كه شما در اختيارم گذارديد ، هرگز   امكان ندارد براي من اتّفاق  بيفتد . من تصوّر ميكردم وضعم هنوز به وخامت حال اكثر   شما نيست و چون معمولاٌ در طول زندگي مؤفق به حلّ اكثر گرفتاريهاي خود شده ام،   بنابراين خواهم توانست بر آنچه كه شما در آن شكست خورده ايد غلبه كنم . با در نظر   گرفتن اين مطالب ، پيش خود فكر كردم كه من واقعاً حقّ دارم آنقدر بخود مطمئن باشم،   تنها كاري كه بايد انجام بدهم اينست كه اراده خود را بكار برم و حواسم را جمع كنم. 
          با يك چنين طرز تفكري، زندگي خود را از سر   گرفتم و براي مدتي همه چيز خوب بود و من براي نه گفتن به موّاد مصرفي هيچ مشكلي   نداشتم. بمرور اين فكر در من پديد آمد كه شايد قضيّه را زيادي جدّي گرفته ام . روزي   براي تحويل چند مدرك حسابداري به يك دايره دولتي به واشنگتن رفتم . بار اوّلي نبود   كه پس از ترك به شهر ديگري سفر ميكردم . از لحاظ جسمي حالم بسيار خوب بود و هيچگونه   نگراني و يا گرفتاري مهمّي نداشتم، از نتيجه كارم در واشنگتن راضي بودم و ميدانستم   كه شُركايم را هم خوشحال خواهد كرد. روز بسيار قشنگي بود و حتّي يك لكه ابر در   آسمان ديده نمي شد.. به هتل رفتم و لباس راحتي براي شام بتن كردم. در راهرو رستوران   هتل اين فكر بمغزم آمد كه يكي دو گيلاس مشروب با شام بسيار لذّت بخش خواهد بود .   البته فقط يكي دو گيلاس، نه بيشتر. در طول شام دو گيلاس مشروب سفارش دادم. پس از   شام قدري قدم زدم. وقت برگشتن به هتل فكر كردم قبل از خواب بد نيست يك گيلاس ديگر   هم بزنم. به بار هتل رفتم و گيلاسي سفارش دادم. يادم ميايد كه آنشب چند گيلاس ديگر   هم خوردم و فردايش هم خيلي بيشتر و بعد بطور بسيار مبهمي بياد مياورم كه به مقصد   نيويورك در هواپيما بودم. در فرودگاه بجاي همسرم يك راننده تاكسي خوش مشرب را پيدا   كردم كه چند روزي مرا اين طرف و آن طرف برد. درست به خاطر ندارم چه كارهائي كردم،   چه حرف هائي زدم و چه اتفاق هائي افتاد، بعد خود را در بيمارستان پيدا كردم و درد و   شكنجه طاقت فرساي روحي و جسمي شروع شد.
          در بيمارستان به مجرد آنكه قدرت فكر كردن   را بدست آوردم، بدقت مسائل عصر آنروز واشنگتن را بررسي كردم آنروز نه تنها من غافل   گير شده بودم بلكه هيچگونه مقاومتي هم در مقابل اوّلين گيلاس از خود نشان نداده   بودم و فكر عاقبت كار اصلاً به مغزم خطور نكرده بود. من چنان بي محابا و بي فكر   شروع به مصرف كرده بودم كه گوئي آب ميخوردم. در اين جا بياد آن دوستان معتاد كه   تمام اين مطالب را به من گوشزد كرده بودند افتادم. آن ها پيش بيني كرده بودند كه   اگر مغزم يك مغز معتاد باشد، روزي خواهد رسيد كه دوباره به مصرف برميگردم. آنها   گفته بودند با آنكه خود را براي مقابله آماده كرده بودم امّا روزي نيروي مقابله ام   در برابر دليل مسخره اي براي مشروب خوردن شكست خواهد خورد. ولي بالاخره تمام آن   داستان و حتّي قدري بيشتر از آنچه آنها پيش بيني كرده بودند برايم اتفاق افتاد و   مطالبي كه در مورد اعتياد آموخته بودم اصلاً بخاطرم خطور نكرد. از آن لحظه به بعد   فهميدم كه مغزم يك مغز بيمار است و متوجه شدم در آن لحظات عجيب و پيچيده اي كه خلإ   وجود دارد و افكار تاريك است نيروي اراده و دانش و معلومات بشري هيچ گونه كمكي   نميتواند به ما بكند. من تا آنروز حرف كسانيكه را كه ميگفتند مشكلي آنان را شكست   داده است نمي فهميدم امّا در آن لحظه به مفهوم آن بخوبي پي بردم و چقدر ضربه سختي   بود.
          در بيمارستان دو نفر از اعضاي الكلي هاي   گمنام بديدنم آمدند. از پوز خندي كه زدند زياد خوشم نيامد. سئوال كردند كه آيا اين   بار فكر ميكنم كه معتاد هستم و آيا واقعاً سرم به سنگ خورده است؟ پذيرفتن هر دو   مطلب ضروري بود. آنها دلائلي فراواني ارايه دادند كه بطور وضوح مشخّص ميكرد، با   توجّه به رفتاري كه در واشنگتن از خود نشان داده بودم ديگر براي مغز معتاد من اميدي   نبود آنها از تجربه هاي خود ، ده ها مورد مختلف را مثال زدند و اين جريان باعث شد   كه آخرين بند سماجت من در اينكه خود ميتوانم از عهده اين مشكل برآيم از هم گسيخته   شود.
          آنها راه حلّ روحاني و طريقه اجراي برنامه   خود را كه صد نفر از آن ها (امروزه ميليونها نفر) با مؤفقيِت دنبال كرده بودند   برايم تشريح و مشخّص كردند، با آنكه من فقط اسماً اهل كليسا بودم امّا درك فكري   پيشنهاد آن ها زياد هم برايم مشكل نبود ليكن برنامه اجرائي آنها، هر چند معقول، ولي   بسيار افراطي بنظر ميرسيد و مفهومش اين بود كه ميبايست مقداري از عقائد و ايده هاي   قديمي خود را بدور ريزم. اين اصلاً آسان نبود اما بمجرد اين كه تصميم گرفتم خود را   بدست اين جريان بسپارم احساس عجيبي به من دست داد و حسّ كردم سنگيني اعتياد از دوشم   برداشته شده است و در واقع اين چنين هم شد.
          مسئله مهم ديگر، كشف اين مطلب بود كه اصول   روحاني، حلّال تمام مشكلات من است. از آن زمان تا بحال من براهي كشيده شده ام كه   زندگي در آن بمراتب ارضإكننده تر و انشاء الله مفيد تر از زندگي گذشته من است. با   آنكه زندگي گذشته من اصلاً زندگي بدي نبوده است امّا با اين تفصيل حاضر نيستم حتي   بدترين لحظات زندگي كنوني ام را با بهترين لحظه هاي زندگي قبلي عوض كنم و حتي اگر   بتوانم، ديگر مايل نيستم كه هرگز به آن زندگي برگردم.
          داستان فرد داستان گويائي است و اميدواريم   بدل هزاران مردمي كه مانند او هستند راه پيدا كند. فرد فقط به خوان اوّل بدبختي   رسيده بود، بيشتر معتادان بايد به خوان هفتم آن برسند تا واقعاً بدنبال راه نجاتي   بگردند.
          بسياري از پزشكان و روان پزشكان با نتيجه   گيري هاي ما مؤافقند. يكي از اطبإ كادر پزشكي يك بيمارستان معروف، اخيراً نظر خود   را در اينمورد با ما درميان گذاشت و گفت : « مطلبي كه شما در مورد بيچارگي و   لاعلاجي معتادين عنوان ميكنيد، بنظر من صحّت دارد و در مورد دو نفر مردي كه   داستانشان را در اين فصل خواندم، بدون هيچ شكّي بايد بگويم آنها صد در صد بيچاره و   لاعلاج بوده اند و تنها راه نجاتشان رحمت الهي بوده است. اگر آنها براي معالجه به   بيمارستان من رجوع كرده بودند، در صورت امكان سعي ميكردم از پذيرفتن آنها خودداري   كنم. اين افراد قلب انسان را بدرد مياورند. من با آنكه مذهبي نيستم اما نهايت   احترام را براي روش روحاني چون روش شما قائل هستم، زيرا براي بيشتر شما راه حلّ   ديگري وجود ندارد.
          يك بار ديگر تكرار ميكنيم : در بعضي مواقع   معتاد هيچگونه دفاع فكري مؤثري براي مقابله با اوّلين بار مصرف در خود ندارد و بجز   مواردي استثنائي، معتاد و يا هيچ انسان ديگري قادر نيست يك چنين قدرت مقابله اي را   در او ايجاد كند. قدرت دفاع او بايد از يك نيروي مافوق سرچشمه گيرد.
            معتاد
      کشیده اردوی غم پیش چشمانم
جوان آرزومندی میان این جوانانم
شدم قربانی این اجتماع فاسد و ننگین
فنا ز شهوت خواهی بالا نشینانم
تو ای مادر چه می شد می گذشتی از شبی لذّت      
که یک شب لذّت تو کرد عمری پشیمانم
دلم خوش بود بوقت کودکی در مکتب استاد
که نسل رستم و زائیده مهد دلیرانم
کنون بنگر که از نسل دلیران لاشه ای بی جان به جا مانده     
که درهم ریخت تاریخ نیاکانم
شده وافور گرز دست من
سیگار شمشیرم
هروئین باده بی ساغر و تریاک پیکانم
خارج شده است
ثمره کوشش های عاشقانه ، در محصول آن است که موسم آن همیشه به وقت خود فرا می رسد ...
کتاب پایه "آبی" معتادان گمنام - پیش گفتار
.
.
آدرس وبلاگ :
.
http://www.behboodi.org

رضا - بیل

  • رضا - اینترنت
  • نمایندگان انجمن ها
  • کاندیدای خدمت در تالار
  • ******
  • امتیاز: +374/-13
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 3,690
  • <:::: ردپاهایم راپاک می کنم،تا کسی نفهمدکه...::::>
    • الکلی ها و معتادان گمنام
پاسخ : معتاد کیست ( از منظری دیگر)
« پاسخ #1 : 06 مارس 2011، 12:32:18 pm »

