انجمن های گفتگوی بهبودی

بهبودی در راس است ... => با نیروی برترم ارتباط دارم ... => نويسنده: رضا - بیل در 06 سپتامبر 2010، 07:17:35 am

عنوان: مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 06 سپتامبر 2010، 07:17:35 am
1)- هرروز پس از برخواستن از خواب راجع به 24ساعت آینده فکر میکنیم و نقشه های آنروز خود را مورد بررسی قرار میدهیم.
2)- قبل از شروع از خداوند میخواهیم که به افکار ما جهت و مسیر دهد و آنرا از نیت های حسرت آلود و نادرست و خود پسندانه دور کند.
3)- ازخدا میخواهیم به ما الهام دهد و ما را از آگاهی درونی و قدرت تصمیم گیری برخوردار کند.
4)- نیایش خود را با یک دعا خاتمه می دهیم و برای آگاهی از قدمهای بعدی خود در طول مدت روز تقاضای راهنمائی میکنیم.
5)- آنچه را که لازمه برخورد با مشکلات است طلب می کنیم.
6)- خصوصا تقاضا میکنیم که ما را از هوای نفس برهاند.
7)- مراقبیم که برای خود چیزی نخواهیم مگر اینکه به دیگران هم کمک کند.
(http://rahayi.ir/forum/Smileys/default/cool.gif)- و هرگز برای حس خود خواهی خود درخواستی نکنیم.
9)- در طول روز وقتی مردد و آشفته ایم ساکت می شویم و از خدا می خواهیم که راه درست را به ما نشان دهد.
10)- و مرتبا به خود یاد آور می شویم که ما دیگر کارگردان صحنه نیستیم و متواضعانه با خود تکرار میکنیم

 
((اراده اراده اوست))
 
کتاب بزرگ الکلی های گمنام ، صفحه : 116- پاراگراف دوم
عنوان: منظور از مراقبه کردن چیست ؟
رسال شده توسط: رضا - بیل در 06 سپتامبر 2010، 07:37:25 am
منظور از مراقبه کردن چيست؟!
منظور از انجام مراقبه کسب آگاهی از ناخودآگاه در کمال هوشیاری است. هشياري آن است كه ذهن آگاه باشد، اما تمركز نداشته باشد. هشياري آگاه بودن از همه چيزهايي است كه در حال روي دادن هستند. شما به گونه عادي نمي‌توانيد درباره همه‌ چيزهايي كه در حال رخ دادن هستند، هشيار باشيد زيرا بدين گونه نامتمركز خواهيد شد. بخش نفي شده، بخش ناخودآگاهتان، تنها زماني مي‌تواند پويا و آفريننده باشد كه شما به زندگي بُعد تازه‌اي بيفراييد. بُعد سرخوشي و بُعد بازي كردن و... . منظور از سرخوش بودن اين است كه توانايي شادکامي جستنِ لحظه به لحظه، از همه‌ چيزهاي رخ دهنده براي خود را داشته باشيد. در شادكامي خودِ كُنش است كه ارزشمند است. چنانچه بتوانيد هر كُنشي را در خودش ارزشمند سازيد، آن گاه سرخوش شده و مي‌توانيد آن را جشن بگيريد. سرخوشي در لحظه است، در خود كُنش، نه در دلواپسيِ رسيدن به دستاوردهاي آن، چيزي نيست كه بخواهيد به آن دست يابيد. وقتي ارتباط با كل هستي دور از گزينش باشد و به هر چيزي اجازه پيش آمدن دهيد، اين شادكاميِ مراقبه است.
آگاهي يافتن از ناخودآگاه يعني آگاهي از اين كه ذهن شما آگاه نيست و ذهن آگاه تنها بخشي از ذهن است. «من» هر دو بخش هستم و بخش بزرگتر نامشروط و بي قيد و بند است. مراقبه كوششي است براي پريدن به ناخودآگاه. با حسابگري نمي‌توان پرش انجام داد زيرا هر محاسبه‌اي آگاهانه است و ذهن آگاه به شما اجازه‌ پرش نمي‌دهد. مسير ناخودآگاه تاريك و ناشناخته است و به ديده‌ فرد نابخردانه مي‌نمايد. بنابراين اگر براي ورود به مراقبه انديشه كنيد، راه به جايي نخواهيد برد چرا كه بخش انديشَنده به شما اجازه‌ چنين كاري را نخواهد داد. شما نمي‌توانيد بدون انديشيدن خيز برداريد و بپريد بنابراين به دستاويز نياز داريد. دستاويز تنها براي آموزش دادن به ذهن نياز است وگرنه به كار نمي‌آيد. پس از پرش خواهيد گفت به دستاويز نياز نبود. اما دستاويز هم چيزي ساختگي است. كلكي است براي آن كه ذهن خردگراي شما آرام شود تا بتوان آن را به ناشناخته‌ها هل داد. يك روش نيرومند که نه تنها ذهن بلكه تن و احساس شما ـ همه‌ هستي‌تان ـ‌ را در بر مي‌گيرد. نکته اینجاست که هيچ شيوه‌اي نمي‌تواند خواستگاه مراقبه باشد. از اين رو هر شيوه‌اي امكان پذير است، هر شيوه‌اي يك دستاويز است و همه شيوه‌ها دروغين‌اند!!!. همه ‌چيزي كه مورد نياز است اين است كه به كمك هر دستاويزي از ذهن خود به بيرون هل داده شويد.
باريك سازي تمركز ذهن زماني كه به بيرون رو داريد، سودمند است اما اگر به درون رو داشته باشيد، زيان بار و كشنده است. در پيوند با ديگران كارآمد و در پيوند با خود انسان عامل خودكشي است. كسي داناست كه بتواند هر دوي نياز‌ها را برآورده كند. ذهن را چون يك ابزار بكار بريد، نه چون غايت همه چيزها. همين كه فرصتي دست داد از آن بيرون آييد. آن گاه دم را غنيمت شمرده و از آن، از خود هستي شادكامي بجوييد.
عنوان: تاثيرات مفيد مراقبه (Meditation)
رسال شده توسط: رضا - بیل در 06 سپتامبر 2010، 07:37:50 am
تاثيرات مفيد مراقبه (Meditation)

تاثيرات جسمي
- استراحت عميقي که در مراقبه اتفاق مي‌افتد. ضربان قلب و بار اضافي روي آنرا بشدت کاهش مي‌دهد.
- کاهش در ميزان کورتيزول (هورموني که در هنگام استرس توليد مي‌شود) و لاکتات خون.
- کاهش در ميزان راديکالهاي آزاد توليد شده در عضلات که مي‌تواند باعث تخريب بافتي بدن شوند. ثابت شده است که در اين راديکالهاي آزاد اکنون رابطه تنگاتنگي با پيري زودرس در بدن دارند.
- کاهش فشار خون.
- افزايش مقاومت پوستي.
- كاهش در ميزان کلسترول : ميزان کلسترول بدن رابطه مستقيمي ‌با بيماريهاي قلبي و عروقي بدن دارد.
- افزايش ميزان هوا در ريه‌ها که نتيجه مستقيمي‌ بر تنفس آسانتر و بهتر دارد . اين اثرات مخصوصاً در بيماران آسمي ‌قابل توجه است.
- افزايش اثرات بيولوژيک جواني : يک تحقيق استاندارد درباره پيري که بصورت طولاني مدت در آمريکا انجام شده است، ثابت کرده است که کساني که بصورت مداوم از مديتيشن استفاده مي‌کنند (حداقل به مدت ٥ سال) بطور متوسط ١٢ سال جوان تر از سن همسالان خود هستند.

تاثيرات روحي
- بهبود روحيات و اخلاق ورفتار شخص : در نتيجه مراقبه ، ارتباطات صحيح مغزي افزايش پيدا مي‌کند. اين کار منجر به درک صحيح شخص در زندگي و بهبود اخلاق و رفتار مي‌شود.
- کاهش اضطراب و افسردگي
- کاهش تحريک پذيري
- افزايش قدرت يادگيري و حافظه
- افزايش قدرت عزت نفس
- افزايش احساس جواني و حيات
- افزايش شور و شادماني در شخص
- افزايش توقع و انتظار در زندگي (اين شاخص مهمي ‌از بهداشت رواني در يک جامعه بحساب مي‌آيد)
عنوان: گام اول ... مراقبه
رسال شده توسط: رضا - بیل در 06 سپتامبر 2010، 07:38:12 am
گام اول ... مراقبه

علم و هنر مراقبه (Meditation) از هزاران سال پيش به اين طرف توسط عرفا تمرين شده است. شفادهندگان، جادوگران، اساتيد يوگا و ...  آموزشهاي خود را با مراقبه شروع كرده‌اند. بهبودي بوسيله اين روش از دير باز در فرهنگهاي قديم و در سراسر جهان وجود داشته و در اديان مختلف به آن اشاره شده است. در حقيقت بطور عملي بسياري از گروههاي مذهبي مراقبه را در صورتهاي مختلفي به اجرا در مي‌آورند و ارزش آن در کاهش درد و افزايش بهبودي سلامت انسان از ساليان گذشته امري کاملاً اثبات شده مي‌باشد.
مراقبه پايه و نقطه شروع همه كساني است كه قصد پرورش نيروهاي دروني خود را دارند. دليل اساسي انجام مراقبه يادگيري كنترل ذهن است. براي موفقيت در متافيزيك و علوم فرارواني شما بايد كنترل ذهني خود را بدست بگيرد. ذهن تمايل دارد مانند يك بچه لوس رفتار كند و می خواهد هر وقت و هر كاري كه دوست دارد، انجام دهد. هنگامي‌كه شما براي اولين بار تمرينات ذهني و مراقبه را شروع مي‌كنيد، ذهن با بر هم زدن تمركز شما بوسيله تصاوير بيهوده و گفتگوهاي دروني بي پايان مانع خواهد شد. در اوايل اين كار شما را پريشان و گيج مي‌كند و شما قادر نخواهيد بود به اهداف مطلوبتان برسيد. اما با تمرين مداوم شما توانائي كنترل ذهن خود را براي تمركز تماميت وجودتان بر روي يك نقطه منفرد نوراني بدست خواهيد آورد.
تمرين روزانه مراقبه به مرور زمان چند تغيير مهم را در شما بوجود مي‌آورد.
- افزايش مقاومت در برابر استرس.
- بهبود سلامتي.
- پيشرفت استعدادهاي ذهني تا حد يك نابغه.
مراقبه با ورود به وضعيت يك خلسه ملايم و متوقف كردن احساساتي كه از سرتا سر بدن مي‌آيند انجام مي‌شود. با پيشرفت در انجام مراقبه به تدريج افكار شما بسيار قدرتمند خواهند شد، همانند ذره بيني كه با تمركز كردن اشعه خورشيد باعث سوزاندن ميشود، متمركز شدن امواج افكار شما نيز آنها را قوي و موثر خواهد كرد. شما به تدريج متوجه مي‌شويد كه افكارتان شروع به تاثير گذاشتن بر روي خودتان و محيط اطرافتان خواهند كرد و هر چه زمان مي‌گذرد، ميزان اين تاثير نيز افزايش پيدا مي‌كند. بنابراين مراقب باشيد! اين نيرو بسيار قوي و قدرتمند است و بايستي در جهات مثبت استفاده شود.
عنوان: يک روش برای مراقبه ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 06 سپتامبر 2010، 07:38:37 am
يک روش برای مراقبه ...

يک فيلسوف چيني به نام " Tzu–Chuang " مبدع روشي از مديتيشن است که در آن چيني ها کاملاً آرام مي‌نشينند و هيچ حرکتي انجام نمي‌دهند و در واقع، از طريق فکر نکردن به افکار ناراحت کننده و آزار آور، براي خود يک « ناشتايي فکري» ايجاد مي‌کنند. اين «ناشتايي فکري» که در مديتيشن رخ مي‌دهد مغز و روح را کاملاً تصفيه کرده و همانند ناشتايي بدني «گرسنگي»، عمل مي‌كند. ناشتايي بدني و ناشتايي فکري هر دو کاملاً طبيعي بوده و در واقع يک روش جوان سازي بافتهاي بدن مي‌باشند که بوسيله خالي کردن بدن و روح از تمام سيگنالهاي ورودي عذاب آور براي مدت چند دقيقه يا چند روز اتفاق مي‌افتد. تائويست‌ها (Taoists) عقيده دارند که بوسيله همين ناشتايي فکري و بدني مي‌توانيم به آرامش کامل برسيم
عنوان: ايمان
رسال شده توسط: رضا - بیل در 06 سپتامبر 2010، 07:39:11 am
ايمان

ذهن بیشتر ما به محض شنیدن کلمه ایمان به سمت مسائل دینی و الهی می رود، در حالیکه تعریف واقعی ایمان چیز دیگریست.
ادراک و باور ما از زندگی و دنیای خودمان نتیجه تقابل و یا تعامل دو نیروی منطق و احساس صورت می گیرد که در هر یک از باورهای ما یا یکی غالب می شود و یا در تعادل قرار می گیرند.
همواره حواس پنجگانه ما به عنوان ابزار عقلانی، رویدادها را درک می کنند و عقل ما با فیلتر کردن شواهد باطنی (احساس)، اقدام به درک و ثبت نتیجه آن واقعه و رویداد می کند و نتیجه این فرآیند به عنوان تجربه، به شواهد باطنی قبل اضافه می شود که یا تائیید کننده شواهد قبلی است و یا به عنوان شاهد جدید بایگانی می شوند.
هر گاه که در فرآیند درک یک رویداد (چه واقعی و چه خیالی)، نیروی احساس و نیروی عقل ما همسو و یکصدا شوند، نیروی عظیم ایمان در درک آن فرایند در ما جاری می شود که یکی از بارزترین مصادیق آن، موضوع موجودیت خداوند است اما جنبه الهی ایمان فقط یکی از موارد استفاده آن در زندگی است و باید گفت یکی از بهترین راههای رسیدن به موفقیت در هر زمینه ای داشتن ایمان به رسیدن به هدف است.
در یک کلام، ایمان یعنی تصویر ذهنی واضح و شفاف و مشخص.
حال اگر این تصویر ذهنی مربوط به خداوند باشد، ایمان به خداوند بیان می شود. به بیانی دیگر به قول بزرگی: «اگر انسانی به قدر یک ارزن به خداوند ایمان داشته باشد و خود را خوب بشناسد، هر موقع می تواند به درختی امر کند تا به دریا برود و برایش قایق شود.»
عنوان: مراقبه روزانه 16-6-1389
رسال شده توسط: رضا - بیل در 07 سپتامبر 2010، 07:47:18 am

مراقبه روزانه 16-6-1389
روز:
گوش کن ، به دقت گوش کن ...برای توست که می نوازند. این آهنگ تنها برای توست و مخصوص توست . برای هیچ کس دیگری نیست .هر انسانی آهنگ مخصوصی دارد ، هر انسانی با آهنگی آشناست و این آهنگ از آن توست. تنها از آن تو ...
یاد بگیر با آن برقصی ، با آن خوب برقصی ، زیرا این آهنگ توست ، این آهنگ زندگی توست .
یاد بگیر با آن بخندی ، با آن بگریی ، زیرا که انتخاب با توست .
می دانی و شاید فراموش کرده ای که انسان تنها موجودی است که می تواند بخندد ، می تواند بگرید . هیچ موجودی نمی تواند در آن واحد برای شادی هایش هم بخندد و هم بگرید و تو این توانایی را یافته ای . این از عظمت اوست که در تو آن را قرار داده .
درد ها را برایمان آرایش می کند ، این خنده ها و گریه های به موقع ، این شادی ها و این گوش فرا دادن ها .
این موسیقی از آن توست ، سعی کن خوب آن را یادبگیری و در تمام طول روز با آن برقصی ، زیباترین رقصی که در تمام طول عمرت می توانی انجام دهی و این برای تو تنهاست ، این هدیه تنها به تو داده شده و به راحتی این هدیه ، این معجزه را از دست نده .
شب:
زندگی انسانها به سالها و ماهها و روزها و ساعت ها و ثانیه ها پیوند شده ، آنها می توانند به شدت طولانی باشند و می توانند به شدت کوتاه باشند . انتخاب آن می تواند دیدگاه روزانه تو را مشخص کنند . ما برای اینکه بتوانیم روز خوبی را سپری کنیم و با آهنگ زندگیمان هماهنگ گردیم تنها یک راه داریم ؛ تنها یک راه :هماهنگ شدن با خواست نیروی برترمان ، هماهنگ شدن با آهنگی که برای شخص من می نوازد در تمام طول روز ، تمام طول ساعت ، تمام دقایق و ثانیه های آن .
تغییر نگرش خود یک معجزه دیگری است ، خود یک آهنگ دیگری . آن تنها چیزی است که می تواند به ما کمک کند تا امروز را به سلامت سپری کنیم ، آن را بگذرانیم و از پشت اتفاقات آن سربلند بیرون بیاییم.
تغییر نگرش خود یک معجزه است ، معجزه ای روزانه که به ما هدیه شده تا بتوانیم آن روز را با تمام اتفاقاتش بصورت معجزه آسا بگذرانیم و به تمام کسانی که ایمان ندارند ثابت کنیم که این نیز ممکن است .
ممکن بودن آن را شاید ما رنگ و لعابی بدهیم ولی در حقیقت انسانیت است که آن را معجزه دار می کند ، تنها انسانیت . با تمام قوانین و خواسته های او .
شاید زندگی آن صحنه نباشد که تو انتظارش را داشته باشی ، ولی حالا که به آن دعوت شدی تا می توانی زیبا برقص " چارلی چاپلین"
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 08 سپتامبر 2010، 07:41:35 am
مراقبه های روزنامه 17/6/1389
روز :
دیروز هم روزی بود ، نه مانند همیشه ، و نه مانند روزهای آینده ، هیچ روزی تکرار نخواهد شد ، هیچ ساعتی و هیچ دقیقه ای ...
با دوستی که از اقلیتی های قومی محسوب می شد و در حقیقت عضوی از اعضاء انجمن معتادان گمنام بود قرار کارکردن قدم پنجم و در آوردن نقش ایشان را داشتم.
قبلا به اون متذکر شده بودم که بهتراست بدون هیچگونه غرض ورزی ، بدون هیچ گونه پیش داوری ، هر چیزی که به ذهنت میرسه رو روی کاغذ بیاور و برای اینکه کارش راحت باشه من سه مدل ترازنامه "رنجش ، ترس و مسائب جنسی " را در اختیارش قرار دادم و به ایشون ده روز فرصت داده شد که بصورت شلاقی هر چه که در درون خود دارد را بروی گردونه بیاورد و در طبق اخلاص رو نماید .
چند نکته در اینجا بود که باعث تعجب من شده بود :
1)- ایشون با راهنمای دیگه ای کار میکردن که پاکی ایشون به اندازه پاکی من بود و من چندین بار پیشنهاد دادم که مجددا با ایشون کار کن ولی ایشان مصرانه در این عمل اصرار می کرد .
2)- ایشان نزدیک به سه سال در برنامه بود و با داشتن سواد کافی "لیسانس زبان فرانسه" ، از ینکه تا این اندازه در این کار تعلل کرده بود ، بر شدت تعجب من افزود .
3)- بعد از خواندن دعای آرامش ، برگه ها را رو کرد .برای ترس 4 صفحه آ4 و برای رنجش 11 صفحه آ4  و برای مسئل جنسی الباقی صفحات را پر کرده و دعوت کرده بود در محضر شان باشیم .
این کار بیشتر از 4 ساعت وقت گرفت و من با اشتیاق به تمامی حرفهای ایشان گوش کردم و برایش قذدم شش و هفت را هم مشخص کردم و بعد از خواندن دعای قدم هفتم ، جلسه خصوصی اشان تمام شد .
در اینجا بود که من متوجه مطالب بیشتر و معجزات نهفته در کلمات روحانی کتابی شدم که تنها اه نجات میلیونها نفر در دنیا می باشد . کتابی که در یک معجزه روحانی توسط شخصی که خود در چند قدمی مرگ قرار داشت نوشته شده بود و الکنون قدرت آن در تمام دنیا مانند یک کتاب مقدی به ورطه ظهور رسیده است.
الف ) ما به بیماری دچار هستیم که خود را به صورت چالش با محیط های اجتماعی نشان می دهد.
ب) ما با تربیت خیابانی به جلسات آمده ایم .
ج) ما برگزیدگان خداوند هستیم و خیلی ها آرزومند این هستند که وارد جلسات ما شوند که پاک شوند و یا مدتی در جلسات می آیند و می روند و نمی توانند پاک شوند .
د) تنها راه پاک ماند ما در اختیار قرار دادن آنچه که ما داریم به علاقمندان این راه روحانی می باشد .
بعد از خارج شد ن از آنجا حدود چهل دقیقه فاصله منزل ایشان تا منزل خودمان را در تفکرات خود غرق شده بودم و بغض گلویم را فشرده بود که چطور این جایگاه را بدست آورده ایم و چگونه می توانیم آن را حفظ کنیم و همانجا بود که متوجه شدم باز هم معجزه ای دیگر در درون من اتفاق افتاد و نگر ش من را تغییر داده و دریچه ای جدید از لطف قدرت برترم بروی من باز نمود .
ما بیماران دوازده قدمی ، انسانهایی به شدت ساده و دارای روحی به شدت لطیف هستیم و هنگامی که من این دو هزار مورد آنالیز شده آقا را در جلوی ایشان قرار دادم و به او گفتم که اشکالات تو در رنجش ها شامب 1) عدم رشد اجتماعی 2) عدم روشن بینی 3) عدم قبول مسئولیت خود 4) عدم باور دیگران و قبول جایگاه آنان می باشد ، به شدت متعجب شده بود.
امروزه ما می توانیم شکر گزار نعمتی شویم که این بینش و دانش را به ما عطا کرده است که با دیدن ترازنامه دیگران جایگاه خود را بار دیگر بیابیم و با تعمق و تفکر در آنها زندگی خودمان را سروسامان بدهیم ...
و من متوجه شدم که این معجزات تنها در برنامه های دوازده قدمی می افتد و بس.
شب :
خداوندا :
آرامشی عطا فرما ، تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم . تا بپذیرم پدرم ، مادرم ، خواهرم و برادر و تمام هم خونهایم را در زندگی فعلیم ، تا بپذیرم تمام اتفاقاتی که در محیط اطرافم اتفاق می افتد ، و از همه مهمتر بپذیرم که چه بودم و چه هستم و چه خواهم بود ...
شهامتی که ، تغییر دهم آنچه را که می توانم ، تغییر دهم روند اشتباهاتم ، روند دوست داشتن ها ، محبت کردن ها ، و از همه مهمتر آنچه را که می دانم خواسته تو نیست و سر سختانه در مقابل آن مقاومت می کنم و یا ترس مانع تغییر دادن آن می شود و یا نواقص اخلاقی و شخصیتی ما در تغییر دادن آنچه خواست تو دخالت می کند .
و بینشی که تفاوت آن دو را بدانم ،
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 09 سپتامبر 2010، 09:48:30 am
مراقبه 18/6/1389:
 
روز :
با شکوفا شدن خود آگاهی، زندگی سر شار از گل سرخ می شود. يگانه كاري كه بايد براي تبديل زندگي به باغ گل سرخ انجام داد شكوفا ساختن نا خود آگاهي به خودآگاهي است و اين روند بسيار آسان است. در واقع بدليل آسان بودن آن است كه انسانها از آن غافل اند، زيرا " خود " آنان به مبارزه طلبيده نمي شود. " خود " هميشه به كارهاي سخت و دشوار غلاقه مند است. دوست دارد به كره ماه و سياره مريخ برود اما به رفتن به درون وجود علاقه مند نيست.
اين روند را مي توان به فرمولي ساده تبديل كرد: در هر كاري انجام مي دهي هشيار باش. وقتي راه مي روي از راه رفتن خود آگاه باش. وقتي غذا مي خوري از غذا خوردن خود آگاه باش.
بكوش تا مكانيكي عمل نكني. ذهن تو در جايي ديگر به سر مي برد. هزار و يك فكر از سرت مي گذرد. دست و دهانت مشغول خوردن اند و اين روند، مكانيكي است. تو از آنچه انجام مي دهي آگاه نيستي.
فقط وقتي با تمام وجود در اين لحظه بسر بري مي تواني خودآگاه باشي. پس زماني كه مشغول خوردن هستي همه دنيا را فراموش كن. وقتي مي خوري فقط بخور. وقتي راه مي روي فقط راه برو. وقتي گوش مي دهي فقط گوش بده. وقتي صحبت مي كني فقط صحبت كن. از هر حركت بدني و هر اختلاف جزيي هشيار باش و آگاه باش تا آرام آرام هنر و مهارت اين كار را فرا بگيري.
 
شب:
يك دعاي بسيار زيبا وجود دارد و اين دعا چنين است كه: " خدايا! مرا از تاريكي به نور، از دروغ به حقيقت و از مرگ به فنا نا پذيري هدايت فرما. "
اين دعا بسيار زيباست اما پنج هزار سال از زمان گذشته است و من احساس مي كنم بايد آنرا كمي توسعه داد. من نمي توانم بگويم " خدايا مرا از تاريكي به نور هدايت فرما " زيرا تاريكي وجود ندارد. به جاي آن مي گويم: " خدايا مرا از نور به نور بيشتر هدايت فرما. " نمي توانم بگويم " خدايا مرا از دورغ  به حقيقت هدايت فرما. " زيرا دروغ وجود ندارد. به جاي آن مي گويم " خدايا مرا از حقيقت به حقيقت بيشتر، از زندگي به زندگي فراوان تر و از كمال به كمال بيشتر هدايت فرما. "
معمولا چنين پنداشته مي شود كه به كمال رسيدن، نهايت و مقصود است اما كمال همچنان كامل و كامل تر مي شود. در هر دوره اي كمال وجود دارد اما پايان يافته نيست و به رشد خود ادامه مي دهد. هميشه مي تواند غني تر و رنگين تر و با آواز و ترانه و جشن و سروري تازه تر شود. براي رشد و تكامل هيچ پاياني متصور نيست
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: فرید در 13 سپتامبر 2010، 02:21:56 pm
مراقبه 1389/06/22
روز : براستی نقش آدمی در نظام هستی چیست، بدترین جوابی که برای این سوال ممکن است بشنوید ((قربانی)) است این را چند روز قبل از یکی از دوستانم شنیدم که ناله سر می کرد و می گفت در فرایند خلقت انسان بزرگترین قربانی است، چرا که خداوند او را به جهان آورد و عقل داد و احساس و کلام و در بین تمام ناملایمات این دنیا او را رها کرد. این بدترین تفسیری است که از دنیا می شود داشت. دوست من بهترین هدیه ای را که خدا به انسان داد و به دیگران نداد را فراموش کرد ((عشق)) بزرگترین ودیعه ایست که در نهاد ما قرار داده شد خداوند از روح خود در جان ما دمید و عشق و محبت را به ما داد که به هیچ موجود دیگری نداد. بر بلندای جهان بایست و فریاد بزن این منم انسان زیباترین مخلوق هستی و نمایانگر کنز درونی آفریدگار ، این منم انسان آینه تمام نمای خدا، بر خود ببال و گردن افراشته دار که هیچ موجودی را یارای رویارویی با تو نیست، عشق قدرتمنترین سلاح جهان است و بر تمام قدرتهای جهان فائق. کافیست کمی دقیق تر به عشقی که انبیاء و اولیاء خدا داشتند و دارند بنگریم. ایا پس از گذشت قرن های متمادی دیگر امروز هیچ نام نیکی از نمرودیان، فرعونیان، رومیان و کفار قریش هست اما نام ابراهیم، موسی، عیسی و محمد(ص) برتارک جهان می درخشد و مگر نه آنست که آنان پیام آوران عشق بودند. بر بلندای جهان بایست و فریاد برآور این منم انسان زیباترین مخلوق هستی.

شب : غرور و خودخواهی بزرگترین آفت است، چرا می گویم آفت چون آفت ابتدا در ظاهر گیاه خود را نشان نمی دهد و پس از آنکه از درون گیاه را نابود کرد بالاخره نمود ظاهری پیدا می کند. آنچه انسان را می تواند به عرش برساند یعنی خود را دوست داشتن وقتی زیاده از حد تجاوز کند بدل به بزرگترین دشمن او می شود. خداوند فروتنی است و وقتی خودخواهی به روش زندگی انسان تبدیل شود دیگر جایی برای خدا نمی ماند و بی خدایی یعنی هیچ شدن نه به معنای از فنا به بقا رسیدن بلکه به معنای پوچی، همان که بزرگترین مشکل بشر عصر تکنولوژی است، همان بشری که فکر می کند عقل کل است و آلفا و امگا اول و آخر هر چیز است. رفتن در ره غرور و خودخواهی گام به راه نیستی گذاشتن است خلاف اصلی ترین میل هر بشری برای رسیدن به بقای بیشتر.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: فرید در 15 سپتامبر 2010، 09:35:24 am
مراقبه 1389/06/24
با سپاس از دخترم که دیشب به سختی و برای اولین بار ((بابا)) صدایم کرد.
روز : شاید انسان عجیب ترین موجود هستی باشد چرا که آمدنش به دنیا از روی اجبار است و رفتنش نیز، اما در این بین فرصتی را دارد که هیچ موجود دیگری ندارد فاصله بین دو نقطه آغاز و پایان که هر چند کوتاه است اما اختیار آن را دارد که نوع زندگی اش را برگزیند. کودک به هیچ چیز جز آن لحظه ای که در ان به سر می برد نمی اندیشد، لختی به واسطه بازیچه ای که در دستش است می خندد اگر از او باز ستانی می گرید و با پس دادنش باز لبخند به لبانش ظاهر می شود. این زیباترین خصلت کودکانه است که با بزرگ تر شدن از دست می رود. کودک دائماً در حال تلاش است و به آنچه در پس تلاشش به وقوع می پیوندد زیاد نمی اندیشد. برای او نفس حرکت لذت بخش است از این روست که حتی در هنگامی که به سوی هدفش می رود هم می خندد و شاید اصلاً در نیمه راه هدفش عوض شود، برای او تنها رفتن مهم است و به همان چیزهایی که دارد دل خوش می کند.

شب : زندگی آن صحنه کارزار غم انگیزی که تصور می کنیم نیست، ما به دنیا نیامده ایم که بجنگیم. تفاوت است بین جنگیدن و مبارزه کردن، جنگجو بدون هدف شمشیر می زند و به جلو می رود و به سرنوشت و عواقب کارش نمی اندیشد. اما مبارز شاید روزهای متمادی در گوشه ای بنشیند و بیاندیشد و شاید گاهی اوقات بهترین راه مبارزه را در آغوش کشیدن حریفش دریابد. باید مشی مبارزه را برگزید. خستگی واژه خوبی نیست باید رنگ آنرا در قاموس زندگی کم کنیم تا کمتر به چشم بیاید چون در واقع نمی توان آن را حذف کرد ما بعضی از اوقات واقعاً خسته می شویم و باید با تجدید پیمان بازندگی به پا خاست و راه دیگری برای ادامه مبارزه یافت.

عنوان: مراقبه امروز : 25/6/1389
رسال شده توسط: رضا - بیل در 16 سپتامبر 2010، 09:58:46 am
مراقبه امروز : 25/6/1389
با عرض شرمندگی از مدیریت کودای تالار که این مطلب دیر در جایگاه خودش قرار گرفت ، هر چند که من معتقدم هیچ وقت دیر نیست و همیشه به وقت خودش اتفاق خواهد افتاد...
روز :
توقعات ما از محیط اطرافمان رنجشهایی از پیش تعیین شده است که در موقعیت های قبل از آن واقعه برایمان پیش آمده است . ما بیماران انجمن های دوازه قدمی بر عکس تمام انسانهای دیگر که از کنار هر موضوع کوچکی می گذرند و آن را به راحتی نادید می کنند ، به شدت درگیر گذشته و یا آینده می شویم و نمی توانیم در زمان حال زندگی کنیم ، با خداوند بودن و مراقبه کردن یعنی در زمان حال زندگی کردن .
اگر می خواهی امروز موجودیت انسانی خود را بسنجی و آن را به کار گماری بهتر است ببینی چقدر می توانی در اکنون زندگی کنی ...
بارها و بارها این مساله را با خودمان حمل کرده ایم که اگر فلان کس این کار را درست انجام داده بود و یا اگر همسرمان اینگونه نبود و یا اگر فرزندانمان و یا ... و یا ... ، اینها بیماری های اعتیادی است که به شدت اوج می گیرد و در زمان اوج بودن به شدت شما را از روحانیت دور کرده و چرخه های رنجش را برای شما فراهم می کند.
توقعات ما اشکال جالبی دارد ولی در پس پرده فکری تمام آن موجودیت ها رنجشها و توقعات برآورده نشده ایست که ما را از حالت تعادل و روحانیت جدا کرده و باعث می شود که زندگی مان تحت تاثیر عوامل بسیار ساده ای منحرف گردد.

شب:
خدمت کردن یک اصل روحانی برنامه است که کمک می کند تا ما این موضوع را به راحتی حل کنیم و با آن کنار بیاییم ، زیرا ما موجوداتی هستیم که با خدمت کردن خودمان را زنده نگه می داریم و به زیستن به اصول روحانی خود ادامه می دهیم و یا به شدت به خودمان و اطرافیانمان صدمه می زنیم .
یادمان نرود که در زیر ظاهر پیچیده نواقص ما ، در حقیقت ایرادات بسیار ساده ای ما را درگیر میکند تا از اصول روحانی دور بمانیم.
اگر بخواهیم از نواقص رها شویم ، باید فقط برنامه را بصورت روزانه انجام دهیم ، زیرا در حقیقت مسائل اخلاقی که ما از آنها رنج میکشیم همان قرار دادهای اجتماعی است که در داستان بیماری ما تبدیل به هیولای مهیبی گردیده است ...
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 18 سپتامبر 2010، 10:04:10 am
  مراقبه 27/6/1389:
 
روز:
بسيار ضد و نقيض است كه هرگاه ما از هستي جدا و مستقل مي شويم به اسارت مي افتيم. استقلال ما به اسارت ما مي انجامد. هرگونه حد و مرزي ما را به بند مي كشد. هرگونه محدوده اي محدوديت مي آفريند.
ديوارهاي را كه دور خود كشيده اي خراب كن تا آزاد شوي! تا همه آسمانها و ستارگان از آن تو شود و بتواني جرعه اي از جام عشق، حقيقت و خداوندي سر كشي.
با ديوارهايي كه " خود " مي آفريند فقط مي توان در دروغ، در تنفر و در شرارت زندگي كرد زيرا ما در جايي نادرست ريشه مي دوانيم. هستي ما وارونه مي شود. همچون برگي از درخت مي شويم كه گمان مي كند از درخت مستقل است. پندار مستقل بودن به رنگ باختن برگ خواهد انجاميد. شيره اي در جانش روان نخواهد شد. سبزي در وجودش جاري نخواهد شد. برگ كم كم پژمرده خواهد شد و خواهد مرد .
همين كه برگ پندار جدا و مستقل بودن از درخت را دور بيندازد در مي يابد " من جزيي از درخت هستم و درخت جزيي از زمين و زمين جزيي از منظومه شمسي و منظومه شمسي جزيي از كيهان. "  حتي برگي كوچك نيز به اندازه بزرگترين خورشيد، جزيي اساسي از كل است.
در هستي هيچ سلسله مراتبي وجود ندارد، زيرا هستي يكي است. سلسله مراتب نيازمند رتبه و رقم است چيزي برتر و چيزي پست تر است. اما همه هستي يكي است! از اينرو كوچكترين برگ علف به اندازه بزرگترين سياره اهميت دارد. هيچ چيزي برتر و هيچ چيزي پست تر نيست.
اين آگاهي، شكوه دربند شده تو را رها مي سازد. ناگهان چنان احساس پهناوري و بيكراني مي كني  كه كاري نمي تواني بكني جز به وجد آمدن و جشن گرفتن. كاري نمي تواني بكني جز رقصيدن و آواز خواندن.
 
شب:
اگر كهنه را برگزيني، بدبختي را برگزيده اي. اگر تازه را بر گزيني، شادماني را برگزيده اي. هميشه تازه، نا شناخته، خطرناك و نا امن را برگزين، زيرا تو تنها با خطر كردن مي تواني رشد يابي. و رشد يافتن و بالغ شدن عين شادماني است.
هيچگاه حتي براي لحظه اي كوتاه در كهنه وانمان. كهنه هرچه باشد آنرا دور بينداز. همان لحظه كه كهنه شد با آن وداع كن. از آن دست بكش. هيچگاه به پشت سر خود نگاه نكن. هيچ چيز با ارزشي در پشت سر وجود ندارد. تو نبايد به پشت سر نگاه كني. بايد به پيش بروي. هميشه به پيش برو و ماجراجو باش!
زندگي همچون فتح كردن قله اي است كه تا به حال آنرا فتح نكرده اي. البته اين كار خطرناك است، زيرا هيچ كس قبل از تو اين راه را نرفته. مجبور خواهي بود راه خود را به قله پيدا كني و با خطرهايي بسيار روبرو شوي، اما خطر هميشه زيباست. زيرا تو را هوشيار، بيدار و خودآگاه مي سازد.
اقدام به خطر و ناامني تو را آگاه مي سازد.و آگاهي با ارزش ترين چيز است زيرا از راه آگاهي همه ديگر چيزها پديد مي آيد: عشق، نشاط، خدايي، حقيقت، رهايي.
 
يادآوري
 
همه چيز الهي است. بگذاريد اين حقيقت، نخستين اصل بنيادين زندگي تان باشد. اين حقيقت مي تواند شما را كاملا تغيير دهد.
كاملا طبيعي است كه بارها و بارها فراموش كنيد همه چيز الهي است. نگران نباشيد. از اينكه اين حقيقت را فراموش مي كنيد، ‌پشيمان نشويد. فراموشي طبيعي است؛‌ عادتي چنان قديمي كه سالهاي سال با آن زندگي كرده ايد. احساس گناه نكنيد. در هر بيست و چهار ساعت، حتي اگر دو ثانيه اين حقيقت را به ياد آوريد، موثر و مفيد است. حقيقت چنان قدرتمند است كه يك قطره از آن كافيست تا تمام دنياي غير حقيقي را ويران كند. فقط يك شعاع نور كافيست تا ظلمت هزاران سال را نابود كند.
بنابراين، مساله كميت نيست. موضوع به ياد داشتن اين حقيقت در طول شبانه روز نيست. اصلا چطور چنين چيزي ممكن است... اما يك روز ناگهان مي بيند كه غير ممكن، ممكن شده است.
 
عنوان: مراقبه روزانه : 30/6/1389
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 سپتامبر 2010، 07:12:36 am
مراقبه 30/6/1389:
 
روز:
انقلاب بیرون در مقایسه با انقلاب درون هیچ است. انقلاب بیرون، فقط اصلاحاتی انجام می دهد. یک انقلاب واقعی نیست، زیرا انسان مثل گذشته باقی می ماند. فقط دیوارهایی که او را فراگرفته است تغییر می یابد. زندان تغییر می یابد اما زندانی بدون هیچ تغییری همان زندانی باقی می ماند- در زندانی راحت تر و با امکانات بیشتر، مجهز به تلویریون، زمین بازی و دیگر امکاناتی که در اختیار انسانهای آزاد قرار دارد- اما او هنوز در زندان است و آزادی ندارد.
انقلاب درون است که آزادی می آورد و یگانه راه به ثمر نشاندن آن، مراقبه است. مراقبه یعنی فراگیری فراموش کردن تمام چیزیهایی که فرا گرفته ای. یعنی رها شدن از شرطی شدن ها و خواب واره ها. وقتی تو تهی، پرفضا، ساکت و پاک باشی، انقلاب رخ داده، خورشید طلوع کرده است. آنگاه تو در نور و روشنایی آن زندگی خواهی کرد. و زندگی در روشنایی خورشید درون، درست زندگی کردن است. وقتی تو ساکت، آگاه و بی آلایش باشی و آسمان درونت سر شار از شادمانی باشد، برای نخستین بار با طعم زندگی حقیقی آشنا می شوی. می توان آنرا خدا نامید. می توان روشنی، رهایی حقیقت، عشق، آزادی و شادمانی نامیدش. اینها نامهایی مختلف هستند که به پدیده ای واحد اشاره دارند.
 
