انجمن های گفتگوی بهبودی

Please login or register.

لطفا برای ورود نام کاربری و رمز عبورتان را وارد نمایید
جستجوی پیشرفته  

اخبار:

اعلام بیداری روح :

1)- یک کاری که تمایل به انجام آن داریم ، انجامش دهیم و نگذاریم که خود بخود انجام شود.
2)- به زندگی لبخند بزنیم.
3)- احساس تماس با دیگران و طبیعت.
4)- قدر و ارزش تمام لحظات زندگی را بدانیم.
5)- آسوده خاطر اندیشیدن بدون وحشت از تجربیات گذشته
6)- لذت بردن از تمام لحظه های زندگی.
7)- توان و قدرت غصه نخوردن را داشته باشیم.
8)- طاقت شکست را داشته باشیم.
9)- بیطرفانه درباره دیگران تعبیرو تفسیر کنیم.
10)- بیطرفانه درباره دیگران قضاوت کنیم .
11)- بیطرفانه در مورد خودمان قضاوت کنیم.
12)- قدرتمان را عزم جزم کنیم تا دیگران را دوست بداریم ، بدون اینکه از آنان چشمداشتی داشته باشیم.
.
قانون #62



ایام ، پیامهای روز و خبرهای مهم تالار

یادمان باشد :
اگر خطای گذشته را نمی توان جبران کرد ،دست کم اثر آن را با مهربانی در حق کسی دیگر می توان کمرنگ و کمرنگتر نمود . زیرا امروز ما فهمیده ایم که : کردارمان است که چرخه تقدیرمان را به حرکت در می آورد .

.
به خاطر دارم زمانی که در اوج نا امیدی به سر می بردم خداوند مرا با یکی از برنامه های دوازده قدمی آشنا کرد و در این راه مسیر زندگی ام تغییر کرد.
بدون شک یکی از دلایلی که باعث پایبندی من در این داستان شد ،  نبود هیچگونه انگیزه انتفاعی در افراد قدیمی تر بود . در ابتدا با بدبینی، اندکی بعد با شک و تردید و تعجب و در انتها با درک اینکه اینجا با تمام دنیا متفاوت است با این مسئله روبرو شدم. برنامه به من روشی ساده اما نه چندان آسان را پیشنهاد کرد و در گام پایانی مرا موظف به رعایت مسائل مطرح شده در یازده گام قبلی نمود و متعهد به رساندن این پیام به آنانیکه درد می کشند و در انتظار راهی برای درمانند. پس از چندی با یکی از روشهایی که برای رساندن این پیام توسط تعدادی از همدردانم در محیط های مجازی راه اندازی شده بود آشنا شدم. مهمترین مسله ای که در روزهای اول با آن روبرو بودم احساس عدم امنیت در این مکانها بود چرا که رعایت ستنها در این محیط بسیار مشکل و عملا غیر ممکن به نظر می رسید پس از چندی دریافتم حضور خداوند در این مکان مثل بقیه جاها پر رنگ است و او به گونه ممکن هدایتگر ماست. افرادی که به این مکان می آیند مثل افرادی که به جلسات می ایند رنج کشیده اند و مورد عنایت خداوند، خدمتگزاران نیز وظایف سنگینی به عهده دارند و در مورد خدمتگزارن این تالار تا آنجا که بنده مطلعم یهترین تلاش را برای حفظ امنیت تالار می نمایند.

باستحضار کاربران عزیز می رساند گزارشهائی در مورد ارسال پیغامهای خصوصی غیر مرتبط از سوی بعضی از کابران به خدمتگزاران تالار رسیده است... امنیت تالار و کم کردن هزینه خسارات احتمالی به کابران مهمترین دغدغه خدمتگزارن تالار می باشد و در صورت تکرار این موضوع حساب کاربری، کاربر متخلف حذف می گردد.