چگونگيء عملكرد تا فصل ششم height=89      بندرت كسي را ديده ايم كه راه ما       را با جدّيّت بپيمايد و به مقصد نرسد . كسانيكه بهبودي نميابند ، آنهائي هستند       كه نميخواهند و يا نميتوانند خود را كاملاً به اين برنامه ساده بسپارند.       معمولاً آنان مردان و زناني هستند كه اساساً نميتوانند با خود صادق باشند .       متاسفانه چنين اشخاصي وجود دارند . ايندسته مقصّر نيستند و ظاهراً اينگونه       بدنيا آمده اند . اينان طبيعتاً نميتوانند روش زيستي را كه نياز به صداقت كامل       دارد در پيش گيرند و امكان مؤفقيتشان كمتر از حدّ معمول است . افرادي نيز وجود       دارند كه از آشفتگي هاي روحي و رواني شديد رنج ميبرند امّا بسياري از آنان قابل       بهبودي اند ، مشروط بر آنكه توانائي صادق بودن را داشته باشند .
    داستانهاي ما       بطور كلّي بيان كنندهِ نحوهء زندگيء ما در گذشته و اتّفاقي كه برايمان افتاد و       چگونگيء زندگيء ما در حال حاضر است . چنانچه طالب راه ما هستيد و براي بدست       آوردنش از هيچ كوششي فروگذاري نميكنيد ، در آن صورت آماده ايد كه قدمهاي مشخّصي       را برداريد .     
    ما در برداشتن       بعضي از اين قدمها طفره رفتيم و تصوّر كرديم ميتوانيم راهي آسانتر پيدا كنيم ،       ليكن نتوانستيم . صميمانه از شما تقاضا داريم كه از ابتدا كاملاً بي پروا و       جدّي باشيد . بعضي از ما سعي كرديم كه به عقائد كهنه خود بچسبيم امّا هيچ نتيجه       اي نگرفتيم ، تا آنكه كاملاً تسليم شديم .
    بخاطر داشته       باشيد كه ما با عاداتي سروكار داريم كه حيله گر ، مبهوت كننده و با قدرتند.       بدون كمك غلبه بر آن بسيار مشكل ميباشد . امّا مرجعي وجود دارد كه تمام قدرتها       در دست اوست و آن پروردگار است . باشد كه اكنون او را پيدا كنيد . از ميانبرها       حاصلي نگرفتيم ، برسر دو راهي رسيديم ، خود را كاملاً باو سپرديم و تقاضاي       حمايت كرديم . اينها قدمهائي است كه ما برداشتيم و بعنوان يك برنامه بهبودي       پيشنهاد ميشود .
با ياد او
1 - ما اقراركرديم كه در مقابل       اعتيادمان عاجز بوديم و اختيار زندگي از دستمان خارج شده بود .
2 - به مرور ايمان آورديم كه       نيروي مافوق مي تواند ، سلامت عقل را به ما بازگرداند .
3 - تصميم گرفتيم كه اراده و       زندگيمان را به پروردگاري كه خود درك مي كرديم بسپاريم .
4 - يك ترازنامهء اخلاقي بي       باكانه و موشكافانه از خود تهيّه كرديم .
5 - چگونگيء دقيق خطاهاي خود را ،       به خداوند ، خود و يك انسان ديگر اقرار كرديم .
6 - آمادگيء كامل پيدا كرديم كه ،       پروردگار ، كليّه نواقص اخلاقيء ما را مرتفع كند .
7 - با فروتني از او خواستيم       كمبودهاي اخلاقيء ما را بر طرف كند .
8 - فهرستي از تمام كسانيكه به       آنها زيان رسانده بوديم تهيّه كرديم و در صدد جبران بر آمديم .
9 - بطور مستقيم در هر جا كه       امكان داشت از افراد فوق جبران خسارت كرديم ، مگر در مواردي كه انجام آن زيان       مجددي بر ايشان و يا ديگران وارد كند .
10 - به تهيّه ترازنامهء شخصيء       خود ادامه داديم و در صورت قصور بلافاصله بدان اقرار كرديم .
11 - از راه دعا و نيايش كوشيديم       به پروردگاري كه خود درك مي كرديم نزديكتر شويم و
فقط طالب آگاهي از خواست او براي       خود و قدرت اجرايش شديم .
12 - با بيداريء روحاني حاصل از       اين قدم ها ، سعي كرديم اين پيام را به معتادين برسانيم و اين اصول را در تمام       موارد زندگيء خود به اجرإ در آوريم .
    بسياري از ما       با شگفتي فرياد زدند : اين چه برنامه اي است ، من نميتوانم آن را انجام دهم .       مأيوس نشويد ، هيچيك از ما نتوانسته ايم اين اصول را بطور كامل و بي نقص رعايت       كنيم . ما از مقدّسين نيستيم ، نكته اين جاست كه خواستار رشد و نموّ معنوي       باشيم . ما ادعاي پيشرفت معنوي داريم ، نه تكامل.
     توصيف       ما از معتاد فصل مربوط به بي اعتقادان و ماجراهاي فرديء ما در گذشته و حال، اين       سه نظر كلّي را بوضوح مشخّص ميكند.
الف - كه ما معتاد بوديم و       نميتوانستيم زندگيءخود را اداره كنيم .
ب - كه احتمالاً هيچ نيروي انساني       قادر نبوده است ما را از وابستگي نجات دهد .
ج - و او پروردگار است كه ميتواند       ، اگر در جستجويش باشيم .
    با متقاعد شدن       در مورد سه اصل بالا ، در برابر قدم سوّم قرار گرفتيم و آن تصميم به سپردن       زندگي و ارادهِ خود به پروردگاريكه درك كرده ايم است . حال منظور چيست و چه       كاري بايد انجام دهيم ؟
    اوّل لازم است       متقاعد شده باشيم كه يك زندگيء متكي به اراده شخصي ، حتّي با نيّت خير هم       نميتواند مؤفقيّت آميز باشد، زيرا هميشه در حال تضاد با شخص يا چيزي خواهيم بود       . اكثر مردم سعي دارند كه بنا به ميل شخصيء خود ، زندگي را به پيش برند . هر كس       مانند بازيگري است كه ميخواهد تمام نمايش را شخصاً بگرداندو همواره نور ، رقص       وصحنه را بميل خويش اداره كند و تصوّر ميكند اگر ترتيباتش پابرجا بماند و مردم       در مقابل خواسته هايش سرتعظيم فرود بياورند ، نمايش بسيار خوب از كار در ميآيد       ، رضايت او و بقيّه حاصل ميشود و زندگي نيز فوق العاده خواهد شد . بازيگر ما       ممكن است در جريان صحنه گردان ، فردي متعهد ، با تقوا ، مهربان ، مردم دار ،       صبور،دست و دلباز و حتّي محجوب و فداكار باشد و يا بر عكس بد قلب ، مغرور خود       خواه ناصادق ، ، امّا باحتمال زياد او داراي صفات گوناگوناني است.
     معمولاً       چه خواهد شد ؟ نمايش خوب از كار در نميايد و او تصوّر ميكندكه زندگي با او درست       تا نكرده است . تصميم ميگيرد سعي بيشتري او خود نشان دهد و دفعه بعد ، بنا       باقتضاي موقعيّت ، يا سختگيريء بيشتر و يا متانت بيشتري بكار گيرد ، امّا با       تمام اين تفاصيل باز هم نمايش او را راضي نميكند . او اقرار ميكند كه خود تا       حدّي ميتواند مقصر باشد امّا اطمينان دارد كه ديگران بيشتر مقصرند ، لذا به حال       خود افسوس ميخورد و رنجيده خاطر و عصباني ميشود . ناراحتيء اصلي او چيست ؟ آيا       در واقع او يك فردخودخواه نيست ؟ آيا حتّي مهربان بودنش هم براي ارضاي حسّ       خودخواهي اش نيست ؟ آيا قربانيء اين خيال باطل نشده است كه اگر خوب كارگرداني       كند ، ميتواند راضي و نيكبخت باشد ؟ آيا اين خواسته هاي او براي بقيّه بازيگران       نمايش ، روشن و واضح نيست ؟ آيا رفتار او آرزوي تلافي  را در آنها زنده       نميكند ؟ آيا آنها سعي نخواهند كرد كه از صحنه بنفع خود بهره برداري كنند ؟ آيا       او حتّي در بهترين لحظه هايش بجاي برقراريء توازن درهم ريختگي صحنه راباعث       نميشود ؟
    به اصطلاح       مردم امروز ، بازيگر ما ، خودخواه و خوپرست است . او مانند كسي است كه در فصل       زمستان ، درزير آفتاب  فلوريدا دراز كشيده است و از بدي وضع مملكت شكايت       ميكند ، يا كشيشي كه بخاطر گناهان قرن بيستم آه ميكشد ، يا سياست مداران و       اصلاح گرانيكه تصوّر ميكنند اگر بقيّه كشورها مواظب كار خود بودند، اين دنيا       تبديل به بهشت برين ميشد ، يا خلاف كار و سارقي كه تصوّر ميكند اجتماع باو بد       كرده است و يا آن معتادي كه همه چيز را از دست داده است و اكنون در بند زندان       است . اين گله ها و شكايت ها هر چه كه باشد فرقي نميكند ، آيا بيشتر ما در فكرِ       رنجشها و حسرت هاي خود نيستيم ؟ بنظر ما خودخواهي و خودپرستي ريشهِ تمام       گرفتاريهاي ما است ! ما تحت تأ ثيرانواع ترس ، خيالات باطل خودگرايانه و افسوس       بحال خود پاي را برحقّ ديگران ميگذاريم و آنها نيز در مقابل تلافي ميكنند . گاه       ما تصوّر ميكنيم كه بدون دليل مورد آزار ديگران قرار گرفته ايم ، امّا وقتي به       عقب برميگرديم متوجّه ميشويم تصميماتمان كه بر مبناي خودخواهي بنا شده بود،       باعث آسيب پذيريمان شده است . بعقيدهِ ما تمام گرفتاريها ، ساخته دست خود ما       است و از وجود خودما برميخيزد . معتادين ، نمونه هائي افراطي از انسانهائي       هستند كه فقط متكّي به ارادهِ آشوبگر خود ميباشند گو اينكه غالباً خود اينطور       فكر نميكنند . ما معتادان بايد از اين خودخواهي دست برداريم زيرا در غير       اينصورت نابودمان ميكند ! در اين راه خدا با ما است . معمولاّ اينطور بنظر       ميرسد كه رهائي از شرّخودخواهي بدون كمك خدا امكان پذير نيست . بسياري از ما به       اخلاقيّات و فلسفه هاي فراواني معتقد بوديم و با آنكه مايل بوديم ، نميتوانستيم       آنها را به اجرإ در آوريم . در مقابله با خودخواهي هم ، سعي و كوشش ما بجائي       نرسيد و ما به كمك خدا نياز داشتيم !
    حال ميخواهيم       بدانيم چطور و چرا ؟ قبل از هر چيز ميبايستي از بازي كردن نقش خدا دست بر       ميداشتيم ، زيرا هيچ نتيجه اي نداشت و ميبايست تصميم ميگرفتيم كه صحنه گرداني ِ       زندگي خود را به او واگذار كنيم . ما پذيرفتيم كه اواصل و بنياد است و ما عوامل       او ، او پدر است و ما فرزندان او . اكثر عقيده هاي خوب ، ساده اند و اين عقيده       ،سنگ زير بناي پل پيروز تازه اي بود كه ما از روي آن بسوي آزادي گام برداشتيم .
     وقتي ما       با خلوص روال جديد را در پيش گرفتيم ، اتفّاقات فوق العاده اي به زندگيمان روي       آورد . ما بخدمت صاحب كار تازه و قدرتمندي در آمديم و وقتي به او نزديك ميشديم       و كارهايش را بنحو احسن انجام ميداديم ، او تمام نيازهاي ما را برآورده ميكرد .       با ايجاد يك چنين زير بنائي ، بمرور دلبستگي ما بمسائل شخصي و طرحهاي حقيرمان       كمتر و كمتر شد و بيشتر به آن علاقمند شديم كه چگونه ميتوانيم چيزي به زندگي       بيافزائيم . وقتي جريان اين نيروي تازه را در خود احساس كرديم ، از آرامش روح و       روان برخوردار شديم . هنگاميكه  دريافتيم ميتوانيم با مؤفقيّت زندگي كنيم ،       وقتي كه بمرور و فردا و آينده از ميان رفت و ما دوباره متولّد شديم .
    اكنون در قدم       سوّم هستيم . بسياري از ما به آفريدگاريكه درك ميكرديم گفتيم : «پروردگارا ،       خود را به تقديم تو ميدارم . با من كن و از من بساز آنچه خود اراده كني . از       اسارت نفس رهايم كن تا انجام اراده ات را بهتر توانم . مشكلاتم را بگير ، تا       پيروزي بر آنها شاهدي باشد براي كسانيكه با قدرت تو ، عشق تو و راه تو ياريشان       خواهم داد ، باشد كه هميشه بر اراده تو گردن نهم.» قبل از برداشتن اين قدم خوب       فكرهايمان را كرديم تا مطمئن شويم كه آماده ايم و سرانجام ميتوانيم خود را       كاملاً به او واگذار كنيم . بهتر است اين قدم روحاني ، همراه با شخصي كه بتواند       شمارا درك كند برداشته شود . مانند همسر ، دوست صميمي يا مشاور روحاني . امّا       تنها به ملاقات خدا رفتن بهتر از همراهي كسي است كه از نيروي درك عاجز باشد .       فرقي نميكند چه كلماتي بكار رود ، مهّم آن است كه مطالب بي غل و غش و تمام و       كمال بيان شوند . اين فقط آغاز كار بود و اگر صادقانه و با افتادگي بانجام       ميرسيد ، تأثير عميق و عظيمش فوراً احساس ميشد .
     سپس       وارد مرحلهء عمل شديم ، اوّلين قدم يك خانه تكاني شخصي بود كه بسياري از ما ،       هرگز مبادرت بانجامآن نكرده بوديم . با آنكه تصميم ما سرنوشت ساز و مهّم بود       ولي اگر فوراً با كوششي پر حرارت دنبال نميشد ، تأثير دائمي نداشت . اين كوشش       براي روبرو شدن و از ميان برداشتن آنچه كه سدّ راه ما بود لازم به نظر ميرسيد .       اعتياد ما تنها يك علامت بيش نبود ، بنابراين ميبايستي بدلائل و منشإ آن پي       ميبرديم .
     بدين       جهت مشغول نوشتن نامهِ اعمال يا ترازنامهء خود شديم . اين قدم چهارم بود . كسي       كه ترازنامه مرتّبي نداشته باشد، معمولاً ورشكست ميشود . تهيّه ترازنامه تجارتي       ، دليلش يافتن و روبرو شدن با واقعيّات است . كوششي است درجهت كشف موجوديِ       واقعي و يافتن اجناس اسقاط و غير قابل فروش ، تا بتوان سريعاً و بدون احساس       پشيماني ازآنها رفع شرّ كرد.اگر صاحب كسب قرار است مؤفق باشد ، نميتواند در       مورد ارزشها ، خود را گول بزند.
              ما هم دقيقاً همان كار را با زندگي خود كرديم و با صداقت به حساب و كتاب خود كه       باعث شكست ما در زندگي شده بود پرداختيم . از آنجا كه ردپاي هواي نفس را در       موارد مختلف زندگي خود بوضوح مشاهده ميكرديم و مجاب شده بوديم كه ناكامي ما از       آن سرچشمه ميگيرد ، بنابراين توجّهمان به نقش كلّي هواي نفس در زندگيمان معطوف       شد .
     « دشمن       شمارهء يك » كينه و نفرت است و بيش از هر چيز ديگري باعث نابودي معتادين ميشود       و انواع مختلف امراض روحي از آن سرچشمه ميگيرد . ما نه فقط ازلحاظ جسمي و فكري       بيمار هستيم ، بلكه از لحاظ روحاني نيز بيمار ميباشيم و وقتي ناخوشي روحانيِ ما       برطرف شود ، جسم و فكر ما نيز به سلامت خواهد رسيد . فهرستي از تمام مردم ،       مؤسسات ، يا اصولي كه از آن نفرت داشتيم ، تهيّه كرديم و از خود سئوال نموديم       كه دليل نفرت ما چيست ؟ در بيشتر موارد متوّجه شديم كه يا به غرور ما ، يا به       جيب ما ، يا به آرزوها و يا به روابط خصوصيِ ما ( روابط جنسي هم جزءِ آن است )       برخورده است و آنها مخدوش ، يا تهديد شده اند و از اين رو است كه ما دل چركين و       زخمي شده ايم . در ليست كينه ها ، در مقابل هر يك از آنها مشخّص كرديم كه       دقيقاً به كجاي ما برخورده است ، آيا غرور ، امنيّت ، آرزوها ، روابط خصوصي و       يا جنسيء ما را مورد تهديد قرار داده است . ما فهرست خود را بصراحت و با دقّت       طبق نمونه زير تهيّه كرديم .     
         