 
شب:
انسان یک نردبان است- امکانات فراوانی در او وجود دارد. او هم یک خطر است و هم یک بلندا. هم یک افتخار است و هم یک رنج و عذاب. پایین رفتن از نردبان بسیار راحت تر است. هیچ تلاشی لازم ندارد. بالا رفتن نیازمند تلاش است. هر قدر بالاتر بروی به تلاش بیشتر نیاز داری. اگر می خواهی به اوج قله خود آگاهی دست یابی، باید خطر را به جان بخری.
تو نباید وجودت را مسلم و بدیهی بشماری زیرا انسان هیچ وجودی ندارد، بلکه فقط مجموعه ای از امکانات است. این زیبایی انسان است و در عین حال عامل بدبختی اوست. انسان باید راه خود را انتخاب کند. او همیشه سر دو راهی قرار دارد. باید هر لحظه دست به انتخاب بزند. انتخاب بین بودن یا نبودن، این بودن یا آن بودن. انسان همیشه از هم گسیخته است.
رهروی، یک تصمیم و یک تعهد برای بالا رفتن تا بالاترین قله است.
 
يكپارچگي طبيعي
 
اگر از درون يكپارچه نباشيد، هرآنچه انجام دهيد، از يكپارچگي برخوردار نخواهد بود. در اينصورت، آنچه مي كنيد، فقط مجموعه اي خواهد بود از قطعاتي كه بطور مصنوعي  كنار هم قرار گرفته اند. نتيجه اين جمع آوري مصنوعي، يكپارچگي مصنوعي ست.
مي توانيد با جمع آوري و نصب قطعات مختلف يك اتومبيل،‌از آن استفاده كنيد، ‌ولي هرگز امكان ندارد يك شاخه گل را به اين ترتيب بسازيد؛ گل بايد رشد كند تا تبديل به گل شود. گل يك مجموعه طبيعي است. گل داراي يك مر كز است كه قبل از هر چيز خلق مي شود و سپس اجزاي ديگر پديد مي آيند. در حاليكه در مجموعه هاي مكانيكي و مصنوعي، ‌ابتدا قطعات ساخته مي شوند و پس از كنار هم گذاشتن قطعات، ‌كل مجموعه به وجود مي آيد.
مي توان شعري گفت كه هيچ احساس شاعرانه اي در آن وجود نداشته باشد ومي توان داستاني نوشت كه هيچ نقطه عطفي در آن نباشد؛ پر از جنجال و سر و صدا، ‌در حاليكه معنا در آن خبري نيست.
معنا در يك اثر هنري،‌ از خالق اثر مي آيد. اگر شاعر چيزي درونش داشته باشد، شعر او از زيبايي و معنا برخوردار است؛ ‌تنها در اينصورت، شعر او زنده خواهد بود... اين شعر باقي مي ماند، ‌زندگي مي كند و به مرور زمان حتي رشد مي كند، درست مانند فرزندتان؛ ممكن است خودتان بميريد، ‌ولي فرزندتان زنده مي ماند و بزرگ مي شود. شعر واقعي، ‌حتي پس از مرگ شاعر نيز باقي مي ماند و رشد مي كند. به همين دليل است كه شعرايي چون شكسپير، مولوي و ..... هنوز زنده اند. شعر آنها از يكپارچگي زنده و طبيعي برخوردار است و تنها كلماتي كه بطور مصنوعي كنار هم چيده شده اند، نيست.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 22 سپتامبر 2010، 07:47:06 am
مراقبه 31/6/1389:
 
روز:
تو هرچه داشته باشي ممكن است گم شود، به سرقت برود و يا از دست تو گرفته شود. هرچه هم نتواند، مرگ تو را از دارايي هايت جدا خواهد كرد. اما هرچه كه تو آن شده اي ستاندني نيست. حتي مرگ نيز نمي تواند آنرا از تو بگيرد. تو داراي آن نيستي، خود آن هستي.
از اينروست كه پیران طریقت و رهروان حقیقت مي گويند: " زمانيكه خدا را بشناسي تکه ای از خدا مي شوي. " انسان با شناخت خداوند خدا مي شود. زيرا شناخت خداوند همچون دانش نيست كه بتواني از يادش ببري. شناخت خدا به اين معناست كه تو به كيفيت تازه اي از وجود دست يافته اي. خدا تنفس و تپش قلب تو شده است. آخرين اتحاد با كل به‌آن ‌معناست كه تو، كل شده اي. در اين نقطه است كه احساس مي كني " من به هدف رسيده ام. هدفي كه در هزاران زندگي به دنبال آن بودم. خانه اي كه بدنبال آن مي گشتم. من خانه هاي بسيار فراواني ساخته ام اما هيچيك از آنها واقعي نبودند. فقط يك كاروانسرا بودند و من هميشه مي بايست آنجا را ترك مي كردم. اكنون ممكن نيست اين خانه را ترك كنم، زيرا من خود آن هستم. "
 
شب:
در دنيا بمان اما از آن تاثير نپذير و از آن هويت نگير. راه رهروي، زندگي كردن در دنياست در عين نبودن در دنيا. زندگي كردن در دنيا بدون اجازه دادن به دنيا براي زندگي كردن در تو. گذشتن از دنيا با آگاهي كامل از اينكه همه چيز گذراست. پس نبايد آشفته و پريشان شد.
اگر اينگونه زندگي كني، براي تو بدبختي و خوشبختي، شكست و پيروزي يكسان خواهد بود. و اگر به مرحله اي برسي كه بتواني نور و تاريكي، زندگي و مرگ را يكسان بداني، سكوت و آرامشي ژرف، تعادل و توازن در تو پديد مي آيد. آن سكوت ژرف همان حقيقت است.
 
آرزوي بزرگ
 
در وجود هر انساني، عشقي بالقوه و تولد نيافته حضور دارد و ماداميكه اين عشق به فعليت نرسد، ‌در زندگي دچار بيچارگي و بدبختي خواهد شد.
بذر با بذر بودن راضي باقي نمي ماند، دوست دارد به درختي سبز و خرم تبديل شود، سر به آسمان بكشد و در باد برقصد. اين آرزوي بذر است.
هر انساني با آرزويي بزرگ زاده مي شود؛‌ آرزوي شكفتن و به ثمر رسيدن در عشق. من هر انساني را بصورت يك امكان بالقوه مي بينم. چيزي كه هنوز كامل نشده است، ولي بايد كامل شود وتا زمانيكه به كمال نرسد، خوشنودي و آرامشي در كار نخواهد بود. تنها زمانيكه به شكوفايي برسيد، هدفي كه براي آن بدنيا آمده ايد، ‌محقق خواهد شد. تنها در اينصورت، اين آرزوي بزرگ شما برآورده مي شود و از آن به بعد، شادي و سروري را مي چشيد كه قبلا از آن بي خبر بوده ايد.
.
35)- دعای فرانسیس مقدس
خداوندا ، من را در مسیر صلح و آرامش قرار بده
در جایی که نفرت هست ، من بتوانم عشق بیاورم
در جایی که اشتباه و خلاف است ، من بتوانم بخشش الهی بیاورم
در جایی که نفاق و ناسازگاری است ، بتوانم هماهنگی بوجود بیاورم
در جایی که دروغ است ، بتوانم راستی و حقیقت بوجود بیاورم
در جایی که اشک است ، وفاداری بوجود بیاورم
در جایی که ناامیدی است ، امید بوجود بیاورم
در جایی که سایه و تاریکی است ، نور بوجود بیاورم
در جایی که غم است شادی بوجود بیاورم
.
خداوندا ، آرامشم ده ، بهتر از اینکه آرامش داده نشوم
بفهمم ، بهتر از اینکه دیگران من را بفهمانند
دوست بدارم ، برتر از اینکه دوستم بدارند
برای اینکه خود فراموشی و ایثار است که انسان می آموزد و
بوسیله گذشت است که کسی بخشیده می شود و بوسیله مرگ است که انسان به بیداری و عشق و زندگی می اندیشد ...
عنوان: مراقبه روزانه :4/7/1389
رسال شده توسط: رضا - بیل در 26 سپتامبر 2010، 11:49:49 am
مراقبه روزانه :4/7/1389
روز :
بارها با خود فکر کرده ام که این برنامه دوازده قدمی که سراسر شگفتی دارد ، چه اصولی در آن نهفته دارد که انسان سالم ، افراد فرهیخته و حتی صوفیان فرق مختلف از انجام آن عاجزند و در مقابل آن فریاد می زندد : " نه این غیر ممکن است ، شما نمیتوانید آن را به سر انجام برسانید . این یک شوخی مسخره است ، شما حتما راه دیگری را یافته اید و یا حتی ، شما می خواهید با انجام این قدمها به کجا برسید ، شما با انجام  دادن آن از همه چیز و همه کس دور می شوید ".
تمام این حرفها درست است ، ولی مطلبی که در میان قدمهای ما نهفته است و آنها از دیدن و درک آن عاجز هستند ، همانا : "خویشتن پذیری ما" و "مثلث خود مشغولی " در درون تمام بیماران دوازده قدمی است.
جالب است که تمام کسانی که در بالا بعنوان نظردهندگان اقشار مختلف اجتماعی در باره برنامه دوازده قدم متذکر شدیم ، همه به یک چیز اقرار می کنند ، که ما نمی توانیم و هیچ کدام نمی دانند که چرا و به چه علت آنها نمی توانند ولی ما می توانیم و خواهیم توانست حتی اگر کسانی باشند که در مسیر ما بلغزند ما مداوم و با تمام قوا فریاد می زنیم : " ما ندیده ایم کسانی را که مسیر ما را با جدیت بپیمایند و بلغزند".
علت آن در همان دو نکته بالا ذخیره شده ،ما به دلیل عدم رشد در خردسالی فقط جثه هایی بزرگ پیدا کرده ایم و در آنها نواقصی کودکانه نهفته است که سراسر زندگی ما را در بر گرفته و ما را هدایت می کند و ما با آنها بزرگ شده ایم ولی در حقیقت ما موجوداتی با روحی کوچک و با جسمی بزرگیم .
برای یک سالک و درویش رشد از ابتدا در او اتفاق افتاده و به تزکیه نفس ختم شده است ، برای یک شخص معمولی و یا انسانهای سالم و فرهیخته نیز به همین نوع ، منوال زندگی میکنند . آنها در کودکی خود کودکی کرده اند و با رشد خود وارد دوران بلوغ گردیده اند و به درجه یک انسان با کم و کسرهای خاص خودش و با تمام وجود انسانیت وارد شده اند و زندگی میکنند ولی ما بیماران دوازده قدمی ....
شب :
کارکرد قدمهای دوازده گانه برای ما به معنای رشد و بیرون آمدن از دوران کودکی و رسیدن به بلوغ و رشد اجتماعی است . برای یک انسان سالم هیچ معنایی ندارد و برای یک سالک یعنی به روال معکوس زندگی کردن ، زیرا آنها خورد،خورد،رشد نموده و در آغاز فکر انجام کارند ولی برنامه دوازده قدمی برای ما معکوس عمل می کند یعنی ، خرد،خرد پیش نمی آید بلکه بصورت پیشرفته ترین حد امکان ، خود را نشان می دهد . و در نقطه ای که همه تلاقی روحانیت و انسانیت می نامند ، ما نقطه عطف خواستن برای انسان بودن و رهایی از منجلاب فساد و  تباهی می دانیم . جالبترین نکته اینجاست که آنها با رشد خود به روحانیت می رسند و درک آنها از روحانیت تقویت می شود ، در صورتی که در ما بیماران دوازده قدمی تنها معجزات این راه است که باعث ماندنمان و قبول و پذیرش این نیرو در درونمان می گردد .
گفته بودی : چگونه می توانم قدم کار کنم ، چون می ترسم . چگونه می توانم شروع کنم ، چون امید ندارم . چگونه می توانم در این مسیر باقی بمانم ، چون راه را نمی توانم از چاه تشخیص بدهم .
جواب آن بسیار ساده است : تو مانند آن انسانی باش که نمازش را می خواند بدون اینکه از آن توقع و انتظاری داشته باشد ، بدون اینکه بداند و بخواند و بخواهد ، زیرا در آن وظیفه ای می بیند و نه بیشتر و نه کمتر . اینکه تا امروز توانسته ای خودت را در مسیر نگاه داری خود یک نوع امید داشتن است خود یک ایمان است ، خود یک نوع معجزه و شگفتی است و نیز تو نمی خواهد راه را از چاه باز شناسی ، زیرا به تو راهنمایانی داده خواهد شد که قبل از تو آن مسیر را پیموده اند ، قبل از تو آن مسیر را بارها و بارها سنجیده اند و اکنون آماده اند تا مسیر را با کمترین چالش" و نه بدون چالش" به تو انتقال بدهند . عزیزم ، قدم کارکردن برای تو باید بسان نماز خواندن آن فرد باشد که مانند "نفس کشیدنش" شده و بطور مرتب و تسلسل وار این حرکت را به انجام می رساند بدون آنکه نیاز داشته باشد در باره آنها تفکر و تعقلی به انجام برساند بلکه ایمانش راهگشای اوست . تو هر چقدر خلوصت بیشتر باشد ، شوقت هم برای انجام دادن آن بیشتر می گردد .
مانند یک سالک :
"تفاوت اساسى  و اصلی بین سالک مبارز بودن  و انسان معمولى بودن در این است که سالک مبارز همه چیز را به عنوان مبارزه طلبى قبول می کند، در حالی که انسان معمولى همه چیز را به عنوان برکت یا نفرین به شمار می آورد" کارلوس کاستاندا.
اگر ما تمام هستی را همچون سخت افزاری عظیم و قدرتمند در نظر بگیریم و قصد انجام را همچون نرم افزاری که عمل می کند ، نه تنها خود ، خود را نوشته است بلکه می تواند کدها را در حین اجرا به صلاحدید عوض کند و این شیوه خود درمانگری و یا اصطلاحا شیوه پیشرفته ای از قانون درمانگرانی است که سعی می کنند و در راه آن از هیچ تلاشی نمی ترسند و سخت پایدارند . بر شیوه درک معمولی ما از دنیا نظم سنگینی حکمفرماست . از نظر ما هنگام انداختن سنگی در آب یک سیستم خودکار امواج متناوبی ایجاد می کند . این یک قانون طبیعیست ، و آن را می توان در پر زندن شاپرکی ، و حتی اندیشه ای نادرست یافت و آن را به وضوح احساس کرد در صورتی که از نظر عارفان و حقیقت جویان سیستم خودکار و قانون طبیعی وجود ندارد . این قصد است که امواج را ایجاد می کند و از قضا همواره هنگام پرتاب شدن سنگی در آب مشابه همین عکس العمل را نشان می دهد اما دلیلی ندارد که روش خود را عوض نکند .
از آنجا که آنها اعتقاد دارند قصد از میان موجودات صمیمی ترین روابط را با انسان ها دارد امکان ارتباطی دو جانبه مهیاست . قصد و نیت یک عمل ، همچون بقیه هستی ما را کنترل می کند و در عین حال اجازه کنترل خود را هم به ما می دهد . به عبارت دیگر ما بیماران دوازده قدمی ماشینی ویژه برای دستکاری قصد و نیت هستند که فعلا اختیار در دست خود واقعیشان نیست از اینرو آنچه ایجاد می کنند ناسازگار است .

با امید موفقیت ...
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 28 سپتامبر 2010، 01:52:57 pm
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 29 سپتامبر 2010، 08:17:05 am
مراقبه7/7/1389[/glow][/color]:
 
 
روز:
انسان يك معبد است اما از بيرون فقط مي تواني ديوارهاي اين معبد را ببيني. بسيار عجيب است كه نه فقط ديگران از بيرون بر تو مي نگرند، بلكه تو نيز خودت را از بيرون مي بيني! به آيينه مي نگري تا چهره ات را پيدا كني. به چشمان مردم مي نگري تا تصويرت را ببيني. به مردم گوش مي دهي تا بداني كيستي – آيا خوبي يا بد. خوش اخلاق هستي يا بد اخلاق. گناهكاري يا بي گناه.
به راستي عجيب است، زيرا ما خودمان را از درون مي شناسيم. نيازي به هيچ آيينه اي نداريم. نيازي نيست كه بنظر ديگران متكي باشيم، ديگران نمي توانند در مورد خداي درون چيزي بگويند.
در كانون وجود خود بنشين و شروع به تماشا كن تا حيران شوي: بدن تو فقط يك معبد است. خدا در درون توست و هيچ راهي براي يافتن آن از بيرون نيست. نيازي هم نيست كه آنرا از بيرون بيابي. وقتي خداي درونت را بيابي، آنرا در ديگران نيز خواهي يافت. در خواهي يافت كه آنان نيز معبد هستند و بايد خدايي در آنان وجود داشته باشد، زيرا آنان زنده اند و زندگي همان خداست. خدا را در همه جا خواهي يافت. در درختان، در حيوانها. به هرجا بنگري خدا را خواهي ديد. هر جا زندگي باشد خدا هم خواهد بود. همه هستي معبد خدا خواهد شد.
 
شب:
آواز خواندن بيانگر آن است كه فرد باز و آماده است تا قلبش را در هستي بريزد. آواز خواندن نماد اين است كه فرد غمگين نيست. پرندگان در صبح آواز مي خوانند. تو هم بايد مانند پرندگان همواره روحيه آواز خواني داشته باشي، انگار كه هميشه صبح است. انگار كه هميشه زمان طلوع خورشيد است. هر لحظه ممكن است خورشيد سر بر آورد و تو بايد از او استقبال كني. بايد آماده پذيرش او و گوش به زنگ باشي. مهمان هر لحظه ممكن است از راه برسد.
قلب آواز خوان، قلب رقصان و قلب عاشق آماده پذيرش خداست. انسان بدبخت مي تواند همچنان به عبادت خود ادامه دهد اما عبادت از روي بدبختي و غم از همان آغاز به بيراهه مي رود. سنگين مي شود و به زمين سقوط مي كند. هيچ بالي ندارد. نمي تواند بسوي نهايت پرواز كند. نمي تواند به خدا برسد. اگر شاد و عاشق باشي، اگر خندان و پر نشاط باشي و زندگي را سخت نگيري، اگر چون يك كودك بازيگوش، ساده و بي آلايش باشي و همه چيز تو را به شگفتي وادارد، اگر قلبت آواز شكر گزاري سر دهد و آنگاه خدا هر لحظه مي تواند وارد شود.
بياموز باز، پذيرا، عاشق و خندان باشي. بياموز آواز شادي سر دهي تا حضور خدا حتمي شود. مسيح مي گويد‍: در خدا را بكوب تا به رويت گشوده شود و من مي گويم: خودت را عذاب نده. فقط آواز شادي سر بده تا خدا در تو را بكوبد. و او از تو خواهد پرسيد: آيا مي توانم داخل شوم؟
چنان شاد باش كه حتي خدا نيز مشتاق حضور در تو شود. به جاي اينكه در خدا را بكوبي، او را شيفته خود كن!
 
شكستن پل ها
 
با شكستن پلهاي گذشته، هميشه زنده و معصوم باقي مي مانيد و هرگز معصوميت كودكي خود را از دست نمي دهيد.
بسيار اتفاق مي افتد كه بايد تمامي پلهاي گذشته را خراب كنيد تا پاك و خالص شويد و دوباره از اول شروع كنيد. هرگاه كار جديدي را شروع مي كنيد، دوباره كودك مي شويد. همان لحظه اي كه فكر مي كنيد، دوباره كودك مي شويد. همان لحظه اي كه فكر مي كنيد به مقصد رسيده ايد، ‌وقت شكستن پل هاست. كسي كه مي خواهد خلاقيت داشته باشد، ‌بايد هرروز، گذشته خود را فراموش كند. خلاقيت، يعني تولد در هر لحظه. اگر هر لحظه دوباره متولد نشويد، هرآنچه خلق مي كنيد، تكراري بيش نخواهد بود.
حتي هنرمندان، شاعران و نقاشان بزرگ نيز به جايي مي رسند كه دوباره و دوباره خود را تكرار مي كنند. گاهي اتفاق مي افتد كه اولين اثر هنري شان، شاهكار زندگي شان است. جبران خليل جبران، كتاب «‌ پيامبر »‌ را هنگاميكه حدود بيست و يك سال داشت، نوشت و آن شاهكار زندگي اش بود. او كتابهاي ديگر نيز نوشت، ولي هيچكدام از آنها به پاي پيامبر نرسيدند.
يك هنرمند، نقاش، موسيقي دان يا يك شاعر- كسي كه هر روز چيزي جديد خلق مي كند- بايد ديروز خود را كاملا فراموش كند؛ لوح وجودش بايد كاملا پاك و تميز باشد تا خلاقيت پيوسته اتفاق بيفتد.
 
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 07 اكتبر 2010، 08:08:33 am
بخاطر راهنمام که تازه وابستگان گمنام رو با مدیریت کودای تالار شروع کرده .
.
و به پاس تشکر از هر دوتای آن عزیزان .
.
مراقبه 15/7/1389:
 
روز:
انسان معمولا خشن و بيرحم است. بي رحم تر از هر حيوان و ددمنش تر از هر درنده اي. انسان در ناخودآگاهي اش در رده اي بسيار پايين تر از حيوانات قرار دارد، زيرا هيچ حيوان ديگري به جز انسان هم نوع خود را به قتل نمي رساند. هيچ حيواني براي تفريح و سرگرمي دست به كشتار نمي زند. در ميان حيوانها شكارچي وجود ندارد. حيوانات زماني دست به شكار مي زنند كه گرسنه باشند نه در هيچ زماني ديگر.
همچنين هيچ حيواني مانند انسان دل سوز نيست. از اينرو انسان هم مي تواند به رده اي پايين تر از حيوان سقوط كند و هم مي تواند تا عرش خدا بالا رود. اين زيبايي و شكوه انسان است. انسان گستره اي وسيع دارد. همه عالم در دسترس اوست. او هم مي تواند پست ترين باشد هم برترين.
خود را وقف رسيدن به برترين هدف كن. تصميم بگير " تا به برترين دگرگوني دست نيابم رضايت نخواهم داد." و اگر اين تصميم را با تمام وجود بگيري، به هدف مي رسي. تو هيچ چيزي كم نداري مگر اين تصميم را و اين كه مصمم باشي.
 
شب:
قرار بر اين نيست كه كامل باشيم، زيرا كامل بدنيا مي آييم. و قرار بر اين نيست كه شادماني را اختراع كنيم، فقط بايد آنرا كشف كنيم. پس اين كار آنگونه كه مردم تصور مي كنند دشوار نيست. روند آن ساده و شامل آرامش يافتن، آسودن و به تدريج نزديك شدن به كانون وجود است.
روزي كه تصادفا به كانون وجودت برسي، ناگهان همه چيز نوراني مي شود. تو كليد را يافته اي. مثل اين است كه در تاريكي كورمال كورمال مي رفتي كه ناگهان دستت به كليد خورد.
و اين دقيقا همان موقعيتي است كه ما گرفتار آن هستيم. بي خود گريه و زاري مي كنيم. رنج و درد احمقانه است. اين روش مضحك و احمقانه زندگي را بايد تغيير داد. به درون بنگر و اگر در آنجا چيزي نيافتي، بيرون را جستجو كن. اما من با اطمينان مي گويم كه هر كس به درون نگريسته به گمراهي نرفته است. پس هيچ دليلي وجود ندارد كه تو به گمراهي بروي. يك قانون كلي است كه هيچ استثنايي ندارد: هركس به درون برود آنرا مي يابد. پادشاهي خداوند، شادماني مطلق و حقيقت محض، زندگي سراسر شور و سر مستي مي شود.
چنان سرمست مي شوي كه گمان مي كني " اين اوج سرمستي است، بيش از آن ديگر ممكن نيست."‌ اما روز بعد در مي يابي  بيش از آن هم ممكن است. روز به روز سر مست تر از پيش مي شوي. سفر هرگز به پايان نمي رسد. سفري است با آغاز ولي بي پايان.
 
نبود امنيت
 
آدم همچون گلي، آسيب پذير و ظريف است.
هر اتفاق كوچكي مي تواند به شما آسيب برساند. تنها يك تصادف كوچك كافيست تا زندگي خود را از دست بدهيد.
هنگاميكه مي ترسيد، چه مي كنيد؟ شب تاريك است، ‌راه را نمي شناسيد، هيچ روشنايي اي وجود ندارد و هيچ راهنما و نقشه اي در دسترس نيست؛ چه مي توانيد بكنيد؟‌ اگر دوست داريد، ‌گريه و زاري كنيد. هيچ اشكالي ندارد، ‌ولي بدانيد كه گريه كردن كمكي نمي كند، بهتر است موقعيتي را كه در آن قرارداريد، بپذيريد و به راه خود ادامه دهيد. ماداميكه زنده هستيد،‌ از زندگي تان لذت ببريد. چه اهميتي دارد كه زمان را به جست و جوي امنيت هدر دهيد؟ ‌در حاليكه امنيت حقيقي ممكن نيست. به محض درك اين موضوع و پذيرش آن، ترستان از بين خواهد رفت.
هنگاميكه سربازان به جنگ مي روند،‌ ابتدا خيلي احساس ترس دارند. مرگ هر لحظه در انتظار آنان است. ممكن است آنها هرگز دوباره به خانه بازنگردند. آنها حتي از ترس، شب را راحت نمي خوابند و پيوسته كابوس مرگ مي بينند. بارها و بارها در خواب مي بينند كه مرده اند يا زخمي شده اند، ولي پس از اين كه به خط مقدم مي رسند و مي بينند ديگر سربازان و دوستانشان چقدر ساده تير مي خورند و مي ميرند، تمام ترسشان ناپديد مي شود و از بين مي رود. آنها واقعيت را مي پذيرند و حتي در بحبوبه جنگ، از چاي خوردن لذت مي برند؛‌ لذتي كه هرگز تا آن زمان مانند آنرا نچشيده اند. آنها شوخي مي كنند، مي خندند و آواز مي خوانند. چه كار ديگري مي توانند انجام دهند؟ ‌وقتي مرگ آنجاست، ديگر چه مي توان كرد؟
در موقعيتي كه امنيتي وجود ندارد، تنها پذيرش كامل و بي قيد و شرط مي تواند ترس را از ميان ببرد.
 
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 09 اكتبر 2010، 07:49:05 am
مراقبه 17/7/1389:
 
روز:
حقيقت هرگز راحت نيست. در آغاز بسيار دشوار است. حقيقت در آغاز تلخ و درپايان بسيار شيرين است. نه اينكه خود حقيقت تلخ باشد، بلكه چون ما مدت طولاني در دروغ زندگي كرده ايم، وقتي حقيقت وارد شود دروغ هاي ما از هم مي پاشند و اين دردآور است.
و حقيقت هيچگاه سازش نمي كند. وقتي از راه برسد تمام دروغها ناگزير بايد از هم بپاشند. حقيقت در آغاز از هم پاشيدگي مي آفريند سپس از آن تكه هاي از هم پاشيده ستاره ها متولد مي شوند. افرينندگي پديد مي آيد. به همين دليل است كه فقط انسانهاي شجاع حقيقت را شناخته اند. ديگران در ناز و نعمت دروغهايشان زندگي كرده اند.
براي مثال، انسان از مرگ مي هراسد و بدليل اين ترس، بدون اينكه چيزي از جاودانگي بداند خيال آنرا در سر مي پروراند. مردم نزد من مي آيند و مي پرسند: " پس از مرگ چه خواهد شد؟ " و من به آنان پاسخ مي دهم " نخست بگذاريد ببينم پيش از مرگ چه خواهد شد. شما هنوز زنده ايد و در حال حاضر نگراني شما بايد اين باشد كه زندگي چيست. "
اگر بداني زندگي چيست، اگر از آنچه اكنون است آگاه شوي، مي تواني همين آگاهي را موقعي كه مرگ از راه مي رسد بكارگيري. اين آگاهي همان آگاهي است. همان آيينه اي كه زندگي را باز مي تاباند، مرگ را نيز باز خواهد تاباند.
و اگر تو آگاه شوي، هيچ مرگ و تولدي وجود نخواهد داشت. همه چيزي جاودان خواهد بود. اما اين بايد يك تجربه باشد نه يك خيال و پندار.
 
شب:
مردمي وجود دارند كه در توجيه بد بخت بودن خبره شده اند.  اينان تا بدبخت نباشند نمي توانند خوشبخت شوند. فقط يك خوشبختي را مي شناسند و آن بدبختي است. چنين مردمي وقتي از بدبختي هايشان مي گويند مي تواني بدبختي را در چشمان، در چهره و در روش صحبت كردنشان ببيني. همه چيز نشان مي دهد از بدبختي لذت مي برند و در مورد آن لاف مي زنند. اينان بايد كه بدبختي اشان را بزرگ نشان دهند و آنرا تا آنجا كه ممكن است زير ذره بين ببرند. اما چنين مردمي چگونه مي توانند شادمان باشند؟
و تو هر لحظه بر سر دو راهي قرار داري. تو مي تواني يا راه غم را برگزيني يا راه شادي را. اينگونه عمل كن: در هر موقعيتي ببين كه چه چيزي آن تو را شاد و خوش و چه چيز غمگين و بدبخت خواهد ساخت.
 
بدون كلام
 
اگر مي توانيد، ‌تجربيات خود را به كلام نياوريد. كلمات ظرفيت بيان كامل و روشن آنان را ندارد. شما نشسته ايد... هنگام غروب است؛ خورشيدن رفته و ستاره ها يكي يكي در حال درآمدن هستند. فقط باشيد. حتي نگوييد: « چه غروب زيبايي » ‌زيرا بر زبان آوردن همين جمله گذشته را وارد حال كرده ايد. با گفتن همين عبارت، هرچه تجربه زيبا از گذشته در ذهن شما وجود داشته، وارد حال شده است.
چرا بايد گذشته را وارد حال كنيد؟‌ حال به قدري گسترده است و گذشته به قدري باريك كه وقتي مي توانيد به كل آسمان نگاه كنيد، چرا تنها بايد از شكافي باريك به آن بنگريد؟
سعي كنيد تا مي توانيد،‌از كلمات استفاه نكنيد و اگر مجبور هستيد،‌آنها را با دقت انتخاب كنيد؛ ‌زيرا هر كلمه تاثير خاص خودش را دارد. همانند يك شاعر، كلمات را انتخاب كنيد.
 
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 10 اكتبر 2010، 07:20:18 am
مراقبه18/7/1389
روز
ما در  اينجا هيچ فلسفه و هيچ كيش و  آييني را آموزش نمي دهم . آموزش من شامل آزمودن، تجربه كردن   و قدم گذاشتن در  دنياي درون با ذهني باز و بدون  باور است، "مراقبه کردن و یافتن حقیقت درون  " ،  یافتن مسیر روحانیت نه مذهبی بودن زيرا هر باوري مانعي در  برابر شناخت حقيقت است. هرباوري دشمن جستجوي حقيقت است.  يك با  خدا يا يك بي خدا نشو. هيچ نيازي به اين كار  نيست‏، حتی نیازی نیست که تو خود را  جزو منکرین وجود خدا و بی اعتقادان بنامی . زيرا تو چيزي نمي داني. فقط بدان « من هيچ نمي  دانم » و با اين حالت ذهن، چون كودكي كه  چيزي نمي داند به  دنياي درون قدم بگذار. بگذار تا آرامش تو را در بر گیرد . بگذار   تا نیروی بیکران کائنات را دریافت کنی. اگر بتواني چون  يك كودك وارد  وجود خود شوي، اگر بتواني از روي ناداني  عمل كني، حقيقت دور از دسترس  نخواهد بود. به تو بسيار نزديك خواهد شد.

شب

وجود خويش را بشناس تا كليد  را بيابي. شاه كليدي كه بسياري از درها  را مي گشايد. "چرا که گم شدن در گرو  پیدا شدن است و تنها با مرگ است که رهایی می یابیم در حقيقت، آن   كليد براي گشودن همه درها كافيست. من آن كليد را حقيقت،  حقيقتي كه تو تجربه   كرده اي مي نامم. حقیقتی از درون مانند یک جستجوگر درون پس تمام  باورها،  تمام دروغهايي را كه ديگران به تو آموخته  اند دور بينداز ، آن دروغی که به تو گفته  اند تو باید تا ابد  بدینگونه باقی بمانی ، تا ابد تغییر نخواهی کرد ... ال  العبد... و پاك، تهي و نادان به پيش بروتا خيلي زود گنج را پيدا كني، گنج بزرگ  خرد  دروني ات را. اين گنج آنجاست و منتظر توست تا با دستهاي  خالي بيايي.
مراقبه و اتصال يعني به  درون گام نهادن با دست خالي. خالي از تمام  باورها و دانشها

وسيله ها و اصولها
مذاهب گوناگون، چيزي نيستند مگر روشهايي   براي بيدار كردن شما. مسيحيان تنها به يك  زندگي باور دارند. اين باور، راهي است  براي هوشيار كردن آنها. اين تنها راه براي رسيدن به خانه واقعي ماست. اين باور  تاكيد مي كند: « زمان  را به بيهودگي از دست ندهيد. به دنبال قدرت، پول و موقعيت   اجتماعي بودن، فقط به هدردادن زمان است. مرگ هر  لحظه نزديكتر مي شود. آگاه باشيد و  بدانيد چه مي كنيد  »‌. اين يك وسيله است، نه يك اصل.
مسيحيان تصور كردند كه اين يك اصل است. بنابراين، شروع به فلسفه بافي درباره آن كردند.
در آيين  هندو اعتقاد بر اين است كه ما  زندگيهاي مختلف داريم؛‌ زنجيره اي طولاني از زندگي هاي  مختلف...
در  بیشتر مکاتب مذهبی تمرکز بروی مسائلی خارج از وجود است ، خارج از خود ،  و فراموش کرده اند این نگرش را  که خداوند در درون توست ، تو خود خدایی ، به درون  آی  و بنگر نیروی شگرف و شگفت درونت را ...
   
اين عقيدها توسط كساني به وجود آمده كه  شاهد تغييرات بسيار  بوده اند؛ ‌كساني كه متوجه شده اند تاريخ، خود را تكرار  مي  كند. در شرق مي گويند: «‌اين كارها را بارها و بارها در زندگيهاي مختلف انجام داده  ايي. آيا مي خواهيد اين دور باطل ادامه يابد؟‌ شما  مدتي طولاني در اين جهان زندگي  كرده ايد و همين  كارهاي احمقانه را انجام داده ايد. حالا وقت آن رسيده كه  آگاه و  هوشيار شويد »‌. اگر اين جزو اصول باشند، ‌اختلافي بزرگ رخ خواهد داد و تنهايكي از اين  عقيدها مي تواند درست باشد، نه تمام آنها.
و مراقبه و آرامش فکر راهی است برای دست یافتن به حقیقتی که امروز  به آن  نیاز داری و می خواهی به آن چنگ بزنی ...
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 11 اكتبر 2010، 08:13:16 am
مراقبه 19/7/1389:
 
روز:
آنان هرچه مي گويند تجربه خودشان است و يك انسان هرچه مي گويد باور اوست. و فاصله بين تجربه و باور از زمين تا آسمان است. آن دو هرگز به هم نمي رسند.
اگر مي خواهي حقيقت را بشناسي، هيچگاه باور نكن. نمي گويم كه يك بي اعتقاد شو، زيرا اين نيز يك باور است. يك باور منفي، يك ضد باور ، یک ایده ئولوژی شیطانی...
حقيقت حق انحصاري هيچكس نيست. تو بايد آنرا كشف كني. بايد در آن رخنه كني. به جاي باور كردن، بايد با ذهني باز پيش بروي. باور تو را بسته نگاه مي دارد. تو را به يك نتيجه گيري مي رساند كه از خودت نيست. كسي ديگر آنرا به تو داده. تصادفي و اتفاقي است.
اگر تو به دست يك مسلم پرورش يافته باشي، يك مسلمان خواهي شد و اگر به دست يك مسيحي، يك مسيحي. پس پاي شرطي شدن و تعليم و تربيت در ميان است، اينكه چه كسي معلم تو بود و تو بطور تصادفي در چه محيطي بدنيا آمده اي. آنها ذهن تو را شرطي كرده اند، ذهن آنها بدست والدينشان شرطي شده بود و الي آخر.
از قيد تمام شرايط از پيش تعيين شده رها شو تا بتواني كشف كني. نخستين شرط جستجو، دور انداختن تمام نتيجه گيريهاي از قبل است تا بتواني خودت تجربه كني.
و روزي كه خودت تجربه كني يك حقیقت مي شوي. براي خودت يك خدا مي شوي- و اين بسيار زيباست.
يك حقیقت بودن زيباست اما به چشم دیگران حقیقی بودن بودن نه.
 
شب:
هر كودكي مي داند چگونه باز و پذيرا باشد، به همين دليل است كه كودكان اين چنين زيبا و شاد هستند. به چشمان كودكان بنگر – بسيار آرامند. به شاديهاي كودكان بنگر- بسيار سرشارند. هر كودكي مي داند كه چگونه شاد باشد اما اين موضوع را دير يا زود فراموش مي كند. يا خود او فراموش مي كند و يا ما او را وادار به اين كار مي كنيم.
اين هنر را مي توان دوباره آموخت. هنر باز و پذيرا بودن را باز آموز و آنرا به خاطر بياور. هيچ چيزي كم نيست. هيچ چيز دچار كاستي نيست. اين دنيا كامل ترين دنيايي است كه مي تواند وجود داشته باشد....
دوستدار هستي و تمام جلوه هاي آن باش تا تمام اندرزهاي آن را در سنگهايش بيابي. نيازي نيست در لابه لاي متون ديني بگردي، زيرا جهان خود، كتاب آسماني است. در همه جا رد پا و اثري از خدا وجود دارد.
 
فقط اين
 
عصاره مدي تيشن، همين عبارت است، « ‌فقط اين »‌. به ياد داشتن بي وقفه اين عبارت،‌ مدي تيشن و اتصال است. نگاه كردن و مشاهده بدون هرگونه قضاوت و ارزيابي، ‌ماندن در مقابل پديده ها همانند يك آيينه.نمایانگر حقیقت خود ،
ذهن تنها از طريق گذشته و در گذشته يا در آينده و از طريق آينده زندگي مي كند. زمان حال معادل مرگ ذهن است. در حالت بي ذهني قرار گرفتن، يعني اتصال و ارتباط.
اين يكي از بزرگترين اسرار است؛ كليدي كه راه  را به سوي معنويت باز مي كند. هنگاميكه چيزي از ذهنتان مي گذرد، به خاطر داشته باشيد؛‌ « ‌فقط اين ‌». هرگز آنرا با چيزي ديگر مقايسه نكنيد. آنچه وجود دارد، ‌خوب است يا بد و هرگز چيز ديگري وجود ندارد،‌نيست. مردم مي كوشند به چيزي برسند كه وجود ندارد و از آنچه دارند، غافل باقي مي مانند و از همين مساله، به سادگي براي خود يك بدبختي بزرگ مي سازند.
براي مثال، وقتي گريه مي كنيد، مي توانيد درون خود، از همين گريه كردن، نيز يك مدي تيشن خلق كنيد. در درون خود عميق شويد و به خود بگوييد:‌ «‌ فقط اين ». هرگز گريستن را ارزيابي و اصلا درباره اش فكر نكنيد. اينكه ديگران درباره شما چه فكر مي كنند هم به هيچ وجه مهم نيست. تنها از راه دور آنرا مشاهده كنيد. خونسرد باشيد و اجازه دهيد گريستن ادامه يابد. گريستن نه خوب است و نه بد. اگر از قضاوت كردن دست برداريم، ذهن آرام آرام ناپديد مي شود و ديدن واقعيت بدون ذهن، همانا ديدن حقيقت است.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 13 اكتبر 2010، 07:04:30 am
مراقبه 21/7/:
 
روز:
مردم به اين دليل گمراه و منحرف مي شوند كه نمي دانند پند و اندرز را كجا بجويند ، راه زندگی دست کیست و از چه روشی باید آن را بدست آورد .فراموش کرده اند که نیروی برتر خود را در کجا و چگونه بیابند. آنان در گذشته نزد كشيشان ، واعضان مذهبی ، روحانیون و علما ، و کسانی کارشان دیگری است مي رفتند تا پند و اندرز بگیرند ، غافل از آنکه آنان فقط درباره مذهب و دین و حتی تخصصشان می توانند مرجعیت دینی بیاورند و غافل از اینکه راههای رسیدن به خداوند نامحدود است، امروز نزد روانكاوان مي روند. روانكاوان، كشيشان ، واعضان مذهبی ، روحانیون و علما ی جديدند. اما نه كشيشان و نه، واعضان مذهبی ، نه روحانیون و علما  و نه روانكاوان هيچ نمي دانند. خود آنان ره گم كرده بودند و چنين اند روانكاوان.
بايد نداي درون خود را بيابي تا به هيچ پند و اندرز ديگري نياز نداشته باشي. سر و صداهاي مزاحم درونت را خاموش كن تا بتواني نداي درونت را بشنوي. تا بتواني چراغ راه خود باشي و به گمراهي نروي. که خداوند در اندرون تو خفته است و عنقریب به سکوت و سکون تو نیاز دارد که صدایش را  بشنوی . ساکت شو و روزه سکوت بگیر ، حتی برای لحظه ای ...
 