اما در پایان و خطاب به همه عزیزان، اعتماد یکی از اصول زیربنائی بهبودی است اما ما باید بدانیم که در زمان و مکان مناسب به افرادی که احساس می کنیم زیربنای روحانی محکمی در زندگیشان دارند اعتماد کنیم.
.
اوایل فکر می کردم به همه افرادی که 12 قدم رو کار کردند چه زن و چه مرد می تونم اعتماد کنم. فکر می کردم کسی که مُهر 12 قدمی رو خورده یعنی انتهای اعتماد ولی :
بعدها فهمیدم که اینطور نیست. درسته که 12 قدم اصول روحانی هست که به هر انسانی کمک می کنه تا روحانیت رو توی خودش پرورش بده، اما واقعیتش این هست که باید این اصول رو زندگی کرد نه اینکه فقط آنها رو آموزش دید.
فهمیدم که بیماری ما انسانها به شکلهای مختلف خودش رو نشون می ده و انکار و توجیه یکی از قوی ترین قسمتهای اون هست. متوجه شدم که این من هستم که به دیگران اجازه می دم که از من سوء استفاده کنند و احساسات من رو به بازی بگیرند.
فهمیدم که من هم باید اصولی رو رعایت کنم و حواسم به دورو برم باشه، چشمهام رو باز کنم و مسئولیت اعتماد رو به گردن دیگران نندازم، حماقت و بی ملاحظه گی به خرج ندم و بعد اسمش رو اعتماد بزارم و در انتها توقع داشته باشم کسی از این نوع اعتماد (بی مسئولیتی) من سوء استفاده نکنه.
ضمن اینکه متوجه شدم :
اعتماد یکی از اصول زیربنایی برای زندگی می باشد. در صورتی که هیچ گونه اعتمادی در بین انسانها وجود نداشته باشد هیچ انسانی نمی تواند از انسان دیگر برای دریافت کمک یاری بگیرد.
در انجمنهای 12 قدمی انسانهای درد کشیده ای وجود دارند که عجز آنها در مقابل نقصهایشان آنها را به اینجا کشیده است. 12 قدم به انسانها کمک می کند تا اصول روحانی را دریافت کرده و در جهت کاهش نقصهای خود گام بردارند. هنگامی که ما در قدم 4 شروع به نوشتن ترازنامه می کنیم بعد از مدتی متوجه می شویم که این خود ما بوده ایم که وسایلی فراهم کرده ایم تا دیگران از اعتماد ما سوء استفاده کنند.
در بسیاری از زمانها ما می خواستیم که مسئولیت کارهای خود را به عهده نگیریم و این اشتباهات رو به گردن دیگران بیاندازیم. ما می خواستیم به همان گونه که راحت تر هستیم (بدون تلاش و تفکری) کاری رو انجام بدهیم و در انتها اگر نتیجه متناسب با خواسته ما نبود، دیگران را محکوم می کردیم و می گفتیم آنها از اعتماد ما سوء استفاده کردند، آنها رفتار صادقانه ما را ندیدند و... . اما یادمان رفته بود که این خود ما بودیم که برای فرار از کوچکترین تنش همه چیز را به دیگران واگذار کرده بودیم، ما سعی نمی کردیم خودمان رو به زحمت انداخته، احساساتمان رو کنترل کنیم، دعا کنیم تا راه درست را دریابیم، ما فقط می خواستیم راحت باشیم.
و در انتها باید توجه بشود قرار گرفتن برچسب 12 قدمی بر روی یک فرد به معنی این نیست که آن فرد خالی از نقص شده و ما احساس کنیم که می توانیم بدون در نظر گرفتن بسیاری از اصول به آن فرد اعتماد کنیم. این اعتماد چیزی جزء حماقت نیست و دوباره ما را در چرخه ای از رنجش می اندازد، رنجشی که ما مسئولیت رفتار اشتباه خودمان را به گردن 12 قدم انداخته ایم.
.
اینها تجربه هایی بود که من بدست آوردم
.
خدمتگزاران انجمنهای گفتگوی بهبودی

نویسنده موضوع: آشفتگی خاطر  (دفعات بازدید: 2076 بار)

علی

  • بازوی N.A
  • کاربر نیمه فعال
  • ***
  • امتیاز: +40/-0
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 174
  • خدایا به خاطر نجات ورهایی شکرت
    • پشته
آشفتگی خاطر
« : 11 ژانویه 2011، 01:25:15 pm »