من دل چركين هستم از :          دليل آن تأثيرش برمن چه بوده است .         
آقاي براون او به زنم چشم داشت . روابط جنسي، اعتماد بنفس(ترس)
به زنم گفت كه من معشوقه دارم .           روابط جنسي، اعتماد بنفس(ترس)
ممكن است كارم را از دستم بگيرد .           امنيّت،اعتماد بنفس (ترس)
خانم جونز مرا تحقير كرد. زن مزخرفي است.شوهرش را كه           دوست من بود بخاطر مشروبخواري تحويل تيمارستان داد.پشت سر همه حرف ميزند .          روابط شخصي ، اعتماد به نفس           (ترس)
رئيسم غيرمنطقي ، بي انصاف و غير قابل تحمّل است           . مرا براي مصرف موّاد و دستكاري صورتحساب ها ، تهديد به اخراج كرد .          اعتماد به نفس ( ترس ) امنيّت
زنم مرا درك نمي كند ، غرّ ميزند،از براون خوشش           ميايد . ميخواهد قباله خانه بنام خودش باشد . غرور ، روابط جنسي ، امنيّت (ترس)
             
    زندگيِ خود را       مرور كرديم  . هيچ معياري را جز صداقت و دقّت بكار نگرفتيم . پس از اتمام       ، آنرا با دقّت تجزيه و تحليل كرديم . اوّلين چيزي كه بنظر ميرسيد ، اين بود كه       اين دنيا و مردمانش اكثراً در اشتباه محض بودند ! اين نتيجه گيري كه ديگران       مقصّر بودند مرزي بود كه بيشتر ما در پشت آن متوقف شده بوديم . از خود دلگير و       زخم خورده باقي مي مانديم و اگر از كاري پشيمان بوديم ، از خود دلگير ميشديم .       امّا هر چه بيشتر براي تغئير اوضاع بميل خود ، جنگيديم اوضاع بدتر شد . درست       مانند صحنهِ جنگ كه فقط در ظاهر بنظر ميرسد فاتح برنده است . پيروزي ِ ما نيز       عمر بسيار كوتاهي داشت .
     واضح       است كه اگر نفرت و دلگيريِ عميقانه در زندگي ِ ما رخنه كرده باشد ، سرانجامي جز       بدبختي و پوچي نخواهد داشت و دقيقاً بهمان اندازه كه به آنها اجازه عرض اندام       دهيم ، وقتي را كه ميتواند مفيد باشد ، بر باد داده ايم . براي يك معتاد كه       آرزويش رشد و نموّ معنوي و حفظ بيداري ِ روحاني است ، نفرت ، بينهايت خطرناك و       حتّي بنظر كشنده است . وقتي ما اينگونه احساسات را در خود مي پرورانيم دريچه       نور خورشيد روحاني را بروي خود ميبنديم و آن وقت است كه جنون اعتياد عود ميكند       و دوباره به دامان اعتياد برميگرديم . براي ما معتادين مصرف مجدّد ، مساوي با       مرگ است .      
    اگر تمايل به       زنده ماندن داشتيم ، ميبايستي از اسارت خشم آزاد ميشديم . كج خلقي ، افكار       مغشوش و ديوانه وار ، ممكن است براي مردم عادي تجمّل  و لذّت مشكوكي باشد       ، امّا براي ما معتادين سمّي كشنده است .
     ما       بفهرست خود مراجعه كرديم . زيرا كليد آينده ما در آن بود . آماده بوديم كه از       زوايائي كاملاً متفاوت ، آنرا تجزيه و تحليل كنيم . بمرور متوّجه شديم كه اين       دنيا و مردمانش ، تا چه حدّ بر ما تسلّط دارند و اشتباهات آنها ، چه واقعي و چه       خيالي ، در آن شرائط حقيقتاً از قدرت مرگ آفريني برخوردار بودند . چطور       ميتوانستيم از آن جان سالم بدر بريم ؟ متوّجه شديم كه ميبايستي كينه ورزيها را       مهار كنيم . امّا چطور ؟ ما نميتوانستيم آرزو كنيم كه ناپديد شوند ، كما اينكه       با اعتياد و اعمال عمل تخديري ِ خود هم نتوانستيم .               اين است راهي كه پيموديم : ما دريافتيم آنها كه به ما بد كرده اند احتمالاً از       نظر روحاني بيمار بوده اند و با آنكه از علائم بيماري ِ آنها خوشمان نمي آمد و       آزارمان ميداد ، امّا بايد مي پذيرفتيم كه آنها نيز چون ما بيمار بوده اند . از       خدا خواستيم كه بما قدرتي بدهد ، تا در مورد آنها نيز همان گذشت و صبر و تحمّلي       را نشان دهيم كه با خوشحالي در مورد يك دوست بيمار روا ميداريم .
    وقتي خطائي از       كسي ديديم ، بخود گفتيم ، او يك بيمار است . چطور ميتوانم باو كمك كنم ؟ خدايا       مرا از خشم حفظ كن و بگذار آنچه كه خواست تو است به انجام رسد . از مشاجره و       تلافي با كسانيكه آزارمان ميدادند دست برداشتيم و با آنها درست مانند يك بيمار       رفتار كرديم ، زيرا در غير اينصورت شانس خود را براي كمك به آنها از دست       ميداديم . اگر چه ما قادر نيستيم بتمام مردم دنيا كمك كنيم امّا خدا به ما نشان       خواهد داد كه حداقل چگونه با مهرباني و عشق بهمگان نگاه كنيم .
     به       فهرست خود رجوع ميكنيم . بدي هائي را كه ديگران در حقّ ما روا داشته بودند از       خاطر خود دور كرديم و به جاي آن بدنبال اشتباهات خود گشتيم . كجا بود كه       خودخواه ، نادرست ، خودپسند و وحشتزده بوديم ؟ به مسائلي برخورديم كه تمامي ِ       تقصيرات آن با ما نبود ، امّا سعي كرديم كه اشتباهات ديگران را اصلاً در نظر       نگيريم . سئوال اين بود كه تقصير ما چيست و در كجاست ، ترازنامهِ ما بود ، نه       مال ديگران . پس از وقوف به اشتباهاتمان ، آن را در ليست خود نوشتيم و در مقابل       خود قرار داديم و سپس صادقانه به اشتباهات خود اعتراف كرديم و حاضر به جبران       آنها شديم .
    به كلمهِ ترس       در كنار مشكلات آقاي براون ، خانم جونز ، رئيس و زن توجّه كنيد . ترس ، اين       كلمهِ كوتاه ، تقريباً به نحوي تمام قسمت هاي مختلف زندگيء ما را در بر ميگيرد       . اين تار و پودِ فاسد و شيطاني كه لفافهِ زندگيء ما از آن تنيده شده بود ،       سلسله اتفاقاتي را در زندگيء ما به حركت مي آورد كه نتيجهِ آن جز بدبختي نبود و       با آنكه فكر ميكرديم كه مستحقّ آن نيستيم ، آيا اين خودِ ما نبوديم كه تحرّك       آنرا باعث ميشديم ؟ به نظر ما ترس ميبايستي با دزدي در يك رديف طبقه بندي شود و       اين طور بنظر ميرسد كه بيشتر از دزدي توليد دردسر ميكند . ترس هاي خود را بطور       كامل مروز كرديم و سئوال اين بود كه دليل ترس ما چيست ؟ آيا دليلش اين نبود كه       اتكإ به نفس كاري از پيش نبرده بود ؟ اتكاءِ به نفس به تنهائي كافي نيست ، و       بعضي از ما در گذشته از اعتماد بنفس خوبي برخوردار بوديم امّا ترس و ناراحتي       هاي ديگر ما را كاملاً از بين نمي بَرَد ، بخصوص وقتي كه باد را به غبغب ما مي       انداخت و اوضاع را بدتر هم مي كرد .
     شايد       راه بهتري هم وجود داشته باشد . ما اكنون روش متفاوتي در پيش گرفته ايم . روش       ما تكيه و اعتماد به خدا است و بجاي اعتماد بنفس ِ محدود خود ، به نيروي لايزال       خدا تكيه زده ايم . ما اينجاهستيم تا نقشي را كه او به ما محوّل ميكند بر عهده       بگيريم و فقط آنرا تا جائي دنبال ميكنيم كه فكرميكنيم او برايمان در نظر گرفته       است ، ما با افتادگي به او تكيه كرده ايم و او به ما قدرت ميدهد تا مصيبت را با       آرامش خنثي كنيم .
     ما هرگز       بخاطر اتكإ به آفريدگارمان از كسي عذر نمي خواهيم . ما توانائي آنرا يافته ايم       تا با آنها كه ميگويند روحانيّت از آن ِ ضُعَفإ است  لبخند بزنيم . در       واقع روال روحاني راه توانائي است .در تمام اعصار رأي بر آن بوده كه محكوم       ايمان شجاعت است . مردم با ايمان همگي از شجاعت برخوردارند زيرا به خداي خود       اعتماد دارند . ما هرگز از خدا معذرت نمي خواهيم و به جاي آن اجازه ميدهيم از       وجود ما براي نمايش كار خود استفاده كند . تقاضا ميكنيم ترس ما را برطرف سازد و       توجّه ما را به آن چه كه خود براي ما ميخواهد ، منعطف كند . بدين ترتيب ترس       رفته رفته از ما ميگريزد .
     امّا در       مورد مسائل جنسي : بسياري از ما احتياج به تجزيه و تحليل دقيقي از مسئله داشتيم       . ما بيشتر از هر چيز سعي كرديم كه در اين مورد منطقي باشيم . از مسير زياده       خارج شدن ، مطلوب نيست . در اينجا با عقائدي افراطي احتمالاً نادرست ، روبرو       هستيم گروهي ناله ميكنند كه مسئله جنسي از خواسته هاي قسمت پست تر و خاكي ِ       وجود ماست و فقط اصل لازمي در تنازُع بقإ است . عده اي هم براي سكس ِ بيشتر و       بيشتر فرياد ميزنند ، آنها براي رسم ازدواج فاتحه نميخوانندو تصوّر ميكنند ،       بيشتر ناراحتي هاي انسان ريشه هاي جنسي دارد . فكر ميكنند ما به اندازهِ كافي       از آن استفاده نمكنيم و يا از نوع صحيح آن بهره نمگيريم . آنان اهميّت سكس را       در همه جا ميبينند . يك مكتب طعم خوش را در غذا بكلّي غدغن ميكند و مكتب ديگر ،       همه را به ريم فلفل خالص ميبينند . ما ميخواهيم از اين مسائل جدال انگيز دوري       كنيم و نيز نمي خواهيم مسائل جنسي مردم را مورد داوري قرار دهيم . همگي ما       گرفتاريهاي جنسي داريم ، اگر نداشتيم ، مشكل ميتوانستيم خود را انسان بناميم .       امّا چه كاري ميتوانيم در مورد آن انجام دهيم ؟
     ما       رفتار گذشته خود را مرور كرديم ، تا دريابيم در كجا خودخواه ، ناصادق و بي       توجّه به خواست ديگران بوده ايم ؟ چه كسي را آزار داده ايم ؟ آيا بنا حقّ باعث       حسادت و سوءِ ظن و تلخ كاميء كسي شده ايم ؟اشتباه ما در كجا بوده است ؟ بجاي آن       ميبايستي چه ميكرديم ؟ تمام اين مطالب را يادداشت كرديم و مورد بررسي قرار       داديم .
    بدين ترتيب       سعي كرديم كه براي روابط جنسيء خود در آينده ، ايده آل معقولي بسازيم . يكايك       روارط خود را به آزمايش گذارديم و هر بار از خود سئوال كرديم كه آيا خود       خواهانه است ؟ از خدا خواستيم تا به ايده آلهاي معقول ما شكل بدهد و ما را ياري       كند تا مطابق آن رفتار كنيم .
    بايد هميشه       بخاطر داشته باشيم كه نيروي جنسيء ما خدادادي است و نبايد خودخواهانه و سرسري       از آن استفاده كرد . امّا حقير و نفرت انگيز هم نبايد تصوّر شود . هر فرمي كه       ايده آلمان از كار در آيد ، بايد آمادگي رشد بسوي آنرا داشته باشيم . بايد       آماده باشيم تا اگر آزاري به كسي داده ايم ، آنرا جبران كنيم و مواظب باشيم كه       اينكار ما ، آزار بيشتري به كسي ندهد . بعبارت ساده ، با مسائل جنسي هم مثل       بقيّه گرفتاريها رفتار كنيم و در دعا و نيايش از خدا بخواهيم تا در مورد يك يك       اين مسائل ما را راهنمائي كند . در صورتيكه از صميم قلب خواستارش باشيم جواب آن       خواهد رسيد.
     در مورد       مسائل جنسي ما ، فقط خداوند است كه ميتواند قضاوت كند . مشورت با مردم ،       معمولاً سودمند است . امّا قضاوت نهائي را به خداوند واگذار ميكنيم . بعضي از       مردم بهمان اندازه راجع به امور جنسي فناتيك هستند كه بعضي ديگر بي بند و بارند       . ما از راهنمائي ها و افكاريكه تحت تأثير احساسات شديد هستند دوري ميكنيم .       حال فرض كنيم از عهده ايده آلي كه برگزيده ايم بر نيائيم و مؤفق نشويم ، آيا       مفهومش اينست كه دوباره به اعتياد بر ميگرديم ؟ بعضي ميگويند بله ، امّا اين       فقط نيمي از حقيقت است . اين به ما و نيّت ما بستگي دارد ، اگر ما از كرده خود       پشيمان باشيم و صادقانه بخواهيم كه خداوند ما را بطرف چيزهاي بهتري هدايت كند ،       در آن صورت ايمان داريم كه بخشوده خواهيم شد و در اين ميان درسي نيز خواهيم       آموخت . امّا اگر پشيمان نباشيم و با رفتار خود همچنان باعث آزار ديگران شويم ،       مطمئناً دوباره به عمق ويراني در مصرف سقوط خواهيم كرد . ما اين حرفها را       بعنوان فرض و تئوري نميگوئيم ، بلكه واقعيّتي است كه از تجربهء خود نقل ميكنيم       . آنچه كه در مورد امور جنسي ميتوان خلاصه كرد اينست كه ما بطور جدّي براي       يافتن يك ايده آل مناسب دعا كرديم ، در هر موردي كه ترديد داشتيم تقاضاي       راهنمائي كرديم و سلامت فكر و قدرت انجام كارهاي درست را خواستار شديم . ما اگر       مشكلات جنسي زيادي داشته باشيم ، با شدّت هر چه تمامتر وقت خود را صرف خدمت       ديگران ميكنيم و به نياز آنان مي انديشيم . اين عمل ،ما را از نفس خود جدا       ميكند و هوس شديد ما را آرام مينمايد . تسليم شدن در مقابل اينگونه هوسها ، جز       غم و غصّه هيچ نتيجه اي ندارد .
     اگر در       مورد ترازنامه ِ خود جدّي بوده باشيم بي شكّ مسائل زيادي را مطرح كرده ايم . ما       نفرتهاي خود را برروي كاغذ آورده ايم و آنها را تجزيه و تحليل كرده ايم . ما       شروع به فهميدن پوچي و مهلكي اين نفرتها كرده ايم و همچنين به خانمان براندازي       ِ وحشتناك آنها پي برده ايم . ما شروع به يادگيري ِ صبوري ، تحمّل ديگران و حسن       نيّت كرده ايم . ما حتّي در مورد دشمنانمان هم اين مطلب را رعايت ميكنيم زيرا       بآنها بچشم يك بيمار نگاه ميكنيم . ما ليست افرادي را كه آزار داده ايم تهيّه       كرده ايم و آماده جبران خسارت شده ايم .
     در اين       كتاب مكرراً ميخوانيد كه ايمان كاري را براي ما انجام داده است كه خود قادر به       انجامش نبوده ايم .حال اميدواريم شما قانع شده باشيد كه خدا ميتواند هر سدّي را       كه نفس، ميان شما و او ايجاد كرده است از ميان بردارد . اگر شما در حال حاضر       تصميم گرفته ايد و ترازنامه اي از نواقص عمده ِ خود تهيّه كرده ايد ، شروع       بسيار خوبي است . زيرا شما تكه هاي بزرگي از حقايق مربوط به خود را هضم كرده       ايد .
خارج شده است
ثمره کوشش های عاشقانه ، در محصول آن است که موسم آن همیشه به وقت خود فرا می رسد ...
کتاب پایه "آبی" معتادان گمنام - پیش گفتار
.
.
آدرس وبلاگ :
.
http://www.behboodi.org