شب:
امروز برای اینکه بتوانم مراقبه امروزم را کامل کنم ، امروز مقاله اي در مورد پيرمردي نود و نه ساله مي خواندم كه از او راز زندگي طولاني و سلامتي اش را پرسيده بودند. او پاسخ داده بود : " من از گفتن حقيقت كمي خجالت مي كشم . راستش را بخواهيد من زندگي ام را از درختان گرفته ام . من درختان را بغل مي كردم و ناگهان انرژي لطيف آنها وارد بدنم مي شد. درختان مرا شاداب و سرزنده نگاه داشته اند. "
اين مرد كاملا بر حق است. شايد او نتواند اين حقيقت را از نظر علمي ثابت كندۀ اما علم نيز دير يا زود با او همراه خواهد شد. اگر تو به درختي مهر بورزي يا اگر تخته سنگي را دوست داشته باشي به تو پاسخ خواهد داد . مگر نه اینکه ما اعتقاد به این مطلب داریم که خداوند انرژی است و در ذات هستی پراکنده است ؟ مگر نه اینکه می گوییم خداوند جهان را در هفت روز"عدد کسرت " خلق کرد و از روح خود در آنها دمید و ...
به تمام شيوه هاي ممكن عشق ورزيدن را به بوته آزمايش بگذار تا هر روز غني تر از روز قبل شوي. كم كم منابع و راه هاي جديد و موضوعهاي جديد براي عشق ورزيدن خواهي يافت. و سر انجام روزي فرا خواهد رسيد كه بدون هيچ معشوقي، فقط عشق خواهي ورزيد- نه به شخصي معين. سر شار و لبريز از عشق خواهي بود و اين همان حالت به روشنايي رسيدن است. تو به نهايت رضايت و خشنودي مي رسي، زيرا كامروا شده اي و به خانه رسيده اي. احساس مداوم اينكه گويي چيزي كم است،  براي نخستين بار ناپديد مي شود. و روزي بزرگ در زندگي اوست آنگاه كه كسي احساس كند هيچ چيزي كم نيست. پيوسته جستجو مي كند اما نمي تواند چيزي را كم بيابد. همه چيز سرشار است. چنين انساني بدرستي زندگي كرده است. ديگران زندگي را به هدر مي دهند. يك فرصت طلايي را از دست مي دهند.
ما بايد عصاره هر لحظه را تا آخرين قطره بكشيم.
 
يگانگي
 
تا مي توانيد با هستي در ارتباط باشيد. كنار درختان بنشينيد،‌آنها را در آغوش بگيريد و احساس كنيد كه با آنها يگانه شده ايد... هنگام شنا كردن، چشمان خود را ببنديد و احساس كنيد كه در آب حل مي شويد"مدیر بخش کودا  داند و بس...، از او بپرسید"... اجازه دهيد ميان شما و هستي، يگانگي رخ دهد و آنرا احساس كنيد.
هرجا كه هستيد، ‌راهها و ابزارهاي مختلف را بيابيد تا يكانگي با هستي را احساس كنيد. هرچه بيشتر انرژيهاي شما با انرژي هاي ديگر ممزوج شود، ‌بيشتر احساس مي كنيد كه در خانه حقيقي خود هستيد. اين كار خيلي شادي بخش است.
اگر شادی و لذت از اين كار را بچشيد، ‌متوجه خواهيد شد كه تاكنون در زندگي تجربه گوناگون بسياري را از دست داده ايد. هر تجربه اي از اين دست- غروب،‌ طلوع، ‌ماه، ابرها، آسمان،‌ چمن و ... مي توانست تجربه اي شادي آفرين و لذتبخش باشد كه آنرا از دست داده ايد. وقتي روي زمين دراز كشيده ايد، احساس كنيد كه با زمين يكي شده ايد. در زمين ذوب و ناپديد شويد؛ ‌اجازه دهيد زمين نيز در شما نفوذ كند.
مدي تيشن و اتصال، يعني يافتن راههاي ممكن براي يكي شدن با هستي. خداوند هزاران راه براي وارد شدن دارد كه همه جا در دسترس هستند. به همين دليل است كه گاهي عشاق، ‌بدون اينكه بخواهند، در شادي و سروري ژرف، (‌ طعم )‌ مدي تيشن را مي چشند. ميليونها راه براي درك اين يگانگي وجوددارد كه اگر به جست و جو بپردازيد، ‌برايش پاياني نمي يابيد.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 14 اكتبر 2010، 07:43:04 am
 
مراقبه 22/7/:
 
روز:
وجدان عمومي بشر بيقرار شده است، زيرا به ما آموخته اند بلند پروازي كنيد. وقتي پاي بلند پروازي در ميان است تو چگونه مي تواني بياسايي؟ بلند پروازي يعني دويدن. يعني به سرعت دويدن، زيرا دوندگاني ديگر نيز وجود دارند. تو تنها نيستي. به تمام شيوه هاي ممكن با ديگران رقابت مي كني . مهم نيست كه آيا اين شيوه ها خوب هستند يا بد. يگانه چيزي كه اهميت دارد اين است كه موفق شوي- زيرا بارها و بارها به تو گفته اند كه هيچ چيزي برتر از موفقيت نيست.
 اگر تو موفق شوي، هر كاري انجام داده باشي، خوب است. اگر شكست بخوري، حتي آن چيز خوب نيز بد به حساب خواهد آمد. بنابراين ما را براي يك نزاي سياسي آماده مي سازند- براي پول، براي قدرت، جاه و مقام و شهرت. اينها بطور طبيعي نوعي تب و تاب مي آفرينند. نمي گذارند بياسايي. آسودن، نوعي تلف كردن وقت جلوه مي كند. حتي به تو مي گويند انجام دادن كاري ابلهانه خوب است. ماداميكه تو به انجام كاري مشغول باشي، سرت گرم كار خواهد بود. فرصتي براي استراحت نخواهي يافت. آنان استراحت و آسودگي مانند هر چيز ديگر محكوم كرده اند. ذهن خالي و تهي را خانه شيطان مي دانند...
آموزش من در جهت مخالف تمام اين چيزهاي پوچي است كه به انسان تحميل شده. خود آگاهي انسان را مسموم كرده اند. من مي گويم هيچ چيز برتر از همه چيز است. " چيزي "، هرقدر هم خوب باشد هيچگاه نمي تواند بهتر از " هيچ چيز " باشد. با تو مي گويم كه خالي شدن نه عملي شيطاني، بلكه پرهيزگاري است.
 
شب:
وقتي با نگريستن به طلوع خورشيد احساس نشاط مي كني، چنين مي پنداري كه نشاط تو بر خاسته از طلوع زيباي خورشيد است. اما اين حقيقت ندارد.طلوع خورشيد فقط حالت مراقبه را در تو بر مي انگيزد. چنان زيباست كه افكار تو را متوقف مي سازد. تو محو زيبايي آن مي شوي. تو را مسخ مي كند. ولحظه اي افكار متوقف شود، در حالت عميق مراقبه قرار مي گيري و با سر چشمه نشاط دروني ات تماس مي يابي. اما ذهن منطق گراي تو چنين برداشت مي كند كه طلوع زيباي خورشيد باعث نشاط تو شده است. اما آن باعث نشاط تو نشده ، بلكه روند آنرا آغاز كره است. واژه اي بهتر براي توصيف اين پديده همان تقارن با وقوع همزمان دو پديده است. طلوع خورشيد باعث نشاط تو نمي شود، زيرا ممكن است بسياري از مردم هيچ تاثيري از آن نپذيرند يا كساني وجود داشته باشند كه با نگاه كردن به طلوع خورشيد غمگين شوند. اين به آنان بستگي دارد. به حالت ذهن و خلق آنان. اينگونه نيست كه همه با نگاه كردن به طلوع خورشيد احساس نشاط كنند. اگر اين نكته را بفهمي، در هر لحظه نشاط آوري مي تواني بي درنگ در حالت طبيعي مراقبه قرار بگيري. اينگونه بود كه مراقبه نخستين بار كشف شد. و مراقبه هميشه به يك حالت است: هيچ فكري نيست، ‌ذهن متوقف مي شود و ناگهان شور و نشاط پديد مي آيد.
 
بله
 
به زندگي « بله » ‌بگوييد. تا مي توانيد از «‌ نه »‌ گفتن بپرهيزيد. اگر حتما بايد «‌ نه »‌ بگوييد، اشكالي ندارد، ولي سعي نكنيد از « نه »‌ گفتن لذت ببريد و در صورت امكان، حتي ‌« نه » ‌را در قالب «‌ بله »‌ بگوييد. حتي يك فرصت را براي «‌ بله »‌ گفتن به زندگي از دست ندهيد.
هنگام « ‌بله »‌ گفتن،‌ با شادي و سرور بله بگوييد. از روي اجبار و با بي ميلي «‌ بله »‌ نگوييد. با عشق و اشتياق «‌ بله »‌ بگوييد. هنگاميكه «‌ بله »‌مي گوييد، به «‌ بله »‌ تبديل شويد!
شگفت زده خواهيد شد اگر بدانيد كه نود و نه درصد از «‌ نه »‌ گفتن انسانها را به سادگي مي توان حذف كرد. اينگونه «‌ نه ‌» گفتن، تنها از غرور و نفس است. يك درصد «‌ نه »‌ گفتن،‌ باقي مانده، ضروري است كه نمي توان آنرا حذف كرد، ولي مي توان آنرا بي ميل ادا كرد؛ زيرا «‌ نه »‌ معادل مرگ و «‌بلي »‌ معادل زندگي است.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 18 اكتبر 2010، 08:25:45 am
مراقبه 25/7/1389:
 
روز:
انسان در زمين موجودي بيگانه است. او دراين جهان است اما متعلق به آن نيست.او از عالمی دیگر است ، از جای دیگر آمده و بطور موقت در اینجا بصورت امانت زندگی می کند ... مي كوشد به هر طريقي خانه اي بسازدو در این راستا از خود و تمام وجودش مایه می گذارد ، روابطي عاطفي ايجاد كند اما با شكست روبرو مي شود. تا زمانيكه انسان شروع به جستجوي درون نكند، همچنان بي خانمان خواهد ماند، بی کس و تنها ، بدون یار و یاور ، بدون حتی خودش زيرا خانه واقعي آنجاست. و دنياي درون فراتر از زمين است. دنياي درون بخشي از زمين نيست، در اين جهان است و د رعين حال دراين جهان نيست. زیرا که تعلقات الهی او مربوط به جای دیگر است
همان لحظه كه خود را در دنياي درونت بشناسي، احساس بيگانگي ناپديد مي شود. با خودت یگانه می شوی و صدای خودت را برایت آشنا می نماید . خانه خود، دنيايي را كه متعلق به آني و پادشاهي خدا را خواهي يافت.
تا زمانيكه چنين نشود تمام تلاشهايت ناگزير به شكست خواهد انجاميد. تمام روابط عاشقانه ات بدون استثناء شكست خواهد خورد. تمام قدرتت ازهم خواهد پاشيد. شايد تو تمام ثروتهاي عالم را در اختيار داشته باشي اما همچنان فقير خواهي بود. شايد تمام دنيا مال تو باشد اما در اعماق وجودت احساس تهي بودن خواهي كرد. زندگي ات معنايي نخواهد داشت. زیرا که ترس حاصل از کمبود قدرت ایمان در وجود تو فوران می کند و تو را به جایگاه نیستی می کشد .
همين كه كانون وجودت را بشناسي، محيط پيرامونت جزيي از آن مي شود. آنگاه تو در دنيا زندگي خواهي كرد و در عين حال در دنيا نخواهي بود و تحت تاثير آن قرار نمي گيري. زیرا تو خود قطعه ای از خدا خواهی شد . نور مطلق ، انرژی و قدرت وافر ، بدون ترس ، سرشار از هیجان...
 
شب:
يگانه راه ثروتمندي اين است كه در دسترس خداي هستي و تمام رنگها ، رنگين كمان ها، ترانه ها و درختان و گلهاي آن باشي، زيرا خدا را نمي توان در معبدها ، مسجدها ، کلیسا ها و اماکن دیگر يافت. معبدها به دست انسان ساخته شده اند. خدا را در طبيعت مي توان يافت. آنها فقط نمادی برای وحدت انسانها ساخته شده اند تا از او دعوت کنند تا به درونشان فرود آید.
خدا در ستارگان و در زمين خواهي يافت. وقتي باران مي بارد و رايحه اي دل انگيز از زمين بلند مي شود، خدا را در آنجا مي تواني بيابي. خدا را در چشمان يك گاو در صدای یک اسب و در نعره یک حیوان وحشی يا در خند ه هاي يك كودك مي تواني بيابي. خدا را در همه جا غير از مكانهايي كه به دست مبلغان دروغین مطابق گفته های بیل اختراع شده است مي تواني بيابي – اين مكانها تهي هستند.
وقتي زندگي را همانگونه كه هست و بدون هيچ شرط و شروطي بپذيري، ناگهان خدا از تمام گوشه و كنارها خود را به تو مي نماياند. سرشار از خدا بودن ، يگانه امكان هر گونه معنا و هدف يافتن است.
و كسيكه خدا را شناخته، فنا ناپذيري را شناخته است. آنگاه فقط جسم و تن او خواهد مرد. هسته اصلي وجودش براي هميشه و هميشه باقي خواهد ماند.
 
كودكان
 
هر كودك يك معجزه است. به كودكان احترام بگذاريد. به آنها بي توجهي نكنيد. هر كودكي ملاقات ميان آسمان و زمين است. در كودكان، ماده و آگاهي با هم ملاقات مي كنند؛‌ دنياي مرئي و نامرئي. به كودكان احترام بگذاريد و به آنها توجه كنيد.
هرگاه به كودكي بي توجهي كنيد، درست مثل اين است كه او را كشته ايد. سالهاي سال است كه در سرتاسر دنيا، كودكان به قتل مي رسند. هر روز كودكان در سرتاسر دنيا قتل عام مي شوند.
لحظه اي كه به كودك خود احترام نمي گذاريد و او را به ديده دارايي خود مي نگريد، روح و روان كودك شما مي ميرد. كودكان روحاني هستند. وجود كودكان،‌ يعني اينكه خداوند هنوز به نجات و رستگاري انسانها اميد دارد.
 
من امروز نوشته ای از بیل دبلیو را می خواندم که نوشته بود ،
چرا دوازده قدم نمی توانست مرا از افسرگی غیر قابل تحمل نجات دهد ؟ و می گوید : ناگهان جواب را پیدا کردم ، همواره عیب اصلیم این بود که برای پرستیژ، امنیت و اطمینان به مردم و شرایط وابسته بودم ...
وقتی نتوانستم به آنها دست یابم ، از آن جا که دارای آرزو ها و خصوصیات شخصیتی کمال طلبانه ای بودم ، برای دست یابی به آنها وارد جنگ می شدم و وقتی با شکست مواجه می شدم افسردگیم به دنبال آن می آمد .
حال می بایستی وابستگی های غلط عاطفی به انسانها و شرایط را قطع کنم . فقط آنوقت بود که می توانستم مثل فرانسیس عشق بورزم .
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - اینترنت در 20 اكتبر 2010، 08:27:35 am
مراقبه 28/7/1389:
 
روز:
مراقبه چیست ، باهرا این مساله هن مرا به خود مشغول کرده و از خود پرسیده ام ، به راستی مراقبه چیست ؟. پس می توانم اینگونه نیز بگویم : مراقبه مخالفت با فكر نيست، فراتر رفتن از افكار است. پرواز در دنیایی با ابعاد گستده تر و فرود در دنیایی با پهنای بی نهایت با بالهایی که هر چقدر در اندیشه مراقبه باشی بزرگتر می شود و تو را راحت تر به اوج می برد و زودت می وانی از مکان جمادی خود فاصله بگیری .... در حقیقت مراقبه چنان لخت و عريان شدن ذهن است كه خدا بتواند تو را آنگونه كه هستي ببيند. بدون هيچ صورتكي، بدون هيچ پوششي. چون يك كودك. و آن لحظه، لحظه بزرگ زندگي است وقتي كه عشق از فراسو بر تو جاري مي شود و تو معشوق خدا مي شوي.زیرا که هدف او از انسانیت تو همین است ، عشق بودن و عشق دادن . دوست داشتن و دوست داشته شدن ... اما تو مجبوري آنرا بدست آوري، بايد ارزش آنرا داشته و شايسته اش باشي.
اين شايستگي از راه مراقبه بدست مي آيد و نه هیچ چیز دیگر. آنان که غیر این فکر می کنند یا این مسیر را نرفته اند و یا از قدرت این مسیر آگاه نیستند .. مراقبه تو را براي دريافت عشق خدا آماده مي كند. خدا هميشه آماده است تا عشق خود را به ما بدهد ولي ما براي دريافت آن آماده نيستيم. ما برای دریافت محبت او نیاز را در صدر و خودمان را در قع ر قرار می دهیم ، در صورتی که بالواقع عکس این مطلب است و ما باید خودمان را همانگونه که هستیم در صدر و نیازها مان را در قعر بگذاریم. و این گونه است که  فضاي كافي براي دريافت آن نداريم. چنان از آشغال، افكار، آرزوها، خاطره ها و روياها انباشته هستيم كه هيچ فضاي خالي در ما وجود ندارد. اين فضا را بايد ايجاد كرد. و اين هنر مراقبه است: ايجاد فضايي در درون. ایجاد فضایی که بین نیازمان و خودمان باشد تا بتوانیم سبک تر شویم و راحت تر به پروز درآئیم...
 
شب:
برای اینگونه بودن نیاز به چه چیزهایی دارم مگر دوست داشتن و عشق ورزیدن .عشق الهي ترين تجربه زندگي است. عشق مدركي است كه ثابت مي كند كه هستي بدون معنا نيست، بلكه معنا و هدفي در آن نهان است. غير از عشق و دوست داشتن  هيچ مدرك ديگري براي اثبات هدفدار و معنا دار بودن زندگي وجود ندارد. اگر تو مست مي عشق نشوي، بي هدف و سردرگم، چون پر كاهي در معرض نيروي ناشناخته طبيعت به اين سو و آن سو رانده خواهي شد. متریالیسم ها (مادي گرايان) به زندگي اينگونه مي نگرند. آن را تركيبي از ماده، محصول جانبي ماده و پديده اي ثانويه مي دانند. از نگاه آنان زندگي هيچ معنا و هدفي ندارد. اما بدون معنا و هدف فقط مي توان جان كند. نمي توان به رقص شادي درآمد. بدون معنا و هدف، فقط ترسوها مي توانند زندگي كنند. شجاعان خودكشي خواهند كرد. هيچ كس براستي قانع نمي شود كه زندگي بي معنا و هدف باشد، زيرا زندگي بي معنا و بي هدف نيست، بلكه داراي ارزشي ذاتي است كه بايد آنرا كشف كرد. ما ناخودآگاه، باطنا و فطرتا از آن اگاهيم. بطور مبهم مي دانيم كه زندگي بايد معنايي داشته باشد اما برايمان روشن نيست. بايد آنرا به روشنايي بياوريم. ما هيچ مدركي براي اثبات آن نداريم، مگر عشق را. مگر دوست داشتن و دوست داشته شدن را .
عشق دريچه كوچكي را به روي مراقبه مي گشايد و از راه مراقبه پنجره اي به روي هستي خداوند گشوده مي شود. از اينروست كه من عشق ورزیدن و دوست داشتن را الهي ترين پديده روي زمين مي دانم.
 
آشفتگي شاد
 
چگونه می توان  آنگونه بود که باید باشیم ، هدفمان را تعریف کرد ، و در آن به چنان آسایشی رسید که عاشق بود و با خدا یکی نمود  برای این کار باید باز بود ، باید شفاف بود .شفافيت به ذهن مربوط مي شود. هرچه زنده است، به هم ريخته و آشفته است. تنها آنچه مرده است، منظم و شفاف است.
هرگز بدنبال وضوح و شفافيت نباشيد؛ زيرا در اينصورت، به بدبختي هاي خود مي چسبيد. اگر دچار بيماري باشيد، پزشك كاملا واضح و روشن آنرا تشخيص مي دهد. اگر سرطان يا بيماري ديگري داشته باشيد، تشخيص آن ساده است، ولي اگر سالم باشيد، ديگر بيماري اي براي تشخيص وجود ندارد. دانش پزشكي تعريفي براي سلامتي ندارد. مطابق دانش پزشكي مي توان به شما گفت كه بيمار نيستيد، ولي درباره اينكه سالم هستيد،‌ نمي توان اظهار نظر كرد. شادي از سلامتي بالاتر است. سلامتي، شادي بدن فيزيكي است. در حاليكه شادي، سلامتي روح است. بنابراين خود را در باره نظم،‌ وضوح و شفافيت زحمت ندهيد. به هم ريختگي و آشفتگي هراس آور است، ولي در آن چالش و ماجراجويي وجود دارد. با اين چالش رو به رو شويد.
بيشتر بر شادي متمركز شويد تا آشفتگي؛‌ زيرا به هر صورت، آشفتگي، وجود دارد. هنگاميكه وارد ابعادي جديد از زندگي مي شويد. كه قبلا هرگز تجربه نكره ايد، تمامي الگوهاي قديمي تان در هم مي ريزد. به شادي و عشق و دوست داشتن و یکی شدن توجه كنيد و اجازه دهيد راهبر شما باشد. اجازه دهيد شايد مسير شمار را انتخاب كند و اين مسير را ادامه دهيد. که به حقیقت اینگونه زنده اید و اینگونه خدایید .
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 اكتبر 2010، 07:40:44 am
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 23 اكتبر 2010، 08:03:31 am
 
مراقبه 1/8/:
 
روز:
باید سکوت رد و در خود فرو رفت ، باید در خود اندیشیدن را آموخت ، زیرا که خداوند در درون توست ، مهربانی در درون توست ، زیرا تنها با درون خود فرو رفتن و شکستن است که میتواند تو را به آرامش برساند ...با ژرف شدن سكوت، ميل و آرزو ناپديد مي شود. ميل و آرزو فقط در پيرامون تو وجود دارد. زیرا آرزو از امیالی است که تو را از تو جدا کرده است . درست مثل امواجي كه در سطح دريا قرار دارند. اگر به عمق دريا بروي هيچ موجي را نمي يابي. ميل و آرزو فقط در پوسته خارجي خودآگاهي قرار دارد.
انسان واقعی عمیق است ريال عمق دارد که می توانی آن را ببینی و حس کنی ، می توانی در درون آن عمق به پرواز درآیی و در درون آن زندگی کنی ...اگر به ژرفا بروي... هر قدر ژرف تر روي، ازميل و آرزو دورتر مي شوي. در كانون وجودت ميل و آرزوها را كاملا فراموش مي كني. آنها همچون رويا و خيال جلوه مي كنند. زیرا که در ژرفای وجود تو از آرزو ها و میال این دنیای خاکی خالیست . تو آن ر برای خودت درست کرده ای .
سعی کن و تلاش نما که بتوانی زیرا آن لحظه، پر شكوه ترين لحظه است وقتي به كانون وجود خود وارد شوي. آنگاه مي تواني به پوسته بازگردي بدون اينكه تماست با هسته قطع شود. بدون اینکه خدشه ای بر تو وارد شود و ماهیت تو تغییر یابد .مي تواني درعين حال كه درپيرامون به سر مي بري، ريشه در كانون داشته باشي. آنگاه تمام آن امواج، بازي و نمايشي بيش نخواهند بود. در بکشی و از آن لذت ببری ،  مي تواني زيبا و برازنده و بدون هيچ آشفتگي، تنش و تقلايي بازي كني و نقش خود را اجراكني. مي تواني در محلهاي عمومي و تجاري، در سكوت و آرامشي فراگير باقي بماني. مي تواني درميان جمعيت باشي و در عين حال تنها باشي. می توانی خود باشی ،
 
شب:
قانون این است ، همه چیز برای توست و تو برای همه چیز و از این قانون هیچ چیز جدا شدنی نیست ، زیرا که خداوند همه چیز را برای انسان و انسان را برای خود خلق نموده است ...نه تو مي تواني بدون كل وجود داشته باشي و نه كل مي تواند بدون تو وجود داشته باشد. همين كه تو وجود داري نشانه آن است كه هستي به طريقي به تو نياز دارد. نیاز هایی ورای وجودیت مادی تو ، تو نيازي را بر طرف مي كني.
حتي به كوچكترين برگ علف  به اندازه بزرگترين سياره نياز است. در هستي هيچ سلسله مراتبي وجود ندارد. هيچكس برتر يا پست تر نيست. به هيچ كس نيازي بيشتر و يا كمتر وجود ندارد. به همه نياز است، زيرا هستي يعني با هم بودن همه. همه ما چيزي را به هستي مي دهيم و هستي پيوسته چيزي را كه ما نياز داريم به ما عرضه مي كند. و اینگونه است که شیخ اشراق را معنی نمود : تمام دنیا از نور است و خداوند کانون نور و انسان جزئی از خداوند است و در مرکز نورانیت قرار دارد و به قطعات کوچکتر تبدیل شده است .
لحظه اي كه از خود رها مي شوي ديگر هيچ چيز نمي تواند به خطا برود. چون در آن نقطه خطا و اشتباهی وجود ندارد . همه چیز همان جوریست که باید باشی. هيچ چيز هرگز به خطا نمي رود. همه چيزهمانگونه كه هست كاملا درست است. اين همان معناي دقيق خداست:
همه چيز همان گونه كه هست خوب و نيكوست. همه چیز نور است و شفاف ، همه چیز قطعه ای ازخداست.
 
مدي تيشن ( اتصال )
 
نوعي مدي تيشن وجود دارد كه خود به خود رخ مي دهد. براي رخ دادن اين نوع مدي تيشن، كافيست از رخ دادنش جلوگيري نكنيم.در این نوع مدیتیشن اوج و فرودی وجود ندارد همه یکسان تو را در بر می گیرد و تو را راهنمایی می کند تا پاسخ را بیابی
مدي تيشني كه با تلاش انجام شود، ‌نوعي بازي ذهن است. در اين مدي تيشن، ذهن شماست كه همه چيز را كنترل مي كند. اين مدي تيشن خودجوش نيست.
مدي تيشن راستين، از اختيار شما خارج است. در واقع شما در اختيار اين مدي تيشن هستيد. تكنيكها مي توانند به شما كمك كنند. آنها شما را به نقطه نااميدي كامل مي رسانند. آنها شما را تا جايي مي رسانند كه احساس مي كنيد در يك دور باطل گرفتار شده ايد و راه به هيچ جا نمي بريد... روزي اين احساس در شما پديد مي آيد كه عمل راستين،‌ همان بي عملي است و در همين لحظه، رهايي رخ مي دهد.
سپس تمامي تلاشها و اعمال ناپديد مي شوند و چيزي از ماورا، شما را فرا مي گيرد. اين رهايي و آزادي است و حتي چشيدن مزه اي اندك از اين كيفيت، كافي است تا شما را براي هميشه متحول كند.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 24 اكتبر 2010، 08:04:18 am

مراقبه 2/8/1389:

روز:
برای اینکه بتوانید محبت را ببینید ، برای اینکه بتوانید عشق را ببینید ، برای اینکه بتوانید زندگی را و خدا را ببینید ، باید منظر چشم خود را عوض کنی ، "رواق منظر چشم من آشیانه توست ،!، کرم نما و فرود آی که خانه ، خانه توست" . به اتاقتان نه از دید کنونی که از دید طفلی بازیگوش و دو ساله بنگرید( باعرض معذرت از آقا فرید و فرین جون) . آنگاه خواهید دید که همه چیز سر جای خود قرار دارد و فقط باید با آنها بازی کرد ، با آنها شاد بود . با آنها لذت برد و در آنها خدا را دید زیرا که انسان از بيرون قطره اي بسيار كوچك به نظر مي رسد اما اين فقط ظاهر انسان است – فريب ظاهر را نخور! اگر از درون به انسان بنگري، چشم انداز تو كاملا تغيير مي كند.  و اینگونه می توان به جهان اطراف نگاه کرد ، همانگونه که یک کودک می نگرد ... لحظه اي كه در كانون وجود خويش بايستي و از آنجا به خود بنگري شگفت زده مي شوي: تو چون دريا به نظر مي آيي. چنان پهناوري كه نمي تواني تصورش را بكني. پهناورتر از همه فضا، بزرگتر از آسمان. و ترس از وجود تو رخنه بر می بندد و تو می دانی که متعلق به همه هستی و با این ایمان خود را به آغوش همه پرتاب خواهی کرد ، به آغوش عشق ، به آغوش زیبایی ، به آغوش پر از مهر طبیعت ...
دیدگاه تو درست نیست ، زیبا نیست ، چون عادت کرده ای که به زندگی معکوس بنگری ، اگر از ابتدا یاد می گرفتی که دنیا وارونه است و تو داری وارونه قدم برمیداری ، اینگونه می پذیرفتی ، پس دیدگاهت را زیبا کن و به درون آی ... تو چون از بيرون به خودت مي نگري، خود را كوچک مي انگاري و به اين دليل اين احساس خرد و كوچك بودن، احساس حقارت مي كني. و عقده حقارت، ميليونها مشكل مي آفريند. نه يكي يا دوتا، بلكه ميليونها مشكل. حسادت ، بخل ، دروغ ، شرم ، س.ک.س ، پر خوری ، دزدی ، ...(این فهرست را می توانیم تا بینهایت ادامه دهیم) ، همه از دیدگاه خورد توست . چون تو برای خودت به همان اندازه ارزش قائل شده ای و نه بیشتر ...، این ارزشی است که تو برای خود تعریف کرده ای...
تو درياگون هستي: نه كوچك نه بزرگ، بلكه بي نهايت، بي آغاز و بي  پايان. تو خود خدا هستي. پس از خود بدرآ و خدا شو ، خدا .
 
شب:
افکار خود را تعقیب کرده ای ، هر لحظه میلیونها فکر بیهوده ، ایده های نابالغ ، اندیشه های بی بنیان ...چرا انسان تا اين حد دل مشغول عشق است؟ فيلمهاي سينمايي، برنامه هاي تلويزيوني و راديويي، مجله ها و كتابها ، دلبستگی های پوچ (بازم هم این فهرست را تا بینهایت ادامه دهید )  همگي به موضوع عشق مي پردازند. بنظر مي رسد كه انسان علاقه شديدي به موضوع عشق و الوهیت دارد.
آري، انسان به عشق علاقه مند است اما تمام اين چيزها بدل عشق هستند . انسان نتوانسته است عشق راستين را تجربه كند. چرا ؟
او به سينما مي رود، فيلمي را درباره كسي در نقش عشق تماشا مي كند، خودش را به جاي او مي انگارد، فراموش مي كند كه يك تماشاگر است، جزيي از ماجراي فيلم مي شود و با شخصيت ويژه اي هم ذات پنداري مي كند. با خواندن داستاني ، بخشي  از آن داستان مي شود. با از بر خواندن شعري زيبا گمان مي كند كه تجربه خودش را از عشق بيان كرده است. اينها بدلهايي نارسا براي تجربه واقعي عشق هستند. اگر انسان طعم واقعي عشق را بچشد، تمام اين چيزهاي بي معنا از زمين رخت بر خواهند بست.
هميشه به ياد داشته باش كه فقط انسانهاي گرسنه به غذا فكر مي كنند. فقط انسانهاي برهنه به پوشاك مي انديشند. فقط كساني كه سقفي بالاي سر ندارند به خانه فكر مي كنند. ما فقط به چيزهايي كه نداريم فكر مي كنيم نه به چيزهاي كه داريم. این نقطه ضعف و دانستن آن نقطه قوت ماست ، کمبودها ، قیمت هر انسان را تعیین می کنند .
عاشق بودن جرات و شهامت مي خواهد، زيرا عشق نيازمند بزرگترين فداكاريهاي زندگي است: واگذاري " خود ".  آنگاه معجزه اي رخ مي دهد: عشق در تو وارد مي شود، تو را سرشار مي كند و از تو لبريز مي شود. و در نهايت، عشق، تجربه تو از هستي و حقيقت مي شود.
 
جديد
 
به ياد داشته باشيد كه زندگي، يعني تغيير! هر لحظه در دسترس تغييرات جديد باشيد.
هنگاميكه انسان به چيزهاي قديمي مي چسبد، تغييري رخ نمي دهد. در واقع به اين ترتيب،‌ فرآيند تغيير متوقف مي شود. تغيير هميشه با چيزهاي جديد اتفاق مي افتد. مردم به چيزهاي قديمي مي چسبند، چون احساس مي كنند آنها برايشان امن، راحت و آشنا هستند. با چيزهاي قديمي زندگي كرده ايد،‌آنها را مي شناسيد و درباره شان اطلاعات كافي داريد. هر چيز جديد برايتان ناآشناست و از آن هيچ نمي دانيد، پس ممكن است كه اشتباه كنيد و به همين دليل مي ترسيد، به چيزهاي قديمي مي چسبيد و جاري بودن را متوقف مي كنيد.
در دسترس تغييرات جديد باشيد. گذشته تمام شده است. ديروز گذشته و هرگز دوباره باز نمي گردد. اگر به گذشته بچسبيد، ‌همين حالا مرده ايد. گذشته گور شماست. قلب خود را به آنچه پيش رويتان است، ‌باز كنيد. به خورشيد در حال طلوع خوشامد بگوييد. از موهبتهاي فراوان زندگي سپاسگزاري كنيد،‌ ولي هرگز به آنها نچسبيد.
اگر بتوانيد اين نكات را به خاطر داشته باشيد،‌ زندگي تان رشد مي كند و بالغ مي شود. هر گام و هر ماجراي جديد،‌ غنايي تازه به همراه دارد و هنگاميكه زندگي تبديل به پويايي شود، با فرا رسيدن مرگ به قدري غني هستيد و به اندازه اي آگاهي داريد كه مرگ نمي تواند چيزي از شما بگيرد. مرگ فقط به سراغ كساني مي رود كه زندگي نكرده اند.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - اینترنت در 27 اكتبر 2010، 07:29:02 am
مراقبه 5/8/1389:
 
روز:
دین برای ما ابزایست که به از جهنم فرار کنم ، برای اینکه ترس خود را در پشت آن مخفی کنیم . دوستی می گفت : مذهب برای آنان است که می خواهند به جهنم نروند و اصول وحانی برای ما ایست که از دروازه های جهنم زنده بازگشته ایم . ترسوها و بزدلان ممكن نيست ديندارباشند، اگرچه كليساها و مساجد ، تکیه ها و تمام جاهایی که برای پرورش اصول دین ساخته شده اند از چنين مردمي پر است. چه بسا كه آنها دين را انباشته از ترس كرده باشند که بتوانند مردم را پشت حاله آن مخفی نمایند. تقريبا در تمامي زبانهاي دنيا واژه هايي چون " خداترس" ، در مورد اشخاص ديندار بكار مي رود. دينداران امروز كاملا نترس اند. آنان " خداترس " نيستند، بلكه عاشق خدا هستند. دينشان برخاسته از عشق است نه از ترس. چگونه مي توان از روي ترس عبادت كرد؟ چگونه مي توان از روي ترس عشق ورزيد؟ ترس ابزاری است بری دست آویزهایی که امروز برای مخفی کردن گناهانمان در پشت آن موضع می گیریم و به آن تمسک می جوئیم . از روي ترس فقط مي توان تنفر ورزيد ، می توان از خدا دور شد ، از مردم اطرافمان و از همه چیزهای خوبی که مروز در دستمان است و به سادگی از کنار آنها گذشته ایم.....
ترس و زياده خواهي دو روي يك سكه اند. ترس جهنم را آفريده است و زياده خواهي بهشت را. آنها فرافكني ترس و زياده خواهي اند...
زیبایی انسان دیندار در این است که انسان ديندارخوش و خرم زندگي مي كند، زيرا او از چيزي نمي ترسد. و از اين نترسي، روحيه اي استوار برمي خيزد و بر روي اين روحيه استوار ، او مي تواند معبد خدا را بنا كند – اين يگانه راه ممكن است.
می تواند بدون ترس با حریف ، روبرو شود . بدون ترس از اطرافش چیزی در خواست نماید ، نظرش را ابراز نماید و از همه مهمتر می تواند اشتباه کند و ترس از جهنم او را آزار ندهد زیرا که می داند او عاشق است و نور خواستگاه اوست ...
 
شب:
دين همان دانش خداشناسي نيست، بلكه عشق است. دانش خداشناسي چيزي نيست مگر منطق، (که معجزه در آن در ابعاد بسیار گسترده به وقوع می پیوندد )  و منطق هيچ ربطي به دين ندارد، بلكه در حقيقت مخالف دين است. منطق نوعي ممارست ذهني، موشكافي و بازي با واژه هاست. منطق درک خداوند است ، فهم طبیعت . مي تواند از واژه ها عمارتهايي زيبا و باشكوه بسازد اما اين عمارتها چون قلعه شني اند كه هيچ فايده اي ندارد. فقط مي توانند تو را سرگرم سازند. همانگونه كه وقتي تو در كنار ساحل مي نشيني و شروع به بازي با شنهاي ساحل مي كني، قلعه شني مي تواند تو را سرگرم سازد، اما هيچ فايده اي ندارد. يك بازي كودكانه است. در آن لذتی وجود دارد ولی جایگاه لذت آن موقت و به اندازه و ابعاد تفکرات کودکانه است . متخصصان دانش خداشناسي انسانهايي بالغ نيستند. مسيح و محمد يك خداشناس نبودند و همچنين بودا. عارف واقعي يك خداشناس نيست، بلكه يك عاشق است. هیچ جا بجز از پیامبران بر مبنای عشق و عاشق یاد نشده است ، آنها عاشق راستیم اهداف خداوندی هستند که بر مبنای عشق به آنان موهبت عنایت کرده است ، مبنای عشق منطقی و و اقعی که آنها به طور منطقی در دنیا توضیع  می کنند تا عشق را ، که خداوند را به همه بشناسانند . عاشق دلباخته اي كه به همه هستي عشق مي ورزد. عشق عبادت اوست. عشق نيايش اوست. فقط از راه عشق مي توان با هستي ارتباط برقرار كرد، با آن گفتگو كرد. يگانه چيز لازم، يك عشق بازي پرشور، يك عشق بازي ديوانه كننده ...است.
مردمي كه احساس بي حوصلگي و خستگي مي كنند در دنيايي منطق زندگي مي كنند. منطق خسته كننده است اما عشق چنين نيست. عشق پيوسته تو را شگفت زده مي كند. عشق، بهت و حيرت تو را همواره زنده نگاه مي دارد: شعر، رقص و جشن شادي تو را تغذيه مي كند و گرنه زيباييهاي وجود تو از گرسنگي خواهند مرد.
از منطق روي برگردان و هميشه عشق را برگزين! که با منطق بدون عشق نادان و ناتوانی بیش نخواهی بود .
 