سلام دوستان. چند روزیه خیلی دارم حال خرابی می کشم نمیدانم چرا؟ خیلی اشتغال فکری دارم ترسهای عجیب  غریب. ترس از کنترل قضاوت .احساس خود کم بینی برام دعا کنین.از رابطه ام با دیگران .باخودم هیچ لذتی نمی برم اصلا خندیدن برام سخت شده. نیاز به دعا و حمایت وتجربه شما دارم:(خودرا از سایر معتادان جدا دانستن به استقبال خطر رفتن است)
خارج شده است
به خدا گفتم بهم همه چیز بده تا از پاکی ام لذت ببرم
..گفت بهت پاکی دادم تا از همه چیز لذت ببری

فرید

  • منشی(مدیر)انجمن
  • کاربر فعال
  • *****
  • امتیاز: +132/-2
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 603
  • زندگي سعادتمند تنها در عشق حقيقي خلاصه مي شود
پاسخ : آشفتگی خاطر
« پاسخ #1 : 11 ژانویه 2011، 01:59:11 pm »

سلام دوستان. چند روزیه خیلی دارم حال خرابی می کشم نمیدانم چرا؟ خیلی اشتغال فکری دارم ترسهای عجیب  غریب. ترس از کنترل قضاوت .احساس خود کم بینی برام دعا کنین.از رابطه ام با دیگران .باخودم هیچ لذتی نمی برم اصلا خندیدن برام سخت شده. نیاز به دعا و حمایت وتجربه شما دارم:(خودرا از سایر معتادان جدا دانستن به استقبال خطر رفتن است)
.
درود بي كران به همه همدردان خصوصا دوستم علي
.
ما از مشكلي رنج مي بريم كه يك بيماري چند وجهي است مشكل جسمي كه خود را به صورت حساسيت در مورد مصرف هر گونه داروي مخدر و در پي مصرف از دست دادن كنترل، مشكل فكري كه خود را به صورت پيدا شدناشتغال فكري، بروز توهم هاي گوناگون و در نهايت پيدايش وسوسه نشان مي دهد و شايد از همه مهتر يك ناخوشي روحاني يا خلا روحاني كه شايد زيربناي همه مشكلات ما باشد بدن شك با بهبود يافتن ما از اين ناخوشي روحاني فكر و جسم توامان بهبود مي يابد، اما وال اينجاست كه به چه دليل ارتباط ما در برخي از اوقات با ديگران ارتباط خوبي نيست در اغلب اين گونه زمانها مطمئنا با خودمان و خدايمان هم ارتباط خوبي نداريم اين به ما و چگونگي زندگي ما مربوط است، در اينگونه موارد غرايز اوليه ما كه خدادادي و به مثابه هدايايي از جانب خداوند هستند از چارچوب خود خارج شده و آنگاه است كه سد راه ما و خداوند مي شوند، اين غرايز با خروج از حالت طبيعي باعث بروز خودخواهي در ما مي شوند و اين خودخواهي عاملي است كه هم از آن ترسهاي جديد بيرون مي آيد و هم غرور هر دوي اين عوامل مي توانند راه را بر ما ببندند، مثال مي زنم همه ما دوست داريم دوستاني گرد خود داشته باشيم و بين آنها از احترام برخوردار باشيم، اين كاملا يك امر طبيعي است اما پس از مدتي احساس مي كنيم دوستاني كه ما داريم كافي نيوده و ما به اندازه لازم احترام آنها را نداريم. اين از همان ناخوشي روحاني سرچشمه مي گيرد در اين موقع است كه براي بدست آوردن دوستان بيشتر و احترام افزون تر تلاش خود را به شكل مشروع و نامشروع ادامه مي دهيم و اينقدر اين كار را ادامه مي دهيم كه به خودخواهي بدل شده و ناگهان مي بينيم براي بدست آوردن آنچه در ابتدا حق خود مي دانستيم چه انجام داده ايم اين مي تواند به كوتاهي ارتباط ما با ديگران منجر شود عكس همين ماجرا هم صادق است يعني ديگران حقوق ما را تضييع مي كنند و ما زخم خورده مي شويم خيلي منبر نرم اخوي گير اينجور مسائل اغلب در قدم چهارم رفع مي شه بنده خودم در حال حاضر و براي پنجمين بار دارم قدم چهار را مي نويسم.
خارج شده است
موفقيت نيز ناشي از آغازگري و ابتكار، پشتكار و بيان روشن عشق و محبت ژرف قلبي است.((آنتوني رابينز)) .