رضا - بیل

  • رضا - اینترنت
  • نمایندگان انجمن ها
  • کاندیدای خدمت در تالار
  • ******
  • امتیاز: +374/-13
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 3,690
  • <:::: ردپاهایم راپاک می کنم،تا کسی نفهمدکه...::::>
    • الکلی ها و معتادان گمنام
پاسخ : معتاد کیست ( از منظری دیگر)
« پاسخ #2 : 06 مارس 2011، 12:33:05 pm »

The Twelve Steps of Narcotics  Anonymous height=40             
 
1. We admitted that we were powerless over our addiction, that our         lives had become unmanageable.
 2. We came to believe that a power greater than ourselves could         restore us to sanity.
 3. We made a decision to turn our will and our lives over to the         care of God, as we understood Him.
 4. We made a searching and fearless moral inventory of ourselves.
 5. We admitted to God, to ourselves, and to another human being         the exact nature of our wrongs.
 6. We were entirely ready to have God remove all these defects of         character.
 7. We humbly asked Him to remove our shortcomings.
 8. We made a list of all persons we had harmed, and became willing         to make amends to them all.
 9. We made direct amends to such people wherever possible, except         when to do so would injure them or others.
 10. We continued to take personal inventory, and when we were         wrong promptly admitted it.
 11. We sought through prayer and meditation to improve our         conscious contact with God, as we understood Him, praying only for         knowledge of His will for us, and the power to carry that out.
 12. Having had a spiritual awakening as a result of those steps,         we tried to carry this message to addicts and to practice these principles         in all our affairs.
   No matter whether you think that you might have a problem or you are       able to admit to addiction, we welcome you to join us. We encourage you to       try our way of life. There are many benefits from following this simple       process. Take what you need and leave the rest. It becomes yours not       when it works for you but when you give it to someone who is in need. This       is not theory: it is the results of our recovery. We have attempted to write       our experience strength and hope in plain language and present it in a       certain order. In our efforts to carry our message, we have only one main       theme: we suffer from a disease called addiction. In recovery, we discover       our disease takes on ‘many forms’ yet remain aware that it is only one       disease.
 The Twelve Steps are the best way we know of to deal with addiction.       The disease of addiction desperately tries to avoid recovery by complicating       our simple message. We have learned that it is better to do our best daily       and take it easy. We can only make progress when we stop trying to get ahead       of ourselves. Recovery is a process and a journey, not a destination. Our       aim is not to graduate from the recovery process but receive its assistance       in our lives as long as we need it, one day at a time. In recovery, we enjoy       a state of continual growth with periodic rest periods. During these rest       periods, we gather energy for our next growth period. All of life is this       way. In recovery, we again feel that we are a real part of all life.
 The Twelve Steps of Narcotics Anonymous guide addicts in the process       of recovery. Some members call them ‘the pathway to freedom’. We go from       complete personal defeat to a spiritual awakening that is specific to our       individual needs and disposition. The Twelve Steps, discovered and composed       by members of Alcoholics Anonymous, were adapted for the NA program to       include language that is familiar to addicts of all types. Although the       claim of originality belongs to the founders of AA, NA can rightfully claim       its own recovery program. The growing evidence of gratitude and diligence in       the applications of principles is visible in our literature. Our growth to a       worldwide NA Fellowship is no accident. Although we ‘borrowed’ portions of       the Program, our toil and suffering has made it our own. NA is valid because       it is the successful accumulation of gratitude for and the relief from the       disease of addiction for an ever-growing number of addicts.
 No one is too dumb for recovery but many are too smart. We learn to       take seriously, the principles that affect the way we feel and the way we       act. The quality of our condition becomes our choice as we learn       responsibility. As we practice spiritual principles, we become the people       that we always knew we could be. Three principles that work from the       beginning of recovery are honesty, open-mindedness and the willingness to       try. They help us to overcome our addictive tendency to run, hide and take       the day off.
 For many of us, thinking was superficially checking over anything       that required a decision, especially those requiring commitment and       potential gain or loss. We seemed unable to function on the deeper levels of       comprehension needed to deal with many of life's demands. We fell back on       dependent relationships and helplessness became a big part of our life. This       behavior resulted in frequent situations where others arranged our lives to       suit themselves. Therefore, we may have become accustomed to exploitation.       This may duplicate how we learned to live when we were small.
 When we get and stay clean, our heads pop out of the fog eventually       and we start to ask questions! This is what happens during some of our       closer sponsorship and home group situations. Learning to think in a       comfortable manner by including the feelings and intuitive perceptions       within our mental environment gives us a much different picture of reality.       Where we once felt that we were helpless, we can actually see that our       pre-conceived notions overlaid reality and tried to convince us that they       are truth. Our thinking no longer has to be limited to an exclusively       rational approach to life. Thinking becomes a wrap-around method that we can       use to reach a level of understanding that allows us to move through life.       We can meet not only the needs of today but also put in pieces that make       long-term goals achievable.
 We can learn many things out of books and from professionals.       ‘Learning’ can mean many things to each one of us. ‘Education’ involves       directly, efficiently, and systematically gaining what others know that can       help us. We study the people in the Program who have some success in those       areas of life where we can admit our need for improvement. We can project       what we think they are feeling, doing, thinking about or planning. We then       go to them personally to check out what we thought against what they have to       say for themselves. The education we are talking about here is learning       everything we can about the disease concept and the recovery process.       
 The members of NA have discussed their disease with one another for       decades. They have discussed their desire for recovery from addiction by       using these Twelve Steps. Narcotics Anonymous deals with recovery from a       disease called addiction as opposed to recovery from a single ‘ism’. We do       not identify addiction merely by its symptoms. We know that when we arrest       our addiction in one symptom, it usually breaks out in another. We recognize       ever more clearly, our similarities regardless of the form that our own       active addiction took. We learn that the deceit of a white-collar criminal       is the same as that of an armed-robber. We begin to realize that the       feelings of despair, isolation and hopelessness make us one with every other       addict. We have a common bond in our desire for recovery.
 There is a surrender before each of the Twelve Steps. Through       surrendering, we are able to disengage the forces that used to use us. We       can begin to rediscover the real stuff of life. Sometimes, we have a desire       even moments before we consider ourselves powerless and it may be some time       before we learn to call it powerlessness. We surrender to our need for a       greater power in our lives; otherwise, we cannot listen seriously to talk of       God. We notice how others get the power that they need to recover and grow       emotionally while clean. We surrender again in the Third Step when we turn       our lives and wills over to the care of our loving Ultimate Authority. Yet       again we surrender in our inventory and amends Steps. Surrender to our       honest need for help is crucial and necessary at each turning point. We work       the Steps during ongoing recovery the same way as we did in the beginning.       The need to re-inventory our daily lives, access our Higher Power more       directly and put into action the principles we continue to learn is great.       We must apply the Steps in order to get different results that are necessary       in making a clean addict feel the growth that we need for happiness.       
 In order for any addict to get help, we must first personally admit       our need for help. As we learn not to act out of fear, we come to believe       that a Higher Power can and will meet our needs. In order to receive help,       we must be willing to accept it. If we want to feel better, we have to find       out where our pain is coming from. We begin by admitting our defects and       become willing to stop putting energy into them. This is one of the reason       this is a spiritual program. We learn to do, think, and feel in ways that       promote positive feelings about others and ourselves. We learn to avoid the       traps that our addiction would lure us into in its effort to kill us.       Although the lures may look good to us, we learn to avoid them. We know too       well the bitter pain that comes when we act out of greed, lust and pride. We       learn to surrender, admit our faults and find new ways of doing things. We       can finally reconcile the negativity from the past by making amends. We go       forward with our lives using prayer, meditation and other spiritual       principles that promote our happiness and well-being. Finally, as we begin       to set our own house in order, we are able to carry the message: That any       addict can stop using and grow into a complete and healthy person.
 We learn to use our new associations in a healthy manner by acting       like those members in recovery that we admire. We don't have to put them on       pedestals to do this and we don't have to expect perfection in them.       Actually, we may find ourselves disenchanted with the idea that people have       to be perfect about anything. There has always been imperfection in the       world and the world has somehow survived. Of course, NA membership allows us       to go right up to these people in the program and ask them how they do it.       How do they feel? How they deal with issues like lack of self-confidence and       low self-esteem? Simply watching them and beginning to believe that we can       do better opens many doors. Once we catch on to the idea that we can over       come our limitations, we generally go for it. In time, we find that instead       of feeling indebted to those to whom we have looked to for guidance, we       enjoy the joy and wonder of passing on to others the help that was given       freely to us.
 When we find that our signals we send are not in alignment with the       responses we are getting, we know we have come to a defective area. Many       times, we will find that we make ties between things that have no necessary       relationship. We may feel comfortable when someone yells at us because our       old lives included getting yelled at by someone. We need money yet we fail       to earn it or waste it before it can provide for our needs. We want love but       we industriously drive away people who seem to care for us. If our ‘anchors’       in the form of our associations are improper, we must as soon as we find       this out, make new associations. Involve as many of your senses as possible       when doing this. Write down how it has been as accurately as possible and       then write about how it might be done better. Read this aloud. Hang it on       the wall where you can glance at in the morning and at night. Talk to other       people about it. Bring it up to the surface where you can touch it, feel it       and turn it around.
 Our recovery process has evolved through its actual practice by the       hundreds of thousands of addicts who get clean, stay clean and achieve       varying degrees of recovery. Our goal is to stop worrying about what the       other people in our lives are doing, whether rightly or wrongly, and to get       on with rediscovering our own sense of wonder, physical health and mental       balance. Recovery is about your health, your happiness and your sense of       wonder. We don't want our feelings to get too high or too low in our new       life. We learn to be happy and make the most of our lot in life. In our       fellow recovering addicts, we find the tremendous resource that we need to       make our lives work. Our therapeutic value is in the way we live: we walk       it, not just talk it. We become acceptable, responsible and productive       members of society as a by-product of working the Program of Narcotics       Anonymous.
 Our focus must remain on staying clean and helping others because       this is the antidote for wallowing in despair and taking what we need by       deception. Together, we discover a new life clean. Suddenly we understand       how other people feel as we emerge into recovery with others like ourselves.       So very often, we progress in recovery until we get a little money, a job, a       substitute addiction or some approval source that is apart from the NA       Fellowship that can undermine our recovery. We may begin to find fault with       other members, complain about this and that in the meetings and then huff       out the door with an air of moral righteousness! Simply put, we have to gain       the ability to be comfortable with a certain degree of helplessness. Even       the roughest and toughest of us needs love and without the ability to admit       our needs, there is little chance that our needs will be met.
 