حرمت ديگران
 
هركس بايد فضاي منطقی دروني خصوصي خودش را داشته باشد. در اينصورت، ارتباطش با ديگران با مهرباني و شادي همراه خواهد بود.
خوب است هميشه دنياي كار را از دنياي عشق جدا نگاه داريد. آنها اگر با هم باشند، تركيب خوبي نخواهند داشت؛ چرا كه مشكلات كاري شما بر عشقتان تاثير مي گذارد و مشكلات عشقي تان در امور كاري اخلال ايجاد مي كند و آشفتگي و در هم ريختگي هريك از آنها چند برابر مي شود. عشق به خودي خود يك دنياست و كافي هم هست. آنرا با هيچ چيز ديگري نياميزد. همين طور كه هست، كامل است. امور مختلف را از هم جدا نگاه داريد و به اين شكل، ‌جريان كارها سهل تر مي شود و زندگي عشقي تان موفق تر خواهد بود.
يك زن و شوهر نبايد بيست و چهار ساعت شبانه روز را با هم سپري كنند؛‌ زيرا علاقه به يكديگر را از دست مي دهند و براي همديگر عادي مي شوند. در اين حالت، هيچ يك از آنها فضاي خصوصي خودش را نخواهد داشت. و دير يا زود دچار تنش مي شود.
بهتر است حرمت هركس را نگاه داريد. هركس بايد فضاي خصوصي خودش را داشته باشد. انسان هميشه افرادي را كه بيست و چهار ساعته با آنهاست،‌ فراموش مي كند. آنچه پيوسته مقابل شماست، زودتر از يادتان مي رود. جدا از هم كار كنيد و صميميت و نزديكي تان رشد خواهد كرد.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 15 نوامبر 2010، 01:57:45 pm
مراقبه 24/8/1389:
 
روز:
شادماني چيزي نيست كه بتوان به تو افزود. يك دستاورد نيست، بلكه ازبيش درون توست. تو آنرا با خود به زندگي آورده اي. فطرت وجود توست. فقط بايد آشكارش كني. به يك غنچه مي ماند. تلاشي اندك لازم است تا به يك گل تبديل شود. بامدادان با طلوع خورشيد، غنچه ها به گل تبديل مي شوند.
همين اتفاق از راه مراقبه و اتصال با شبكه رحمانيت الهي، درباغ دروني روح مي افتد. طلوع آگاهي، به تو گرمايي دروني مي بخشد. مي تواني آنرا احساس كني. وقتي آگاهي در تو بيدار شود، مي تواني آنرا احساس كني. وقتي آگاهي در تو بيدار شود، مي تواني انرژي را احساس كني كه به راه مي افتد و بر خلاف نيروي جاذبه به بالا حركت مي كند. هر قدر بالاتر بيايد بيشتر مي تواني احساس كني. و با گرم شدن و نور باران شدن دنياي درون، غنچه هاي بسياري به گل تبديل مي شوند. ناگهان بهار شكوفايي گلها از راه مي رسد.
شادماني نخستين گلي است كه شكوفا مي شود و بعد از آن نوبت به گلهاي ديگر مي رسد. نخستين گل، شادماني است و آخرين گل، شناخت خداست و در ميان اين دو، گلهاي بسياري وجود خواهند داشت.
 
شب:
مردم  در دروغهاي راحتي بخش زندگي مي كنند. نه به دنبال حقيقت، بلكه بدنبال تسلي خاطر هستند. ا زاين رو درخرافات، درسنتهاي گذشته و در رسم و رسوم كهنه وامانده اند، زيرا هرچيز كهنه داراي قدر و ارزش است و در بازار خريداراني دارد. آنان معتقدند هرچه كهنه شده طلاست. اما اينگونه نيست. كهنه فقط براي نادانان و ترسوها طلاست. زندگي در همه حال تازه است. هرگز كهنه نيست. هستي هميشه اكنون و اينجاست. هيچ كاري با گذشته و آينده ندارد. وقتي تو نيز اكنون و اينجا باشي، پيوندي برقرار مي شود- و از اين پيوند حقيقت پديد مي آيد. البته حقيقت، توهم ها، آرمانها و همه پندارها و باورهاي تو را ا زهم خواهد پاشيد، زيرا حقيقت نمي تواند با تو سازگار شود. نمي تواند با تو و پندارهايي كه در مورد آن داري سازش كند. تويي كه بايد براي سازگار شدن با حقيقت آماده باشي. اين همان چيزي است كه من عشق به حقيقت و آماده بودن براي رفتن با حقيقت به هر جا كه تو را مي برد مي خوانم. تو بايد آماده باشي در اين سفر هرچه را كه بايد دور بريزي. اين زماني ممكن است كه عشق به حقيقت وجود داشته باشد. عشق از پس انجام هر كاري بر مي آيد. عشق مي تواند همه چيزرا فدا كند. و حقيقت نيازمند فدا شدن همه چيزو سرسپردگي كامل است.
 
اعتياد به كار
 
كار خوب است، ولي نبايد تبديل به اعتياد شود. بسياري افراد از كارشان بعنوان ماده اي مخدر، براي فراموش كردن خود استفاده مي كنند؛‌ درست مثل دايم الخمرها كه خود را در الكل فراموش مي كنند.
انسان بايد به همان اندازه كه در عمل استاد است، در بي عملي نيز استاد باشد. در اينصورت آزاد خواهد بود. انسان بايد بتواند بدون اينكه كاري انجام دهد، به همان اندازه آرامش داشته باشد كه گويي سخت مشغول انجام كاري است. در اينصورت انعطاف پذير مي شود.
دو نوع انسان وجود دارد؛ ‌گروهي كه تنبل و سست هستند و گروهي كه بيش از اندازه خود را مشغول مي كنند. هردوي اين دو در بندند. انسان بايد بتواند به سادگي از بي عملي به عمل و از عمل به بي عملي برود.
من ضد كار كردن نيستم. من ضد هيچ چيز نيستم، ولي اعتقاد دارم كه هيچ نبايد به عادت تبديل شود. در غير اينصورت، ‌در وضعيتي نابسامان قرار خواهيد گرفت. اگر كارتان نوعي مشغوليت باشد كه خود را در آن پنهان مي كنيد، ديگر كار نيست، بلكه نوعي مانع است.
عنوان: مراقبه 30/8/1389
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 07:26:05 am
مراقبه 30/8/1389
 
روز :
اگر می خواهی در امروز زندگی کنی باید خیلی ساده زندگی کنی . برای اینکه بتوانی خیلی ساده زندگی کنی باید روح بزرگی داشته باشی و برای داشتن روح بزرگ باید شادمان باشی...اگر مي خواهي شادمان شوي بايد عليه چيزهايي كه بدبختي مي آفرينند عصيان كني... اما جامعه از تو مي خواهد بدبخت باشي. جامعه به اين دليل علاقه مند است كه تو بدبخت باشي كه يك شخصيت بدبخت را مي توان به هر سو راند. این ترفند شیطانی مربوط به کس خاص و جامعه خاصی نمی شود . در حقیقت صنعت ما را به سوی این دنیا پیش می برد . دنیای بورژوازی ، دنیای پول و مدرنیته امروز .كسي كه بدبخت است ازچنان انرژي اندكي برخوردار است كه مي توان ازاو بهره كشي كرد. جامعه شيوه ظريفي را در اين راه بكار مي برد:
كودك از نظر روحي اخته مي شود. وادار مي شود دنباله رو انواع حماقتها شود. همه چيز به او تحميل مي شود، زيرا او ناتوان است. زندگي اش به پدر و مادرش بسته است. مي داند كه بدون حمايت آنان نمي تواند زنده بماند، بنابراين مجبور است سازش كند. اندك اندك كار به جايي مي كشد كه كاملا فراموش مي كند بيش از حد سازش كرده است و نمي داند كه آزادي چيست و زيبايي آگاه بودن چيست- يك برده تمام عيار شده است. و این را در غالب زندگی های اجباری ، کارهای فشرده امروزی ، در خواستهای غیر منطقی ولی به ظاهر منطقی برای زنده بودن و از همه مهمتر نشان دادن نیاز ها به ما صورت می گیرد ...
اين جامعه تاكنون چنين كرده است... و وقتي مي گويم « اين جامعه»، منظورم تمامي جوامع دنياست. همه آنها يك كار انجام داده اند: روح بشر را نابود كرده اند.
من مي كوشم تو را دوباره زنده و با روح سازم که بتوانی با پیام من فقط برای امروز زندگی کنی . فقط برای امروز. مي خواهم تو را از گور بيرون كشم. از ترس رهایی بخشم ، تو را با قدرت بی کران و بی نیاز هستی آشنا سازم . دست تو را در دست او گذارم و راه او را به تو بنمایانم . کسانی که می خواهند با من همپیاله گردند  بايد عصيانگر، باهوش و آگاه باشند تا بتوانند به شادماني دست يابند. بتوانند بند وابستگی و همبستگی را بشناسند و آن را از دور خود جمع کنند و به خود و دیگران نیز آن را نشان دهند و راههای کشف شده را مخفی نکنند بلکه در اختیار دیگران گذارند تا با آمدن آنها مسیر کوچکی که یافته اند تبدیل به جاده ای بزرگ شود . بتوانند ببخشند
اقدام به خطر كن تا شاد شوي، زيرا هيچ چيزي باارزش تر ا زشادماني نيست. بگذار شادماني تنها هدف زندگي تو باشد. همه چيز ديگر بي اهميت و بي ارزش است.
 
شب:
باید بتوانی جنگجوی خوبی باشی با روح عصیان ولی نه ویرانگری . تو باید جنگجوی نور شوی . بتوانی به دنبال دلایل منطقی باشی...بتوانی عصیان کنی . عصيان كردن عليه همه چيزهاي مرده و بيهوش، بزرگترين ماجراجويي، بزرگترين تحول است. اين كار روح و هوش تو را صيقل مي دهد. درتو فردي يكپارچه مي آفريند و فقط در اين يكپارچگي است كه گلهاي شادماني شكوفا مي شوند و تو به رشد مي رسي، و گرنه عقب مانده خواهي ماند. رشد در تو متوقف می شود .کهنه پنداری تو را از مسیر اصلی دور می کند . زندگی را به سختی می کشاند . چون تو دیگر مرده ای ، مرده ای در غالب زنده .
هر کس در زندگی به اندازه ای زندگی می کند . این اندازه را طول زندگی می نامند و در این طول انسان بزرگ می شود . اندازه گیری سن متوسط رواني انسان بيش از دوازده سال نيست. ما در دنيايي عقب مانده زندگي مي كنيم. حتي كسانيكه هشتاد يا نود سال دارند فقط جسمشان پير است. سن آنها بالا رفته است اما ازنظر رواني دوازده سال بيشتر ندارند. از اينروست كه گاهي مي توان ديد سن و سالشان را فراموش مي كنند و رفتاري كودكانه ازخود نشان مي دهند.
كافيست به كسي توهين كني تا درعرض چند ثانيه  او ديگر يك فرد هشتاد ساله نباشد. تا پسر بچه اي دوازده ساله شود و اوقات تلخي كند. تا همه چيز را در مورد خرد و تجربه فراموش كند.
زندگی کن ، برای امروز باش . از مرزها رد شو .شهامت بيشه كن. به شيوه اي گرم و پرحرارت شجاع باش و مخاطره كن، زيرا تا زمانيكه مخاطره نكني نخواهي توانست از شكوه نهفته زندگي ات آگاه شوي. و قتي مخاطره مي كني، زندگي ات براي نخستين بار تا نهايت خود شكوفا مي شود.
 
تمنا

خوشی زندگی و امیدهای آن در قدرت عجیب تفکر و تعقل نهفته ست . نام آن را آرزو بگذاریم که در حقیقت توهم نیز می توان نامید . آرزو هنگامي تبديل به تمنا مي شود كه حاضريد همه چيز را براي رسيدن به آن قرباني كنيد. تمنا حتي از زندگي نيز مهم تر است؛‌ زيرا ممكن است زندگي خود را فداي آن كنيد. آرزوها فراوانند، ولي تمنا يكي است؛ زيرا به كل انرژي شما نياز دارد. تمنا به كل وجودتان نيازمند است.
در توهم هم چیز متوقف می شود در حالی که حركت بسوي تمنا بايد يكباره و جهشي باشد. نمي توانيد آرام آرام و پيوسته بسوي آن حركت كنيد.
در توهم ما از هم فاصله گرفته ایم ، ما از درون خورد شدهایم . تکه تکه . انسانها قطعه قطعه شده اند و هر قطعه، ميل جايي ديگر دارد. يك آرزو شما را به سوي شمال مي كشد و آرزويي ديگر بسوي جنوب... آرزوهاي گوناگون شما را به جهتهاي مختلف مي كشند و بعيد نيست ديوانه شويد. به همين دليل هيچ وقت به جايي نمي رسيد؛ زيرا هر قطعه از شما به طرفي مي رود. چگونه مي توانيد  به جايي برسيد؟ براي رسيدن به هرجا بايد يكپارچه شويد. با قطعه قطعه شدن، انرژي شما هدر مي رود.
براي رسيدن به تمنا نبايد خيلي جدي باشيد؛ زيرا جدي بودن، يعني تنش دار شدن. براي رسيدن به تمنا بايد اشتياق داشته باشيد و با شادي و سرور تلاش كنيد. رسيدن به تمنا نبايد تبديل به وظيفه شود.

فراق و وصل چه باشد،‌ رضاي دوست طلب
كه حيف باشد از او، غير از او، تمنايي
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:29:30 am
وقتی مشکلی در زندگی تان بوجود میآید، مثلا ناگهان یک میل جنسی در شما غلیان می کند یا نوعی طمع یا خشم در وجودتان شعله ور می شود، به این دستور توجه کنید. فرض کنیم مشکل خشم باشد، در درون خود سه بار تکرار کنید: "خشم، خشم، خشم". این کار را کاملا آگاهانه انجام دهید. طوری که تکرار این عبارت روی آگاهی شما اثر کند. بعد بدنبال کار خود بروید. البته کار خود را با عصبانیت انجام ندهید بلکه فقط خشم خود را اذعان کنید.
این کار بسیار زیبا است. اگر آن را تکرار کنید از تاثیر عمیق آن آگاه می شوید. وقتی واقعا به مشکل یا احساس خود  توجه می کنید، مشکل ناپدید می شود. مشکلات وقتی گریبان شما را می گیرند که از وجودشان ناآگاه هستید. وقتی سه بار در درون خود، مشکل را اذعان کردید، بخوبی از آن آگاه می شوید. بودا به تمام مریدان خود می گفت که این دستور را درباره هر مشکلی انجام دهند.
تمام فرهنگها و قومیتها به مردم خود یاد می دهند که روی مشکل را بپوشانند و آن را انکار کنند. بنابراین شما مرتب نسبت به آنها ناآگاه و غافل می شوید. طوری که بعد از مدتی تصور می کنید که این مشکلات دیگر وجود ندارند. درحالی که باید درست برعکس رفتار کرد. باید با هوشیاری و توجه کامل آنها را اذعان کرد. نتیجه این خواهد بود که نسبت به آنها آگاه می شوید
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:29:54 am
زمان این مراقبه: هرشب قبل از خواب و صبحها اولین کار بعد از بیدار شدن از خواب
مدت زمان: چهار تا پنج دقیقه
 
مرحله اول: یک هاله تصور کنید
روی تخت خود بنشینید و یِک هاله حفاظتی اطراف بدن خود در نظر بگیرید. این لایه باید چیزی حدود ده تا بیست سانت با بدن فاصله داشته باشد. شکل آن مثل بدن خودتان است و به همان صورت بدن شما را در بر گرفته است و آن را حفاظت می کند. درست مانند یک غلاف. بعد در حالی که این حس را در خودتان بوجود آوردید به خواب بروید. فکر کنید این هاله عین یک پتو بدنتان را می پوشاند و باعث می شود تا نگرانی و اضطرابها راهی برای ورود به پیکرتان نداشته باشند. با خود اعلام کنید هیچ موجی از بیرون نمی تواند شما را تحت تاثیر قرار دهد. وقتی به خواب رفتید این تصویر در ناخودآگاه شما نقش می بندد و باقی می ماند.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:30:18 am
مرحله دوم: صبحها
وقتی احساس کردید که کاملاً از خواب بیدار شدید، بدون اینکه چشمانتان را باز کنید فقط همین هاله را در اطراف خود در نظر بگیرید و ببینید که عین یک غلاف حفاظتی شما را دربر گرفته است. این تصور را برای چهار تا پنج دقیقه با خود داشته باشید و بعد از رختخواب بیرون بیایید.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:30:38 am
مرحله سوم: هر زمانی در طول روز
در هر زمانی از روز که بخاطر آوردید، این غلاف را حس کنید. هر کجا که شد فقط خیلی ریلکس دوباره خود را در درون آن حس کنید.
برای تمام ما تخلیه انرژی و خستگی در طول روز اتفاق می افتد چون نمی دانیم که چطور از خودمان محافظت کنیم. دیگران و کسانی که در اطراف ما هستند به وسیله امواج و ارتعاشات مختلفی روی ما تاثیر می گذارند. یکط از کنار شما می گذرد و چیزی (انرژی) را به سوی شما رها می کند. اگر قرار باشد شما مرتب این انرژی ها را دریافت کرده و آنها روی شما اثر بگذارند دچار مشکل می شوید. مراقبه های مختلف شما را به شدت حساس می کنند. انجام این تمرین شما را بخوبی محافظت می کند. این تمرین را مخصوصا بعد از مراقبه های عمیق انجام دهید تا انرژی خوبی را که در طول مراقبه بدست آوردید حفظ کنید.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:31:32 am
مراقبه اوشو - این عشق منه - خیلی باحاله .
.
.
اوشو
در این مراقبه اوشو به ما یاد می دهد تا به هنگام تماشای زیبایی های طبیعت با حرف زدن و تفسیرهای بیهوده ذهنی مزه زیبایی پیش رویمان را خراب نکنیم. مشابه چنین موضوعی در تعالیم لائوتسو نیز مشاهده می شود. گفته می شود که روزی لائوستو با یک نفر مشغول راه رفتن در میان درختان بود . شخص همراه حسب عادت گفت: چه صبح زیبایی! بعد از مدتی او دوباره گفت: چه هوای خوبی! در این موقع لائوتسو با عصبانیت به شخص گفت: فکر می کنی که من احمق هستم  که مرتب این حرفها را می زنی؟ خودم می توانم ببینم و بفهمم.
این داستان بخوبی نشان می دهد که حرف زدن بیهوده و بیان کردن آنچه که به قول خودمان اظهر من الشمس است زیبایی کل موضوع را از بین می برد. بپردازیم به دستور اوشو:
دستور:
به آسمان آبی نگاه کنید و همینطور خیره شوید. درباره آن فکر نکنید. با خودتان نگویید: " چقدر زیبا است" از رنگ و زیبایی آن تعریف نکنید. اگر شروع به فکر کردن کنید در این مراقبه متوقف شده اید. فقط نگاه کنید، بدون فکر کردن و بدون معنی دادن به منظره آسمان. از خودتان کلمات نسازید. کلمات مانع بزرگی برای درک واقعی شما هستند.
نگاه شما باید بدون قضاوت و ناب فقط به آسمان معطوف شود. وقتی این وضع را ادامه می دهید، چون موضوعی برای دیدن و معنی دادن ذهنتان وجود ندارد، اتفاق عجیبی می افتد. شما ناگهان از وجود خودتان آگاه می شوید. آسمان مثل یک مکنده قوی عمل می کند.
آسمان به خودی خود یک تهی بزرگ است. تمام اجسام در آن قرار دارند ولی خود آسمان تهی عظیم، بزرگ و بی پایانی است. وقتی با این عمق به آسمان نگاه می کنید لحظه ای می رسد که همه چیز  ناپدیِد می شود و در این ناپدید شدن، شما از خودتان آگاهی پیدا می کنید. وقتی به تهی نگاه می کنید، چیزی برای دیدن و انعکاس وجود ندارد.
ذهن در تهی و خالی متوقف می شود. همین امر باعث می شود تا شلوغی های افکار از ذهن شما زدوده شوند.
دستور مراقبه از اوشو: کتاب رازها
 
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:31:55 am
گرجیف همیشه به شاگردان خود می گفت : "وقتی پیکان آگاهی شما دو طرفه شود، وقتی آگاهی شما در هردو طرف شروع به شکفتن کند، به روشن شدگی رسیده اید". او همیشه سعی می کرد تا شاگردانش به این درجه از آگاهی برسند.
وقتی کسی را نگاه می کنید، سعی کنید در عین حال که او و اعمالش را می بینید، به خودتان هم نگاهی بیندازید. با خود بگویید:
" من در حال نگاه کردن هستم. من شاهدم "
در واقع نوک پیکان آگاهی و مشاهده شما هم به سوی شخص و هم به سوی خودتان اشاره رفته است.
سعی کنید تا درآن واحد از دنیای درون و بیرون خود مطلع باشید. اگر بتوانید این کار را انجام دهید، بین هردو تعادل و هماهنگی ایجاد می کنید.
اگر بتوانیِد در هرموردی نه موافق و نه مخالف متعصبی باشید، خواهید دید که دیگر چیزی برای فکر کردن باقی نمی ماند. همین کار برای شما تعادل را بوجود می آورد.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:32:27 am
اوشو: کتاب " واگیان تانترا"
این مراقبه حل شدن و یکی شدن با انرژی کیهانی است. بهترین زمان برای این مراقبه شبها قبل از خواب است و باید بلافاصله بعد از انجام آن به خواب بروید. اگر میل دارید تا آن را صبحها انجام دهید لازم است بعد از اتمام مراقبه مدت پانزده دقیقه بخوابید. بنابراین یک ساعت را تنظیم کنید تا بعد از یکربع شما را بیدار کند.
 دستور:  روی زمین یا در رختخواب خود بنشینید. هردو دست خود را به آسمان بلند کنید. دستها باید تا حد ممکن بالا نگه داشته شوند. اجازه دهید تا انرژی کیهانی در دستهای شما جریان پیدا کند. وقتی جریان انرژی در دستها برقرار می‌شود، دستها شروع به لرزیدن می‌کنند. اجازه بدهید تا لرزش اتفاق بیفتد. احساس کنید دستهای شما همانند شاخه‌های درختان در معرض جریان باد قرار گرفته است و این باد است که آنها را می‌لرزاند. ممکن است بعد از مدتی تمام بدن شروع به لرزیدن کند. بگذارید هرچه که می‌خواهد، اتفاق بیفتد.
در این حال و احساس، شما حضور بین زمین و آسمان، یین و ینگ، مرد و زن و بالا و پایین را حس می‌کنید. اجازه دهید تا در این حس زیبا و حال عجیب غرق شوید. خود را شناور کنید و فقط لذت ببرید. با هستی یکی شوید.
یکی دو دقیقه بعد از این قسمت، پیشانی و کف هردو دست خود را روی زمین بگذارید و سجده کنید. در این زمان شما بمانند حاملی برای هدایت انرژی کیهانی به سوی زمین عمل می‌کنید. اجازه دهید آنچه از بالا دریافت کردید به زمین برود. بعد از مدتی دوباره به بالا برگردید و دستهای خود را به آسمان بلند کنید. بالا آمدن و سجده کردن باید برای هفت بار انجام شود. مدت کل این بخش پانزده دقیقه است. اگر تعداد دفعات سجده کمتر از هفت بار باشد باعث می‌شود تا نتوانید بخوابید و شما را بی‌قرار می‌کند. بعد از اتمام این قسمت به خواب بروید. انرژی ناشی از این مراقبه تمام بدن شما  را احاطه می‌کند. صبح که از خواب بیدار می‌شوید به خوبی آن را احساس می‌کنید. وقتی این مراقبه در شب انجام می‌شود، روز بعدی روزی متفاوت است.
اوشو: کتاب مدیتیشن: اولین و آخرین رهایی
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:32:47 am
مقدمه:
 نشستن درست یکی از ارکان مراقبه است. در این دستور اوشو راهی را برای نشستن صحیح به ما یاد می دهد.
این تکنیک یکی از روشهایی است که بودا مورد استفاده قرار می داد و آن را Siddhasan   می نامند و راهی برای تجربه بی وزنی در هنگام نشستن است. در این تمرین لحظه ای می رسد که در آن احساس بی وزنی می کنید. و هدف از این حس بی وزنی این است که بدانید شما فقط بدن فیزیکی خود نیستید. در این هنگام از هیپنوتیزم خارج می شوید. برای شما احساس وزن و احساس اینکه وجود شما همین بدن فیزیکی است نوعی هیپنوتیزم شدن است. خروج از این حالت کمک می کند تا به محدوده ماورای ذهن خود برسید.
برای انجام این تمرین روی زمین بنشینید. ستون فقرات را صاف نگهدارید. با صاف نشستن، نیروی جاذبه کمترین تاثیر را روی بدن شما بوجود می آورد.
سپس با چشمان بسته بدن خود را کاملاً روی زمین بالانس کنید. قدری به سمت راست خم شوید و نیروی جاذبه را بخوبی احساس کنید. بعد قدری به سمت چپ خم شوید و جاذبه  را در این سمت حس کنید. بعد به جلو و بعد به عقب خم شوید تا تجربه جاذبه را در تمام جهات داشته باشید. سپس با تنظیم بدن خود جایی را پیدا کنید که کمترین وزن را حس کنید. بعد از این قسمت بتدریج به خود اجازه دهید تا احساس بی وزنی داشته باشید. در این تمرین بعد از مدتی، لحظه ای می رسد که کاملاً حس بی وزنی پیدا می کنید. بعد از این قسمت است که به دنیای کاملاً متفاوتی قدم خواهید گذاشت. دنیایی که در آن از بدن خود درس می گیرید. در این دنیا می توان از سد و محدوده ذهن عبور کرد. این تکنیک یکی از روشهای بسیار پایه ای برای تجربه ذهن آزاد و روان است.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:33:24 am
اوشو: کتاب رازها
اساس این مراقبه افزودن احساسات درونی و تقویت آنها است. برای این مراقبه به اتاقی تاریک و یک شمع نیاز دارید.
 دستور  حمام کنید تا خستگی روز و کثیفی بیرون از بدنتان شسته شود. بعد لباس تمیزی بپوشید و مانند اینکه برای عبادتی بزرگ آماده می‌شوید به اتاق بروید. اتاق را تاریک کرده و در را ببندید. روی زمین بنشینید. یک شمع مقابل خود روشن کنید. از شمع بخواهید تا وجود خودش را به روی شما باز کند. با حالتی مناجات گونه مقابل شمع قرار بگیرید. سپس به شمع نگاه کنید. چیزهای دیگر را فراموش کنید. به طور عمیق به شعله خیره شوید.
بعد از چند دقیقه متوجه می‌شوید که شعله شمع در حال تغییر است. اما می‌خواهم این را بدانید که این شعله شمع نیست که تغییر می‌کند بلکه چشمان شما است که در حال تغییر است.
نگاه کردن به شمع را ادامه دهید اما باید این کار را با عشق، تمرکز عمیق و قلب باز انجام دهید. در این زمان است که در اطراف شمع رنگهای جدیدی کشف می‌کنید. رنگها و سایه‌هایی که تابحال متوجه آنها نشده بودید. تمام رنگها در اطراف شمع حاضرند. تمام رنگین کمان. هرجایی که نور شمع هست، رنگین کمان هم آنجا است. فقط آن را حس کنید و به مشاهده عمیق خود ادامه دهید. گاهی به نظر می‌رسد که شمع خاصیتی جادویی پیدا کرده است. انگار این همان شمع معمولی نیست که شما اول در مقابلتان قرار دادید. مثل اینکه نوعی هوشیاری کیهانی و معنوی در آن جاری شده است.
این مراقبه را برای چند شب انجام دهید. این مراقبه به خوبی باعث رشد دادن احساس شما می‌شود. واقعیت این است که به عنوان یک انسان باید تمام حسهای شما رشد کند و باز شود. این مراقبه راه خوبی برای این گشایش است.
در هستی همه چیز از نور ساخته شده است. اگر این مراقبه را با یک برگ، یک سنگ یا مقابل یک کوه انجام دهید، حس می‌کنید که همه آنها نیز نور دارند.
اگر این مراقبه را برای سه ماه به طور دائم انجام دهید خواهید دید که احساسات شما دچار تغییرات زیادی می‌شوند و شما آدم دیگری خواهید شد.
اوشو -  کتاب مدیتیشن: اولین و آخرین راه رهایی
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:33:50 am
هر وقت از بیرون تحت فشارهای مختلفی هستید ( که زیاد هم  در زندگی اتفاق می افتد)، وارد شدن به مراقبه به صورت مستقیم بسیار سخت می شود. بنابراین قبل از شروع هر مراقبه ای می توانید از این دستور برای خنثی کردن فشارها استفاده کنید.
 مرحله اول: همه واقعه چیزی جز یک رویا نیست  برای پانزده دفیقه در سکوت بنشینید و در ذهن خود تصور کنید که تمام جهان یک رویا است....که هست! دنیا را به صورت رویائی فرض کنید که هیچ چیزی در آن واقعیت ندارد.
 مرحله دوم: همه چیز گذرا است  مرحله دوم این است که به خود بفهمانید همه چیز بزودی ناپدید می شود....خودتان هم همینطور. شما از روز اول و همیشه که اینجا نبودید و برای همیشه هم اینجا نخواهید بود. بنابراین هیچ چیزی دائمی و ماندگار نیست.
 مرحله سوم: شاهد باشید  سوم اینکه شما فقط شاهد هستید. شما مثل کسی که مشغول تماشای فیلم است، فقط شاهد هستید. بدن خود را ریلکس کنید و برای پانزده دقیقه شاهد باشید. حتم داشته باشید که می توانید با مشکل خود کنار بیایید.
   این دستور را موقعی که احساس می کنید مراقبه کردن برایتان مانند عادت شده است هم انجام دهید. این دستور مانند دارو است. دارویی برای تقویت مراقبه یا هنگامی که فشارهای زندگی مانع مدیتیشن می شوند.  مرشد درونی خود باشید
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:34:20 am
مراقبه های اوشو ،
این مراقبه برای مواجه شدن با مشکلات ارائه شده است. پیشنهاد می‌شود اگر درباره هارا اطلاعاتی ندارید اول به قسمت هارا مراجعه کنید و بعد این بخش را بخوانید.
وقتی چیزی مثل راهنمایی و هدایت از درون شما سرچشمه می‌گیرد، حس آن از ناحیه شکم و ناف بالا می‌آید. در این حالت حس کردن گرما و جریان از این قسمت براحتی ممکن است. وقتی موضوع در حد ذهن باشد انگار که کاملاً سطحی است. در این حالت حس آن فقط در ناحیه سر دریافت می‌شود و بعد از اینجاست که به پایین حرکت می‌کند. وقتی ذهن شما برای موضوعی تصمیم می‌گیرد، باید برای به تحقق در آمدن آن زور بزنید و انرژی را به پایین بفرستید تا اتفاقی بیفتد. اما وقتی مرشد درونی شماست که تصمیم می‌گیرد، در این حالت چیزی از درونتان می‌جوشد و بیرون می‌زند. در این حالت هدایت به صورت موجی از دورن به سوی مغزتان حرکت می‌کند. ذهن فقط پیام را دریافت می‌کند اما پیام از خود ذهن صادر نشده است. پیام از جایی که ماوراء ذهن است آمده. برای همین است که در بسیاری از موارد ذهن از آن ترس دارد.
بنابراین وقتی با مشکلی مواجه هستید، و برای تصمیم گیری دچار تردید شده‌اید، به موضوع فکر نکنید. فکر کردن چیزی را حل نمی‌کند. بهتر است خود را در حالت بی فکری قرار دهید و اجازه بدهید تا مرشد درونی شما را هدایت کند. اوایل کار ممکن است نوعی حس ناامنی و ترس در وجودتان هویدا شود. اما آرام آرام وقتی هربار به نتیجه درست و صحیح دست پیدا کردید، می‌توانید امید و عزم لازم برای دریافت پاسخ و هدایت را کسب کنید. به یاد داشته باشید که دلیل آوردن برای هرموضوعی نوعی غرور ذهنی است. دلیل آوردن باور کردن کم و کاستی‌های درون خودتان است. لحظه‌ای که عمیق به درون خود سفر می‌کنید اجزاء هستی و آگاهی کیهانی در وجودتان سیر و شما را هدایت می‌کند. وقتی با هدایت درونی خود همراه شوید، همه چیز ساده می‌شود، وقتی با فکرتان به جلو می‌روید، فقط موضوعات را پیچیده‌تر می‌کنید و خودتان هم درست نمی‌دانید که چکار می‌کنید. ممکن است خودتان را خیلی هوشمند و فهمیده فرض کنید ولی باور کنید با افکار مغشوش و بهم ریخته اصلاً چنین نیست.
به یاد داشته باشید که بصیرت قوی از قلب سرچشمه می‌گیرد نه از ذهن. در مواقع گیر کردن در مشکلات ذهن را کنار بزنید. بی ذهن و بی سَر شوید. حتی اگر مرشد درونی شما را به سوی خطر ببرد به همان طرف حرکت کنید چون این خطر راه رشد شما است و شما در آن به بلوغ می‌رسید. فقط با قدرت به جلو بروید.
اوشو- کتاب رازها
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:34:45 am
فکر نکن، احساس کن   یکی از چیزهایی که بشر امروزی در حال از دست دادن آن است، احساس است. او یاد گرفته است تا به جای احساس کردن در هر موردی فکر کند. این دستور درباره  کمک به برگرداندن احساس به جای فکر است.
سعی کنید احساس خود را رشد دهید. وقتی چیزی را می شنوید، کسی یا چیزی را لمس میکنید، غذا میخورید، حمام میگیرید و...
وقتی زیر دوش هستید، حرارت آب را حس کن. در مورد آن فکر نکن فقط سردی یا گرمی آب را حس کن. ذهن خیلی ساده  به شما میگوید: "آب سرد است". یا "آب گرم است". به همین سادگی. اما همین سادگی و تصور ذهنی آن، حس را از شما میگیرد. وقتی حمام میگیرید، فکر نکنید، فقط حس کنید، چیزی را هم تصور نکنید. دقت کنید همان لحظه ای که سعی می کنید درباره آب و دمای آن حرف بزنید، حس آن را از دست میدهید. حرف زدن زیاد باعث می شود تا درباره هرچیزی از عمق احساس خارج شوید.
همین کار را با افکارتان انجام دهید. یعنی آنها را هم حس کنید. با خود تکرار کنید اینها افکار من هستند و سعی کنید آنها را هم حس کنید. هیچکدام از این افکار مال شما نیستند. آنچه مال شما است، سکوت درونتان است. این سکون درونی را کسی به شما نداده است بلکه از روز اول با شما متولد شده است. اما افکار به شما داده شده اند و شما نسبت به آنها شرطی شده اید. اگر افکار مال شما نیستند، پس اهمیتی هم ندارند.
اوشو: کتاب راز
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:35:24 am
حضور در هارا   اگر درباره هارا اطلاعات ندارید اول به قسمت هارا مراجعه کنید و بعد از این دستور استفاده کنید.
هارا نقطه‌ای است که از راه آن بین جسم و روح خود ارتباط برقرار می‌کنیم. بسیاری از ما در زندگی خود بین چپ و راست، درست و غلط، و رفتن و نرفتن در مجادله و تردید هستیم و تنها کمک بزرگ برای خلاصی از این وضع حضور داشتن در مرکز است. این مراقبه برای حضور در هارا به ما کمک می‌کند.
زمان: شبها موقع خواب و صبح‌ها بعد از بیداری
مدت: ده تا پانزده دقیقه.
 دستور  مرحله اول: شب موقع خواب وقتی روی تخت دراز می‌کشید دستهای خود را به اندازه پنج سانت پایینتر از ناف روی شکم قرار دهید. با کمک وزن دست‌ها قدری روی شکم را سنگین کنید.
مرحله دوم: نفس عمیق بکشید. وقتی نفسهای عمیق می‌کشید اجازه بدهید تا شکمتان همراه نفس حرکت کرده و بالا و پایین برود. در زمان فروبردن نفس مرکز بدن خود را در هارا احساس کنید. حس کنید تمام انرژی شما در هارا قرار دارد. حس کنید که در درون هارا غرق می‌شوید و در آن فرو می‌روید. خود را عمیقتر و عمیقتر در این نقطه غرق کنید. به صورتی که تمام وجودتان را در شکل یک توده متراکم انرژی در هارا احساس کنید. این کار را برای پنج تا ده دقیقه ادامه دهید.
مرحله سوم: وقتی خواب هستید بازهم در مرکز باشید. این را بدانید که وقتی دو قسمت اول را بدرستی انجام می‌دهید، مراقبه در خواب نیز ادامه پیدا می‌کند. در هنگام خواب وجودتان مرتب به این نقطه سفر می‌کند و از آن برمی‌گردد. همین امر باعث می‌شود تا بعد از مدتی ارتباط شما با این نقطه قویتر و قویتر شود. با این اعلام به خواب بروید.
مرحله چهارم: صبح موقع بیداری از خواب: وقتی صبح از خواب بیدار شدید، چند دقیقه در همان رختخواب که هستید بمانید. چشمانتان را بسته نگه دارید. دوباره دستهای خود را روی هارا قرار دهید و با کمک نفسهای عمیق در هارا حضور پیدا کنید و خود را به مرکز وجودتان نردیک کنید. این کار را برای ده دقیقه ادامه دهید. بعد از جای خود بلند شوید و روز را شروع کنید.
این مراقبه را برای سه ماه ادامه دهید. بعد از این مدت خواهید دید که چقدر حضورتان در زندگی تغییر پیدا می‌کند.
نداشتن مرکزیت در زندگی باعث می‌شوند تا شخص احساس کند که ذهن و وجودش تکه تکه است. با چنین احساسی دوست داشتن بقیه مردم بسیار سخت می‌شود. در این حالت در زندگی فقط کارهای رومزه را انجام می‌دهید و خلاقیت به حداقل ممکن می‌رسد و دست پیدا کردن به نقطه تعالی وجود بسیار سخت می‌شود. فقط با حضور داشتن در مرکز است که در قله زندگی می‌کنید.
اوشو: کتاب "یک رز، یک رز است، یک رز است"
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:36:00 am
در یا دیوار   اگر در زندگی خود بسته باقی بمانید، مرده اید. درست مثل اینکه وقتی می شود به تمام پهنه آسمان نگاه کرد، شما از یک سوراخ کلید به تماشا مشغول شوید. البته از یک سوراخ کلید می توان قدری از آسمان را دید، گاهی درخشش نور آفتاب و گاهی چشمک زدن یک ستاره. ولی شما تمام زیبایی را از دست دادید. این دستور برای باز شدن شما است. امتحان کنید.
زمان: هرشب قبل از رفتن به خواب
مدت: بیست دقیقه
مرحله اول: دیوار باشید
وسط اتاق بنشینید و به دیوار نگاه کنید. روی آن تمرکز کنید. فقط روی دیوار. خودتان را مثل یک دیوار فرض کنید. دیواری که در ندارد. هیچکس نمی تواند از شما عبور کند و واردتان بشود. یک دیوار کاملاً بسته. بگذارید این حالت را عمیقا در درون خود حس کنید. مثل یک دیوار محکم باشید. مثل دیوار چین.
این کار را برای ده دقیقه انجام دهید. سعی کنید تا می توانید سفت و بسته باشید. در این مرحله ممکن است بدنتان شروع به لرزیدن کند یا احساس خشم و عصبانیت در شما بروز کند. نگران نباشید. بگذارید این خشم و نگرانی را بخوبی مشاهده کنید.
مرحله دوم: یک در باشید
حالا به در اتاق نگاه کنید و رو به آن بنشینید. بهتر است در را باز کنید تا حس آن را بهتر بگیرید. احساس کنید به یک در تبدیل می شوید. دیگر دیوار نیستید. فقط یک در. هرکسی می تواند از این در وارد شود، حتی نیازی به در زدن نیست. خودتان هم می توانید بیرون بروید. کاملاً آزاد. بلند شوید و بایستید. اجازه بدهید بدنتان کاملاً باز و آزاد باشد. احساس کنید که انرژی شما به سوی بیرون از اتاق درحال جریان است. حس کنید انرژی شما به بیرون حرکت می کند و انرژی دنیای بیرون نیز در شما جریان دارد. برای ده تا بیست دقیقه این حالت را ادامه دهید.
مرحله سوم: بخوابید
در آخرین مرحله به رختخواب بروید و بخوابید.
این دستور را برای سه ماه انجام دهید. در سومین هفته به شکل عجیبی احساس باز بودن می کنید. اما باید مراقبه را ادامه دهید. با این مراقبه انرژی دیگران را نیز بخوبی حس خواهید کرد. وقتی این تمرین در وجود خودتان جای گرفت، موقعی که در خیابان از کنار کسی عبور می کنید، با خود حس می کنید که این شخص در است یا دیوار؟ حالا شما درباره کسی که می بینید یک درک درونی دارید. وقتی بخواهید با افراد ارتباط برقرار کنید، موقعی که دیوار هستند جلو نمی روید چون هیچ نتیجه ای عاید نمی شود. افراد در طول روز بارها تبدیل به در یا دیوار می شوند. گاهی خشمگین و عصبانی هستند و حوصله ندارند و گاهی باز و پذیرا هستند. وقتی با فرزندتان ارتباط برقرار کنید، که در است. چون در آن موقع به حرفتان گوش می کند. وقتی دیوار است، بهتر است اصلاً مزاحم او نشوید.
اوشو: کتاب " میل برای ناممکن ها"
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:37:01 am
اینم برای اون عده که فکر می کنن مراقبه روش و حالت و دلیل خاصی می خواد و انها از اون دورند ....
.
.
.
 مراقبه با سیگار   مقدمه  شاید این عنوان برای مراقبه قدری عجیب و غیرعادی به نظر برسد. اما اوشو اعتقاد دارد که می‌توان با هر چیزی مراقبه کرد. بنابراین اجرای این دستور را برای سیگاری‌های توصیه کرده است. با کمک این مراقبه می‌توان مصرف سیگار را به اندازه قابل توجهی کاهش داد. اگر به افراد سیگاری دقت کنید مشاهده می‌کنید که در اغلب مواقع سیگار کشیدن آنها فقط از روی عادت است و شخص لذتی از سیگار خود نمی‌برد انگار فقط وظیفه دارد تا هوا را کثیف کند و بقیه را آزار بدهد.
تذکر مهم: این مراقبه برای آن نیست تا افرادی که سیگاری نیستند بخواهند آن را تجربه کنند. این دستور فقط برای سیگاری‌ها است تا بتوانند با کمک آن سیگار خود را کاهش دهند چون کشیدن سیگار فراوان برای آنها نوعی عادت شده است.
اوشو می‌گوید مردی به دیدن او می‌رود که سی سال تمام به طور مرتب سیگار می‌کشید. او بارها و بارها سعی کرده بود تا سیگار را ترک کند ولی موفق نشده بود. او حداکثر برای یکی دو روز سیگار را ترک کرده و بعد دوباره آنهم با شدت بیشتری شروع به کشیدن کرده بود. اوشو از او می‌خواهد تا کشیدن سیگار را به عنوان یک مراقبه انجام بدهد نه اینکه با آن بجنگد. مرد با هیجان از او می‌پرسد که چگونه باید آن را انجام بدهم؟ و اوشو این دستور را بیان می‌کند.
 دستور  وقتی پاکت سیگار را از جیبت در می‌آوری این کار را به آرامی تمام انجام بده. باید خود را کاملاً هوشیار و با توجه نگه داری. بعد یک نخ سیگار را از دواخل پاکت بیرون بیاور. این کار باید با توجه، آرامی و دقت فراوانی انجام شود. ( مقایسه کنید این طرز بیرون کشیدن سیگار را با روشی که به طور معمول اجرا می‌شود: با سرعت و توام با عصبانیت و عجله). بعد به آرامی در پاکت را ببند و آن را به داخل جیب لباست برگردان. موقع این کار به خوبی به صدای رفتن پاکت سیگار به درون جیب گوش کن. بعد سیگار را در دست بگیر. آن را بو کن. به شکل و ظاهر آن توجه کن. با دقت فراوان. بعد سیگار را در دهان بگذار و با دقت کافی آن را روشن کن. از تمام اعمالی که انجام می‌دهی لذت ببر. بعد اولین پک را با دقت و توجه تمام بزن. به دود سیگار و پخش شدن آن در هوا دقت کن. آن عمیقاً مشاهده  کن. این کار را هربار که قصد داری سیگار بکشی انجام بده.
اوشو می‌گوید این مرد بعد از سه ماه به دیدن من آمد و گفت که به سادگی سیگار را ترک کرده است. بعد اوشو به او می‌گوید که این کار را برای ترک عادتهای دیگر هم می‌توانی انجام بدهی.
آنچه مهم است خارج شدن از فرم اتوماتیک و خودکار در کارها است. وقتی کارهایمان را با حضور و توجه انجام می‌دهیم، هم از آن لذت می‌بریم و هم اینکه در انجام آن افراط نخواهیم کرد.
اوشو: کتاب مدیتیشن اولین و آخرین رهایی
 