pari

  • کاربر فعال
  • ***
  • امتیاز: +138/-2
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 728
پاسخ : آشفتگی خاطر
« پاسخ #2 : 11 ژانویه 2011، 02:50:38 pm »

روزگاری بود که منم اینطوری بودم.من عضو کودا هستم.
روزی بود که همه چیزمو از دست داده دیدم.تمام چیزهایی که داشتم.کارم.خونه مستقلم.دوستام.عشقم.غرورم و تمام آینده ای که مدتها براش تلاش کرده بودم.
در روزهایی که بیشتر از همیشه به  اطرافیانم احتیاج داشتم.همه با تیر حرفهاشون منو زخمی میکردن.اوضاع خیلی بدی بود.خیلی خیلی تحت فشار بودم.
پر از ترس بودم.ترس از آینده.ترس از اینکه چطور میتونم دیگه آینده ای داشته باشم.ترس از همه چیز.حس میکردم همه راه ها به روم بستست.و به هر دری میزدم همه چیز خراب تر و خراب تر میشد.به همه چیز چنگ مینداختم تا حفظش کنم.بی قراره بیقرار بودم.نمیتونستم یه جا بشینم.توی یه مکان بمونم.حس خفگی میکردم.کلم داغ میکرد.کلمو میکردم زیر شیر آب یخ.گاهی گریه میکردم.گاهی به شدت خشمگین بودم.اونقدر خشمگین که دلم میخواست همه چیزو بشکنم.به همه حمله ببرم.پری که اونقدر آروم بود تبدیل شده بود به یه دیو بد اخلاقو عصبی.آستانه تحریکم اونقدر اومده بود پایین که حتی صدای یه پرنده هم اعصابمو خورد میکرد.نمیتونستم بخوابم.نمیتونستم غذا بخورم.دلم نمیخواست کسی دو رو برم باشه.به اندازه شش،هفت کیلو لاغر شدم.دلم نمیخواست دیگه زنده باشم.تقریبا چهار ماه اینطور زجر کشیدم.تا یه روزی به طور اتفاقی با تالار اشنا شدم.
اون روز دردم به انتهای توان تحملم رسیده بود.دیگه نمیتونستم تاب بیارم.با آقا فرید و ملیحه و افق و مهتاب در یک روز آشنا شدم.یادم نمیره چقدر آدمهایی که حتی منو یکبار هم ندیده بودن برای من نگران بودن.بدون هیچ چشم داشتی.تلاش میکردن تا قفل سکوتمو بشکنم.با جملات روحیه بخششون بهم روحیه میدادن و و هوای منو داشتن.
بعد که اومدم توی تالار و شروع کردم با مطالب آشنا شدم.دیدم چقدر به خودم و به روحم بی اعتنایی کردم.چقدر به خودم آسیب زدم.از نظر روحی به شدت صدمه دیده بودم و این باعث شد یه ضعف شدید جسمانی داشتم.
توی این راه خیلی پله ها طی شد.یه روزی تصمیم گرفتم دیگه نگم حس بدی دارم.حتی اگه حس بدی دارم طوری رفتار کنم که انگار خیلی شاد و آرومم.البته این به این معنی نست که حسمو نادیده بگیرم.معنیش اینه که اکثر ما معتاد شدیم به حس بدمون.دیگه اگه شاد باشیم برامون غیر طبیعیه.این باعث میشه دیگه شاد بودن برامون غیر طبیعی نباشه.
یه روزی تصمیم گرفتم همه چیزو رها کنم.دیگه نگران هیچ چیز نباشم.بزارم جریان زندگی منو ببره با خودش.و جمله دوست عزیزی که گفتن خودتو به جریان زندگی بسپر و در مقابل اتفاقاتش مقاومت نکن خیلی به من کمک کرد.و همیشه سعی میکنم این جمله آویزه گوشم باشه.
یه روزی تصمیم گرفتم که راه زندگیمو بسازم در یه جهت دیگه...
و همه اینها در زمانی که باید اتفاق می افتاد افتاد.خودتونو رها کنید.خودتون رو مجبور به داشتن حسی نکنید.اختیار خودتونو به دست حسهاتون ندین.من یه روزی به خودم گفتم چرا میزاری احساسات تو رو به هر جا ببره.تویی که حاکم اونهایی نه اونها حاکم تو.اون روز یاد گرفتم بیشتر به حسم مسلط باشم.شاید خیلی از اون حسها هنوز در من وجود داشته باشه.اما اینکه الان من حاکم اونها هستم باعث میشه بتونم کنترلشون کنم.
هنوز گاهی ناراحت میشم.گاهی گریه میکنم.گاهی حالم خیلی خراب میشه.اما به خودم همیشه میگم فردا خوب میشم میدونم.و فردا وقتی از خواب بیدار میشم میبینم که حالم بهتر شده.
و در این راه نزدیک شدن به خدا هم خیلی مهمه.فقط کافیه یکبار جلوی محرابی که ساختی برای خودت بشینی و بی ریا باهاش حرف بزنی.بدونی اونچه به ما گفتن و یاد دادن.مثل یه دوست.بگی خدایا بیا بشین میخوام یکم باهات حرف بزنم.و بهش بگی که چه حسی داری.باهاش درد و دل کنی.مثل یه دوست.اونوقت میبینی کم کم باهاش دوست میشی.خیلی بهتر از همیشه.
حرف زیاده.راستش من عضو کوچیکی هستم توی این راه و هنوز اول راهم.اما اونچه خودم حس کردم رو گفتم.میدونم هنوز راه زیادی و تجربیات زیادی باید داشته باشم.اما این اندک داشته های من بود.امیدوارم به کار بیاد.
براتون شادی و آرامش روز میکنم :pray:
« آخرين ويرايش: 11 ژانویه 2011، 03:08:30 pm توسط pari »
خارج شده است
تنها شیطانهایی که در جهان وجود دارند،آنهایی هستند که در قلب های ما به جست و خیز مشغولند.در آنجاست که باید بجنگیم.
"مهاتما گاندی"