 
 
An addict shared: "I am powerless over the disease of addiction.           I am powerless over the progression of this disease. The disease itself           is not teachable but I am. I can learn new things about recovery. The           disease wants me to do what I always did before I came to recovery. I           can choose to go to a meeting and go against the grain of it.
 "There are certain leftovers from my active addiction. The fear,           panic, confusion, etc. will subside after awhile if I keep going to           meetings. I also associate living with the disease to feeling locked           into patterns. If I establish a new routine of going to meetings and           doing other constructive things, I won't remain in that confusion."
     In recovery, we don't take the first one, whatever happens. Using       our drug of choice or some substitute will do nothing but complicate things       and confuse us, especially if we already have some sort of trouble.       Substitution and moderation are only counterfeits that attempt to hide the       fact we can no longer use successfully. We accept the fact that no amount of       dope can satisfy us but it only takes a little to ruin us. With luck, we       might make it back to the program but sooner or later, our luck runs out       and we must work the Steps in earnest. The progressive nature of our illness       allows our sensitivity to drugs in any form to increase, whether we are       using or clean. There is no grace period of ‘fun using’ for the person who       relapses. The longer we have been clean, the greater the danger that we will       die trying to get high. The chemicals lose their ability to smother our       spirits and make us into pleasure-seeking automations. It is no longer a       pleasure when you have to do it, rather it is slavery. The substitution of       alcohol or some other drug is no longer an option for us because we now know       drugs in any form will reactivate our addiction. There is no safe usage for       us.
 One of the problems of active addiction is that it makes us feel       personally powerful. There is nothing more pathetic than to experience this       feeling yet realize that it is nothing but a lie. When we feel that our       senses have turned against us in a such way, it leaves us no choice but to       hate ourselves and mistrust those most basic tools of human ‘proofs’: our       own eyes, ears, and hearts. The first thing that any addict new to recovery       wants - and the last that most will admit to - is a deep desire for personal       power. We see around us a world full of people, most of whom seem to have       some idea of who they are, where they belong, and where they are going with       their lives. We don't feel that way, do we? "When I was born, and they were       passing out instructions on life, I didn't get a full set." seems to be an       accurate description of how we feel. The inability to trust ourselves is the       beginning of what we experience as powerlessness. The linkage between action       and reaction, between intention and result, between cause and effect       dissolves and we are lost. We must find help or some way to restore the       natural processes during our abstinence. It is helpful for us to know that       these injuries are the result of our addiction and that through living clean       and learning about our spirits, we can enjoy sanity and health.
 Isolation is another characteristic symptom of this disease. One       thing that helps us break out of the pattern of isolation is getting to know       people. The knowledge that a meeting will be there helps as well. Getting       phone numbers from members and using them helps too. These things take away       the ‘power’ that the isolation has to tell us that we should do insane       things, like go on ‘a geographical cure’. It'll be different for me if I       live in another city. Addiction breeds mistrust. We project that mistrust       onto people, especially clean people. To enhance our recovery we should tell       the clean people from our pasts that we are in recovery. That will help us       overcome the issues of mistrust. The only exception might be employers or       other people that we feel shouldn’t or don't need to know. Sometimes,       practicing ‘simple anonymity’ is best. If we are clean and working our       program, time will turn up opportunities to take care of what is needed.       Don't rush ahead.
 Have we suffered long enough? Do we really want the changes offered       in NA? Can we admit openly to other members that our addiction controlled       our lives? Are we ready to consider that the drugs have lost their ability       to give us what we want? Can we accept the idea that, for us, drugs have       become poisons? Can we admit that we cannot predict what we may do, once we       start using? Are we conscious of the changes that occur in our       personalities, making us into liars, cheats, and thieves? Are we able to       accept the fact that we cannot quit using, gain or regain happiness alone?       When we hurt someone, we ask ourselves, "Were we loaded - or trying to get       loaded?" We find that only those who have hurt long enough are able to make       the kind of surrender that gets results. We cannot cross the river while       tied-up at the dock. We have to take some hope from the recovery of others       to gain the willingness we need to make the dash to safety. Our examples are       the living proof that NA works in the lives of all kinds of people, in all       walks of life. We had to be broken under the weight of our own pain before       we were able to reach out for help.
 We avoid whatever goes against our recovery. We recall that we have       experienced some degree of personal power at some point in our lives and we       have known the lack of it as well. While we might aspire to balance, we       continue to seek excess and accept only the little that we feel we're       entitled to have. There is a feeling that comes over addicts when we are       near or in dangerous places. Looking over a cliff's edge, driving our car       too fast, being sexually intimate with strangers, spending beyond our means       can trigger adrenaline. They create disorder for us to hide behind and       therefore lengthen and intensify our pain. Some addicts in recovery may       continue to habitually steal from retail stores and get a sick thrill out of       it. In recovery, we must deal with these kinds of habits as soon as possible       otherwise the reality they tend to create may knock us into a relapse!
 Soon, we realize that the members in the meetings are addicts just       like us. We see that everyone in the rooms is a potential lifesaver to us       and we began to glimpse the miracle of NA. Attending our first meetings led       us to our first friends in recovery. Among these, we will find those with       whom we can make the common journey of recovery. As recovery spreads into       every area of our lives, we find that we are able to think, feel and       intuitively know again while literally coming to life. Recovery is much more       than getting yourself out of the pain and suffering. There is a whole       recovery culture consisting of people who are devoted to getting and staying       clean. The ‘rules’ are different among members of this sub-culture from the       general culture in which we live. We are resources, even to those who do not       like us. We learn that it is okay not to like everyone yet we must love       everyone. While we know that almost all mean well, there will be those that       we may find difficult to love. Time will teach us their pain so that we can       develop the mutual respect is necessary to make a living Fellowship.       Sometimes it feels like we all have to do more than our fair share. Someone       once said if you want a lot out of life, you have to give more than you want       to receive. You may never get all you give - but if you give all you can,       you just might get what you want.
 Having contact with old friends, listening to certain       using-associated music, doing almost anything that causes us to remember       what it felt like to be loaded and forget the results of our using is       dangerous to us. These things can tie us into the mind-set of active       addiction and could lead us back to using. This does not mean we have to       live in fear or that we can’t change the situation. It usually means that we       should get out of the situation and into contact with recovering addicts       immediately. Once we are safely past the feelings and moods that were       enveloping us, we can discuss, feel, ask and develop a way to prevent the       situation that threatened relapse from happening again. There is only one       rule that applies to all of us: don't use. The rest is so diverse and       personal it takes a whole program to help us. They say it takes a whole       village to raise a child. If you are an addict seeking recovery, we are your       village. We can try going to a concert with clean friends, praying to your       Higher Power to keep you clean through the experience. Try remembering your       youth when you hear an old song, instead of a prelude to using. New thinking       can lead to new reactions. Spending time with other addicts who have been       clean some time and can say, "I used to have that problem, here's what I did       about it." allows us to learn from others. Common sense should be used to       stay away from known weaknesses. All we need to say here is that in       recovery, we can learn how to move in the world without fear or remorse.       Until we have found a specific solution to a problem, we just do the things       that work in the other parts of our program.
 