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:37:26 am
همه چیز در وجود شما بهم می رسند   این دستور، مراقبه ای است که باید در فضای طبیعت انجام شود.
دستور:
زیر یک درخت بنشینید. نسیم درحال وزیدن است و برگهای درخت تکان می خورند. جریان باد در اطراف شما می وزد و شما را لمس می کند. اجازه بدهید تا جریان باد به جای اینکه فقط از اطرافتان عبور کند از درون وجودتان بگذرد. چشمانتان را ببندید. در درون خود حس کنید که همانند همان درختی در زیرش نشستید برای عبور جریان باد، باز و پذیرا هستید. عبور باد را از درون خود حس کنید.
در این موقع همان حسی را که از تکان خوردن برگ درخت بوجود می آید، در درون خود حس می کنید. در این هنگام است که عبور جریان هوا را از تمام سلولهای بدن خود حس می کنید. عبور هوا از درون بدنتان فقط یک تصور ذهنی نیست بلکه واقعا اتفاق می افتد، فقط شما آن را از یاد برده اید. تک تک سلولهای بدن شما در حال نفس کشیدن هستند شما تنها تنفس از راه بینی را می شناسید. شما این واقعیت درونی را فراموش کرده اید. برای همین است که به شما می گویم زیر یک درخت بنشیند تا بتوانید این واقعیت را بیاد بیاورید.
این مراقبه در ابتدا به مانند یک تصویر سازی ذهنی به نظر می رسد ولی بعد از مدتی به واقعیت تبدیل می شود. بعد همین کار را با نشستن در زیر نور آفتاب انجام دهید. اینبار اجازه دهید تا نور خورشید از درون سلولهای بدنتان عبور کند. این مراقبه باعث می شود تا باز بودن را تجربه کنید.
غرور مانند یک سد بزرگ است. وقتی مغرورانه فکر می کنید که کسی هستید، دچار حالتی می شوید که چیزی از درونتان عبور نمی کند چون بسته هستید. در این هنگام منیت سد راه دریافت های شما می شود. اما برعکس وقتی خود را باز می گذارید، می بینید که درون وجودتان آنقدر باز و وسیع  است که نیروهای کیهانی چگونه از وجودتان می گذرند. در این هنگام نیروی هستی از درون وجودتان عبور می کند چون شما برای گذر آن آماده و مهیا هستید. به همین خاطر هنر تمام طریقتهای معنوی این است که به شما یاد بدهند تا چگونه خود را بسپارید و برای دریافت حقیقت باز و پذیرا باشید.
دستور مراقبه: باگوان شری راجنیش (اوشو)
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:37:47 am
آگاهانه بخورید و بیاشامید   اغلب ما بسیار نا آگاهانه می‌خوریم و می‌آشامیم. مانند یک آدم ماشینی. اگر مزه آنچه که در حال خوردن آن هستیم به طور عمیق در وجودمان چشیدن نشود فقط شکم خود را پر کرده‌ایم.
با آرامش تمام بخورید و بیاشامید. نه اینکه فقط مواد عذایی را ببلعید. مزه غذا را بدون هیچ عجله‌ای حس کنید و با آن یکی شوید. مثل اینکه وقتی چیز شیرینی می‌خورید اجازه بدهید تا طعم شیرینی در تمام وجودتان رخنه کند. آن وقت است که واقعاً از مزه لذت می‌برید. در این حالت مزه غذا نه فقط در دهان و زبان، بلکه در تمام بدنتان لمس می‌شود.
استفاده از حس چشایی راهی قوی برای زنده کردن تمام احساسات بدن است. هرچیزی که می‌خورید، مزه آن را بخوبی حس کنید چون در غیر این صورت تمام حسهای بدنتان مرده می‌شوند. این امر موجب می‌شود تا بتدریج تمام احساساتان دچار ضعف شود و همه انرژی بدنتان در ذهن و مغز متمرکز شود.
همین امر در موقع نوشیدن نیز صدق می‌کند. وقتی آب می‌نوشید سردی آن را بخوبی حس کنید. چشمان خود را ببندید. آب را مزه کنید. سردی آب را که به بدنتان منتقل می‌شود دریافت کنید در این زمان است که سردی آب جزئی از وجودتان می‌شود.
این مراقبه به شما کمک می‌کند تا هم حسهای خود را تقویت کنید، هم از آنچه می‌خورید لذت ببرید و هم اینکه سلامت بمانید.
اوشو: کتاب راز
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:38:19 am
تغییر الگوهای فکری   وقتی احساس می کنید که درحال قضاوت، حسادت، طمع یا امثال آنها هستید می توانید از این دستور استفاده کنید.
 مرحله اول: نفس خود را عوض کنید  هروقت می خواهید الگوهای فکری کهنه خود را تغییر دهید، بهترین راه استفاده از نفس است. تمام عادتهای ذهن به تنفس مربوط هستند و با تغییر نوع نفس، شکل آنها عوض میشود. برای این منظور به طور عمیق نفس خود را خارج کنید. شکم را به داخل بکشید و هنگامی که نفس را خارج میکنید، در ذهن خود مجسم کنید که الگوی فکری ناپسند از شما دور میشود. به محض اینکه به نفس کشیدن خود دقت می کنید و آن را تغییر می دهید، فکر و قضاوت ناپدید می شود.
 مرحله دوم: حالا هوای تازه را عمیقا وارد ریه های خود کنید  این کار را دو سه بار انجام دهید و ببینید چه اتفاقی می افتد. احساس تازگی عجیبی در شما پیدا میشود. تفکر منفی و ناپسند شروع به ناپدید شدن می کند. وقتی این کار را انجام میدهید، مشاهده می کنید که ذهن به جای دیگری حرکت می کند.
   این دستور ساده را بکار ببرید و از نتیجه آن شگفت زده شوید.  با خواسته ها نجنگید   تانترا توصیه می‌کند وقتی خواسته‌ای در درون شما نمود پیدا می‌کند با آن نجنگید. جنگیدن با خواسته‌ها، عملی کشنده است. در واقع هیچکسی نمی‌تواند با خواسته‌ای بجنگد چون این کار نبرد کردن با خودتان است. چنین کاری باعث می‌شود تا شخصیتی شیزوفرنیک پیدا کنید. خوب، اگر با خواسته نجنگیم پس چه کنیم که بنده و قربانی آن نشویم؟
روش تانترا بسیار هوشمندانه است. وقتی خواسته‌ای در شما نمود پیدا کرد، باید از همان لحظه اول پدید آمدن خواسته به آن هوشیارانه نگاه کنید. با تمام اگاهی و هوشیاری خود به آن نگاه کنید. حس کنید تمام وجودتان به نگاهی تبدیل می‌شود که در حال نگریستن به موضوع است. با همه اجزاء وجودتان شاهد باشید. از شاهد جلو نزنید. همه آگاهی خود را به سوی خواسته درحال نمو معطوف کنید.
این روش بسیار ساده است ولی نتایج آن شگفت آور است.
با این نگرش و با کمک این دستور بذر خواسته‌ها در ابتدای رشد سوزانده می‌شوند بدون اینکه کشمکش و نزاعی در درون وجودتان رخ داده باشد. فقط یک نگاه عمیق به خواسته در حال شکل گیری و بعد ناپدید شدن آن به سادگی. وقتی خواسته‌ها بدون جنگ و نزاع شما را ترک می‌کنند انرژی بسیار خوبی از خود به جا می‌گذارند.
اوشو: کتاب راز
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:39:08 am
افکار خود را بنویسید   هرکسی که گوش دارد، می تواند بشنود ولی این به این معنی نیست که می تواند بدرستی گوش کند. برای گوش کردن ابزار دیگری لازم است چیزی غیر از داشتن گوش. برای گوش کردن باید در درون شما سکوت، آرامش و صلح وجود داشته باشد. آنچه در پشت این گوشها قرار دارد، قلب است نه ذهن.
ذهن، شما را کر می کند. البته ممکن است واقعا کر نباشید ولی از آنچه می شنوید چیزی را واقعا گوش نمی کنید. ذهن شما مثل یک اتاق مذاکره شلوغ و پرازدحام است.
برای انجام این مراقبه گاهی وقتها در اتاق خودتان بنشینید، در را ببندید و اجازه بدهید هرچیزی که در ذهنتان می گذرد روی کاغذ بیاید. اصلا سعی نکنید نوشته های خود را اصلاح یا ویرایش کنید. چون قرار نیست آنها را به کسی نشان بدهید. بنابراین فقط هرچیزی را که در ذهنتان وارد می شود بنویسید.
وقتی به نوشته های خود نگاه می کنید تعجب می کنید. در عرض ده دقیقه می بینید که این نوشته ها مال یک آدم عاقل نیست! ذهن شما، ذهن یک مجنون است!
شما در طول زندگی یاد گرفته اید که یک طوری روی این افکار دیوانه وار را بپوشانید و نگذارید کسی بفهمد که درون شما چه خبر است. البته در این کار متخصص شدید. طوری که نه فقط اجازه نمی دهید دیگران از افکارتان باخبر شوند، بلکه یاد گرفتید خودتان هم از آن بی خبر بمانید.
همین شلوغی ذهن است که اجازه نمی دهد چیزی را گوش کنید. شما فقط شنونده هستید. از گوش کردن خبری نیست. گوش کردن نیاز به درونی ساکت دارد.
اوشو: کتاب اوپانیشادها- فصل بیست و پنج
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:39:33 am
تمرکز روی آتش   اصل اول: تنها چیزی که حتماً در زندگی همه ما اتفاق می‌افتد مرگ است.
اصل دوم: مرگ یک سیر است نه چیزی که در آخر زندگی به یکباره اتفاق بیفتد. مرگ همواره و به صورت تدریجی در حال رخ دادن است. مرگ و زندگی همانند دو پایی هستند که بر روی آنها راه می‌رویم. به عبارت دیگر مرگ و زندگی، روندی هستند که در هر لحظه درحال رخ دادن هستند. بگذارید اینطور بگویم: هر نفسی که فرو می‌دهید نشان زندگی و هر نفسی که خالی می‌کنید نشانی از مرگ است. این مراقبه کمک می‌کند تا شخص به مشاهده گری قوی تبدیل شود.
 دستور  مرحله اول
روی زمین یا صندلی بنشینید. اول چند بار نفس خود را عمیقاً خالی کنید. بعد چشمانتان را ببندید. یکبار دیگر به عمیقاً نفس خود را خالی کنید. موقع خالی کردن نفس چشمانتان را بسته نگه دارید. وقتی هوا را از ریه‌های خود بیرون می‌دهید، به دورن بروید. بعد نفس را پر کنید. موقع پرکردن نفس چشمانتان را بازکنید. به عبارت دیگر وقتی هوا به درون می‌رود با باز کردن چشمها، به بیرون بروید. این کار را برای پانزده دقیقه انجام دهید. با فروبردن نفس چشمها باز و با خارج کردن نفس چشمها بسته می‌شوند.
موقعی که نفس خالی می‌شود در درون شما فضایی خالی بوجود می‌آید. همین امر کمک می‌کند تا بتوانید به درون بروید. درست مثل زمان مرگ. شما از داخل خالی هستید پس جا و فضایی برای رفتن به درون وجود دارد. قسمت اول کمک می‌کند تا بخوبی ریلکس شوید.
مرحله دوم
دراز بکشید. خود را مثل یک مرده فرض کنید. در نظر بگیرید آنچه روی زمین افتاده جسد شما است. بعد توجه خود را به سوی درون معطوف کنید. حس خود را به سوی انگشتان پاهایتان ببرید. در این زمان تصور کنید، آتشی از سوی پاهایتان شروع می‌شود و بدنتان شروع به سوختن می‌کند. همانطوری که آتش بالا می‌آید، بدنتان می‌سوزد و ناپدید می‌شود. سوختن جسم و جسد را از پاها آغاز کنید و ادامه دهید تا تمام بدن را شعله ور و ناپدید ببینید. آنچه در آخر باقی می‌ماند چیزی جز خاکستر نیست.
در این مراقبه شما مانند شخصی که از بالای تپه در حال مشاهده ماجرا است نقش بازی می‌کنید. فقط مشاهده کنید. برای اینکه از این روش نتیجه بسیار خوبی بگیرید باید آن را بمدت سه ماه انجام دهید. طبیعی است هر بار در انجام آن عمیقتر می‌شوید.
اوشو: کتاب راز
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:40:11 am
صدای خود را پیدا کنید   نوع مطلب : مراقبه های اوشو ،
همه ما در ابتدا صدای خود را داشتیم. منظورم از صدا این است که در زمان بچگی براساس نگرش درونی و میل باطنی مان حرف می زدیم. وقتی بزرگتر شدیم و به مدرسه رفتیم، به جای صدای خودمان، یاد گرفتیم که با صدای معلم هایمان، پدر و مادر یا کسانی که نقش والد ما را داشتند حرف بزنیم. اگر می‌خواهید تا صدای واقعی خود را پیدا کنید از این تمرین استفاده کنید.
به درون خود نگاه کنید. ببینید وقتی حرف می زنید صدای چه کسی را می شنوید؟ صدای پدرتان؟ صدای مادر؟ گاهی صدای پدربزرگ، گاهی مادر بزرگ و گاهی معلم هایی که سالها قبل داشتید، گاهی صدای همسایه. تنها چیزی که به سختی می‌توان آن را پیدا کرد صدای خودتان است. همیشه در زندگی به شما گفته شده است که به حرف بزرگتر، به حرف پدر و مادر گوش کنید. ولی کسی تابحال به شما نگفته که به قلب و دل خودتان گوش کنید.
در واقع آنچه از صدای واقعی‌تان بگوش می رسد فقط ناله ضعیفی است که لابلای صداهای اطرافتان گم شده است. برای شنیدن صدای خودتان باید اول از شر این صداهای مزاحم خلاص شوید. در این هنگام است که می توانید در درونتان سکوت و آرامش را تجربه کنید و بعد از شنیدن صدای خودتان تعجب کنید و لذت ببرید.
در این دنیا مردمی که در رحمت و سعادت زندگی کردند کسانی بودند که با صدای واقعی و درونی شان حرف زدند.
مرحله اول: لطفاً بفرمایید اینکه در حال حرف زدن است، کیست؟
در هرکاری که مشغول انجامش هستید، فکر می کنید، تصمیم می گیرید یا امثال آن، از خود بپرسید " این حرف یا عمل از من می آید یا از کس دیگری؟ واقعاً در درون من چه کسی  در حال حرف زدن است؟ "
وقتی گوینده صدا را شناختید تعجب می کنید. می بینید این صدا درست همان صدای مادر یا پدرتان است. یافتن صاحب صدا اصلاً سخت نیست. صداها درست عین یک نوار ضبط صوت در ذهن شما وجود دارند. همان حرفها، همان توصیه ها و دستورات، همان نصیحت ها.
نیازی به جنگیدن با این صداها ندارید. آنچه مهم است همین است که شما بفهمید که این صدای شما نیست. موضوع حرف و صدا هرچه باشد، خوب یا بد، می دانید که این صدای شما نیست. این اولین قدم برای یافتن معصومیت بچگی است. شما به اندازه کافی به این صداها گوش کردید که حاصلی برایتان نداشته است.
مرحله دوم: خیلی ممنون..........خداحافظ
وقتی صدا را شناختید از شخص صاحب صدا تشکر کنید و بخواهید که برود و بگذارد تا شما تنها بمانید. به یاد داشته باشید کسی که آن صدا را به شما داده، دشمنتان نبوده و قصد بدی نداشته اما در حال حاضر قصد و نیت او اصلاً مهم نیست .
وقتی از آن صدا می خواهید تا برود و شما را راحت بگذارد، بند بین شما و صاحب آن صدا گسسته می شود. آن صدا شما را در کنترل خود داشت چون شما هم فکر می کردید که آن صدا، صدای خودتان است. وقتی این تمرین را مرتب انجام دهید به سرعت از دست صداهای مزاحم درونتان خلاص می شوید و سکوت را در دلتان تجربه می کنید.
اوشو: کتاب " یاغی"
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:40:33 am
فکر و تمرکز خود را عوض کنید   بودا به شاگردان خود می گفت: وقتی اندیشه جدیدی  در ذهن شما نقش می بندد یا در حال ظهور است، برای رهایی از آن، باید فکر خود را اذعان کنید. به این معنی که در درون خود تکرار کنید : " الآن یک فکر جدید در درون من درحال شکل گرفتن است" . فقط  همین را در درون خود به یاد داشته باشید . گاهی ممکن است با خود تکرار کنید : " الآن این اندیشه در حال محو شدن است"
این روش بسیار ساده و زیبا است. فرض کنید در حال عبور از خیابان هستید. یک خودروی گران قیمت و زیبا از کنار شما عبور می کند که بدتان نمی آید مالک آن بودید. در این حالت با خود تکرار کنید: " من یک ماشین مدل ....دیدم و در حال حاضر دوست دارم که یکی از آن را داشته باشم"
اگر بتوانید روزهای اول این تمرین، جمله ها را با صدای بلند تکرار کنید خیلی بهتر است. بعد به خواسته و جمله ای که اذعان کردید توجه کنید. وقتی به اندازه کافی در قسمت اذعان و توجه مهارت پیدا کردید دیگر لازم نیست جمله ها را با صدای بلند بیان کنید.
یک مثال دیگر : فرض کنید در حال عبور از خیابان، بوی غذای یک رستوران شما را به هوس می اندازد. همین خواسته و فکر را که در شما حضور پیدا می کند با خود اذعان کنید.
بودا می گوید: در زندگی خود به هرچه اتفاق می افتد توجه کنید. توجه کنید وقتی که فکر در شما ظاهر می شود و بازهم توجه کنید وقتی که فکر در شما ناپدید می شود. در هردو حالت توجه کنید.
با این تمرین بعد از مدتی به جایی می رسید که می توانید تجلی و محو شدن خواسته های خود را به وضوح مشاهده کنید. ببینید که شما و وجودتان چیزی غیر از این خواسته های گذرا هستید. خواسته ها مثل سایه ای می آیند و می روند و شما همانطور در جای خود باقی هستید. به این بازی افکار و خواسته ها در درون خود توجه کنید. اجازه دهید تا فضای خالی بین آمدن و رفتن خواسته ها را تجربه کنید. این فضا، خلاء بسیار زیبایی است و کسی که در خلاء ایستاده است شما هستید.
اوشو: کتاب رازها
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:41:12 am
واقعی باشید   مدت مراقبه: هفت روز
همیشه به یاد داشته باشید، مهم نیست چه کاری انجام می‌دهید، ببینید آیا در مرکز هستید یا خیر؟ چون اگر چنین نیست بهتر است از انجام کار منصرف شوید. به شما بگویم: هیچ کسی نمی‌تواند شما را به انجام چیزی وادار کند.
وقتی چیزی برای شما اتفاق می‌افتد یا قرار است کاری را به انجام برسانید، اول برای مدت کوتاهی به انرژی خود دقت کرده و آن را متمرکز کنید. بعد به انجام کار مشغول شوید. لازم نیست به ظاهر لبخند بزنید، حس و انرژی خود را متمرکز کنید و وقتی کار ار از روی دل و جانتان انجام می‌دهید است که تمام سلولهای بدنتان لبخند می‌زند.
از لحظه بیدار شدن از خواب این را به یاد داشته باشید: واقعی باشید. برای هفت روز هیچ کار کاذبی انجام ندهید. هرچه که از دست رفت بگذارید برود. هرچه را هم از درون خود از دست دادید بازهم مهم نیست، بگذارید برود فقط واقعی بمانید. مطمئن باشید در پایان این هفت روز زندگی جدیدی را آغاز می‌کنید. این مراقبه به شما کمک می‌کند تا لایه‌های قدیمی خود را کنار بزنید و زندگی جدیدی را شروع کنید. این مراقبه باعث می‌شود تا دوباره متولد شوید.
هرکاری که دوست دارید را انجام بدهید ولی قبل از اجرای آن برای چند لحظه با خود فکر کنید: آیا این واقعاً شما هستید که در حال اجرای آن کار هستید یا این مادر و پدرتان است که به جای شما فکر می‌کند و می‌خواهد تا کاری بکند. چون یادتان باشد که مادر و پدر، جامعه، عادتهای قدیمی و امثال آنها هنوز در درون شما هستند و آنها هستند که در بیشتر مواقع شما را از واقعی بودن دور می‌کنند. شما به ابزاری برای ارضاء کردن خواسته‌ها و نیازهای آنها تبدیل می‌شوید. بنابراین وقتی می‌خواهید کاری را انجام بدهید برای لحظه‌ای از خود بپرسید که آیا واقعاً این شما هستید که قصد دارید آن کار را انجام بدهید؟
برای مثال وقتی عصبانی می‌شوید آیا درست به همان فرمی عصبانی می‌شوید که پدرتان می‌شد؟ آیا همان عکس العمل‌ها از شما بروز می‌کند؟ من بارها و بارها تکرار این الگوهای مخرب را دیده‌ام که شخص اصلاً خودش نیست بلکه درست عین والدین مرده خود عمل می‌کند. بگذارید اینطور بگویم: شما عین پدرتان عمل می‌کنید، همسرتان مثل مادرش رفتار می‌کند و در نهایت توقع دارید در آرامش زندگی کنید! وقتی عصبانی می‌شوید دقت کنید چه کسی دارد به جای شما حرف می‌زند؟
همه این جنبه‌های دروغین را دور بریزید و راحت شوید. البته مدتی طول می‌کشد ولی ارزش دارد. خیلی زود نقابهای دروغین شما فرو می‌ریزند و می‌توانید چهره واقعی خود را مشاهده کنید............... واقعی باشید.
 اوشو: کتاب رازها
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:41:58 am
مشکل را محو کنید   زمان مراقبه: برای مدت یک هفته، هروقت مشکلی داشتید.
دستور:
هر وقت به مشکلی برخورد کردید، به جای فکر کردن درباره آن، یک کاغذ و قلم بردارید و درباره مشکل خود بنویسید. این کار کمک می‌کند تا بتوانید طی دوره‌ای هفت روزه به تدریج مسئله را حل کنید. وقتی در طول روز چند بار به یاد مشکل افتادید، بازهم همین کار را انجام دهید. تاثیر بسیار خوبی مشاهده می‌کنید.
اوشو: کتاب صحبت‌های اوپانیشاد
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:43:19 am
بخدا این خیلی مهمه - خصوصا برای بچه های انجمن های دوازده قدمی ....
.
.
خواهش می نم دو هفته انجام بدین و تجربه بدین ....
.
 آهسته  اگر با سرعت زیاد راه بروید دچار مسمومیت می شوید. این مسمومیت شما را معتاد می کند. به همین دلیل است که افراد به سرعت رفتن معتاد می شوند. همین امر موقع رانندگی دیده می شود. در هنگام رانندگی تند و سریع ذهنتان شما را وادار به تند رفتن می کند. آزاد شدن مواد شیمیایی مختلف که در حین هیجانات ناشی از سرعت رفتن بروز می کند، اعتیادآور هستند. به همین خاطر دوست دارید تا پدال گاز را بیشتر فشار دهید.
وقتی آهسته حرکت می کنید، برعکس این حالت اتفاق می افتد. همان کاری که بودا می کرد. همان چیزی که من سعی می کنم به شما یاد بدهم. آهسته حرکت کنید. سعی کنید تا سرعت خود را کاهش دهید. سعی کنید به نقطه ای برسید که خواست سرعت در شما وجود نداشته باشد و دیگر میلی برای عجله نداشته باشید. در این حالت به آگاهی تازه ای دست پیدا می کنید.
 دستور:  سرعت خود را در هرکاری که می کنید کم کنید. به آهستگی غذا بخورید، آهسته راه بروید، به آرامی صحبت کنید و همین رومند را در تمام کارهای خود رعایت کنید. بزودی خواهید دید که تمانم کارهایی که انجام می دهید زیباتر و دقیقتر می شوند. دیگر دچار مسمومیت نمی شوید و آگاهی و هوشیاری شما در تمام کارها خود را نشان می دهد.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:44:19 am
ببینین چقدر لطیف گفته شده و انجام شدنیه ....
.
.
 هفت راه برای شفافیت در بیان   مقدمه  در زندگی امروز كلمات و رفتار ما در بیشتر موارد گیج كننده اند و هنگام برقراری ارتباط با دیگران اوضاع را پیچیده و سخت میكنند. در بسیاری از حرفها و روابط خود به درستی نمیدانیم كه قصد گفتن چه چیزی را داریم و طرف مقابل نیز از بیان  خود چه منظوری را دنبال می كند. در  این  مقاله كوتاه  گفتاری از اوشو ملاحظه میكنید كه هفت راهكار كوتاه برای  شفافیت در بیان  را ارائه كرده است.
 فقط چیزی را بگویید كه از آن اطلاع دارید  اگر بخواهید واقعیت را بگویید، باید بگویم كه تقریباً حرفی باقی نمیماند كه بزنید! میتوان گفت نود و نه درصد از آنچه كه میگویید غیر واقعی است. البته فكر نكنید اگر دهانتان را بسته نگه دارید كار بزرگی كردید چون  این  فقط یك سكوت ظاهری است. ذهنتان در پنهان مشغول نشخوار كردن حرف است! سكوت واقعی وقتی شروع می شود كه حرف های واقعی بزنید. فقط درباره چیزی حرف بزنید كه می دانید درست است در غیر  این  صورت بهتر است ساكت بمانید. با  این  تصمیم دیگر چه چیزی برای  گفتن باقی میماند؟ خیلی كم.  این جاست آرام آرام، با كمتر این  تلاش، سكوت به سراغتان می آید.
وقتی حرف زیادی برای  گفتن نداشته باشید آنوقت ساكت می مانید و یاد می گیرید كه حرف دیگران را بشنوید. بعد از مدتی كم كم مكالمات درونی هم متوقف می شود. علت اصلی مكالمات درونی میل به بیان  حرفهای غیر واقعی در بیرون است. گوش دادن یك هنر است كه لازم است آن را یاد می بگیرید.
 به یاد داشته باشید: لبخندتان واقعی باشد  نگاه كنید به چند مدل دروغ می گویید؟ یكی از راههای دورغ گفتن لبخندهای غیر واقعی است. در واقع شما هیچ حسی از خنده و شادی در درونتان حس نمی كنید و در بیرون لبخند می زنید. خوب،  این  یك دورغ است.  این  دروغ نوعی بی مهری با لبهایتان است. اگر  این  كار را ادامه دهید آنوقت روزی می رسد كه مزه یك لبخند واقعی را از یاد می برای د. لبخند زدنتان برای   این  است كه می خواهید مردم از شما راضی باشند یا بچه خوبی باشید. اما اگر به جایی برسید كه لبخندتان هم دروغ این  باشد، آنوقت به چه چیز شما می شود اعتماد كرد؟
 خود را از شر كلمات دورغین  رها كنید  به چند میلیون شكل حرفهی بی ربط می زنید و بعد گرفتار می شوید؟ به كسی می گویید كه دوستت دارم یا چقدر زیبا شده ای یا فلان كار را برای ت انجام می دهم و بعد برای  خودتان دردسر، مسئولیت و توقع درست می كنید؟ چرا؟ چون شما چیزی را گفتید كه منظورتان و احساس واقعی تان نبوده است.
 در لحظه حرف بزنید  سعی كنید گاهی در بیان  خودتان از  این  عبارت استفاده كنید: " منظورم در  این  لحظه .................است" . كسی چه می داند لحظه بعد چه اتفاقی می افتد؟ چطور می شود برای  لحظات و ساعتهای  آینده حرف زد؟ حالتهای روحی و احساسی شما مرتب درحال تغییرند.
 قولهای بیخودی ندهید  بسیاری از قولهای شما بیخودی است. در واقع با  این  قولها كه ممكن است به سادگی با تغییر حال و احساستان بهم بخورد برای  خودتان دردسر درست می كنید و در طرف مقابل توقع بی جا بوجود می آورید. موقع قول دادن دقت كنید. خیلی وقتها فقط بخاطر قولی كه دادید در روابط خود نقش بازی می كنید تا نشان بدهید سر قرارتان هستید. خیلی وقتها در روابط عاطفی یا كاری با پایبندی ظاهری به قولی عبث، فقط از هم انتقام می گیریم. خیلی وقتها دوست داریم تا یار و شریك كار یا زندگی مان برای  مدتی هم كه شده از جلوی چشممان دور شود تا برای  مدت كوتاهی هم كه شده یاد قول احمقانه ای كه دادیم نیفتیم!
 منظورتان را با صراحت بیان  كنید  هیچ كسی نمی تواند شما را به گفتن حرفهای بیخودی مجبور كند. بنابر این  اگر چیزی را نمی فهمید یا گیج شدید بهتر است ادای آدمهایی كه همه چیز را می فهمند در نیاورید و با صراحت بگویید كه نمی فهمید یا از شخص بپرسید که منظورش دقیقاً چه چیزی است.
 شفاف باشید  آنچه مسلم است با گفتن حقیقت مقداری دچار دردسر و ناراحتی می شوید ولی تا بیرون آمدن از  این  وضع و تا وقتی مردم بفهمند شما چطور شخصی هستید قدری عذاب كشیدن لازم است. اگر  این  دستورات را برای  مدتی بكار ببرید خواهید دید كه به بلوغ درونی می رسید. با  این  دستورات به نوعی از صراحت دست پیدا می كنید كه باعث رشد و تعالی در زندگی تان می شود. اگر هنگام عصبانیت با تمام وجود عصبانی باشید مطمئن باشید قادر خواهید بود با تمام وجودتان هم ببخشید. وقتی نمی خواهید چیزی را به كسی بدهید به سادگی بگویید "نه من نمی خواهم  این  را بدهم" و سعی هم نكنید با دلیل آوردن خودتان را خوب نشان بدهید. یادتان باشد هر وقت جلوی رشد  این  الگوهای مخرب را بگیرید برای  سلامت خودتان كاری انجام دادید.
اوشو: كتاب نظم پنهان
 خالی مثل یک بامبو   آنچه در اینجا آورده می شود یکی از متدهای تولیپا برای مراقبه است. او به شاگردان خود می گفت: مثل یک بامبو خالی باشید و در راحتی و آرامش بنشینید.
یک بامبو در درون خود کاملا خالی است. در این مراقبه باید بنشینید و خود را مانند یک بامبو فرض کنید. ( من فکر می کنم برای ما ایرانیها تصور نی راحتر است م.). بنابراین باید فرض کنید که درون بدنتان مانند یک بامبو خالی است. پوست، استخوانها و خونی که دربدنتان جریان دارد همگی اعضاء بدن همین بامبو هستند که در درون تهی است. برای اینکه نتیجه خوبی بگیرید، زبان را به سقف دهان بچسبانید و کاملا بی حرکت باشید. با افکار خود کلنجار نروید و فقط شاهد آنها باشید. وقتی خود را مانند یک بامبوی خالی فرض می کنید ناگهان یک نیروی عجیب در شما حرکت می کند. یک بامبوی خالی تبدیل به یک فلوت می شود. فلوتی که در آن نوای ابدیت نواخته میشود.
این مراقبه یکی از زیباترین مدیتیشن ها است. لازم نیست هیچ کار خاصی انجام دهید. فقط اجازه بدهید تا به این بامبو تبدیل شوید و بقیه خودش اتفاق می افتد. شما همانند رحم زنی می شوید که یک زندگی جدید در آن تولد پیدا می کند. این مراقبه در ادامه روزی به جایی میرسد که بامبو هم ناپدید می شود.
 ایست   می توانید هرجایی این کار را انجام دهید. مشغول حمام کردن هستید؟ ناگهان به خودتان فرمان بدهید " بایست!" و همان موقع متوقف شوید. اگر این توقف برای یک لحظه کوتاه هم باشد، متوجه یک امر غیرعادی و جدید می شوید. خواهید دید که یک پدیده جالب در شما رخ می دهد. در این حالت برای لحظه ای به درون خود می روید. وقتی بدن می ایستد، ذهن هم برای لحظه ای متوقف می شود.
وقتی به خودتان دستور ایست می دهید، تنفس را هم متوقف کنید. در عین حال بدن هم نباید هیچ حرکتی انجام دهد. در این توقف کوتاه اجازه دهید تا برای لحظاتی رفتن به درون را تجربه کنید. همین لحظات کوتاه تماس با درون می تواند معجزه آفرین باشد.
مثلا قصد دارید یک لیوان آب بنوشید. وقتی لیوان را در دست گرفتید برای یک لحظه متوقف شوید. بگذارید لیوان همینطور در دستتان باقی بماند. از سوی دیگر عطش و میل به مصرف آب در درونتان وجود دارد. در همین حال متوقف شوید، بی حرکت و بدون نفس کشیدن به درون خود توجه کنید. عطش کمک می کند تا انرژی خود را به درون ببرید.
در این دستور به سه نکته توجه کنید. اول اینکه وقتی توقف کنید که یک میل و کشش درونی شما را به سوی انجام کاری سوق می دهد. دوم اینکه در مورد توقف کردن فکر نکنید، فقط توقف کنید. سوم اینکه صبر کنید و توقف را کامل و با توقف تنفس انجام دهید.
وقتی به شما می گویم بایستید، منظورم این است کاملا و با تمام وجود توقف کنید. هیچ چیزی حرکت نمی کند. مثل اینکه زمان هم ایستاده است.
 دنده خلاص   شخصی پرسید: برای من كار كردن و انجام مراقبه در یك روز تا حد زیادی سخت است. انگار بهتر است برای مدتی به سختی كار كنم و بعد به مراقبه بنشینم.
پاسخ: دلیل این امر كاركرد بخشهای مختلف مغز در زمانهای مختلف است. مثلاً به حل یك مسئله ریاضی مشغول می شوید. یك بخش مغز به حل مسئله می پردازد و بخش های دیگر استراحت می كنند. بعد از مدتی دلتان می خواهد شعر بخوانید. آنوقت قسمت دیگری از مغز به كار می افتد. معمولاً هركدام از قسمتهای مغز چیزی حدود چهل دقیقه كار می كنند و بعد نیاز دارند تا نوع عملكردشان عوض شود. عوض كردن نوع كار بعد از مدتی كه مغز با آن نیاز دارد خوب است. به عبارت دیگر این كار مثل عوض كردن دنده ماشین است كه به یك دنده خلاص نیاز دارید تا بتوانید از یك قسمت به قسمت دیگر بروید. در استفاده از دنده خلاص آنچه مهم است سرعت و روان بودن است. در اینجا روشی برای سرعت دادن به این كار ارائه می شود..
زمان: هروقت كاری را انجام می دهید و یكباره حس می كنید لازم است تا كارتان را عوض كنید. مثلاً مشغول مراقبه هستید و ناگهان به سرتان می زند تا كار دیگری انجام بدهید.
دستور: برای پنج دقیقه نفسهای عمیق بكشید. اما در این نفس كشیدن فقط به خالی كردن نفس فكر كنید. بگذارید بدن عمل دم را خودش انجام بدهد. فقط به خالی كردن فكر كنید. فكر كنید با عمل خالی كردن نفس هرآنچه را كه در ذهنتان قرار دارد بیرون میریزید. این كار را برای پنج دقیقه انجام دهید و بعد به كاری كه دوست دارید مشغول شوید.
این تنفس پنج دقیقه ای دنده خلاص شماست. یك راننده هر قدر هم ماهر باشد برای راه بردن ماشین باید از یك دنده به دنده دیگر برود و برای این كار برای یك لحظه هم كه شده باید از نقطه خلاصی دنده عبور كند تا بتواند به نقطه بعدی برسد. فقط، راننده ماهر با سرعت و به نرمی از نقطه خلاص رد می شود. با انجام این تمرین مشاهده می كنید كه به تدریج سرعت عبورتان از نقطه خلاص كمتر می شود و هنگامی كه به سراغ كار بعدی رفتید آن را با حضور بیشتری انجام می دهید.
اوشو: كتاب چكش زدن روی سنگ
 