malihe

  • کاربر نیمه فعال
  • **
  • امتیاز: +97/-0
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 434
  • سکوت من ،فریاد بلند دوست داشتن توست...
پاسخ : آشفتگی خاطر
« پاسخ #3 : 11 ژانویه 2011، 09:32:32 pm »

نمیدونم چرا وقتی مشارکت ها ودرد ودل های دوستامو خوندم حس کردم ...منم باید بنویسم...خیلی وقته سکوت کردم...حس های درونم هراز چندگاهی حالمو بد میکنن...دوستام بهم گفتن که باید قدم 4هر چه سریعتر کار کنی....منم حس کردم شاید یه گوشه ای از اونو اینجا بنویسم استارت بخوره ومن اونو شروع کنم....

وقتی مشارکت پری میخوندم یاد اون روزی افتادم که پری خاطرشو گفت...منم اون روزا خیلی بهم ریخته بودم..شزایط خیلی سختی رو میگذرونم ..حس میکردم آخرای زندگیمه وخیلی وقتا دوست داشتم وقتی میخوابم دیگه از خواب بیدار نشم ...البته خیلی حالم بهتر شده بود با کمک دوستام ...با کمک جلسات ...
زمانی بود که توخیابونا راه میرفتم وگریه میکردم ...چقدر شرایط سختی بود شبی نبود که بدون گریه بخوابم...تو روز کمش 3بار و عصبی میشدم وداد میزدم طوریکه بعدش تموم بدنم میلرزید وشاید حدود یه ساعت لرزش بدنم ادامه داشت....
یادمه یه روز دختر عمم اومده بود پیشم از یچیزی که خیلی عذابم میداد براش گفتم نصفه شب بود همینطور که داشتم براش حرف میزدم دیگه حس کردم نفسم بالا نمیاد ضعف شدیدی تموم بدنمو گرفت دختر عمم دستمو گرفت که آرومم کنه ...بهم گفت چقدر دستات سرده...چرا اینقد میلرزی ملیحه بسته دیگه نگو ..میمیری

بعضی وقتا میگم بعضی از آدما چقدر بی رحمن یه روز میان وبهمون میگن بدون تو میمیرم ...یه روز دیگه اگه بمیری هم نمیان بگن کی بود ...چی بود یروزی دوستم داشت وباهاش روزای خوبی داشتم... ???عجیبه