 
 
An addict shared: "The most important thing that I have ever           done in my life was to get out of my own head, long enough to identify           as an addict. My mind kept telling me a million things to disqualify           myself but something deep down told me things were not going to change           for me the way I was going.
 "In NA, there were people who seemed to be truly happy, coping           with life, and not using anything. The scary part of that initial           admission was that I would have to do something about it. The thought of           staying clean and changing my life-style entirely was very scary to me.           From my experience, the only way for me to stay clean and change was to           stay with meeting, meetings and more meetings. I started to identify           with people and concentrate on similarities, not differences although my           head kept telling me different. I learned to realize how dangerous my           thoughts and emotions were to me. I was just waiting to self-destruct. I           began to understand my disease and came to realize the first Step to           destruction was not attending meetings and not participating. Despite my           thoughts and feelings, I began to share and become part of our           Fellowship.
 "Until NA, I always acted out on my thoughts and feelings but I           learned how not to react. I learned to share with people I trusted and           to take some direction. I learned more and more about NA and things           started changing for the better. I began standing up for something that           was positive and real; something that I could be proud of. NA has been a           lifesaver and has taught me to live for today and not to ignore the           future.
 "I don't live in that constant state of ‘I wish I had done this’           or ‘I wish I hadn't done that’. I still make mistakes but I know there           is a solution for every problem. I guess the most important thing for me           is to have an attitude of being grateful for what I have (what's been           given to me) and not get caught up in what I don't have. And to remember           no matter what, I have a loving and caring God."
     Principles of spirituality are principles that have the power to       change the way we live, for the better. Most of us have said, "I just didn't       want to go back - and I found many longings to go forward." All of us have       experienced, at some time in time, a burst of energy beyond what we thought       or believed to be our limitations. Perhaps this happened when someone we       cared about was in an accident or about to get hurt. We would risk ourselves       to help them. Or we just got caught-up in some sports event and ran the ball       further and quicker than we dreamed was possible for us. We may have been       alone or in a competitive situation with others when it occurred. We may       have been trying to win a competition or enjoying an activity with a friend       when we felt it. By thinking of one or more of these times, we can start to       flex mental muscles that we never even knew were there. We learn to develop       our own inspiration. We want to be able to go beyond old boundaries. Being       clean is the stuff of miracles and we can go far beyond our old limitations       with a conscious contact. Our friends encourage us and our friends are there       to catch us should we should fall. If we just get up and go to work, we may       have an average day. If we get up, do our prayer and meditation, read even       briefly and think of someone we are trying to help in life or in recovery,       our energy level goes way up beyond our normal. Our performance level goes       up with our energy level.
 Our writing is our effort to help others discover recovery and to go       further down our own paths than we could with fewer recovery tools. This is       what we call spiritual. Although desire powers our recovery, the notes,       written message, personal sharing and words of encouragement help us       overcome our fears and act. Many more do these things without feeling the       need to write them. None is better than another. We all have our place in       the parade. We share our successful experiences as demonstrated in the lives       of our many members and illustrated in our many meetings. One of our common       bonds lies in the acceptance of the fact that to us alcohol is just another       drug. It takes a lot of love to overcome the disease of addiction. The       backbone of NA is in the belief that there is one disease with many symptoms       called addiction. There are a host of disorders and human problems that end       in '-ism'. Many of these 'ism's' are just addiction in different forms.       Sexual addiction, gambling, over-achieving, a host of fears and phobias are       all just addiction in one form or another. When we stop using, almost all of       us experience our addictive personality breaking out in another area       involving obsession and compulsion. A disease carries no moral evaluation or       judgment. Our morals improve as we learn to accept, treat and live with our       disease. In other words, our health is restored. An old definition and usage       of the word ‘addiction’ is close to the definition of incarceration: i.e., a       judge might ‘addict’ someone to jail. Anonymity frees us from the       restrictive labels of active addiction and we proudly claim our right to       freedom. As long as we are clean, we are free.
خارج شده است
ثمره کوشش های عاشقانه ، در محصول آن است که موسم آن همیشه به وقت خود فرا می رسد ...
کتاب پایه "آبی" معتادان گمنام - پیش گفتار
.
.
آدرس وبلاگ :
.
http://www.behboodi.org

رضا - بیل

  • رضا - اینترنت
  • نمایندگان انجمن ها
  • کاندیدای خدمت در تالار
  • ******
  • امتیاز: +374/-13
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 3,690
  • <:::: ردپاهایم راپاک می کنم،تا کسی نفهمدکه...::::>
    • الکلی ها و معتادان گمنام
پاسخ : معتاد کیست ( از منظری دیگر)
« پاسخ #3 : 06 مارس 2011، 12:34:31 pm »

سنّت هاي دوازده گانه height=136       
 
1 - منافع       مشترك ما بايد در رأس كار ما قرار گيرد . بهبوديء هر يك از ما به يگانگيء       معتادان گمنام بستگي دارد .
2 - در       ارتباط گروهيء ما فقط يك مرجع وجود دارد و آن پروردگار مهربان است . بدان گونه       كه خود را   در وجدان گروه بيان كند . رهبران ما خدمتگزاران صادقند و حكومت       نميكنند .
3 - تنها       شرط عضويّت در معتادان گمنام تمايُل به قطع مصرف است .
4 - هر       گروه بايد مستقل باشد ، باستثنإ مواردي كه بر ديگر گروه ها و معتادان گمنام در       كلّ تأثير بگذارد .
5 - هر       گروه فقط يك هدف اصلي دارد و آن رساندن  پيام  به معتاديني است كه هنوز در       عذابند .
6 -       معتادان گمنام هرگز نبايد هيچ مؤسسهء مُرتبط و يا هر سازمان ديگر را تأئيد كند       و يا كمك مالي نمايد و يا اجازهء استفاده از نام معتادان گمنام را بدانها بدهد       ، زيرا ممكن است ، كه مسائل مالي ، ملكي و شهرت ما را از هدف اصليء خود منحرف       سازد .
7 - هر       گروه معتادان گمنام بايد كاملاً خودكفا باشد و كمكي از خارج دريافت نكند .     
8 -       معتادان گمنام بايد براي هميشه غير حرفه اي باقي بماند . امّا مراكز خدماتيء ما       ميتوانند كارمنداني استخدام كنند .
9 - ما       تحت عنوان معتادان گمنام ، هرگز نبايد متشكّل شويم ، امّا ميتوانيم هيأت ها و       كميته هائي تشكيل دهيم كه مستقيماً در برابر گروه مسئول باشند .
10 -       معتادان گمنام هيچ عقيده اي در مورد موضوعات خارجي ندارد و نام معتادان گمنام       هرگز نبايد وارد به مسائل اجتماعي شود .
11 - خطّ       مشئ روابط عموميء ما بنا بر اصل جاذبه است نه تبليغ ، ما بايد هميشه گمناميء       خود را در سطح مطبوعات ، راديو و فيلم حفظ كنيم .
12 -       گمنامي اساس روحانيء تمام سنّت هاي ما ميباشد و هميشه ياد آور اين است كه اصول       را بر غرائظ شخصي و  شخصيّت ها ترجيح دهيم .
خارج شده است
ثمره کوشش های عاشقانه ، در محصول آن است که موسم آن همیشه به وقت خود فرا می رسد ...
کتاب پایه "آبی" معتادان گمنام - پیش گفتار
.
.
آدرس وبلاگ :
.
http://www.behboodi.org

رضا - بیل

  • رضا - اینترنت
  • نمایندگان انجمن ها
  • کاندیدای خدمت در تالار
  • ******
  • امتیاز: +374/-13
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 3,690
  • <:::: ردپاهایم راپاک می کنم،تا کسی نفهمدکه...::::>
    • الکلی ها و معتادان گمنام
پاسخ : معتاد کیست ( از منظری دیگر)
« پاسخ #4 : 06 مارس 2011، 12:34:52 pm »

سنت هاي دوازده گانه height=184      ( متن كامل ) height=49
      تجربهء ما در معتادان گمنام نشان داده است .
      1 - هر يك از اعضاي معتادان گمنام فقط جزء كوچكي از كلّ است .       نتيجتاً معتادان گمنام بايد به حيّات خود ادامه دهد . والا اكثر ما يقيناً       خواهيم مرد . بنابر اين منافع مشترك ما در رأس قرار دارد و رفاه فردي بلافاصله       بدنبال آن قرار مي گيرد .
      2 - در ارتباط گروهيء ما فقط يك مرجع نهائي وجود دارد و آن       خداوند مهرباني است كه خود را دروجدان گروه بيان كند ، پيشوايان ما خدمتگزاران       صادقند و حكومت نمي كنند .
      3 - عضويّت ما بايد تمام افرادي را كه مبتلا به اعتياد هستند در       بر گيرد ، بنابراين  به هيچ يك از كساني كه تمائل به بهبودي دارند جواب رد داده       نخواهد شد و هرگز عضويّت ما به پول يا تمكّن بستگي نخواهد داشت . وقتي دو يا سه       معتاد بمنظور هشياري دور هم جمع شوند ، ميتوانند خود را يك گروه معتادان گمنام       بنامند ، مشروط بر آن كه بعنوان گروه به هيچ جا بستگي نداشته باشند .      
      4 - هر گروه در مورد مسائل مربوط بخود فقط بايد به وجدان گروه       مراجعه كند و به هيچ مرجع ديگري جوابگو نباشد ، امّا در صورتيكه اين مسائل بر       گروه هاي ديگر نيز تأثير بگذارد ، مشورت با آنها لازم است . هيچ كس يا گروه يا       كميته ايالتي هرگز نبايد بدون مشورت با هيأت امناي كميته خدمات عمومي ، به       اقدامي دست بزند كه اين اقدام تأثير مهمّي در سرنوشت معتادان گمنام داشته باشد       . در مورد اين گونه مطالب منافع مشترك ما اولويت دارد .
      5 - هر گروه معتادان گمنام بايد موجوديّت روحاني داشته باشد و       تنها هدفش رساندن پيام خود به معتادان دردمند باشد .
      6 - مسائل مالي ، ملكي و مرجعيّت بآساني ممكن است ما را از هدف       روحاني و اصليء خود منحرف كند ، بنابراين بنظرما هر ملك قابل ملاحظه اي كه       واقعاً مورد نياز باشد ، بايد بطور مجزّا بثبت برسد و اداره شود ، تا بدين       ترتيب مسائل مالي از روحاني جدا باشد. گروه هاي معتادان گمنام هرگز نبايد وارد       هيچ كار تجارتي شوند و اماكن مورد استفاده معتادان گمنام ،مانند كلوپها و       بيمارستانهائيكه نياز به محلّ و مديريّت دارند ، بايد جداگانه اداره شوند تا       گروه بتواند آزادانه و بدون تعهد در صورت لزوم با آنها قطع رابطه كند . اين       گونه مؤسسات نبايد از نام معتادان گمنام استفاده كنند و ادارهء آنها بايد فقط       در مسئوليّت كساني باشد كه از نظر مالي مؤسسات مذكور را تأمين ميكنند . براي       كلوپها معمولاً مديرانيكه عضو معتادين گمنام هستند ترجيح داده مي شوند ، امّا       بيمارستانها و مكانهاي بازسازي بايد كاملاً از معتادان گمنام مجزا باشند و تحت       نظر پزشكي اداره شوند . با آنكه گروههاي معتادان گمنام ميتوانند با هركس همكاري       كنند ، امّا اين همكاري هرگز نبايد بطور مستقيم به حدّ بستگي و يا تأئيد برسد .       گروه هاي معتادان گمنام هرگز نبايد خود را به هيچ چيز وابسته كنند .      
      7 - گروه هاي معتادان گمنام بايد كاملاً خود كفا باشند و فقط از       طريق كمك داوطلبانه اعضاي خود تأمين شوند . بنظر ما همه گروهها ، بايد هر چه       زودتر خود را باين هدف برسانند . جمع آوري هرگونه اعانات خارجي چه از طريق گروه       ها ، كلوپها ، بيمارستانها و يا مؤسسات ديگر با استفاده از نام معتادان گمنام       بسيار خطرناك است . قبول كردن پيشكش هاي بزرگ و هرگونه اعانه اي كه نوعي تعهد       بدنبال داشته باشد عاقلانه نيست . اگر موجوديهاي مالي معتادان گمنام ، بدون هدف       مشخصي رويهم انباشته شود و مقدار آن از ذخيره معيّني بالاتر رود باعث نگراني ما       ميشود . تجربه بارها به ما نشان داده است كه هيچ چيز باندازهء كشمكش هاي مالي و       مرجعيّت نميتواند ميراث روحاني ما را به خطر اندازد .
      8 - معتادان گمنام بايد براي هميشه غير حرفه اي باقي بمانند .       مفهوم حرفه اي از نظر ما مددكاري يا مشاوره با معتادين در مقابل پول و يا       بعنوان شغل است . امّا ما ميتوانيم معتادين را استخدام كنيم تا همان خدماتي را       انجام دهند كه در صورت نبودن آنها به غير معتادين واگذار ميشود . براي اين گونه       خدمات مخصوص ميتوان حقوق مناسب پرداخت كرد ، امّا براي كار دوازدهم قدم معمولي       ، هرگز نميتوان مزدي پرداخت .
      9 - هر گروه معتادان گمنام به حداقل تشكيلات و سازمان نياز دارد       و بهتر است رهبريء گروه بين اعضإ در گردش باشد . گروههاي بزرگ ميتوانند منشي       انتخاب كنند . گروههاي بزرگتري هم كه در مناطق پر جمعيّت هستند ميتوانند دفتر       مركزي يا دفتر ارتباطات تشكيل دهند . براي اين گونه دفاتر معمولاً يك منشي تمام       وقت استخدام ميكنند . هئيت امناي مركز خدمات عمومي ما در واقع كميته خدمات       عمومي   معتادان گمنام هستند . آنها نگهبانان سنّّت هاي معتادان گمنام و دريافت       كنندگان اعانات داوطلبانهء ما  ميباشند ،از طريق اين اعانات مخارج دفتر خدمات       عموميء معتادان گمنام تأمين ميشود . كميته هئات امنااز طرف گروهها اجازه دارد       روابط عموميء ما را در مجموع اداره كند و تماميّت و كمال مجلّه اصليء جمعيّت ما       را تضمين نمايد . آرمان تماميء اين نمايندگي ها خدمت است و خدمتگزاران مورد       اعتماد و با تجربهء ما در واقع پيشوايان حقيقيء ما هستند . آنها از سمت هاي خود       بعنوان پايگاه مرجعيّت استفاده نميكنند آنها حكومت نمي كنند و كليد ثمر بخشيء       آن احترام به هستي است .
      10 - گروهها و يا اعضاي آنها بطريقي كه جمعيّت معتادان گمنام       درگير شود هرگز نبايد هيچ عقيده اي در مورد مسائل بحث انگيز خارجي ابراز كنند .       بخصوص در مسائل سياسي، مسائل مربوط به موّاد (  تخديري ، سكر آور ، روان گردان       ) و فرقه هاي مذهبي ، گروههاي معتادان گمنام با هيچكس هيچگونه مخالفتي ندارند و       در مورد اين گونه مسائل نميتوانند هيچگونه عقيده اي ابراز كنند .
      11 - برخورد اجتماعيء ما در سطح عمومي بايد با رعايت گمناميء       شخصي همراه باشد . بنظر ما اعضاي معتادان گمنام بايد از تبليغات پر سروصدا       پرهيز كنند . اسامي و تصاوير ما بعنوان اعضإ معتادان گمنام نبايد از راديو يا       فيلم پخش شود . و يا در روزنامه و امثال آن به چاپ برسد . روابط عموميء ما بايد       بنا بر اصل جاذبه باشد نه تبليغ . ما هرگز نياز به تعريف از خود نداريم و بهتر       است بگذاريم دوستانمان ما را توصيه كنند .
      12 - ما اعضاي معتادان گمنام اعتقاد داريم اصل گمنامي از لحاظ       روحاني اهميّت فراواني دارد و ياد آور آن است كه اصول اخلاقي را به غرائض شخصي       ترجيح  دهيم . فروتنيء واقعي را در زندگيء خود حقيقتاً رعايت كنيم و هميشه       مراقب باشيم كه محبّت هاي بزرگي كه شامل حالمان شده است باعث ضايع شدنمان نشود       و تا ابد در حالت شكر گذاري از آفريدگار خود باقي بمانيم .
خارج شده است
ثمره کوشش های عاشقانه ، در محصول آن است که موسم آن همیشه به وقت خود فرا می رسد ...
کتاب پایه "آبی" معتادان گمنام - پیش گفتار
.
.
آدرس وبلاگ :
.
http://www.behboodi.org