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:44:39 am
تلگرافی حرف بزنید   موقع حرف زدن فقط چیزی را که لازم است بیان کنید. درست مثل اینکه می خواهید یک تلگراف بزنید. فقط اجازه دارید ده کلمه را استفاده کنید.
به حرف زدن مردم دقت کنید. حتما تعجب می کنید. سوء تفاهم همه جا دیده می شود. شما یک چیز می گویید، بقیه چیز دیگری می فهمند. اگر مردم فقط پنج درصد مقدار فعلی حرف می زدند، دنیا محلی بسیار ساکت تر و صلح آمیزتر می شد. باور کنید فقط پنج درصد از آنچه می گویید برای بیان خواسته ها و منظورتان کفایت می کند.
وقتی تلگرافی حرف می زنید بیاد داشته باشید در بیان و استفاده از کلمات محدودیت دارید. این مراقبه را انجام دهید و با کمال تعجب مشاهده می کنید که در طول روز چقدر به حرف زدن کمی احتیاج دارید.
اوشو: کتاب آینده طلایی- فصل هفتم
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 21 نوامبر 2010، 09:45:17 am
عجله  یک سوال: خیلی وقتها با وجودی که نیازی هم برای عجله کردن وجود ندارد، در هنگام انجام کارها هول هستم. مخصوصا موقع غذا خوردن. چرا؟
جواب: یک چیز دیگری مشغول خوردن شما است. در واقع یک نگرانی عمیق در درون وجودتان باعث این عجله کردن می شود. یک گرفتگی و سفتی درونی که اجازه نمی دهد رها و آزاد باشید.
 دستور:  دفعه بعد وقتی مشغول خوردن چیزی هستید نگاه کنید چه چیزی مشغول خوردن شما است؟ به همین صورت وقتی درحال عجله هستید فقط به آن نگاه کنید. آیا از جایی فرار می کنید؟ آیا سعی دارید از یک موقعیت حذر کنید؟ آیا سعی دارید از دیدن یک چیز ناراحت کننده در درون خود طفره بروید؟ آیا از چیزی نگران هستید که حتی حاضر به اذعان آن نیستید؟ آیا زخم کهنه ای را در لابلای برگها و گلها پنهان می کنید؟ تمام مردمی که درحال عجله کردن هستند، یک نگرانی عمیق را در درون خود مخفی می کنند. آنها حتی جرات مواجه شدن با آن را ندارند. اجازه بدهید تا این نگرانی خود را نشان دهد. اجازه دهید تا به سطح برسد و بتوانید آن را ببینید. با آن مواجه شوید و تا دچار حیرت شوید.
به یاد داشته باشید: وقتی با یک مشکل چهره به چهره روبرو می شوید، آن مشکل از مقابلتان ناپدید می شود.
برای درمان یک مشکل در دنیای درون، فقط یک راه وجود دارد: باید آن را بشناسید. هیج راه دیگری هم نیست. مشکل فقط وقتی وجود دارد که شما آن را سرکوب می کنید. اگر نگذارید تا در مقابل دیدتان قرار بگیرد، همجنان باقی می ماند. مردم روی مشکلات خود را می پوشانند و جای آن دائم در عجله هستند. در این عجله چیزی که اتفاق می افتد سرکوب کردن و مخفی شدن اصل داستان است.
 آزاد کردن گرفتگی های گلو و معده   این مراقبه کمک بزرگی برای خارج کردن گرفتگی های گلو و معده است. این مراقبه خصوصاً در مواقعی که به مشکلات مختلف زندگی گرفتار شده اید خیلی مفید است.
زمان: هروقت در معده و گلو احساس گرفتگی دارید
مدت: سه تا چهار هفته
 دستور  برای گلو: وقتی در گلوی خود احساس گرفتگی و چوب شدن دارید شروع کنید به درآوردن صداهای مختلف و بی معنی مثل زمزمه. هرنوع صدایی جواب می دهد. صدایی مثل " آهاهاهاها............."
حتی اگر می توانید شعر یا آواز بخوانید بلافاصله شروع کنید. دقت کنید تا صدا کاملاً از گلویتان بیرون بیاید.
 برای معده:چشمان خود را ببندید. دستهای خود را روی محلی که احساس درد و گرفتگی می کنید قرار دهید. بعد دستهای خود را به سوی بالا حرکت دهید و حس کنید همراه این حرکت تمام گرفتگی و دردی که در ناحیه معده جمع شده است را به سوی بالا حرکت می دهید و به گلو می رسانید. اگر لازم است با احساس ناخوشایندی که در معده جمع شده حرف بزنید و به او بگویید: " بیا بالا" . با این کار انرژی جمع شده در معده را به سوی بالا بکشید.
بعد از رسیدن احساسات به ناحیه گلو دستور اولی را که برای خالی کردن احساسات گلو گفته شد انجام دهید تا احساس جمع شده در معده به فرم صدا از گلو خارج شود.
تکرار روزانه دستور به مدت سه تا چهار هفته اثر خیلی خوبی در برطرف کردن درد و ناراحتی از این دوقسمت بدن دارد.
دستور مراقبه از اوشو
عنوان: مراقبه 8/9/1389:
رسال شده توسط: رضا - بیل در 29 نوامبر 2010، 07:54:25 am
مراقبه 8/9/1389:
 
روز:
بسیاری از مکاتب در مذاهب مختلف انسان را از لذتهای زیادی محروم کرده اند ، لذتهایی مانند خوردن و آشامیدن.و کسانی که به آن سمت پیش می روند، را به دنيا پرستي متهم كرده اند. اگر تو بتواني از خوردن، نوشيدن و خوشي كردن لذت ببري، دير يا زود فريفته مي شوي. دير يا زود اين وسوسه در دل انسان هوشمند مي افتد كه « آيا چيزي بيش از اينها هست؟» ، البته که آنان گناه آدم را به گردن حوا انداخته اند  و ترس از آن را در دل ما افکنده اند که به گانی ما از راه راست منحرف نشویم ...
آنگاه كه اين پرسش در تو مطرح شود كه بايد چيزي بيش از اينها وجود داشته باشد، بدليل اينكه نيم نگاهي به چيزي فراتر مي اندازي، عازم كشف آن چيز فراتر مي شوي تا آنرا تجربه كني. آنگاه مراقبه و عبادت تو در مسير طبيعي خود قرار مي گيرد و تو هرگز بيراهه نخواهي رفت. رشد خواهی کرد ، تلاش خواهی نمود و دیدگاههت را گسترده تر خواهی نمود و با تمام عضمت های دنیا آشتی خواهی کرد و ....
اینجاست که احساس کشف و شهود اتفاق می افتد...
نخستين گام، مهم ترين گام است.قدم اول را اول بردار ، زندگی کن و بگذار زندگی کنند و آسان بگیر (صفحه 163 کتاب بزرگ ما "الکلی های گمنام " آن را به شدت تمام توصیه کرده است ) . در حقيقت، با برداشتن نخستين گام نيمي از راه طي مي شود. پس بياموز كه از هر چيز لذت ببري . دست از جدي و غمگين بودن بردار. برقص، آواز بخوان، شادماني كن و آرام آرام مراقبه كن تا پيدا كني، زيرا براستي چيزي بيش از اينها وجود دارد. اما براي يافتن آن، به هوشي ژرف و عميق نياز داري.( بخدا منظورم این نیست که تو نداری ، چون ما الکلی / معتادان بخاطر هشمان و به علت درک از ماورا و خواسته های افزونمان دچار بیماری شدیم که امروز مجبوریم مغز همدیگر را بجویم و مسیر را برای رفتن هموار کنیم ) مراقبه و اتصال، اين عمق را به هوش سرشار تو مي بخشد. به تو وضوح و شفافيت مي بخشد و اين يگانه چيزي است كه نياز داري. مراقبه آيينه وجود تو را جلا مي دهد وشروع به بازتاباندن زندگي با وضوح و شفافيتي بيشتر درتو مي كند.
 
شب:
 تو می توانی این گونه زندگی کنی که بدانی تنها و تنها سه راه پیش رو داری . یعنی در حقیقت انسان سه راه در پيش رو دارد: حيوان بودن، انسان بودن يا خدا بودن. مردم معمولا چون حيوانات زندگي مي كنند. تفاوت زيادي بين آنها نيست. تنها تفاوت اين است كه انسان حيواني بدتر از ديگر حيوانات است. مي تواند به رده اي پايين تر هر حيواني سقوط كند. انسان بسيار فريبكارتر و حيله گرتراست. از تواناييهايش سوءاستفاده مي كند. به جاي آفريدن، دست به تخريب مي زند... همه چیز را به آتش می کشد و تخریب می کند و در انتهای کار حتی از پذیرش گناه خویش هم اجتناب می کند و گناه آن را به گردن خدا می اندازه .(کدام حیوان این کار را می تواند انجام دهد )
می توان این تعریف را در مورد انسانیت بکاربرد  که در حقیقت انسان در شكل يك حيوان بدنيا مي آيد. عده اي بسيار اندك انسان مي شوند. انسانيت فقط در اسم وجود دارد. هنوز به آن دست يافته نشده. فقط كساني انسان هستند كه دست به انتخاب زده اند و در مورد سرنوشتشان تصميم گيري كرده اتد. كسانيكه هدفمند و آفريننده اند، كسانيكه پيوسته راههاي تازه اي را براي بودن و رشد يافتن كشف مي كنند، كسانيكه غرايز حيواني ارضايشان نمي كند و مي خواهند زندگي هوشمندانه اي در پيش گيرند، اينها انسان هستند.
و تعدادي بسيار اندكي از انسانها به نهايت و به خدايي رسيده اند.
 
تخيل
 
قدرت زندگی در این نکته زیبا و به ظاره کم اهمیت خلاصه شده است .
رویش انسان و رشد کودک در این کلمه نهفته ایت ، تخیل.
هرگز تخيل را انكار نكنيد. تخيل تنها كارخانه خلاق در وجود آدمي است.
با انكار كردن، ‌قوه تخيل شما در صدد انتقام برمي آيد و به كابوسي مخرب تبديل مي شود. در حاليكه مي توانست بسيار خلاق و سازنده باشد. با انكار قوه تخيل،‌ ميان آن و شما اختلافي رخ مي دهد كه با وجود آن بي ترديد بازنده مي شويد.
و اینگونه بود که ما معتاد شدیم و با الکل و مواد حفره های دست نیافتنی زندگی خود را پر کردیم و از مرز تخیل می خواستیم عبور کنیم که میتوانیم نام آن را خلاء روحانی و یا از نظر علم امروزه ، دچار اسکیزوفرنیا و فراتر از آن شده ایم .
دانش هرگز نمي تواند بر هنر غلبه كند. همانطور كه منطق ياراي غلبه بر عشق را ندارد. تاريخ هرگز در مقابل اسطوره رنگي ندارد و واقعيت در مقايسه با رويا هيچ است. بنابراين، اگر نظري خلاف قوه تخيل داريد، هرچه زودتر آنرا فراموش كنيد. دوره حاضر بر ضد تخيل است. مردمِ اين دوره را آموخته اند واقعي باشند. در حاليكه انسان به رويا و رفتار كودكانه نيز نيازمند است.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 30 نوامبر 2010، 10:25:49 am
مراقبه 9/9/1389:
 
روز:
مردم دنیا از تو چه می خواهند ، هدف آنها از با تو بودن چیست ، آیا می توان همه آنها را با یک چوب راند ، آیا می توان آنها را با یک دید ، نظاره کرد ، می توان اینگونه برداشت کرد که : توده مردم از تو مي خواهند جزيي از آنها شوي. مي خواهند كه عقل و هوشت را تسليم آنها بكني. مي خواهند به ساز آنها برقصي و به رنگ آنها در آيي.خود را عقل کل می دانند ، نمی دانند که این نوعی وابستگی به چیزی است که امروزشان را تبدیل به روز عجیب نماید ، آنها خود را جایگزین خدا می دانند (از فرزانه بپرس) اين ريشه اصلي نابودي هوشمندي انسان است و وقتي هوشمندي از بين برود، ممكن نيست بداني شادماني چيست و به طبع آن زندگی نیز به دچار آشفتگی و از مسیر طبیعی خود خارج خواهد شد و دیگر نمی توانی بروی آن کنترلی داشته باشی ، آری بروی آن کنترل داشته باشی...
ما انسانها بالفطره دارای یک سری از عواطف و احساسات پاک خدائی هستیم و با آنها به دنیا می آیم و رشد می کنیم . هر كودكي شادمان بدنيا مي آيد و تقريبا هر كودكي مسموم مي شود. تا بيايد بفهمد كه با خود چه آورده است، باعنوانهايي زيبا فلج و از كار افتاده مي شود- ممكن است آنرا رشد (درست و غلط آنرا می توانید از فرزانه بپرسید) بنامند. اينها پندارهايي كاملا ابلهانه اند. او را شرطي مي كنند و انواع شرايط را بر او تحميل مي كنند. تا زمانيكه به مرده اي تبديل شود، همه هوشمندي اش در جايي در راه از دست مي دهد و خرفت مي شود. بدبخت و ذليل مي شود.آنها گاهی با گمان اینکه زندگی ما را ببین ، یاد بگیر ، اینگونه باش تا موفق شوی ، من اینگونه آن را حفظ کرده ام ولی در حیقیت تجربه ای نادرند و درد را جایگزین زیباترین عظمت خداوند (آزادی) کرده اند.
سعی می کنند سر تو را زیر آب کنند تا نتوانی چیزی ببینی بجز آنچه آنها می خواهند ، چیزی بشنوی جز آنچه که آنها می خواهند . تو را استثمار مي كنند. به تو مي گويند « تو به اين دليل بدبختي كه در زندگي هاي گذشته گناه كرده اي، زيرا پرهيزگار نيستي. اگر بدبخت هستي، پس اعتراف كن. اگر بدبختي، پس عبادت كن. راه من را برو ، از من یاد بگیر ، ببین من زنده ام ، من نیز مانند تو بوده م و این روش آن است ، پس با من بیا ... » چنين حرفهايي جذاب و فريبنده اند، زيرا از آنجا كه مردم قصد دارند از بدبختي نجات پيدا كنند، حاضرند از هر ايده اي پيروي كنند.
اینگونه تو مسیر پیشرفت خود را کج می کنی و به یکسری از داشته های قدیمی که از اجداد گرانقدرت برایت به یادگار ماندهاست پیش می گیری، تو دیگر هیچ نمی فهمی ، تو دیگر هیچ نمی نمی بینی ، چون تو از مسیر خارج شده ای و تبدیل به انسانی خرفت ، نادان و عروسک واره شده ای . انسان نادان و خرفت نمي تواند بفهمد كه چه كار دارد مي كند، چرا آنرا انجام مي دهد و به كجا مي رود. نخستين چيزي كه او لازم دارد، رها ساختن هوشمندي و هوش دربند شده خويش است. آنگاه شادماني به سادگي پديد مي آيد.
برقص و ازاد باش ، شاد زندگی کن و یاد بگیر که آنرا ببخشی ، یاد بگیر که باید حفظ کنی ، یاد بگیر که هر چیزی را ارزش و بهایی است ، یاد بگیر خوش باشی و آن را تا حد امکان به دیگران ببخشی زیرا که  شادماني يك محصول جانبي است. وقتي از هوشمندي خودآگاه شوي، بي درنگ غرق در احساس شادماني مي شوي.
 
شب:
ما از قبل برنامه ریزی شده ایم و آنرا نه کسی جز خود ما در ابتدای راه که در مسیر زندگی دوستان و عزیزان و آشنایان عزیز تر از مادر به ما هدیه م یکنند . زندگي انسان چون يك خوابگرد، خودكار و مكانيكي است. اعمالش را چون يك آدم آهني انجام مي دهد. اگر اعمالت را تماشا كني، متعجب خواهي شد كه چگونه يك اشتباه را هرروز مرتكب مي شوي. بارها تصميم گرفته اي آن اشتباه را ديگر مرتكب نشوي اما چنين تصميم هايي بي فايده هستند. وقتي دوباره در آن موقعيت قرار بگيري، مثل هميشه واكنش نشان مي دهي. نمي داني كه چگونه پاسخ دهي.
« واكنش » و « پاسخ » با يكديگر متفاوتند. واكنش، خودكار و ناخودآگاه است اما پاسخ، غير خودكار و خودآگاه. پاسخ بر اساس موقعيت مورد نظر داده مي شود اما واكنش بر اساس الگوي هميشگي. واكنش يعني دنبال كردن راه حلهاي آماده و برنامه هاي از پيش تعيين شده اي كه به ما ديكته شده و از گذشته غالب گشته است.
و زندگي كردن در اين لحظه، بدون دخالت گذشته، همان پاسخ است.
 
مشكلات
 
مشكلات هميشه وجود دارند. آنها بخشي از زندگي هستند. مشكلات سودمندند؛ زيرا سبب رشد مي شوند.
مشكلات،‌ چالشهايي هستند كه شما را به كار كردن، ‌فكر كردن و يافتن راههاي مختلف براي غلبه برآنها وا مي دارند. تلاش در زندگي ضروري است. بنابراين به مشكلات به چشم موهبتهاي زندگي بنگريد.
بدون وجود مشكلات، ما به هيچ نمي رسيديم. با رسيدن مشكلات بزرگتر، ‌بدانيد كه هستي براي شما اهميت بيشتري قايل شده؛ زيرا شما را در چالشهاي بزرگتري قرار داده است. هرچه مشكلات بزرگتري را از سر راه برداريد، با چالشهاي بزرگتري رو به رو مي شويد. تنها لحظه آخر است كه مشكلات ناپديد مي شوند. به مشكلات با ديد منفي ننگريد. سنگي كه راه شما را بسته است، مي تواند بعنوان يك پله عمل كند. اگر سنگي در راه شما نبود، نمي توانستيد از پله اي بالا رويد و همين بالا رفتن مي تواند به شما ديدگاهي جديد در زندگي تان ببخشد. با تفكر خلاق همه چيز در زندگي سودمند مي شود. هيچ چيز در زندگي بي معنا و بي استفاده نيست.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...مراقبه 21/10/1389:
رسال شده توسط: رضا - بیل در 11 ژانویه 2011، 11:11:33 am
مراقبه 21/10/1389:
 
روز:
روزانه برای بدست آوردن آرامش ، اطمینان ، و اینکه کسی هست که می تواند از ما نگهاداری و مراقبت کند ، انرژی خود را بیهوده هدر می دهیم ، زیرا ما برای آن آفریده شده ایم و او م یداند که ما چگونه ایم . او می داند که برای ما چگونه ، چه چیزی لازم است و در کجا به دست ما برسد ولی این ترس و بی ایمانی است که باعث گردیده امروز برای بدست آوردن تکه نانی و یا قبول حالتهای روحانی خود ( که اکثرا از روی توهم صورت می گیرد ) ، به دست پا افتاده و انرژی خود را هرز می دهیم و نم یتوانیم از روز و از ساعت و لحظه لذت ببریم و این قسمت خطرناکترین قسمت  زندگی ما به عنوان بیماران دوازده قدمی می باشد .... گنج در درون ماست و ما از آن بي خبريم. بخشي از وجود ماست. و ما همه جا آنرا جستجو مي كنيم مگر در درونمان. از اينروست كه بدبخت و بيچاره و ناكام و نااميديم. از این روست که آن را در خارج از خودمان ، در پول ، رفیق ، و حتی زن و فرزند جستجو می کنیم و فراموش می کنیم که همانگونه که ما خداوندی داریم ، آنها نیز صاحب نیروی برتی هستند که از آنها مراقبت می کند و به اندازه سهامی که خریده اند بهره می برند .
نگاه کن ، به خوبی و با آرامش نگاه کن ، به درون خود بنگر! مسیح گفت :  به وجود خود بنگر تا پادشاهي خداوند از آن تو شود . تو هرگز اين گنج را گم نكرده اي، حتي براي يك لحظه. در حقيقت، حتي اگر بخواهي آنرا گم كني نمي تواني. گنج، خود وجود توست. اما تصميمهايي كه گرفته اي، حماقتهايي كه به خرج داده اي  تو را گدا ساخته است. فراموش كرده اي كه چگونه زبان نوشته هاي درونت را بخواني. و این از هر بیسواد برای تو بدتر است ، این باعث دور شدن تو از قدرتی گردیده است که تا امروز تو را نگاه داشته و زیر خاک نبرده است .
تو همه چیز داری ، تو وافر از دانش و آگاهی هستی و این باید با عملکرد تو آمیخته شود . تو دانشوري بزرگ خواهي شد اما ثروتمند هرگز. همچنان مثل گذشته فقير خواهي ماند. ثروتمندي تنها از يك راه حاصل مي شود و آن جستجوي درون است،‌زيرا گنج، گنجي كه پايان ناپذير است، در درون ماست.
نگه خود را از اطرافیانت برگیر . به درون خود بنگر! خود را جستجو كن تا نشاطي عظيم بيابي، نشاطي بي پايان. تنها در آن زمان است كه زندگي معنا مي يابد، قبل از آن هرگز. تنها در آن زمان زندگي، زندگي است، قبل از آن هرگز.
 
شب:
ما تا حد غیر قابل پیش بینی در مقابل تغییرات مقاومت می کنیم و این باعث رد کردن نظرات دیگران و قبول نکردن ایده های جدید خواهد شد . ما انسانها سخت و انعطاف ناپذيریم. زندگي انسانها را سخت و انعطاف ناپذير مي سازد، زيرا به جنگشان وا مي دارد. و تفکراتش ، او  را از مرز خود منحرف می کند و به وادی توهم فرو می برد .   آرام آرام، تمام نرمش و انعطاف پذري خود را از دست مي دهند و همچون صخره سفت و سخت مي شوند. و انساني سفت و سخت انساني مرده است. او فقط در ظاهر زنده است. زنده حقيقي نيست.
زندگي حقيقي، نرم، پذيرا و گشاده بودن است. از هستي نهراس، هستي مراقب توست و به تو عشق مي ورزد.
امروز نیاز به آرامش بیشتر احساس می شود ، مشکلات حاشیه های کارهایی هستند که امروز به نظر تو ، بخاطر دور شدن از درون خودت به چشم آمده است . جنگ تمام شد هاست و بپذیر که به عنوان یک عضو از انجمن بزرگ دوازده قدمی آن را باخته ای ، آری تو بازنده وارد شو ، ولی بدان که باخت تو نیز امروز نوعی پیروزی است . یادت نروی که لازم نيست با هستي بستيزي . هستي آماده است تا بيش از آنچه كه مي خواهي و مي تواني تصورش بكني به تو ببخشد. اما هستي تنها زماني به تو مي بخشد كه نرم و پذيرا باشي.اگر تو پر منفذ باشي هستي مي تواند از همه جا بر تو وارد شود.
هستي مال ماست. ما از آنيم و او از آن ما.
 
تكنيك
 
ما با در کنار یکدیگر بودن پاک می کانیم ، این اولین درس بزگی بود که توانستیم در این انجمن یاد بگیریم ، ما در این جا توانستیم بیاموزیم که به فکر خود بودن و از خدا دور ماندن مرگ واقعی است ، اصل جهالت در این نیست که تو ندانی ، در این است که ندانی چه می خواهی ...
تنها عشق است كه به كار مي آيد؛ تكنيكهاي مختلف فقط بهانه اند. اين درمانگر است كه موثر واقع مي شود، نه شيوه هاي درمان.
بيست و پنج قرن است كه انسانها اشتباه تصور مي كنند كه بودا و ساير رسولان اديان مختلف به آنها كمك كرده اند، ‌ولي اينطور نيست. اين نيروي حيات، مهرباني، ‌درك و عشق آنها بوده است كه به انسانها ياري رسانده است.
ذهن ما هميشه بدنبال تكنيكهاي سطحي است و چون موارد سطحي برايمان اهميت مي يابند، ‌ارتباط با عمق را از دست مي دهيم. به اين شكل، تنها آنچه غير ضروري است، آموزش داده مي شود و ضروريات به سادگي فراموش مي شوند.
تمامي آموزشها، ‌خلاف وجود اصيل آموزگار است. تنها موارد سطحي و غير ضروري در آموزشها منتقل مي شوند. درحاليكه نكته مهم، وجود خود آموزگار است.
خدایا :
حکمت قدمهایی را که برایم برمیداری بر من آشکار کن
تا درهایی که به سویم می گشایی ندانسته نبندم و درهایی که برویم می بندی ، به اصرار نگشایم ...
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 12 ژانویه 2011، 10:02:45 am
مراقبه 22/10/1389:
 
روز:
ما همیشه در حال مقایسه خودمان با اطرافیانمان هستیم و زمانی که جایگاه خودمان را محکم شده می یابیم و مطمئن می شویم که دیگر به ما آسیب نمی رسانند ، شروع به دلسوزی به حال آنها و نشان دادن تاثر خود می کنیم . در حقیقت با این کار ما نقش خدا را بازی کرده ایم . در حقیقت خود را در خدا دیده ایم و از قدرتهای پنهان او در توهمات خویش قدرت گرفته ایم و حکم خویش را می خوانیم . این اشتباهی است که بیشتر مردم دنیا انجام می دهند .  راه را براي ورود خدا هموار كن. براي پذيرش خورشيد و نور آماده شو. فقط بايد آگاه و آگاه تر شوي . فقط باید از نقش بازی کردن دست برداری و پذیرش داشته باشی .
فقط باید خودت باشی و این راحت ترین کار است . این آسان ترین قسمت زندگی است که عمل کردن آن برای ما بیماران دوازده قدمی تا حد مرگ سخت و کشنده می باشد ، چون از ابتدا ما یاد گرفته ایم که نقش داشته باشیم . بايد هرچه كمتر در ذهن و بيشتر و هرچه بيشتر خارج از ذهن باشي. نظاره گر آن، نه درگير با آن. نظاره گري از بيرون باش. اين همان معناي دقيق شور و سرمستي است: در يرون ايستادن.
بياموز بيرون از ذهن بايستي تا همه آنچه را كه بايد، بياموزي. مذاهب، به شيوه ها و زبانهاي مختلف  تنها يك راز را تعليم مي دهند:‌اين كه چگونه بيرون از ذهن بايستي.
مراقبه و دعا کردن را در این برنامه آموزش می بینی ، در این برنامه به استناد آن رشد می کنی ، در این برنامه به استناد آن بهبودی می یابی ، به استاند آن ... به استاند آن ...
آری همه چیز د این نکته نهفته است ، ایمان ...
روزي كه موفق به اين كار شوي، بزرگترين روز زندگي تو خواهد بود. در آن روز دوباره متولد خواهي شد. در آنروز ديگر جزيي از دنياي خاكي نيستي، بلكه جزيي از خدا خواهي شد.
  تو خود خدا خواهی شد ...
شب:
بیرون بیا و از بیرون از خودت باش تا بتوانی بدست بیاوری و خرج  کنی که از جیب خالی خرج نمی توان کرد . بیرون بیا و ببخش تا بتوانی بخشیده شوی که بدون بخشش تو جایگاهی نخواهی داشت و اينك زمان آن است تا چهره راستين ، دين آگاه شود. ديگر كافيست. ما به اندازه كافي به چهره اي دروغين زندگي كرده ايم. زندگي راستين است و عشق نيز. و زمانيكه تو عاشق زندگي شوي، عشق به همه هستي تو تبديل مي شود. يگانه راه پرستش زندگي، آواز خواندن است. رقصيدن و شكوفا شدن است. آفريننده بودن است. يافتن چيزي است براي جشن گرفتن. يافتن چيزي براي بزم شادي به راه انداختن، بزم بزرگي كه همواره پابرجاست. ستارگان در رقصند. درختان و اقيانوسها در رقصند. و تمام خلائق را در رقص می توانی ببینی و در سماء .
رهروان من ، آنانی که نوشته های من را می خوانند ، آنان که اعتقادات مرا قبول دارند ، راه رفته مرا دنبال می کنند ، توصیه های مرا به کار می گیرند ، رهجویان مند و من می خواهم که  بايد جزيي از اقيانوسها، درختان، ابرها و ستارگان شوند. معبود من اينها هستند. من به هيچ معبود ديگري باور ندارم. اين چيزي است كه من بدان دست يافته ام و مي خواهم آنرا در اختيار دوستدارانم قرار دهم.  زیرا که در یافتم که بدون آنها من زندگی کردن نتوانم که زندگی را معنا نتوانم .
رهروي دعوتي است براي بهار و آماده شودن براي آن.
 
در بند ...
 
 حق من چیست ، حق من چگونه به دست می آید . چگونه می توانم بین حق خود و حق دیگران ، تمایل خود و تمایل خدای خود راه را بیابم . این یک واقعیت است . ممكن است من در اشتباه باشم. ممكن است من پيوسته در حال وانمود كردن چيزي باشم كه نيستم. هيچكس در اين مورد مطمئن نيست. اطمينان كردن هميشه خطر است. دریچه افکار را بستن است . خود خواهی و ناصادق بودن است .
اگر بدون اينكه به كسي حرفي بزنيد، خودتان تصميم بگيريد كه سيگار كشيدن را ترك كنيد،‌احتمال موفقيتتان تنها يك درصد است. ( با شرمندگی از دوست عزیز لغزشیم )  حال اگر از اين تصميم دوستان و ااطرافيانتان را آگاه سازيد،‌اين احتمال تا ده درصد افزايش مي يابد. اگر به جامعه غير سيگاري ها بپيونديد كه در آن هيچكس سيگار نمي كشد،‌ به احتمال نود و نه درصد، ‌سيگار را ترك خواهيد كرد.
این قانون انجمن های دوازده قدمی است . این رابطه ای است که پد انجمن ها بیل . دبلیو به راحتی آن را از زبان زنش اینگونه نقل می کند :  "بزرگي مي گفت: ‌اگر مي خواهيد كاري را انجام دهيد و در انجامش مداومت داشته باشيد، گروهي از دوستان خود را بيابيد و اين كار را دسته جمعي و با هم انجام دهيد. تو به استناد انجام دادن آن برای دیگران توانسته ای پاک باشی ، تو به استناد انجام آن با دیگران که پاکی شان طولانی نشد ، مداومت یافته ای ، چیزی ه درک آن تو را از دیگران جدا کرده است . حال خواه بدانی یا خیر "
درست مثل اينكه در بندی... حبس شده ايد و مي خواهيد فرار كنيد. اگر بخواهيد به تنهايي اين كار را انجام دهيد، ‌احتمال موفقيتتان بسيار كم خواهد بود ولي اگر گروهي تصميم به فرار بگيريد، اين احتمال افزايش مي يابد. با وجود اين، هنوز اين احتمال وجود دارد كه فرارتان با شكست مواجه شود؛‌زيرا تعداد نگهبانان بسيار بيشتر از شماست. بهترين كار اين است كه با افرادي كه خارج از زندان و آزاد هستند، تماس بگيريد و از آنها تقاضاي كمك كنيد. آنها مي توانند ابزار، ‌وسايل و نقشه هايي را كه نياز داريد، به شما بدهند تا ساده تر از زندان فرار كنيد.
 این را از زندانهای نازی فرا گرفته ام و به آن ایمان دارم ...
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 27 ژانویه 2011، 01:18:34 pm
مراقبه 7/11/1389:
روز:
آیا ما تنهاییم ، آیا می توانم بدون اطافم و  بدون اطرافیانم باشم ، از سوالم خنده آمد خلق را !پندارِ موجودي جدا و مستقل بودن،  پندار اينكه " من از دنيا و ازهستي مستقل ام  "، ريشه اصلي تمام بدبختي ها، نفرتها،‌ خشمها و خشونتهاست.
این تجربه ما است ، ما بارها  آزمودیم در این شهر بخت خویش ، باید برون کشید از این ورطه رخت خویش
از همين لحظه به يادت بسپار كه تو از هستي  مستقل نيستي. یاد بگیر که مستقل نمیتوان بود ، فقط به يادت نسپار، تجربه اش كن. تو  در عين يكي بودن با درخت زير سايه آن مي نشيني. تو در عين يكي بودن با رودخانه در  آن شنا مي كني. در عين يكي بودن با يك دوست با او دست مي دهي. آرام آرام، يكي بودن  به صخره اي را كه روي مي نشيني، يكي بودن با ستاره اي را كه در دوردستهاي آسمان مي  درخشد و شبها به آن مي نگري، تجربه كن.
آیا این مساله خیلی جا گیر است و فضایی از  تو را اشغال می کند ، که نمی خواهی و مرتب تکرارش می کنی ، نه ، نه ، اندك اندك  ياد خواهي گرفت بي درنگ با همه چيز يكي شوي. مشاهده گر،‌ با مشاهده شونده يكي  خواهد شد و داننده با مطلب دانسته شده. آنگاه   وقتي به گل رزي بنگري خودۀ يك گل رز مي شوي. هيچ مرزي بين تو آن وجود  ندارد. در آن لحظه دو چيز را خواهي شناخت: عشق و شادماني. شادماني براي خود و عشق  براي همه. ( این یعنی سنت اول ، یعنی ما به تنهایی موفق نمی شویم ، و بلکه در جمع  است که ما آزادی می یابیم ، تنها از این طریق می توانیم خود را نجات یافته بپنداریم  ...)

شب:
مراقبه قدم یازدهم از تو می خواهد که آرام و  ساکت باشی و در مورد دعاهایی که کرده ای و انتظار برآورد شدنشان را داری دوباره به  انتظار بنشینی و یاد بگیری که صبور بودن و صبر آموختن از خصلت های خدایی است و  بزرگان همه در صبر به نتایجی خلاق رسیده اند .براي اينكه خودت را آماده كني تا  خداوندي را تجربه كني بايد ذهنت را كنار بگذاري. اين همان مراقبه است. مراقبه راهكاري است براي متوقف ساختن ذهن حراف. ذهن  ديوانه كه بدون هيچ دليلي فعال است. ذهني كه بدون داشتن هيچ مشغوليتي مشغول است.  نمي گويم كه بايد ذهنت را نابود كني. فقط بايد آنرا كنار بگذاري تا هروقت به آن  نياز پيدا كردي بتواني دوباره بكارش گيري. درست مانند اتومبيلت كه در گاراژ بيرونش  آوري. اينگونه تو صاحب اختيار مي شوي. اما معمولا اوضاع كاملا برعكس است: اتومبيل  پافشاري مي كند داخل گاراژ نشود. اتومبيل مي گويد:‌ "‌ من نمي خواهم خاموش  شوم. "‌مي گويد: " تو بايد با من بيايي. " بدينگونه اتومبيل همچنان  روشن مي ماند. بيست و چهار ساعت شبانه روز. (به یاد اتومبیل علی رضا ...)
یک معتاد هیچگاه ساکت و ارام نمی تواند  بنشیند ، حتی زمانی که بی صدا و سامت است بازهم سر او (دشمن همیشگی یک معتاد ) او  را به در و دیوار می کوبد و از او انرژی می گیرد و از او انرژی می کاهد ،حتي  زمانيكه تو خواب هستي ذهن همچنان فعال است. ذهن معمولا پس از فعال شدن در دوران  كودكي تا زمان مرگ،‌ دست از كار نمي كشد، ‌مگر اينكه شخص اقدام به مراقبه كند. فقط در آن عده اندكي كه مراقبه مي كنند، ذهن غيرفعال مي شود و  ناگهان آنان از خورشيدي آگاه مي شوند كه پشت ابرهاي ذهن پنهان بود. اين آگاهي از  نور نهايت،‌ آگاهي از خورشيد نهايت،‌ دانش الهي است.
بودن و خواستن درماوراي  جسم و ماده
جسم و ماده همه چيز  نيست و كسانيكه چنين باور دارند، زندگي اي سطحي خواهند داشت. آنها مدام به دور خود  مي چرخند و هرگز به ماوراي حقيقي خود نمي رسند. ماواي حقيقي، در مركز وجودتان واقع  شده است.
رفتن به ماوراي جسم و ماده  راستين خود؛‌ دانستن اينكه شما آگاهي هستيد و كل هستي از آگاهي تشكيل شده است.  آگاهي محصول فرعي ماده نيست. ماده فقط جسم آگاهي است. ماده پوسته و لباس آگاهي  است. ماده معبدي است كه آگاهي در آن ساكن است. اين معبد به خاطر آگاهي بنا شده  است، نه برعكس. ماده به سبب آگاهي وجود دارد، نه برعكس.
ماده، آگاهي نهان و  بالقوه است و آگاهي، ماده اي است كه به بيداري رسيده. در نهايت يك چيز وجود دارد؛‌هرچه  مي خواهيد بناميدش، ولي اين چيز دو حالت دارد:‌ حالت نهان و حالت بيدار. هنگاميكه  ماده از وجود خود باخبر مي شود، آگاهي است و هنگاميكه آگاهي وجود خود را از ياد مي  برد، ماده است.
كسانيكه فكر مي كنند  ماده همه چيز است، در غفلتند. زندگي آنها دست و پا زدن در تاريكي است و در تاريكي،  فقط به اين طرف و آن طرف مي خورند و به خود و ديگران آسيب مي رسانند. زندگي آنها  از اختلاف، اصطكاك،‌ خشونت و جنگ تشكيل شده است. آنها هرگز نمي فهمند عشق چيست؛  زيرا عشق هنگامي اتفاق مي افتد كه پر از نور باشد.
كسي كه به خودشناسي  نايل شده، ‌دلنشين است؛ حضور او همانند عسل شيرين است.