ولی خداروشکر ....خداروشکر وبازم خداروشکر ...که فقط اون روزا تنها کسیکه پشتم بود وهوامو داشت همین خدای مهربونم بود کسانی رو جلوی راهم قرار داد چیزهایی رو بهم یاد داد که من واقعا به جرات میتونم بگم اگه این شرایط برام پیش نمیومد هیچوقت نمیتونستم بدست بیارمشون...
تو اون شرایط که حس میکردم کسی مثل من نیست شرایط منو نداره با پری آشنا شدم  که وقتی باهاش صحبت کردم حس کردم خودمم ...چقدر شبیه به منه
دوستی با پری باعث شد هردومون آروم شیم یبار من بهم میریختم وپری بهم آرامش میداد یبار اون ومن باهاش صحبت میکردم  یبارم باهم بهم ریخته بودیم وباهم گریه میکردیم :)...با این تالار آشنا شدم بادوستای زیادی مثل آقا فرید، مهتاب،افق جون که خیلی هوامو داشتن مثل خواهر وبرادرم ...شایدم خیلی نزدیکتر از اونا بهم کمک کردن...ازشون واقعا ممنونم وهمیشه براشون آرزوی شادی وآرامش دارم....
من امروز خوشحالم...زندگیرو رنگی میبینم ...صدای زندگیرو میشنوم...همه اینارومدیون خداوند مهربونم هستم...
همه این سختی ها برای من درس بزرگی بود...یه تجربه تلخ ولی سازنده...خیلی بهم کمک کرد...خیلی منو بزرگ کردوخیلی چیزا بهم یاد داد...بهم یاد داد چطوری از زندگیم لذت ببرم...چطوری قدر خودمو بدونم ..چطوری به خودم احترام بذارم وچطوری با خدای مهربونم حرف بزنم..چطوری زندگیمو به دستان پرقدرتش بسپارم که خودش برام بهترین چیزارو رقم بزنه..
همه این حرفام ازته دلم حس کردم
هنوزم هر از چندگاهی بهم میریزم ...ولی خیلی خوبم...وفقط میتونم بگم خیلی خوبم
خدارو سپاس میگم بخاطر داده هاش ونداده هاش...شاید قبلنا فقط شعار میدادم که به داده هاش شکر و به نداده هاشم شکر که مطمئنا درش حکمتی هست ولی امروز از ته دلم حس میکنم که باید برای نداده هاش ازش تشکر کنم که حکمتش هر روز برام آشکار تر میشه.... :pray:

دوستتون دارم وبرای همتون آرزوی بهترینارو دارم :love:
خارج شده است
لذت دوستی با پابرهنگان در این است که مطمئنی ریگی به کفش ندارند.....

mira

  • میرا
  • بازوی نارانان | آلانان
  • بابا حرفه ای
  • ***
  • امتیاز: +173/-3
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 950
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : آشفتگی خاطر
« پاسخ #4 : 10 مارس 2011، 05:35:02 pm »

مدت بسیار کمی هست که اینجا رو پیدا کردم . تو انجمنهای مختلف می گردم و حرفها  ..نه حرف نه ..درد و رنجهای شما رو می خونم.....افق ، رضا ، ملیحه ، پری ، وحید ، فرید و بسیاری از عزیزان دیگه که حالا بخاطر نمی آرم اسماشونو...نمی تونم براتون توصیف کنم چه حسی دارم شما عزیزان دوست داشتنی با نوشتن از خودتون منو به خودم نشون می دید ..و من چقدر به این شناختن خودم نیاز دارم...شما انسانهای نازنین  شاید ندونید چه تاثیری با این کارتون بر روی دیگران میزارید...هر وقت مطلبی رو می خونم که در اون به بخشی از مشکل من اشاره شده ..دلیل اون رفتار یا نا هنجاری خودم رو می فهمم و این کمک خوبی به آروم تر شدن من میکنه می فهمم چرا دچار این حس  میشم و این خیلی عا لیه....خوشهالم که اینجام... دوستتون دارم...خیلی... :rose:
خارج شده است
 

این صفحه در 0.082 ثانیه 25 نمایش داده شد.