رضا - بیل

  • رضا - اینترنت
  • نمایندگان انجمن ها
  • کاندیدای خدمت در تالار
  • ******
  • امتیاز: +374/-13
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 3,690
  • <:::: ردپاهایم راپاک می کنم،تا کسی نفهمدکه...::::>
    • الکلی ها و معتادان گمنام
پاسخ : معتاد کیست ( از منظری دیگر)
« پاسخ #5 : 06 مارس 2011، 12:35:22 pm »

Twelve Traditions       of Narcotics
      Anonymous
"We keep what we have only with vigilance and just as freedom for       the individual comes from the Twelve Steps so freedom for the groups depends       on knowledge of our Traditions. As long as the ties that bind us together       are stronger than those that would tear us apart, all will be well."
 When our Traditions are violated, the special love that powers this       Fellowship cannot flow. When we feel hatred or tension, a quick look to the       Traditions can sometimes identify the cause. Imposing one's will on another       in the grip of a powerful emotion is likely to be faulty in some important       regards. Best to pray. Spiritual strength is usually accompanied by a sense       of calm. More than most people, we need to remind ourselves that God is the       real worker of miracles here. At best, we are but instruments of our Higher       Power. Seeing the Fellowship as the extension of some officialdom beyond       what each of us carries in our hearts is a threat to our freedom. We put       recovery and our spiritual needs first. We can tell if something is right or       not by looking into our heart. Narcotics Anonymous is the spiritual moment       that an addict discovers within themselves the strength to stay clean one       more day. When we share this with even one other addict, we activate       something we call Narcotics Anonymous. This moment is what we share together       in recovery and it is the heart of our program.
 
 
 
1. Our common welfare should come first; personal recovery           depends on NA unity.
 2. For our Group purpose there is but one ultimate authority - a           loving God as He may express Himself in our Group conscience, our           leaders are but trusted servants, they do not govern.
 3. The only requirement for membership is a desire to stop           using.
 4. Each Group should be autonomous, except in matters affecting           other Groups, or NA, as a whole.
 5. Each Group has but one primary purpose--to carry the message           to the addict who still suffers.
 6. An NA Group ought never endorse, finance or lend the NA name           to any related facility or outside enterprise, lest problems of money,           property or prestige divert us from our primary purpose.
 7. Every NA Group ought to be fully self-supporting, declining           outside contributions.
 8. Narcotics Anonymous should remain forever nonprofessional,           but our Service Centers may employ special workers.
 9. NA, as such, ought never be organized; but we may create           service boards or committees directly responsible to those they serve.         
 10. NA has no opinion on outside issues; hence, the NA name           ought never be drawn into public controversy.
 11. Our public relations policy is based on attraction rather           than promotion; we need always maintain personal anonymity at the level           of press, radio and films.
           12. Anonymity is the spiritual foundation of all our Traditions,           ever reminding us to place principles before personalities.
                   Recovery is an adaptation we make to the reality of our addiction.       Recovery has to be learned and doesn't come easily. To protect the groups,       whose primary purpose is to carry our message, we have evolved certain       customs and ways of doing things that satisfy both our individual need to       deal with life on life's terms while carrying a spiritual message. To       succeed as a Fellowship we seek to avoid the entanglements that plague       countless organizations and structured programs. We keep it simple not       because it is easy but because that’s what works best for many people. The       atmosphere of recovery is too important to leave to chance. Newer members       have to learn how we invoke and maintain the caring yet sensible mood that       prevails where the NA spirit is strong and attractive. Too often, where we       have grown too far too fast, we have lost this special quality and our       meetings and our message suffered. We learn again and again to put our       recovery first, as members and as groups.
Traditions characterize a spiritually fit group of recovering       addicts who find recovery in Narcotics Anonymous. When Traditions are       violated, we have learned that fear has in some way gained a foothold. These       fears justify wrongdoings. The only other possibility is simple ignorance.       Violating traditions hurts the people involved. The fear makes it seem       reasonable and proper for those doing the hurting to feel justified despite       the evidence of their eyes and ears. This may be the essence of our       insanity, not believing our own witness. If other members are hurting or       behaving badly, they need extra love. If we are the ones who care, we are       the ones who must pray for the extra grace and opportunity to help them in       their difficulty. Newcomers are watchful and they can catch flaws in       old-timers as quick as some of our NA scholars can spot a Tradition       violation. "If it ain't practical, it ain't spiritual" is an old NA saying       that shows how we deal with a good idea if it doesn't appear to be working.       To retain a place in the NA program, everything spoken or written must prove       its usefulness in the recovery arena. If love and caring are in evidence on       the surface, it may indicate love and caring below the surface. If hatred       and anger are on the surface, we may need to pray or meditate. If we can't       do this, it’s a good sign that our spiritual condition is broken and must be       regained before we can go on to anything else.
We do this by going to our sponsor and home group and admitting our       need for help. We try to recall what we did as newcomers to get back in       touch with the basics that worked for us before we knew what living clean       was all about. As we recover from our obstinate opinions, we regain       flexibility and spiritual balance. Solutions begin to appear and again we       realize that we are safe in recovery. We need to instruct each other in the       Traditions. Sometimes we tell the newcomers to only focus on the Steps.       However, for someone who is suspicious of the program and uneducated in       being a part of a functional group, learning about the Traditions provides       relief. Our Traditions give us information about our structure and explain       the guidelines to principled behavior. We are careful to avoid using our       knowledge of the traditions as rules for others. The usefulness of the       Traditions is in learning to guide ourselves and make the right decision for       the right reason. We can share our feelings and experiences with others       without seeking to dominate or control. Because recovery is an inside job,       the principles of the Traditions deal with the outside issues. They help us       find ways to be useful as instruments of a loving God and avoid conflicts       with others.
Anonymity helps us look at the reality of a thing instead of the       labels. So much in life comes to us promising one thing and delivering       another. Authentic and real, life presents itself to us as it is. The trick       is in being of sound mind and being able to believe the evidence of our       senses. Since we are anonymous, we go by self-evident truth rather and       authoritative truth. It is what happens and not just who did it. Traditions       describe a reality. Awareness of this reality allows a group to       relate to other groups effectively and maintain good relations within the       group. When we say, "It's good enough" too often, we'll come up short in our       Traditions. While Tradition violations may be hard to see at the time, the       results are visible when a group becomes dispirited. When a group loses its       spirit, no one feels like doing anything to help the group. Words are not       kept. If you miss a meeting, you feel like, "So what..."
Due to the nature of our illness, we need special rules to underlie       our meetings and services. These rules are implicit in our Traditions and       enable the principles of our Steps to be applied more consistently. The       first rule is to not allow ourselves to be divided by apparent differences       against our many real similarities. We identify these similarities and let       go of comparisons that would emphasize our differences. The second is to       share what we feel from our higher power when considering or discussing what       we do in NA. The third is to include the members of NA by open information       and direct participation in any process having to do with NA. Personal       commitment in these areas alone will eliminate many of the problems that       seem insolvable once they get started. People feel left out, fear is       generated, facts get distorted and soon we are at war with our brothers and       sisters. We learn to treasure certain values. Among these values are:       
 
       
         
            1. Trust bonding addict to addict.
2. Loyalty: Acts of contribution and protection.
3. Submission to the Spiritual Life
4. Courage to Change
5. Caring and Sharing
6. Spiritual Humility
7. Courage to Try
8. Sincerity: Honest Intentions
9. Integrity: Honest Actions
10. Perseverance and Good Faith
11. Conscious Contact with our Higher Power
12. Living Clean
 
       
     
      Vigilance is paying attention to what is going around you and       accepting responsibility for your part in everything. This does not mean       that, for example, if someone talks too long in a meeting, then you       interrupt them immediately. Show a little compassion. Our rooms are full of       people who used to talk too long. We may learn to pause and consider why       it's such a big deal. Ask yourself questions, like: "Why do I care? What is       he doing that annoys me, and what do I do that is like that? Do I feel I am       a failure if someone in my proximity doesn't do well or as much as I expect       of him? Do his shortcomings really reflect on the me or the group?" It is       our experience that we have trouble accepting in others the aspects of our       character that we are unwilling to accept or change for ourselves. Further,       when we accept or change those aspects of our character, we will likely       become detached or uninterested in those who display those aspects - unless       they want help or are sharing their experience with us (this is when       fellowship outside the rooms comes in handy).
 