عنوان: مراقبه 9/11/1389
رسال شده توسط: رضا - بیل در 30 ژانویه 2011، 07:25:09 am
مراقبه 9/11/1389
 
روز:
بارها و بارها راجع به منابع بیکران خداوند که رو به اتمام است مطالب می شنویم و در روزنامه ها می خوانیم و از طریق رسانه ها این اخبار را دریافت می کنیم . این پندار در ما وجود دارد که پس بعد از آن چه باید کرد . آیا ما میراث داران این فرهنگ غنی هستیم که آن را به بعد از خود انتقال بدهیم ؟ همیشه بازی کردن نقش خداوند را حتی برای آیندگانی که نه دیدیمشان و نه تجربه نزدیک شدن با آنان را داریم در سراسر وجودمان در غلیان است . ما همیشه نقش خدا را در زندگی افراد نه برای الان و نه در گذشته که برای ایندگان هم بازی می کنیم . چه غفلت سترگی ....
همه چيز نامحدود است، زيرا همه چيز الهي است. همه چیز از آن اوست ، بی نهایت می بخشد بدون آنکه خمی به ابرو بیاورد . همه چيز بي كران است، برای هیچ چیز انتهایی متصور نیست .زيرا همه چيز جلوه اي است از ذات خداوند. اصلا همه چیز اوست ، او که ماده نیست ، او بالذاته انرژی است . او که کم و زیاد نمی شود ، او همواره برای ما راههای دیدی می آفریند تا بتوانیم در راستای پدر مهربانمان بهتر گام برداریم . حواس ماست كه حد و مرز ايجاد مي كند در حاليكه حد و مرزي وجود ندارد و همه چيز به هم پيوسته است.چرا این چنین است ، ایراد از کجاست ؟ چنان است كه گويي از پنجره اي به آسمان مي نگري و فقط چارچوب كوچكي از آسمان را مي بيني. و این مرز چشم داشت تو را از عظمت بیکران آبی او نشان می دهد . آسمان هيچ چارچوبي ندارد اما چارچوب پنجره در اسمان چارچوب ايجاد مي كند. و این نهایت چارچوب سبزی است که هر اندازه آرزوی دیدن بیشترش را داشته باشی برای تو وسیعتر خواهد شود ...
باید دیدگاههای ما تغییر کند . نه ، باید نگرش خود را امروز نسبت به جهان اطراف خودمان گسترده تر کنیم و بیشتر از قبل و با دقت بیشتری ببینیم زیرا که چشمان تو پنجره هاي تو هستند. هرچه را با چشمانت مي بيني داراي چارچوب است. گوشهاي تو پنجره هاي تو هستند. هرچه را با گوشهايت مي شنوي بي درنگ داراي چارچوب مي شود. حواس ما پيوسته به چيزهايي كه بدون چارچوب هستند چارچوب مي بخشد. عظمت کار در این جاست که می توانی تو خود نیز تبدیل به پنجره عظیمی شوی که همه بتوانند از درون تو همه چیز های مورد نیاز را ببینند .نه نیازی که آنها می خواهند ، نیازی که پدر بزرگوار هر انسانی در آسمانها برای ما مقدر کرده است و از ظرف بینهایتش به صورت کلی و هر روز و هر ساعت به ما می نوشاند .
هیچگاه فراموش نکن و هیچگاه نگذار از ذهن تو خارج شوند . به ياد سپردن اين موضوع در تو بصيرتي عظيم ايجاد خواهد كرد. این زیباترین نگرشی خواهد شد که تا کنون تو داشته ای . آنگاه شبنمي كوچك در نظرت تبديل به اقيانوسي بيكران مي شود. عظمت سنگ ريزه اي در كنار دريا به اندازه عظمت كل دنيا مي شود. در هر كجا كه پا بگذاري خدا را مي بيني، هم در درون و هم در بيرون. آگاهانه زيستن در چنين بي حد و مرزي، عظيم ترين شور و نشاط ممكن را مي آفريند. عظيم تر از آنكه بتوان تصورش را كرد. اوجي بالاتر از آن وجود ندارد.
آن گاه می فهمی که نداشتن هم عین ثروتمندی است . آنگاه می فهمی که تنها نیاز امروز تو تغییر نگرش تو به زندگی است، نه در خودت که اگر به آن اعتقاد داری و می دانی درست است باید سعی و کوشش خود را بکنی تا بتوانی آن را در تمام اطرافیانت بپرورانی . و این رسالت تو را تبیین می کند . و معین شدن رسالت تو یعنی در جرگه پیامبران وارد شدن و این راز اصلی زندگی است ( از آنچه که داری به دیگران انفاق کن و ترس نداشته باش که فردایی وجود دارد . زیرا فردا نیز مانند امروز خدایی دارد که صاحب تمام ثروتهای دنیا و در ورای آن صاحب تمام شگفتی هاست ...)
 
شب:
شاید برای تو این تعریف زیاد جالب نباشد . شاید حتی الان هم نباشد ، ولی واقعیت مطلب این است  که :تو نه بدني نه ذهن! تو شاهدي هستي بر هرچه كه هست. تو در حقیقت یک معجزه خدایی ، تو فقط می توانی باشی چون می خواهند که نمایانگر لطفش نسبت به تو باشند ، لطف پدر نسبت به فرزندش .  تا وقتيكه در شاهد بودن، بيشتر و بيشتر رشد نيابي نخواهي دانست كه يك روح هستي. تو فقط زماني از چشمانت آگاه مي شوي كه مي بيني. اگر چشمانت را بسته نگاه داري، آنها را كاملا از ياد خواهي برد. آگر كودكي پاهايش را بكار نگيرد، قادر به راه رفتن نخواهد بود و پاهايش را از ياد خواهد برد. تو به اشراق می رسی ، تبدیل به نور می شوی ، و همه چیز تو از آنجا منشاء می گیرد و زیبایی در آنجا تجلی می یابد ...
ما با بكارگيري يك توانايي معين از وجود آن آگاه مي شويم. ما در حقیقت بودمان به لطف این مطالب آگاه می شویم .با ديدن آگاه مي شويم كه داراي چشماني هستيم. با شنيدن آگاه مي شويم كه داراي گوشهايي هستيم. با بوييدن آگاه مي شويم كه داراي بيني هستيم.
به همين گونه با شاهد بودن آگاه مي شويم كه داراي روح هستيم. شاهد بودن، عمل روح است. تو فقط يك تماشاگري كه در كنار جاده ايستاده اي و رفت و آمدها را نظاره مي كني. تو نه ماشيني، نه كاميون، نه اتوبوس، نه عابر پياده، نه گاو و نه گوسفند. هيچكس. تو در حقیقت هیچکسی ، چقدر زیبا است که هیچی نبودن و هیچ تعریفی نداشتن . این یعنی ذات حق...
حالا می توانی تعریف از خودتان را معنی دهید و بر آن گام  نهاده و ببینید و بشنوید .اين همان مراقبه است: نگريستن بر تركيب بدن و ذهن، بدون هويت يافتن با آنها. ديري نخواهد پاييد كه پديده اي كاملا تازه را تجربه خواهي كرد: هستي روح.
 
موسيقي دروني
 
باید به اصالت هر چیز برای یافتن معنی آن رفت . در زبان سانسكريت، كلمه نادا بمعناي موسيقي است. موسیقی یا آهنگ موزونی که نواخته می شود . در زبان اسپانيايي، همين كلمه معناي هيچ دارد. یعنی وجود نداشتن و چیزی نبودن . معناي دوم هم زيباست؛ ‌زيرا موسيقي اي كه من در باره اش صحبت مي كنم، موسيقي سكوت است. (آیا به نظر شما از این زیباتر هم می شود )
حال باید گفت که این موسیقی در کجا نواخته می شود . در کجا تبلور می یابد و در کجا به گوش می رسد .اين موسيقي در متن وجود ماست و هماهنگي دروني را نشان مي دهد. اما در دنياي بيرون، موسيقي هماهنگي ستاره ها، ‌سيارات و كل هستي است. به جز انسان، همه اجزاي هستي، براي نواختن اين موسيقي كوك و هماهنگ هستند. اين انسان است كه چهره اي زشت پيدا كرده است؛ ‌تنها به اين دليل كه ما بيهوده سعي مي كنيم كه خودمان را ببخشيم و چيزي خاص باشيم. ( این معنی ، با تعریف واقعی فروتنی تفاوت بسیار دارد ، در این جا هنگامی که تعریف فروتنی قرار بگیرد با پادری بودن ، گردن کج کردن و پس گردنی خوردن احساس یکسانی می کند )
ما هیچکداممان موجودی خاص نیستیم ، امضاء های مختلفی هستیم . خاص نیستیم و برای همین است که هزاران راه برای رسیدن به خدا وجود دارد . برای همین است که هزاران معنی از هر چیزی تراوش می کند و برای همین است که هزاران خدا وجود دارد . لحظه اي كه آرزوي «‌خاص بودن »‌ در ما شكل مي گيرد، از هماهنگي خارج مي شويم. هستي، فقط بودن را مي شناسد. خاص شدن، فقط تب ذهن بيمار است. انسان هرگز از وضعيت موجود خود راضي و خشنود نيست. همين ناخشنودي، زشتي مي آفريند. انسانها پر از شكوه و نارضايتي اند. آنها زياده خواهند و حتي اگر چيزهايي را كه آرزو دارند، به دست آورند، بازهم راضي نيستند و بيشتر مي خواهند. ذهن در خواستهاي خود را هرروز بيشتر و بيشتر مي كند و اين بيماري كنوني بشر است. به محض اينكه آرزوي خاص شدن را رها كنيم، نوايي هماهنگ و موزون از درونمان به گوش مي رسد. شكوه و زيبايي بودا همين نواست. او از اين موسيقي و هماهنگي سرشار بود و اين هماهنگي از او بيرون مي تراويد و حتي ديگران را خشنود مي ساخت.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: S-Reza-M در 21 فوریه 2011، 11:30:06 am
با عرض سلام خدم تمامی دوستان عزیز
.
با جسارت این مراقبه هر روز منه ....
.
این رو هر روز هنگام بیدار شدن از خواب و بعد از قبل از نماز صبح در درون خودم تکرار میکنم و بعد از نماز آن را مراقبه می کنم که آن روز به خیر بگذرد ....
.
زن نمی فهمد ، این لطف من است که شامل حال او می شود .
زن نمی فهمد ، هر که باشد ، خواه خواهر من ، مادر من ، زن من یا دختر من باشد ....
.
امیدوارم که خداوند به خاطر این سرویس بجایی که به خانواده می دهم
به خاطر این مسئولیت سنگینی که در پذیرش دومین اشتباه خداوند بر دوش من نهاده شده ، مورد لطف و عنایت او قرار بگیرم ...

.

بهترین راه فرار از پاسخ گو بودن ، تقسیم مسئولیت است و من این را صادقانه با زنم ، فرزندم و تمامی دوستانم تقسیم نموده ام ....
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 10 مارس 2011، 12:01:33 pm
(http://parsine.com/files/fa/news/1389/12/1/20518_725.jpg)
.
.
همه روز روزه بودن ، همه شب دعا نمودن ....
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: فرید در 26 مه 2011، 09:08:36 am
آرزوئی بکن ... گوشهای خدا پر از ارزو و دستهایش پر از معجزه است... آرزوئی بکن ... شاید بزرگترین آرزوی تو کوچکترین معجزه او باشد.
دختر خردسالم بعضی از شبها پیش از اینکه بیارامد، روی تختش می نشیند چشمهایش را با کف دستانش می مالد و بعد با لحنی غریب می گوید بابا، مفهوم این کلمه آن است که من باید برخیزم او را در آغوش بگیرم و سر او بر روی شانه هایم باشد و چند دقیقه ای راه بروم و برایش زمزمه کنم و دستهای کوچکش روی قلب من باشد تا بخوابد. دخترم تازگی ها توان آن را یافته که جمله های کوچک را سرهم کند و هنوز نمی تواند منظورش را در جملات کاملا بیان کند ولی چرا به تمام خواسته هایش می رسد. او مرا و مادرش را باور دارد، انگاه که می گوید بابا شکی در صدایش نیست و شاید این صداقت او با خود است که مرا در اوج خواب آلودگی از جا می کند و به سوی او می کشد. براستی چه تعداد از ما اینگونه باورهائی در وجودمان هست. من هر گاه چیزهائی از خداوند می خواهم چنان با شک و تردید بیان می کنم که در پایان دعایم شک می کنم که ایا واقعا آن را می خواهم یا نه؟ وقتی بخواهیم می بایست اعتماد کنیم و در پس این اعتماد باور ما شکل می گیرید هنگامیکه باور کنیم در واقع نیازهایمان برآورده شده اند. روحمان به آرامش می رسد و ما در راستای نیل به اهدافمان قدم بر می داریم. قضیه از این هم راحت تر است. گاه بسیار خوب است که بدانیم نیاز ما چیست اما در بعضی زمانها حتی اگر ندانیم نیاز ما چیست و تنها به خداوند باور داشته باشیم او نیازمان را بر طرف می کند.
.   
.
نتیجه گیری : بزرگترین باوری که می تواند زندگی مرا دگرگون کند اینست که خدا هست و به بهترین شکل در حال رسیدگی به امور زندگی من است.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: فرید در 28 مه 2011، 10:57:11 am
تمامی زمانی را که در زندگی صرف راضی کردن دیگران می کنیم زمانهائی مرده است.
.
گاهی از اوقات زمان متنابهی از زندگی مان را صرف راضی کردن دیگران می نمائیم، به نظر می رسد که تمام دنیا باید از ما راضی باشند. وقتی به اینگونه رفتارهایم دقیق تر نگاه می کنم متوجه ترس عمیقی می شوم که در آن زمانها پشت رفتار من خوابیده و تمام رفتار مرا کنترل می کند. براستی که حالت بدی است و من تقریبا هیچگاه موفق به اینکار نشده ام. خودم و تمام انسانهای دیگر مجموعه ای از نیات و غرایز مختلفیم که محال است بتوانیم یک جا با هم جمع شویم. حتی در وجود خودم هم اغلب اوقات نیات و غرایزی با هم درگیرند و ارضاء تمام آنها تقریبا امری غیر ممکن است، این جمله از کتاب بزرگ الکلی های گمنام بسیار روشن است اما نمی دانم چرا خیلی وقتها آن را فراموش می کنم ((اول لازم است متقاعد شده باشیم که یک زندگی متکی به اراده شخصی ، حتی با نیت خیر هم نمی تواند موفقیت آمیز باشد ، زیرا همیشه در حال تضاد با شخصی یا چیزی خواهیم بود .)) آیا در حقیقت و در زمانی که به دنبال راضی کردن دیگران هستیم نمی خواهیم نقشه های مان را آن طور که فکر می کنیم صحیح است پیش ببریم. مهم نیست که زیربنای این رفتار ترس از دیگران باشد یا میل بر تسلط به آنها اما وقتی صادقانه به هر دو صورت قضیه نگاه کنیم بازنده ایم و غرایز اولیه مان به طرز بی رحمانه ای بر ما حکومت می کنند. آیا بهتر نیست صحنه گردانی را رها کرده و بازیگری را پیشه کنیم. همسر یکی از دوستانم که زنی خوش قلب اما بیمار است همیشه درحال راضی کردن اطرافیان است وقتی اختلافی به وجود می اید دست و پا می زند که آن اختلاف را برطرف کند، بیشتر اوقات هم نمی تواند و این جمله معروف را بر زبان می آورد که تقصیر من نیست که این طور شد. در صورتی که بیشتر وقتها هیچ کس دنبال مقصر نمی گردد و جالب اینکه اغلب اوقات همه به این نتیجه می رسند که او مقصر است. گاه نیاز است که ما از هم فاصله بگیریم و به رفتارمان با صداقت و دقت نگاه کنیم اما مفهوم این موضوع برای او بدبختی است. تقریبا هر گاه او را می بینم در حال تکاپوست تا همه را راضی نگه دارد اما هیچ وقت نمی تواند.
.
بهتر است وقتمان را صرف راضی کردن خودمان و به تعادل رساندن امیالمان بکنیم، دیگران هم خدای خود و زمان خود را دارند.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: فرید در 29 مه 2011، 03:34:04 pm
بعضی از زمانها راه برایمان مبهم و تاریک می شود و ما سر درگم می شویم
.
بهبودی یک فرایند است، با اطلاعات اندکی من راجع به علوم تجربی دارم می دانم که یک فرایند چه فیزیکی و چه شیمیائی ممکن است در زمانهای مختلف سرعت های متفاوتی داشته باشد. یک نمونه بارز آن سر زدن گیاه از تخم است وقتی به هنگام زمستان کشاورز بذر را در دل خاک پنهان می کند. اگر فردی از روی آن زمین بگذرد و از آنچه در درون خاک پنهان است آگاه نباشد. در فکر خود احساس می کند که با زمینی بایر مواجه است حال آنکه وقتی بهار از آن زمین می گذرد متعجب می نگرد و با خود می گوید این همه گیاه سبز از کجا آمده در حقیقت در همان زمستان و در زیر زمین تاریک دانه در حال طی مراحلی است تا به بالندگی و رشد برسد ما نیز نقش همان عابر را داریم و بهبودی مان نقش آن دانه ،  آنچه ما را دلگرم می کند آگاهی از وضعیت رشدمان و امید به اینکه بهار برای ما سر می رسد می باشد. گاه لازم است متوقف شویم دست از تلاش برداریم ، تسلیم شده ، به کنجی پناه ببریم و راجع به آنچه رخ داده به خوبی فکر کنیم. هدف از این کار قضاوت در مورد خودمان نیست بلکه بررسی وضعیتمان برای رسیدن به آگاهی است. کمک گرفتن از افراد دیگر مفید است اما درون نگری و اعتراف به ضعف های موجود کار خود ماست، چرا که صداقت هیچ معیار اندازه گیری ندارد، فقط خود ما هستیم که می دانیم چقدر داریم در مورد خودمان راست می گوئیم. این حالت ما را به آگاهی می رساند و در پس آن آگاهی به پذیرش خود و شرایط پیرامونمان نائل می شویم. خیلی از شکستها و شرایط بدی که در روند برنامه بهبودی برای ما پیش می آید در واقع نعماتی از جانب خداوند هستند که خود را به این هیئت در آورده اند تا ما با توجه بیشتر به موفقیت برسیم.
.
همه چیزها چه خوب و چه بد برای ما در فرایند بهبودی فرصتی مغتنم است، این به ما و دید ما بستگی دارد که از آنها چه بهره ای ببریم.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: فرید در 30 مه 2011، 03:40:34 pm
آنچه لازم است در موعد خود اتفاق می افتد
.
هر انسانی در ذهنش به نوعی زمانبندی رسیده است، امروزه این قضیه علمی است و در دانشگاهها تدریس می شود، ولی من بعضی وقتها به این موضوع خنده ام می گیرد. زمانبندی من خیلی جالب است، تقدم و تأخر مسائلی که برای خودم و زندگی ام برنامه ریزی می کنم به شدت بیانگر نقصهایی است که در درونم وجود دارد، اولویتها را معمولا نواقص قدرتمند ترم شکل می دهند. این قضیه عمومیت دارد مگر در بعضی زمانها، بعضی از روزها آرامم و خیلی به مفاهیمی چون صبر، اولویت و ... فکر نمی کنم، ان زمانهائی است که اعتقاد دارم همه چیز در زمان خود و به خواست خداوند صورت می گیرد، وقتی با چنین طرز تفکری زندگی می کنم نیازی به واژه ای چون صبر ندارم. من جزئی از جریان هستی شده ام ، مگر آبهای جاری در رودخانه ها برای رسیدن به دریا صبر می کنند، یا درختان برای میوه دادن. زمان بندی خداوند در درون آنها نهادینه شده و آنچه من و خیلی از انسانهای دیگر به عنوان فضیلتی ارزشمند با عنوان صبر از آن یاد می کنیم جزء لاینفکی از وجود قسمتهای عمده طبیعت است. برای درک بهتر از هستی بهتر است به خداوند و برنامه ای که او برای هستی در نظر گرفته است بیاندیشیم و خود را با آن همساز نمائیم. آنگاه صبوری جزئی از وجود ما می شود. مانگرانیم چون تقدم و تاخر وقایع به شدت ذهن ما را درگیر خود کرده است.
.
زمان از آن خداوند است کافیست گذر ثانیه ها را درک کنیم.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: فرید در 31 مه 2011، 10:36:19 am
شاید یکی از مهمترین اتفاقات امروز در زندگی ام توجه به روح متعالی انسانی باشد که خداوند در درون من و هر انسان دیگری گذارده است.
.
خیلی از روزها هنگامیکه در رنج و محنت از سوی دیگران قرار گرفته ام و احساس می کنم که دیگران مرا دوست ندارند. از روی اضطرار و ناچاری به درون نگری می پردازم و در می یابم که در حقیقت این مشکل در درون من است و من بیشتر از دیگران به خود ظلم کرده ام و احساس قربانی بودن مرا تا سرحد رنج کشیدن پیش برده است. در ان هنگام دو راه پیش پایم است مسیر معنوی برنامه که به من یادآور می شود باید خود را دوست بدارم و زیربنای خطاهائی که رنج من از آنها سرچشمه گرفته را بیابم و یا افتادن به ورطه رنجیدن از خود. این بدترین حالت ممکن است در لحظات زیادی احساس قربانی بودن توجیه گر نوع زندگی و باعث دلگرمی من بوده اما پس از چندی این احساس جای خود را به رنجش از خود می دهد که غم انگیز ترین حالت رنجیدن است. یکی از غرایز بنیانی تمامی انسانها دوست داشتن ذات خویشتن است حال آنکه درست مثل زمانی که اعتیاد داشتم و خلاف اصلی ترین غریزه بشری یعنی میل به ادامه حیات سم وارد بدن خود می کنم و خودکشی تدریجی می نمایم در حالت رنجش از خود نیز خلاف یکی از امیال قدرتمند درونی یعنی دوست داشتن خویشتن حرکت می کنم. این نوع رنجش قابلیت هر نوع حرکتی را از ما می گیرد رنجش از دیگران ممکن است ما را به حرکاتی علیه انها وادار کند و برای مدتی کوتاه به صورت کاذب انگیزه هائی به ما بدهد اما رنجش از خود این کارائی موقت را هم ندارد، بزرگترین محصول آن فرو رفتن به انزوا و غم بیشتر است. براستی آیا رفتن به راهی که خودمان را دوست داشته باشیم آسان تر نیست، آیا ما بیشتر زمانمان را صرف قضاوت خود و دیگران نمی کنیم. دوست داشتن خود آسان ترین راه است و زیربنائی است برای حرکتی بزرگتر یعنی دوست داشتن سایر ارکان گیتی و افزودن چیزهای تازه ای به زندگی.
.
به خود احترام می گذارم و خود را دوست خواهم داشت این بنیان احترام و دوست داشتن دیگران خواهد بود.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: رضا - بیل در 26 ژوئن 2011، 04:10:34 pm
مراقبه 5/4/1390:

تجلی گه خود کرد خدا دیده ما را                                                    درین دیده درآیید و ببینید خدا را
خدا در دل سودا زدگان است بجویید                                                     مجویید زمین را و مپویید سما را
گدایانِ در فقر و فناییم و گرفتیم                                                     به پاداش، سر و افسر سلطان بقا را
خیالات و هواهای بد خود نپسندیم                                                     بخندیم خیالات و ببندیم هوی را
بلا را بپرستیم و به رحمت بگزینیم                                                     اگر دوست پسندید پسندیم بلا را
طبیبان خداییم و به هر درد دواییم                                                     به جایی که بود درد فرستیم دوا را
ببندید درِ مرگ و ز مردن مگریزید                                                    که ما باز نمودیم در دار شفا را
گدایان سلوکیم و شهنشاه ملوکیم                                                     شهنشاه کند سلطنت فقر گدا را
هركسي خداست. هر چيزي  خداست. خدا و هستي دو كلمه متفاوت براي مفهومي واحدند. پس خدا را شخصي  مپندار كه جهان را خلق كرده، جهان را مي راند و به اداره جهان مشغول است.    خدا را يك ابر شخص مپندار. چنين شخصي  اصلا وجود ندارد. خدا يك شخص نيست، بلكه يك كيفيت است. بهتر است او را خداوندي  بنامي. او رايحه اي دلنواز است.    اين معنا فقط به آن اشاره دارد كه دنيا  فقط شامل چيزهاي مرئي نيست، بلكه شامل چيزهاي نامرئي نيز هست. دنيا فقط شامل  چيزهاي مقياس پذير نيست، بلكه شامل چيزهاي مقياس ناپذير نيز هست. دنيا فقط شامل «  بيرون »‌ نيست، بلكه داراي بعدي « دروني » نيز هست.    منظور از خدا همان بعد  دروني دنياست.        شب:    شهامت چيست؟ بامعناترين تعريف براي  شهامت، توانايي دور انداختن چيزهاي آشنا و دانسته هاست، زيرا ماهيت ذهن را چيزهاي  آشنا، دانسته ها و گذشته ها تشكيل مي دهد. همين كه گذشته را دور اندازي، روي به بي  نهايت مي گشايي. اما انسان ازچنين وسعتي مي هراسد. احساس مي كند كه در آن فضاي  پهناور سرگردان شده است.    ذهن چيزي كوچك است. راحتي بخش و گرم  است. همچون قفسي طلايي است كه بسيار زيباست. تو اين قفس را تزيين مي كني. نه فقط  تو، بلكه همه مي كوشند ذهن را تزيين كنند. هدف آموزش و  پرورش ما همين است: تزيين اين قفس طلايي و زيبا ساختن آن بگونه اي كه ديگر نتواني  از آن بيرون آيي. شروع به خوگرفتن با آن قفس مي كني. فراموش مي كني داراي  بالهايي براي پرواز هستي و آسماني پهناور در برابرت گسترده شده است. فراموش مي كني  كه بايد بسوي ستاره ها پرواز كني و سفري بس طولاني در پيش داري و از اينرو شهامت، توانايي دور  انداختن قفس طلايي ذهن و قدم گذاشتن در ناشناخته هاست با وجود همه ترسها، همه  خطرها و ناامني ها. فقط كسيكه داراي اين توانايي است شخصي ديندار است.        شهامت        رشد  كردن و رسيدن به آنچه سرنوشت شماست، شهامت و شجاعت مي طلبد. افرادي كه هراس دارند،  نمي توانند از شناخته شده ها فراتر روند.     در  دنياي شناخته شده، نوعي آسايش و امنيت به آنها مي بخشد. در اين دنيا هركس مي داند  در برخورد با موقعيتهاي مختلف، چگونه عمل كند. انسان مي تواند در غفلت باقي بماند  و براي بيدار شدن تلاش نكند؛ زيرا ماندن در دنياي شناخته شده راحت تر است.     با  گذشتن از مرز دنياي شناخته شده، ‌ترس شروع مي شود؛ ‌زيرا از دنياي ناشناخته ها هيچ  نمي دانيد. در اين دنيا از آنچه بايد بكنيد و آنچه نبايد انجام دهيد،‌ بي خبريد.  حالا ديگر از خودتان اطمينان نداريد و مي دانيد كه ممكن است اشتباه كنيد و راه را  اشتباه برويد. اين ترسي است كه انسانها را وا مي دارد به دنياي شناخته شده بچسبند.    خطر  كردن هنر بخشي از زندگي است. تنها با خطر كردن است كه در زندگي رشد مي كنيد و بالغ  مي شويد. اگر مزه رهايي و شهامت را بچشيد، هرگز از اين خطر كردن پشيمان نخواهيد شد  و درك مي كنيد معناي سوزاندن دو طرفه شمع زندگي چيست. حتي يك لحظه از چنين زندگي  سرشاري، رضايت بخش تر ازيك زندگي ساده و معمولي تا ابد است.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: ایلیاEiliya در 31 ژوئیه 2011، 05:12:06 pm

پرسش: آیا اشتیاقی که در دعا اظهار می شود، راهی بسوی خدا نیست؟
[/color]کریشنامورتی[/b]:   اول باید مسائلی را که در این سوال وجود دارد، مورد بررسی قرار دهیم.   سئوال بر دعا، تمرکز حواس و تفکر اشاره دارد. حالا منظور ما از دعا چیست؟   پیش از هر چیز، در دعا نوعی التجا و التماس به آن چه که خداوند یا حقیقت می   نامیم وجود دارد. شما به عنوان یک فرد، از آن چه که نامش را خدا می   گذارید، درخواست، التجا و طلب کمک و هدایت می کنید؛ بدین ترتیب، شما در پی   پاداش و رضایت خاطر هستید. مثلا وقتی  گرفتاری   های کشوری و فردی دارید، برای هدایت دست به دعا بر می دارید یا آشفته و   پریشان هستید و درخواست سروسامان گرفتن می کنید و آن چه را که خدا می نامید   به یاری می طلبید. این سخن اشاره بر آن دارد که خداوند- حال خداوند چیست   به جای خود محفوظ؛ فعلا به بحث در این باره نمی پردازیم – آشفتگی هایی را   که شما و من آفریده ایم باید سروسامان بخشد. در حالی که به هر حال این ما   هستیم که تمامی این پریشانی، مصیبت، هرج و مرج، ظلمی که لرزه بر اندام می   اندازد و نبود عشق را آفریده ایم و حالا می خواهیم که خدا به کارمان سر و   سامان بخشد؛ به عبارت دیگر، می خواهیم که شخص دیگری پریشانی، مصیبت، غم و   اندوه و تعارض ما را از میان ببرد، به دیگری التماس می کنیم که برای مان   نور و شادی بیاورد.
البته   وقتی برای چیزی دعا می کنید، خواهش می کنید، التماس می کنید، معمولا حاصل   می شود. وقتی چیزی می خواهید، آن را دریافت می کنید؛ ولی آنچه دریافت می   کنید، ایجاد نظم نمی کند؛ زیرا آن چه دریافت می کنید، نه صراحت بخش است و   نه ادراکی ایجاد می کند. تنها کارش راضی کردن و تشفی بخشیدن است؛ ولی موجب   ادراک نخواهد شد، زیرا وقتی شما چیزی را طلب می کنید، همان چیزی را که خود   متجلی می کنید، دریافت می دارید. چطور ممکن است حقیقت – خداوند – درخواست   شما را استجابت کند. آیا آنچه که در اندازه نمی گنجد و غیرقابل وصف است، می   تواند در قید نگرانی ها، مصایب و پریشانی های جزئی ما باشد که خود آفریده   ایم؟ پس آن چه دعا را مستجاب می کند چیست؟ بی شک آن چه در اندازه نمی گنجد،   به آن چه قابل اندازه گیری و جزیی و کوچک است پاسخ نمی گوید. پس چه چیزی   جوابگو است؟ در لحظه ای که دعا می کنیم به طور نسبی در آرامش ایم، در حالتی   هستیم که قابلیت پذیرش داریم؛ از این رو، ناخودآگاه خود ما موجب نوعی   صراحت زودگذر می شود. چیزی می خواهیم، آرزویش را داریم، در آن لحظه درخواست   خاضعانه، قابلیت پذیرش نسبی را داریم، خودآگاه ما، ذهن فعال ما، به طور   نسبی آرام است؛ بنابراین، ناخودآگاه خود را در آن منعکس می کند و ما پاسخ   خود را می گیریم. شکی نیست که پاسخ نه از جانب حقیقت است و نه از جانب آن   چه قابل اندازه گیری نیست؛ آن چه پاسخ می دهد، ناخود آگاه خود ماست.   بنابراین، بیایید دچار گمراهی نشویم و خیال نکنیم که وقتی به دعای مان پاسخ   گفته می شود، در ارتباط با حقیقت قرار می گیریم. حقیقت باید به سوی ما   بیاید؛ ما نمی توانیم به سوی آن برویم.
در   این مساله دعا، یک عامل دیگری نیز دخیل است: پاسخ آن چه که ما به آن ندای   درونی می گوییم. همان طور که گفتم، وقتی ذهن به عجز و لابه و التماس می   پردازد، نسبتا آرام است؛ وقتی شما به ندای درونی گوش می کنید، به صدای خود   که خود را در ذهن نسبتا آرام متجلی کرده است، گوش می کنید. چنین چیزی هم   نمی تواند ندای حقیقت باشد. ذهنی که پریشان، جاهل، مشتاق، طالب و ملتمس   است، چطور می تواند حقیقت را درک کند؟ ذهن، زمانی می تواند به دریافت حقیقت   نایل شود که به طور مطلق ساکت باشد؛ نه خواستار چیزی باشد، نه اشتیاق به   خرج دهد، نه آرزو و نه خواهش کند؛ چه برای خود، چه برای کشور و چه برای   دیگری. وقتی ذهن به طور مطلق آرام بود و وقتی آرزو متوقف شد، در آن صورت   فقط حقیقت جلوه خواهد کرد. آن کس که طالب و ملتمس و ملتجا است و اشتیاق   هدایت شدن دارد، آن چه را در جست و جوی آن است، دریافت خواهد داشت؛ اما   حقیقت نیست. آن چه دریافت می کند، پاسخ لایه های ناخودآگاه ذهن خود اوست که   خود را در خودآگاه او متجلی می کنند؛ آن صدای ضعیف آرام که او را هدایت می   کند، حقیقت نیست، بلکه صرفا پاسخ ناخودآگاه است.
در   این مساله نیایش، مساله تمرکز حواس نیز مطرح است. برای بیشتر ما تمرکز   حواس روندی انحصارگر است. تمرکز حواس به کمک تلاش، اجبار، هدایت و تقلید   ایجاد می شود و از این رو، روندی انحصارگر به شمار می آید. من به آن چه به   اصطلاح مراقبه می نامند علاقه مندم؛ ولی افکارم پریشان است؛ بنابراین، ذهنم   را بر روی یک تصویر، یک صورت ذهنی و یا یک پندار متمرکز می کنم و افکار   دیگر را به کنار می زنم. این روند تمرکز حواس که انحصارگری به همراه دارد،   نوعی وسیله مراقبه به حساب می آید و این همان کاری است که می کنیم. وقتی می   نشینید تا به مراقبه بپردازید، به خیال خود ذهنتان را روی یک واژه، یک   صورت ذهنی و یا یک تصویر متمرکز می کنید؛ اما ذهن همه جا در گردش است. ایده   ها، افکار و احساسات دیگر مرتب اخلال می کنند و شما سعی می کنید آن ها را   برانید؛ وقت شما به مبارزه با افکار خودتان می گذرد. به این روند، مراقبه   (مدیتیشن) می گویید. به عبارت دیگر، شما کوشش به خرج می دهید تا هوش و حواس   خود را معطوف چیزی کنید که به آن علاقه مند نیستید و افکار شما رو به   تزاید می گذارند، به طور مرتب افزایش پیدا کرده و اخلال ایجاد می کنند،   بنابراین، شما انرژی خود را صرف انحصارگری در دفاع و در کنارزدن می کنید؛   اگر شما بتوانید ذهنتان را بر اندیشه انتخاب شده خویش یا یک شیئ خاص متمرکز   کنید، خیال می کنید که لااقل توفیق مراقبه نصیب تان شده است. واضح است که   این مراقبه نیست. این روندی انحصارگر – انحصار گر از جهت دوری کردن از ایده   های خزنده و ایجاد مقاومت در برابر آن ها-است. نه نیایش مراقبه است و نه   تمرکز حواسی که انحصارگری شیوه آن است.
مراقبه چیست؟ تمرکز   حواس، مراقبه نیست؛ زیرا هرجا که علاقه مندی مطرح باشد، تمرکز حواس چیزی   نسبتا آسان است. ژنرالی که نقشه جنگ یا نقشه قتل عام افراد را می کشد، هوش و   حواس اش بسیار متمرکز است. کاسبی که درآمدی دارد، هوش و حواس اش بسیار   متمرکز است؛ او حتی ممکن است که بی رحم باشد و همه عواطف و احساسات بگذارد و   همه هوش و حواسش را متمرکز رسیدن به چیزی که طالب آن است بکند. کسی که به   چیزی علاقه مند است، به طور طبیعی و خودبه خود دارای تمرکز حواس است. این   تمرکز حواس، مراقبه نیست؛ انحصارگری صرف است.
پس   مراقبه چیست؟ مراقبه بی شک، فهمیدن است، مراقبه قلبی یعنی درک کردن. وقتی   انحصارگری وجود دارد، فهمیدن بی معناست. وقت التماس و درخواست چطور می   تواند ادراک هم وجود داشته باشد؟ در ادراک آرامش و آزادی هست؛ آزادی از   آنچه می فهمید، آزادی از آنچه آزاد می شوید. تمرکز حواس صرف و یا دعا کردن،   ایجاد درک و فهم نمی کند. ادراک پایه و اساس اولیه روند مراقبه است. لازم   نیست حرف های مرا بپذیرید؛ ولی اگر شما به بررسی دقیق و عمیق نیایش و تمرکز   حواس بپردازید، درخواهید یافت که هیچ یک از آنها به ادراک منتهی نمی شود.   آن ها صرفا به یک دنده بودن، به تثبیت و به وهم وخیال منجر می شوند. در   حالی که مراقبه – مراقبه ای که در آن فهم و ادراک باشد – ایجاد آزادی،   صراحت و یکپارچگی می کند.
پس   در این صورت، منظور ما از درک چیست؟ درک یعنی مفهوم مناسب دادن به همه چیز   و ارزش مناسب قایل شدن برای همه چیز. جاهل بودن، یعنی ارزش های غلط قایل   شدن؛ ماهیت اصلی حماقت، عدم درک ارزش های مناسب است. زمانی ادراک حاصل می   شود که ارزش های صحیح وجود داشته باشند و ارزش های صحیح، تثبیت شده باشند.   چطور شخص می تواند ارزش های درست را تثبیت کند؛ ارزش های درست مالکیت، ارزش   های درست ارتباط، ارزش های درست پندارها؟ برای بوجود آمدن ارزش های صحیح،   باید متفکر را درک کرد. اگر من متفکر را که خودم هستم درک نکنم، آن چه را   انتخاب می کنم، معنایی نخواهد داشت؛ به عبارت دیگر، اگر من خود را نشناسم،   آن وقت عمل و اندیشه من به هیچ وجه دارای پایه و اساسی نیست. بنابراین،   خودشناسی آغاز مراقبه یا مدیتیشن است؛ البته نه شناختی که از طریق کتاب ها،   متخصصین و رهبران اخذ می شود؛ بلکه شناختی که از طریق کندوکاو شخصی که   خودآگاهی نام دارد، حاصل می شود. مراقبه، آغاز خودشناسی است و مراقبه بدون   خودشناسی یعنی هیچ؛ اگر من شیوه های افکار و احساسات خود را درک نکنم، اگر   انگیزه ها، آرزوها، خواسته ها و علاقه مندی به الگوهای کردارد که همان ایده   ها هستند را درک نکنم؛ اگر خود را نشناسم، پایه و اساسی برای درست   اندیشیدن وجود ندارد؛ متفکری که صرفا در طلب است، در نیایش است و یا   انحصارگری را پیشه کرده و خود را درک نمی کند و ناگزیر کارش به پریشانی و   وهم و خیال می انجامد.
آغاز   مراقبه، خودشناسی است که معنایش آگاه بودن از تک تک حرکات، فکر و احساسات و   شناختن تمامی لایه های ناخودآگاه است؛ نه فقط لایه های سطحی؛ بلکه فعالیت   های مخفی که به طور عمیقی پنهان هستند. برای شناختن فعالیت های بسیار   پنهان، انگیزه های مخفی شده، پاسخ ها، افکار و احساسات، باید ذهن خودآگاه   ما آرامش داشته باشد؛ به عبارت دیگر، ذهن خودآگاه باید آرام باشد تا بتواند   فرافکنی ناخودآگاه را دریافت دارد. ذهن سطحی خودآگاه به فعالیت های روزمره   خویش، امرار معاش، گول زدن دیگران، استثمار مردم و فرار از دست مشکلات –   همه فعالیت های وجود ما – مشغول است. این ذهن سطحی باید مفهوم صحیح فعالیت   های خود را بداند و بدین ترتیب، برای خود آرامش ایجاد کند. این کار صرفا از   طریق ایجاد نظم و قاعده و اجبار و انضباط ممکن نیست. راه رسیدن به آرامش،   سکوت و بی حرکتی ذهن، فقط و فقط درک فعالیت های خود است؛ راه این کار   مشاهده فعالیت ها، آگاه بودن از آن ها، با دیدن بی رحمی های خود، نحوه حرف   زدنش با خدمت کار، همسر، دختر، مادر و غیره است. وقتی ذهن خودآگاه سطحی به   طور کامل از همه این فعالیت ها آگاه باشد، آنوقت به کمک این ادراک، بی درنگ   و به طور آنی ساکت می شود؛ نه زور و اجبار آن را تخدیر می کند و نه میل و   آرزو آن را نظم و قاعده می بخشد؛ آنوقت در وضعیتی قرار می گیرد که صمیمیت،   اشارات ناخودآگاه، اشارات لایه های بی شمار ذهن – امیال نژادپرستانه،   خاطرات مدفون شده، علاقه های پنهان و زخم های عمیق التیام نیافته – را می   پذیرد؛ تنها وقتی که تمامی این ها خود را متجلی کرده و درک شوند و وقتی که   بار از دوش همه شعور آگاه برداشته شود و دیگر همه جراحات و همه خاطرات بند   از پایش بگسلند، در آن صورت، در وضعی قرار خواهد گرفت که جاودانگی را در   آغوش می گیرد.
مدیتیشن،   خودشناسی است و بدون خودشناسی، مدیتیشن معنا ندارد. اگر شما از تمامی پاسخ   های تان در تمام مدت آگاه نباشید – اگر آگاهی تان کامل نباشد – فعالیت های   روزمره خود را نشناسید، صرف خود را محبوس کردن در یک اتاق و به مدیتیشن   نشستن در مقابل تصویر یک رهبر و مرشد، گریزی بیش نیست؛ زیرا بدون خودشناسی،   تفکر صحیح وجود ندارد و بدون تفکر صحیح، آن چه انجام دهید بی معنی است؛ هر   قدر هم قصدتان شریف باشد. از این رو، نیایش بدون خودشناسی مفهومی ندارد؛   ولی وقتی خودشناسی باشد، تفکر صحیح و در نتیجه عمل صحیح وجود دارد. وقتی   عمل صحیح وجود داشته باشد، نه پریشانی هست و نه التماس به دیگری که شما را   از پریشانی برهاند. انسانی که آگاهی کامل دارد مراقبه می کند؛ او دست به   نیایش بر نمی دارد؛ زیرا چیزی نمی خواهد. از طریق دعا، نظم و قاعده بخشیدن،   تکرار و اموری از این قبیل، می توانید نوعی بی حرکتی ایجاد کنید؛ ولی چنین   چیزی ملالت صرف است و با این کار ذهن و قلب خود را به یک حالت کسل دچار می   کنید. آن چه را تمرکز حواس می گویید، تخدیر ذهن و انحصارگری است و به   حقیقت منتهی نخواهد شد؛ تمامی تنحصارگری ها همین طوراند. آن چه ایجاد درک و   فهم می کند، خودشناسی است و در صورتی که نیت درست در کار باشد، داشتن   شناخت دشوار نیست. اگر شما علاقه مند به کشف تمامی روند خود باشید – نه فقط   جزء سطحی آن؛ بلکه روند کلی تمامی وجود خود- در آن صورت کار نسبتا ساده   است. اگر واقعا می خواهید خود را بشناسید، باید به جست و جوی تمام و کمال   ذهن و قلب خود بپردازید تا از محتوای کامل آن ها آگاه شوید و وقتی که قصد   شناختن در کار باشد، خواهید شناخت؛ آن وقت می توانید بدون محکوم سازی و   توجیه تک تک حرکات اندیشه و احساس را درک کنید؛ با فهمیدن هر حرکت اندیشه و   احساس – به محض آن که سر راست می کنند – شما به آفرینش آرامشی م یپردازید   که اجباری نیست و تحت قاعده و نظمی صورت نمی گیرد و فقط و فقط بازده نبود   مشکل و نبود تناقض است. مانند استخری است که در شب های بدون باد، آرام و   ساکت است؛ وقتی ذهن بی حرکت است، آن وقت آن چه در اندازه نمی گنجد، ظهور   پیدا می کند
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: ایلیاEiliya در 31 ژوئیه 2011، 10:19:32 pm
البته آوردن مقدمه پروفسور عیسی جلالی، دلیل بر موافق بودن با نظرات ایشان در مورد کاستاندا و ذن نیست.
هرچند  تا حدودی با نظرشان موافقم، ولی تشبیهات بکار برده شده را نمی‌پذیرم. شاید  کاستاندا آموزه‌های گسسته‌ای از دون‌خوان آورده، ولی این نتیجه نمی‌شود که  جهان‌بینی‌اش با استاد بزرگ کریشنامورتی تا این حد متفاوت باشد. و به حق  مورتی بسیار پیوسته و کامل گفته است، ولی نحوه به خود واگذاری انسان به  خودش است که متفاوت است.
کریشنامورتی، نوعی اندیشیدن را به‌جا میداند و  دون‌خوان نیز. ولی این می‌تواند آن را تکمیل و یا تشریح کند. کاستاندا هم  در متوقف کردن دنیا همان را می‌گوید، ولی به سبکی دیگر. تفاوت سبک‌ها حاکی  از دریا و اقیانوس بودن نیست. نحوه ارائه است که با هم اختلاف دارد.
شخصا بحث تونال را در نوشته‌های کریشنامورتی چالش‌پذیرتر یافتم، ولی دنیای کاستاندا و دون‌خوان فراتر از این مطالب است.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: ایلیاEiliya در 31 ژوئیه 2011، 10:20:06 pm
فرازی از کتاب "حضور در هستی"