       
          A member shares, "For example, my issue with gossip is not that           it violates the last tradition; it is that I can't stand it when people           try to con me or get the facts wrong. (I hate it when people con me           because I was such a con - and I was so good at it. When people don't do           it well, I want to challenge them to one more round of 'The Game' so I           can show them that I will win. Fact is, I lost the last few rounds...) I           also get very annoyed when people call me up to bitch at me for           something I didn't do - and won't accept that someone lied to them about           what happened or didn't have all the facts so that they jumped to the           wrong conclusion. In my recovery, people stopped gossiping around me           when I stopped judging other people and when I stopped talking with           anyone but the person I was trying to learn about. I know that people           still gossip about me, but it doesn't bother me. All of my friends know           they can tell me about myself to my face or can disagree (because they           have). I have learned along the way to say, 'I was wrong' and 'I don't           know' and 'you'll have to ask him.' Anyone who is not involved in my           life and anyone who bases what they think about me on the past is           dealing with the disease - theirs and mine. I have changed. If they           judge me without the facts or stay away because they are afraid to talk           to me, they are limiting themselves - not me. I will continue to recover           (grow and change) in the atmosphere of love and acceptance that my home           group gives me because of who I am, not in spite of who I am. Yet, the           first step is that I have to accept who I am. I have to admit it, accept           it, ask for help if I want to change it, and move on through life.           
"A key thing here is that not all the things that people say and           not all the things I have trouble accepting are 'defects,'           'shortcomings,' or 'bad.' I have had more trouble accepting that I am           lovable than any other aspect of my existence. Similarly, I had a lot of           trouble accepting that I have a good sense of humor; I am sweet (I still           don't know what that means, but I've accepted it), I am attractive, and           that I am an aggressive, powerful, intelligent, well-educated, well-bred           woman. Most of those things have been pretty obvious to everyone I've           ever known in my life, but, by the time I got clean, I was ready to club           anyone who dared mention any of it. I was angry, serious (check Webster           for the definition of 'sober'), scowling, dressed in drab clothes that           would hide an evidence of gender, self-effacing and actively doing           anything else that would convince any sane person to avoid trying to           deal with me. The contradiction was obvious and off-putting.           Fortunately, I found NA, where they recognized me as one of their own,           and I found a way to change. For me, it wasn't enough to quit using. If           I was going to be the same person, I would have kept using. It was the           loneliness and the depression that drove me to change and recover, not           the need to be acceptable to the courts or to my family. A major portion           of my recovery has been based on stubborn (read 'vigilant'). I kept           coming back and kept working on myself. When people pissed me off or I           couldn't deal with something in my life, I'd search the Basic Text for           clues to the path of change. When people did things to hurt me (it           wasn't all self-inflicted pain), I re-examined my role; for example, I           learned to pay attention to what attracted me to men and realized that           the key aspect of character that I found (past tense) attractive (read           sexy) was street smarts: power, violence, and manipulation. If he could           make me believe anything, then I would get involved because I thought           'you're special,' when directed to me, would always be a lie.           Eventually, as I learned what about me was special, I became less           interested in men who lie well and became more interested in men who           share the interests and qualities I enjoy. Another aspect of vigilance           has to do with the typical addict's difficulty with accepting the           positive or productive. Normally, 'we keep what we have only with           vigilance' is interpreted to mean that we must be cautious and wary,           policing meetings, and service committees, and slapping the hands of           those who stray outside the guidelines. A more positive interpretation           is to find the meeting that is warm, loving, and where people are           changing -- and support their group.
"In my recovery, I have joined groups with the intent of           'saving' or fixing' by making sure the traditions are followed, getting           only 'good' speakers, and drafting friends to attend by constantly           reminding them of the meeting's lack of support. Those meetings didn't           change much and neither did I. I found my Home Group when I'd missed the           meeting, and two other addicts asked where I had been. They said they           missed me. I decided to change my Home Group. When I told my old group,           they complained because they had just spent money on my anniversary           cake. (Guilt, shame, blame, judging, manipulation, and moralizing didn't           get us much when we were on the streets - it won't get us much in the           rooms either.) My 'new' Home Group consisted of me and one other addict           who joined at about the same time. The people who had missed me relapsed           and disappeared for a while. The two of us held every position,           everything got done, and we didn't announce anything about lack of           support during other meetings. We did invite sponsees to join our           meeting. We did welcome newcomers and made sure they had phone numbers.           We did make plenty of coffee and spent a lot of time outside the meeting           sharing our recovery with each other and anyone else who wanted to join           in. Anyone who bitched about how it 'should' be done was invited to           accept responsibility for service in that vein, and we patiently (read           quietly and gently) supported them as they learned or when they           disappeared for a while. We did love and accept each other.
"Vigilance is as much about attraction, loving and caring, as it           is about strength and persistence. Our Home Group one year later had           about 15 members, with at least 8 present for any given group           conscience. In my personal recovery, when I see someone who has           something I want, the first things I do are introduce myself and tell           them what I see. If they seem open to sharing what they have (they may           be defensive, if they haven't yet accepted their positive qualities),           then I ask for their phone number and when we might be able to spend           some time. I ask direct questions and about specific things, like: How           do you keep from acting out when you're so horny that you can't see           straight? (Don’t be around members of the opposite s..e..x, be honest and           share about it, accept that it's ok, get lots of hugs from everybody,           look for other things that might be triggering me to act out with a           'fix'). I don't expect them to read my mind, explain to them everything           I know and have done about the issue (because if they have what I want,           they'll know, and I'll bore them to tears.) I don't argue with them. I           don't get angry with them for being happy, joyous and free - or in a           healthy relationship, or working a great job, or whatever. Another way           to be vigilant is to read everything about NA that you can get your           hands on -- and read it again. I still often see things in the Basic           Text that I didn't see before. And I may find some answers in a service           manual or another addict's sharing in writing that I wasn't even aware I           needed. In regard to personal issues, I check with my sponsor, read, and           share at meetings. If that doesn't bring me peace, I write about it.           THEN I start calling everyone and babbling. (Of course, I learned this           from trying to do it in opposite order for a few years.)
"In service, I searched for answers to current service issues by           studying the Traditions. Next, I ask for help from others who have gone           before me, and try out what I've learned. Thing is, by then, I'm usually           enthusiastic enough to have a lot of energy to the work, and I've           attracted a few other addicts who want to help. I've learned that           'should' and 'could' mean it's not time or it's not necessary. 'It           should be this way' or 'they could have' is blaming and judging. This is           not vigilance rather it is blaming and judging. People do what they can           and learn lessons by scraping their knees and elbows. They have to           suffer if they want to suffer - trying to get in the middle of it means           I'll probably suffer too. Yet, vigilance (and loving) means I will be           watching, on the ready, and taking the first opportunity to help when           they are ready to accept help."
 
     
      We know that addicts will test our love and spiritual strength. We       also know that many addicts who haven’t reached the same level of desire       will exercise their pain within our ranks. It is up to the members with the       desire for recovery and the ability to admit the need for help to provide       the strength and love required in order for the recovery process to work. It       is easy to underestimate the experience and courage we have developed as a       Fellowship. Many people think spiritual principles are just words on a page,       meant to sound good without practical value or useful application. Nothing       could be further from the truth. The truth we share has withstood all the       assaults the disease of addiction could throw at us.
While we come from all backgrounds, we have in common our pain,       despair and hopelessness. What holds us together is our common desire for       recovery. Narcotics Anonymous is the applied love, experience and hope of a       Fellowship that has been succeeding against all odds while the disease of       addiction rages and tears apart any who fall into fear, disbelief or       manipulation. Our honesty is no luxury - it is a necessity. Those who       abandon the Traditions, abandon themselves from the help that gives them a       new life on a daily basis. Reality enforces the Traditions in terms of the       way things are. Many come to get clean in NA. We have found a place for       every addict with a sincere desire for recovery. Sometimes very damaged and       disadvantaged addicts are able to achieve ongoing recovery while others       better educated and smarter in ways are unable to make their surrender.       There is no way for the program to work for us unless we want it to work.       The openness of our hearts to change is controlled by our desire and others       respond to our need on an instinctual level. They help provide whatever they       can to help someone who is honest about their need, willing to try what       works for others and open-minded enough to listen to our message. We need       all the help we can get. Usually our need for help is to deal with life as       things begin to get better for us. We have become so good at dealing with       disaster, we have to learn and relearn to function in everyday reality. Many       of us continue to create trouble in our lives long after the drugs are       removed. These are the reasons we cannot drift of into a dream of normalcy       and have to arrange to offset our fear and disbelief everyday.
Our emphasis on giving, service, and helping others points us in the       direction we usually need to grow towards. It makes us open to change by       giving us first hand experience of help roles and that makes it easier for       us to accept help from others. When we give a lot, we are more open to       receive. It is easier to believe there are no 'strings' attached to help we       receive in recovery when we realize we are giving selflessly. Our meetings       are learning centers where we model what we have learned and practice being       our real selves in the company of others who have our disability and will       help us reach the goals we set for ourselves. To a great extent, our       Traditions control the social and spiritual rules that govern group behavior       and make our special way of life possible. It is not that we are against       individualism; we have learned that our individual breakthroughs need to be       constantly shared and processed by our friends in recovery to maintain the       spiritual support we need as we grow. Getting out of touch cuts our       lifeline. If we can pray and meditate, we can pray to be used as instruments       and await the strength and guidance that always comes when we pray for it.
 
خارج شده است
ثمره کوشش های عاشقانه ، در محصول آن است که موسم آن همیشه به وقت خود فرا می رسد ...
کتاب پایه "آبی" معتادان گمنام - پیش گفتار
.
.
آدرس وبلاگ :
.
http://www.behboodi.org

رضا - بیل

  • رضا - اینترنت
  • نمایندگان انجمن ها
  • کاندیدای خدمت در تالار
  • ******
  • امتیاز: +374/-13
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 3,690
  • <:::: ردپاهایم راپاک می کنم،تا کسی نفهمدکه...::::>
    • الکلی ها و معتادان گمنام
پاسخ : معتاد کیست ( از منظری دیگر)
« پاسخ #6 : 06 مارس 2011، 12:35:43 pm »

  دوازده مفهوم خدماتی height=129           

1- برای تحقق       بخشیدن به هدف اصلی انجمن ما ، گروه های NA گرد هم       می آیند تا ساختاری به وجود آورند که موجب توسعه ، هماهنگی و تأمین خدمات      NA در کلّ گردد .
2 - مسئولیّت و       اختیار نهائی برای خدمات در NA با گروه های      NA می باشد .
3 - گروه های      NA اختیارات لازم را به ساختار خدماتی جهت انجام       مسئولیّت های شان واگذار می کنند .
4 - رهبری مؤثر       در NA ارزشی والا دارد . ویژگی های رهبری هنگام       انتخاب خدمت گزاران مورد اعتماد باید مورد توجّه قرار گیرند .
5 - برای هر       مسئولیّتی که به ساختار خدماتی واگذار ، میشود باید محدوده تصمیم گیری و پاسخ       گوئی به وضوح تعریف گردد .
6 - وجدان گروه       وسیله ای روحانی است ، برای دعوت از خداوند مهربان تا بر تصمیمات ما تأثیر       گذارد .
7 - همه اعضای یک       کمیته خدماتی ، مسئولیّتی قابل توجّه در مورد تصمیمات آن کمیته به عهده دارند ،       پس باید اجازه داشته باشند تا بطور کامل در فرآیند تصمیم گیری شرکت کنند .     
8 - ساختار       خدماتی ما به انسجام و مؤثر بودن ارتباطات مان بستگی مستقیم دارد .      
9 - تمامیه عناصر       ساختار خدماتی ما مسئول اند که بدقّت همه نقطه نظرات را هنگام تصمیم گیری در       نظر داشته باشند .
10 - هر عضو از       کمیته خدماتی می تواند ، بدون ترس از تلافی ، رسیدگی به شکایات شخصی اش را از       کمیته درخواست کند .
11 - بودجه      NA باید تحت مدیریّت مسئولانه بوده و برای پیشبرد       هدف اصلی ما مورد استفاده قرار گیرند .
12 - در راستای       حفظ ماهیّت روحانی معتادان گمنام ، ساختار ما همیشه خدماتی است و هرگز نباید       حکومتی باشد .
خارج شده است
ثمره کوشش های عاشقانه ، در محصول آن است که موسم آن همیشه به وقت خود فرا می رسد ...
کتاب پایه "آبی" معتادان گمنام - پیش گفتار
.
.
آدرس وبلاگ :
.
http://www.behboodi.org
 

این صفحه در 0.286 ثانیه 25 نمایش داده شد.