   
فکر، با  کیفیت عاطفی و احساساتی نهفته در آن. عشق نیست. فکر بطور حتم مانع تجلی عشق است. فکر  ریشه در حافظه دارد. مبتنی بر خاطره است. وقتی شما به شخصی فکر می‌کنید که عاشق او  هستید. آن فکر عشق نیست. شما ممکن است عادات. رفتار و خصوصیات روانی یک دوست را به  یاد آورید. به خاطرات خوش یا ناخوشی که در رابطه با او داشته‌اید بیاندیشید. ولی  تصاویری که در ذهن ترسیم می‌کند عشق نیست. ماهیت فکر جدایی و تفرق است. احساس زمان  و فاصله. احساس جدا بودن و اندوه ناشی از آن حاصل یک فعل و انفعال فکری است. تنها  زمانی عشق می‌تواند باشد که هر گونه حرکت و فعل و انفعال فکری متوقف گردد.
[/color]فکر  بطور اجتناب ناپذیری منجر به احساس تعلق و تملک می‌شود. و احساس تملک (آگاهانه و  ناآگاهانه) حسادت بار می‌آورد. و آنجا که حسادت هست مسلما عشق نیست. حال آنکه بسیاری  از انسان‌ها حسادت را نشانه عشق می‌دانند. حسادت یک محصول فکری است. یکی از واکنش‌های  عاطفی نهفته در ماهیت فکر است. هنگامی که احساس تملک یا مورد تملک بودن خدشه‌دار  می‌گردد احساس خلا بوجود می‌آید. در آن صورت رشک‌ورزی و حسادت جای عشق را می‌گیرد  و تمام رنج‌ها و گرفتاری‌های انسان بدان جهت است که فکر نقش عشق را بازی می‌کند. [/size][/b]
[/color]اگر شما  به شخصی نیاندیشید آنرا نشانه فقدان عشق خود نسبت به او می‌گیرید. ولی آیا صرف اندیشیدن  به او دلیل وجود عشق است؟ اگر شما به دوستی که فکر می‌کنید عاشق او هستید نیاندیشید  احساس هراس و شرم و گناه می‌کنید. اینطور نیست؟ اگر به دوستی که مرده است نیاندیشید  خود را یک موجود بی‌عاطفه. بی‌وفا و عاری از عشق و شفقت فرض می‌کنید. خود را یک  انسان بی‌احساس و بی‌تفاوت می‌نامید. و بعد برای فرار از احساس شرم و ملامت خود  شروع می‌کنید به فکر کردن در باره آن شخص. تصویر او را با خود حمل می‌کنید – تصوری  که بوسیله دست یا ذهن ساخته شده – و وقتی از این طریق قلب خود را با چیزهای فکر پر  می‌کنید جائی برای عشق باقی نگذاشته‌اید. هنگامی که با دوستی هستید به او نمی‌اندیشید.  تنها در غیبت و فقدان اوست که فکر شروع می‌کند به دوباره زنده کردن صحنه‌ها و  خاطرات گذشته و مرده‌ای که در رابطه با او داشته‌اید و ما این زنده کردن دوباره را  عشق می‌نامیم. در اینصورت عشق برای بسیاری از ما یک چیز مرده است نفی زیستن با پویایی  و زنده بودن زندگی است. ما با گذشته زندگی می‌کنیم با مرده زندگی می‌کنیم بنابر این  خود ما مرده‌ایم و این مردگی را عشق می‌نامیم. [/size][/b]
[/color]جریانات  فکری موجب زوال عشق می‌گردند. فکر بزرگترین مانع تجلی و شکوفایی عشق است. فکر است که  گرفتاری‌ها. حساسیت‌ها و مسائل عاطفی را سبب می‌شود نه عشق... فکر عشقی به بار نمی‌آورد.  از فکر عشق نمی‌شکفد. زیرا عشق مانند نهالی نیست که بتوان آن را در باغچه خانه  پرورش داد. نفس تمایل به پرورش عشق. خود یک فعل و انفعال فکری است...[/size][/b]
[/color]خواهید  گفت در این صورت عشق چیست؟ عشق حالتی است از بودن که در آن فکر مفقود است و هر  گونه تعریف از عشق نیز بوسیله فکر است و بنابر این آنچه تعریف می‌شود عشق نیست. ما  باید خود فکر را بشناسیم. نه اینکه بکوشیم تا از طریق فکر به عشق دست یابیم. نفی و  انکار فکر نیز منجر به عشق نمی‌گردد. رهایی از فکر تنها زمانی ممکن است که ماهیت و  معنای آن کاملا و عمیقا شناخته شود و برای این کار خودشناسی به معنای واقعی آن  لازم است. نه وانمودها. خودنمایی‌ها و مشغولیت‌های سطحی و بیهوده. مراقبه که یک جریان  نو خلاق است لازم است نه تکرار. آگاهی لازم است نه تعریف و توصیف. بدون آگاهی نسبت  به فکر و تجربه واقعی شیوه‌های عمل آن عشق نمی‌تواند باشد.[/size][/b]
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: ایلیاEiliya در 31 ژوئیه 2011، 10:20:49 pm
فرازی از کتاب "حضور در هستی"    در برگشتن از ساحل زنی به ما پیوست و شروع کرد به صحبت از  موضوعاتی جدی. می‌گفت وابسته به مکتب فکری خاصی است که اعضای آن می‌کوشند تا از طریق  مراقبه فضایل اساسی را در خود پرورش دهند. هر ماه یک فضیلت خاص انتخاب می‌شود و  اعضا می‌کوشند تا آنرا در خود بپرورانند. حالات و نحوه صحبت کردنش نشان می‌داد که  سخت طرفدار کنترل رفتار و ایجاد انضباط در شخصیت است [/color][/size](self – discipline)[/b][/color][/size]. تا اندازه‌ای نسبت به کسانی که طرز فکر و  رفتار او را نداشتند نابردبار بود. [/b]
فضیلت در قلب است، نه در ذهن. هنگامی که ذهن می‌کوشد فضیلت را  پرورش دهد، کارش زیرکانه و ریاکارانه است هدفش حفظ و دفاع از خود است. نوعی انطباق  رندانه است با محیط. ل جویی بوسیله خود یا خود را به کمال رساندن، مانع شکوفایی فضیلت  است. آنجا که ترس هست چگونه ممکن است فضیلت باشد؟ جای ترس ذهن است، نه قلب. ترس  خود را به شکلهای مختلف پنهان می‌کند: به صورت کسب فضیلت، کسب آبرومندی و احترام،  انطباق و همرنگی با اخلاق مورد ارج، خدمتگزاری و نظایر آن. ولی ترس همیشه در تمام  روابط و حرکات مبتنی بر ذهن وجود خواهد داشت. ذهن جدا از حرکاتش نیست، ولی خود را  جدا می‌کند تا بدین طریق خود را تداوم، پایداری و ثبات بخشد. همانگونه که یک کودک  تمرین پیانو می‌کند ذهن هم به شکل زیرکانه‌ای تمرین فضیلت می‌کند تا دوام و بقای بیشتری  یابد و بر امور زندگی مسلط گردد، یا به چیزی دست یابد که آن را والاترین شکل تعالی  می‌نامد. برای برخورد با زندگی حساسیت و نرمش و انعطاف پذیری لام است نه فضیلت  محصور کننده و جداکننده‌ای که هدفش جلب تحسین و احترام است.
تعالی یا حقیقت چیزی نیست که بسویش بروی، راهی به سوی آن نیست،  پیشرفت یا تدریج ریاضی گونه‌ای برای رشد آن وجود ندارد. حقیقت باید بیاید، تو نمی‌توانی  به سویش بروی، فضیلت پرورده ذهن نیز تو را به آن نمی‌رساند. آنچه بدست می‌آوری حقیقت  نیست، بلکه انعکاس تمایلات خویشتن توست و تنها در حقیقت است که شادمانی وجود دارد...  یک ذهن پست ممکن است تمرین فضیلت کند ولی باز هم پست و کوچک خواهد ماند. جستجوی فضیلت  وسیله‌ای است برای فرار از کوچکی، ولی فضیلتی که یک ذهن کوچک در خود می‌بافد نیز کوچک  است. تا زمانی که این کوچکی شناخته نشده، تجربه فضیلت  چگونه ممکن است؟ ...
تنها در  شناخت فعل و انفعالات ذهن، یعنی در شناخت خود، فضیلت شکفته می‌گردد. فضیلت در جمع کردن  ابزار دفاع و مقاومت نیست، بلکه در شناخت و آگاهی خودبخودی است نسبت به آنچه هست...  شناخت هنگامی ممکن است که شوق شناسایی و دریافت قلبی وجود دارد و شکوفایی چنین شوقی  در سکوت کامل ذهن است. ولی سکوت واقعی آن نیست که نتیجه زیرکی‌ها و حسابگری‌های  ذهن است ...
فضیلت  آرامش خودبخودی ناشی از نخواستن است نتیجه رهایی از میل «بودن» است و این آرامش یک  کیفیت قلبی است نه ذهنی. ممکن است ذهن از طریق تمرین، کنترل، فشار به خود و مقاومت  خود را آرام گرداند، ولی اینگونه انضباط‌ها و تمرین‌ها فضیلت قلبی را خراب می‌کنند  و تا زمانی که فضیلت قلبی نیست آرامش و صفا نیست، زیبایی و شادمانی نیست. سادگی  قلبی اهمیتی بس فزونتر از سادگی در امور مادی و ترک علائق دنیوی دارد. ساختن و رضایت  با کم، کار نسبتا ساده‌ای است... شما از لحاظ بیرونی خود را کنترل و منضبط می‌کنید،  همه چیز را ترک می‌گویید، راه خود را طبق نقشه می‌پیمایید و قدم به قدم پیش می‌روید  تا به هدف خود دست یابید... رفتارهای خود را تحت کنترل دارید، چقدر بردبار و  مهربانید و غیره. هنر تمرکز را آموخته‌اید و برای مراقبه به جنگل، صومعه  یا یک  اطاق تاریک پناه برده‌اید، روزها را به نیایش و توجه می‌گذرانید. از بیرون زندگی  خود را کاملا ساده کرده‌اید و امیدوارید از طریق تاملات ذهنی و برنامه های حساب  شده فکری به حقیقت و شادمانی یا دست یابید که مبتنی بر چیزهای دنیایی نیست. ولی آیا  حقیقت چیزی است که بوسیله کنترل و محدودیت پدیده‌های بیرونی یا انجام تشریفات و  شعائر عرفانی خاصی حاصل بشود؟ البته سادگی در زمینه‌های برونی لازم است، ولی آیا  صرف اینگونه ژست‌ها و تظاهرات می‌تواند دری به حقیقت بگشاید؟
در بند  موفقیت بودن و مشغولیت به وسایل سرگرمی، ذهن و قلب را سنگین می‌کنند، پای حرکت و سیر  سالک را می‌بندند. باید ذهن را از بارهای سنگین آن آزاد نمود. و سبک حرکت کرد...  چرا ما مصریم که تا به تمایلات خودمان یک نمود خارجی بدهیم؟ آیا این ترس به خاطر  خودفریبی است یا ترس از نظر و قضاوت دیگران؟ چه اصراری داریم که به خود بباورانیم که  کارهایمان مبرا از عیب است؟ آیا به خاطر آن نیست که تلاش‌هایمان برای شدن واجد اهمیت  است؟ میل «شدن» منجر به آشفتگی و پیچیدگی می‌گردد. محرک حرکتهای ما میل «بودن»  است-در زمینه های بیرونی یا درونی- میلی که مدام در حال تشدید است.
 ... مساله  تلاش برای «بودن»- بودن در شکل مثبت یا منفی، تعلق یا دست کشیدن از علایق- هرگز  نمی‌تواند بوسیله ژست‌ها و رفتارهای بیرونی، بوسیله کنترل، تمرین یا انضباط حل  گردد. تنها فهم و شناخت ماهیت این تلاشها است که می‌تواند ذهن را بطور طبیعی و  خودبخود از انباشتن چیزهای برونی و درونی و رنجها و تضادهای حاصل از آن فارغ نماید.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: ایلیاEiliya در 31 ژوئیه 2011، 10:21:24 pm
فرازی از کتاب "حضور در هستی"

 
تجربه  یک چیز است و تجربه کردن یک چیز دیگر. سنگینی و فشار تجربه بر حال سایه  می‌افکند و مانع تجربه کردن می‌شود. ذهن انبار تجربه است جایگاه دانستگی  است. بنابر این ذهن هرگز نمی‌تواند در حالت تجربه کردن باشد. زیرا چیزهایی  را که تجربه میکند دنباله چیزهایی است که قبلا تجربه شده است...
ذهن  تنها می‌تواند دانسته‌ها و انعکاس‌های خودش را دریافت کند. تجربه کردن  ناشناخته ممکن نیست مگر اینکه ذهن خالی از تجربه شود. فکر نمود تجربه است  واکنش حافظه و خاطره است. و تا زمانی که فکر در کار است و دخالت میکند  تجربه کردن وجود ندارد. هیچ وسیله و روشی هم برای پایان دادن به تجربه  وجود ندارد. زیرا نفس وسیله خود مانع تجربه کردن می‌شود. وقتی ذهن به هدف  و نتیجه‌ای می‌اندیشد در کیفیت تداوم و پیوستگی است بنابر این چیزی را به  عنوان نتیجه می‌شناسد که قبلا می‌شناخته و نتیجتا کارش تداوم شناختگی است.  میل حصول باید از بین برود زیرا میل حصول است که وسیله و هدف را  می‌آفریند. برای تجربه کردن فروتنی لازم است. در تجربه کردن جدایی و  فاصله‌ای بین مشاهده کننده و شونده وجود ندارد. فاصله و وقفه زمانی وجود  ندارد تا در آن فاصله فکر فرصت اشعار نسبت به حضور خود اشعار پیدا کند.  فکر در غیبت است و تنها، بودن هست. این حالت چیزی نیست که فکر به آن  بیاندیشد و موضوع تامل و مراقبه قرار گیرد. چیزی حاصل کردنی نیست.  تجربه‌گر باید از تجربه باز ایستد. در آنصورت تنها بودن هست. در آرامش  پویا و حرکت بودن ابدیت و لازمان هست.
تجربه کردن یک فضیلت است فضیلت در قلب است نه در ذهن...  فضیلت  ضد چیزی نیست. و اگر ضدی دارد آن دیگر فضیلت نیست زیبایی‌ایی که از طریق  تقابل نگریسته شود زیبایی نیست. فضیلت تنها زمانی هست که جریان تقابل  اندیشی و چیزها را به صورت ضد دیدن وجود ندارد. چرا که خوبی و زیبایی در  موضوع دید نیست بلکه در کیفیت نگریستن و در خود دید است. فضیلت، ستیز  نیست، تضاد نیست، میل حصول نیست، نتیجه تمرین مستمر به منظور حصول یک  نتیجه نیست. بلکه کیفیتی است از بودن. که در آن انعکاس تمایلات برخاسته از  خود مفقود است. فضیلت آرامش خود بخودی ناشی از نخواستن است، نتیجه رهایی  از میل بودن است. و این آرامش یک کیفیت قلبی است نه ذهنی. ممکن است ذهن از  طریق تمرین، کنترل، فشار به خود و مقاومت خود را آرام گرداند ولی اینگونه  انضباط‌ها و تمرین‌ها فضیلت قلبی را خراب میکنند و تا زمانی فضیلت قلبی  نیست آرامش و صفا نیست زیبایی و شادمانی نیست. هنگامی که ذهن می‌کوشد تا  فضیلت را پرورش دهد کارش زیرکانه و ریاکارانه است. هدفش حفظ و دفاع از خود  است. نوعی انطباق رندانه است با محیط. کمال جویی بوسیله خود یا خود را به  کمال رساندن مانع شکوفایی فضیلت است. آنجا که ترس هست چگونه ممکن است  فضیلت باشد؟ جای ترس ذهن است نه قلب. ترس خود را به شکلهای مختلف پنهان  می‌کند: به صورت فضیلت کسب آبرومندی، احترام، همرنگی با اخلاق مورد ارج،  خدمتگزاری و نظایر آن...
[/color]برای  برخورد با زندگی حساسیت، نرمش و انعطاف پذیری لازم است نه فضیلت محصور  کننده ای که هدفش جلب تحسین و احترام است. تعالی یا حقیقت چیزی نیست که به  سویش بروی. راهی به سوی آن وجود ندارد. پیشرفت ریاضی گونه ای برای رشد آن  وجود ندارد.حقیقت باید بیاید تو نمی‌توانی به سویش بروی. فضیلت پرورده ذهن  تو نیز تو را به آن نمی‌رساند. آنچه بدست می‌آوری حقیقت نیست انعکاس  تمایلات خویشتن توست. تنها در حقیقت است که شادمانی وجود دارد.[/size]
[/color]انطباق  زیرکانه و حیله گرانه ذهن برای حفظ و تداوم خود منجر به ترس می‌گردد و  آنچه اهمیت دارد شناخت عمیق ترس است نه چگونگی حصول فضیلت. یک ذهن پست  ممکن است تمرین فضیلت کند ولی باز هم پست و کوچک خواهد ماند. جستجوی فضیلت  وسیله ای است برای فرار از کوچکی ولی فضیلتی که یک ذهن کوچک در خود  می‌بافد نیز کوچک است...[/size]
[/color]تنها  در شناخت فعل و انفعالات ذهن یعنی در شناخت خود فضیلت شکفته می‌گردد.  فضیلت در جمع کردن ابزار دفاع و مقاومت نیست بلکه در شناخت و آگاهی  خودبخودی است نسبت به آنچه هست. ذهن قادر به شناخت نیست. ممکن است بر اساس  چیزهایی که فکر می‌کند شناخته و عمل کند ولی در ذهن ظرفیت شناخت وجود  ندارد. شناخت هنگامی ممکن است که شوق شناسایی و دریافت قلبی وجود دارد. و  شکوفایی چنین شوقی در سکوت کامل ذهن است. ولی سکوت واقعی آن نیست که نتیجه  حسابگری‌های ذهن است. میل تحقق سکوت ریشه در شدن و حاصل کردن دارد و نتیجه  آن تضادها و رنجهای پایان ناپذیر است. ریاضت، انضباط، ترک، اعراض، شعائر،  تمرین فضیلت – هر قدر هم که اصیل باشند همه در حیطه فکرند. یک فعل و  انفعال فکری‌اند و حرکت فکر فقط می‌تواند در جهت یک هدف و حصول یک نتیجه  باشد – هدف و نتیجه ای که در حیطه شناخت است. هدف حصول، جستجوی ایمنی است،  صیانت نفس است، بوسیله شناخته‌هایی که ذهن نسبت به آنها اطمینان دارد. حال  آنکه جستجوی ایمنی بوسیله چیزی که ناشناخته و بی‌نام است احساس ایمنی  نمی‌دهد... [/size]
[/color]چرا  مدام در جستجوی چیزی هستیم که بطور اجتناب‌ناپذیری منجر به رنج و بدبختی  می‌گردد. تلاش‌هایی که به ما احساس زنده بودن می‌دهد تا تصور کنیم که  زندگیمان یک هدف دارد. تلاشهایی که اگر دست از آنها برداریم گمان می‌کنیم  هیچ چیز نخواهیم بود و زندگی بدون آنها معنایی نخواهد داشت. حال آنکه از  طرفی می‌دانیم زندگی چیزی بیشتر از اینهاست می‌دانیم چیز دیگری وجود دارد  که ورای این پوچی‌ها و بدبختی‌هاست. تو ممکن است به شکلهای خام و ناشیانه  یا ظریف و زیرکانه از فقر درونی بگریزی ولی خلا همواره در تو هست. از  سایه‌ات به تو نزدیکتر است. تو ممکن است نخواهی به آن نگاه کنی ولی به هر  حال خلا در آنجاست در تو است. زینت‌ها و آرایش و پیرایش‌های خود  نمی‌توانند آن خلا را بپوشانند یا پر کنند. هر قدر نمایشها و تظاهرات  بیرونی بیشتر باشند فقر درونی شدیدتر است... [/size]
[/color]ترس از چیزی نبودن است که خود را به کوشش و تلاش وا می‌دارد. ولی خود در هر حال هیچ چیز نیست یک خلا و تهی است.[/size]
  [/color]اگر ما بتوانیم با این خلا رو در رو بمانیم اگر  بتوانیم با درد تنهایی و چیزی نبودن بمانیم ترس بکلی از بین می‌رود و یک  تغییر بسیار بنیادی در ارگانیسم حادث میگردد. برای تحقق این تغییر باید  چیزی نبودن را تجربه کرد. به این دلیل ذهن باید کاملا و عمیقا آرام بگیرد.  ولی این آرامش چیزی نیست که بوسیله تمرین، ریاضت، تصعید یا سرکوبی تحقق  یابد. سکوت و آرامش هنگامی وجود دارد که ذهن دست از جستجو بردارد. . در  این سکوت کیفیت انباشته کردن مفقود است. این سکوت چیزی نیست که نتیجه  تمرین سکوت باشد. این سکوت باید برای ذهن آنگونه ناشناخته باشد که ابدیت و  لازمان. زیرا اگر ذهن به سکوت خود مشعر باشد تجربیات گذشته را تکرار خواهد  کرد. ذهن هرگز نمی‌تواند نو را تجربه کند. بنابر این باید مطلقا آرام  بگیرد. . هیچ چیز به لفظ و بیان در نیاید - لفظ و بیان که عامل تشخیص  شناسایی و تایید و تصدیق تجربه مشابه قبلی است. لفظ و بیان که نباشد فکر  کاملا در غیبت خواهد بود. تا وقتی جریان ثبت کردن در کار باشد. ذهن  نمی‌تواند سکوت را برگزیند. حرکت ذهن باید کاملا غایب باشد. توجه‌اش در  هیچ چیز خاصی تثبیت نشود. سکوتی که در آن هرگونه علاقه مفقود باشد تا ذهن  به هیچ سویی نرود و در هیچ جا پرسه نزند... جوهر و ماهیت این سکوت را  نمی‌توان بوسیله کلمات سنجید و بیان کرد.
[/size]
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: ایلیاEiliya در 31 ژوئیه 2011، 10:22:09 pm
   
[/color]مراقبه زندگی[/size][/b]
[/color]مقدمه کوتاهی درباره  کریشنا مورتی از دیوید بوهم پرفسور فیزیک نظری[/size][/color][/size] [/color][/size][/color]از کتاب، رهایی از دانستگی، اثر  کریشنا مورتی، ترجمه مرسده لسانی[/size][/color][/size] [/color][/size]اولین آشنایی من با روش کریشنا مورتی در سال  1959 اتفاق افتاد یعنی زمانی که کتاب اولین و آخرین رهایی را از وی خواندم آنچه به ویژه  علاقه مرا برانگیخت بصیرت و  بینش ژرف او در مورد مسئله مشاهده کننده و مشاهده شونده بود این مسئله مدتهای مدید با نقطه نظرهای من به عنوان  تئوریسین فیزیک کوانتوم مشابهت  داشت در این تئوری برای تخستین بار این نظریه که مشاهده کننده و مشاهده شونده از یکدیگر غیر قابل تفکیک‌اند در گسترش  فیزیک به عنوان امری واجب و  ضروری به منظور درک قوانین بنیادی ماده بطور اعم، توسعه یافته بود به همین دلیل و نیز به دلیل اینکه کتاب مذکور شامل  بسیاری از دیگر بصیرتها و  بینشهای ژرف بود احساس کردم برای من ضروری است که در اسرع وقت مستقیما و شخصا با کریشنا مورتی به صحبت بنشینم نخستین  بار در یکی از سفرهای او به لندن  با وی ملاقات کردم سادگی بزرگ وی ضربه‌ای بر من وارد کرد، سادگی فعال و پرانرژی‌ای که تنها می‌توانست به این دلیل  موثر باشد که او یکپارچه توجه و  شنوایی بود، آن هم رها از هرگونه پیش قضاوتی ذهنی و عاری از هرگونه مانع و حصار او فقط به آنچه که من مجبور به  گفتن آن بودم واکنش نشان می‌داد  به عنوان شخصی که دست اندرکار علم است از این نوع واکنش احساس آرامش و آسودگی کردم زیرا چنین واکنشی بالذاته همان  کیفیتی را داشت که من در ملاقات با  دیگر دانشمندان تجربه کرده بودم، ملاقاتهایی با نهایت تجانس و تفاهم متقابل. به یاد انیشتین می‌افتم که همین شور و  انرژی بدون رادع و مانع را در  سلسله مباحثاتی که با او داشتم نشان می‌داد. بعدها مواقعی که کریشنا مورتی به لندن می‌آمد بطور منظم ملاقات‌ها و  بحث‌هایی با او داشتم. ما معاشرتی  را با یکدیگر آغاز کردیم که از آن به بعد هرچه من به جماعت و گروه او مانند یکی از آنها که در پارک(برووک وود) در  انگلیس که از طریق ابتکار او  ترتیب یافته بود علاقمند می‌شدم این دوستی نیز نزدیکتر می‌شد. در این مباحث ما  بطور کامل و ژرف به بسیاری از پرسش‌هایی که به نوعی در رابطه با کار علمی من بود می‌پرداختیم ما در حول و حوش طبیعت،  فضا، زمان و جهان، با توجه به  طبیعت خارجی و هم با توجه به ذهن، به غور و بررسی می‌پرداختیم اما بعد از آن ما به  رسیدگی در حول و حوش بی نظمی عمومی و اغتشاشی که خود آگاهی نوع بشر را تحت نفوذ خویش قرار داده بود  پرداختیم در اینجاست که من با  آنچه که احساس می‌کنم کشف اصلی کریشنا مورتی در آن است مواجه شدم آنچه او به طور جدی پیشنهاد می‌کرد این است که،  تمامی این بی‌نظمی که در واقع علت بنیادی اندوه و غم گسترده و همه جا گیر و بدبختی  است و از سویی نیز مانع  همکاری نوع بشر با یکدیگر می‌شود، در این حقیقت نهفته است که ما نسبت به طبیعت کلی فرآیندهای تفکر خویش جاهل و  نادان هستیم، یا به عبارتی دیگر می‌توان  گفت، تا زمانی که ما درگیر فعالیت تفکر هستیم آنچه را که عملا در حال وقوع است نمی‌بینیم. کریشنا مورتی احساس می‌کند  که از طریق تمرکز و محدود  کردن توجه برای دیدن کار تفکر مستقیما در می‌یابد که فکر یک فرآیند مادی است که در درون انسان و بطور کلی مغز و  سیستم عصبی او در جریان است.  معمولا قصد ما بر این است که بجای اینکه نسبت به چگونگی وقوع تفکر هشیار باشیم، سعی کنیم تا نسبت به محتوی آن آگاهی و  هشیاری داشته باشیم برای  روشن شدن این نکته، انسان می‌تواند به اتفاقی که در حال خواندن کتاب رخ می‌دهد توجه نماید. غالبا بطور تقریبی انسان  کاملا نسبت به معنای مطلبی که  مورد مطالعه او قرار گرفته است، حضور ذهن دارد. در صورتی که می‌تواند نسبت به خود کتاب و ساختمان آن که از صفخاتی  ترتیب یافته که می‌توان آنها را ورق زد، نسبت به لغات چاپ شده، جوهر، فابریک، کاغذ  و غیره نیز هشیاری  داشته باشد. مشابه همین مسئله این امکان نیز وجود دارد که نه تنها نسبت به ساختار عملی و عملکرد فرآیند تفکر هشیاری  داشته باشیم، بلکه نسبت به  محتوای آن نیز آگاه باشیم. چگونه چنین آگاهی و هشیاری تحقق می‌یابد؟ کریشنا مورتی  پیشنهاد می‌کند که این امر مستلزم آن چیزی است که او آنرا مراقبه می‌نامد. به واژه مراقبه معانی مختلف و گسترده  و حتی معانی متضادی نسبت  داده شده است بسیاری از آن معانی درگیر نوعی عرفان تصنعی شده‌اند. وقتی کریشنا مورتی این واژه را به کار می‌برد  در ذهن خود، ادراک روشن و مشخصی  از آن معنی دارد انسان می‌تواند از این معنا، نشانه و دلالتی با ارزش، از طریق در نظر گرفتن مشتقات این لغت بدست  آورد. ریشه لغات در رابطه با  معانی فعلی و کلی مورد قبول آنها، اغلب بطور شگفت انگیزی به سوی درک ژرفنای معنایشان سوق داده می‌شود. واژه  انگلیسی  meditation بر اساس ریشه لاتین  آن یعنی  med که به معنای اندازه گیری و مقیاس measure است، بنا شده معنای فعلی این واژه to reflect باز تابیدن و منعکس کردن و to ponder وزن کردن یا اندازه گیری کردن و همچنین به معنی محدود کردن و  متمرکز کردن توجه to give close attention نیز می‌باشد  مشابه همین واژه سانسکریت مراقبه که dhyana است با واژه dhyati به معنی to reflect بازتابی نیز رابطه نزدیکی دارد نتیجتا با این حساب معنی واژه  مراقبه، سنجش و بازتابیدن،  به موازات محدود و متمرکز کردن توجه نسبت به آن چیزی است که عملا در حال وقوع است، یعنی آنچه انسان در حال انجام  آن است. احتمالا این همان چیزی است  که کریشنا مورتی از آغاز مراقبه منظور دارد به عبارت دیگر انسان توجه خود را معطوف می‌کند نسبت به همه آن چیزی که  در حال رخ دادن در رابطه با  تلاش عملی تفکر است، تفکری که سرچشمه تضمین کننده بی‌نظمی کلی و عمومی است. انسان  این عمل را بدون انتخاب و انتقاد و قبول یا رد آنچه که در حال وقوع است انجام می‌دهد و همه اینها به  موازات واکنشهایی نسبت به معنای آنچه  که انسان در حال فراگیری درباره فعالیت تفکر است روی می‌دهد احتمالا این مانند  خواندن کتابی است که صفحات آن با تقلا و زور و بی‌نظمی گرد هم آورده شده باشد و به جای صرفا سعی در دریافتن  مفهوم و محتوای گیج و مغشوش  آن با خواندن، هرگز نسبت به این بی‌نظمی صفحات نیز آگاهی خود را از دست ندهد. کریشنا مورتی مشاهده کرده است که نفس عمل  مراقبه، نظمی به فعالیت تفکر می‌بخشد، آن  هم بدون مداخله خواسته، انتخاب، تصمیم‌گیری و نیز بدون مداخله رفتار متفکر به موازات رخ دادن چنین نظمی، شلوغی  و هرج و مرجی که پس زمینه  همیشگی خودآگاهی ما هستند، محو و معدوم شده و ذهن بطور کلی آرام می‌گیرد. تفکر ضروری تنها وقتی بر می‌خیزد که برای  بعضی مقاصد واقعی و سالم مورد  نیاز باشد و سپس متوقف می‌شود تا اینکه دوباره نیاز آن حس شود. کریشنا مورتی می‌گوید که در این سکوت چیزی تازه و  خلاق اتفاق می‌افتد، چیزی که نمی‌تواند در قالب واژه بیان شود، اما این سکوت دارای اهمیت فوق العاده‌ای برای کل زندگی است، بنابراین او سعی  ندارد بطور شفاهی ارتباط  برقرار کند، بلکه او این مسئله را از اشخاصی که علاقمندند بطور مستقیم موضوع مراقبه را از طریق توجه عملی نسبت به طبیعت  تفکر کشف کنند، جویا می‌شود.  به هر جهت بدن سعی در بررسی کردن و غور به درون معنای ژرف‌تر مراقبه، انسان می‌تواند بگوید که مراقبه با معنایی که  کریشنا مورتی از آن  استنتاج می‌کند قادر است نظمی به تمامی فعالیت ذهنی ببخشد، و ممکن است این عاملی کلیدی باشد در تحقق بخشیدن به پایان دادن  به تمامی رنج و اندوه، بدبختی،  هرج و مرج و اغتشاش و آشفتگی که در طول همه اعصار سهم و سرنوشت نوع بشر بوده است، سرنوشتی که هنوز بدون وجود چشم  انداز تغییری اساسی برای آینده‌ای  قابل پیش‌بینی، بطور کلی ادامه دارد. وقتی این اتفاق در ناب‌ترین و عالی‌ترین شکل خود صورت بندد، کار کریشنا مورتی  با برخورداری از جوهر  طرز تلقی علمی، نفوذ و گسترش می‌یابد. بدین گونه او از یک واقعیت آغاز می‌کند، یعنی ماهیت روندهای تفکر. این واقعیت  از طریق محدود و متمرکز  ساختن توجه و سراپا گوش بودن و هوش بودن نسبت به روند خودآگاهی و دیدن صبورانه آن  مستقر می‌شود در این حالت انسان هموراه در حال یادگیری است و از بطن این یادگیری، بصیرت به تمامیت و ماهیت  جامع روند تکامل، زاده می‌شود  آنگاه این بصیرت مورد آزمایش قرار می‌گیرد، ابتدا به این طریق که انسان توجه می‌کند به اینکه آیا این بصیرت در یک  نظام منطقی اتحاد بخشیده است؟  و سپس اینکه آیا این بصیرت به نظم و همبستگی‌ای که زندگی بر اساس آن به عنوان یک مجموعه از آن می‌جوشد، منجر گشته است؟کریشنا مورتی دائما بر این امر که او به هیچ  وجه یک مرشد نیست تاکید دارد. او کشف‌هایی  کرده است و به سادگی بیشترین سعی خود را دال بر در دسترس قرار دادن این کشفیات برای همه آن اشخاصی که قادر به گوش دادن  هستند کرده است کار او شامل  ارائه یک سری دکترین نمی‌شود، او تکنیک یا شیوه‌ای به منظور دست یافتن به ذهنی ساکت، پیشنهاد نمی‌کند. هدف او وضع  هیچ نوع شیوه تازه عقیدتی و  مذهبی نیست، بلکه این امر به هریک از ما انسان‌ها بستگی دارد که دریابیم آیا قادریم آنچه را که کریشنا مورتی توجه می‌نامد،  خود کشف کنیم و از آن  به بعد به کشفیات تازه‌ای نیز که خود، به آنها دست یافته‌ایم برسیم؟ بنابراین واضح است که مقدمه‌ای مانند حاضر  به بهترین وجهی نشان می‌دهد که من به عنوان شخص ویژه‌ای همچون یک دانشمند یا عالم،  روش کریشنا مورتی را چگونه  دیده‌ام. البته برای دیدن اینکه معنای سخنان کریشنا مورتی چیست، الزامی است آنچه را که او عملا می‌گوید، همراه با آن  کیفیت توجه نسبت به تمامیت  واکنش‌های درونی و بیرونی خود، که ما در این جا به بحث درباره ان پرداختیم بخوانیم و عمل کنیم
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: ایلیاEiliya در 31 ژوئیه 2011، 10:22:51 pm
فرازی از کتاب  "برای جوانان"
[/color][/size]
[/color]کلیت حیات[/size][/b][/color][/size]
بیشتر ما تنها به جزء کوچکی از زندگی چنگ افکنده  و می‌پنداریم که به یاری این جزء خواهیم توانست به اکتشاف کل  بپردازیم. امیدواریم بدون ترک اطاق، درازا و پهنای  رودخانه را فهمیده و غنای کرانه‌های زمردین آنرا ادراک کنیم. ما  در اطاق کوچکی بسر می‌بریم و روی بوم کوچکی نقاشی می‌کنیم و می‌پنداریم که  با دستان خود زندگی را فراچنگ آورده‌ایم و یا اینکه اهمیت مرگ را فهمیده‌ایم؛  ولی چنین نیست. برای ادراک زندگی باید یه بیرون گام نهیم و بیرون  رفتن بس دشوار است، ترک کردن اطاقی که تنها دریچه‌ای ریز به بیرون دارد؛ و  مشاهده کردن هر پدیده‌ای، همانگونه که هست، بدون هیچگونه داوری، بدون  محکوم کردن و دوست داشتن و یا دوست نداشتن، چندان آسان نیست.
  بسیاری از ما می‌پنداریم که به یاری جزء، کل را  خواهیم فهمید. امیدواریم به یاری یک پره چرخ، قادر به ادراک آن چرخ شویم؛  ولی چرخ از یک پره تشکیل نشده، شده؟ برای ساختن هر چرخی به پره‌های بسیار  و همچنین به توپی و لبه چرخ نیازمندیم و برای فهمیدن چرخ لازمست که  همه آنرا بررسی کنیم. هر گاه بخواهیم به راستی به ادراک زندگی  بپردازیم، باید همانند شیوه بالا کلیت فرایند زندگی را بفهمیم.
  زندگی راز شگفت آوری است اما نه رازی درون کتاب‌ها،  نه رازی که مردم از آن سخن می‌گویند، بلکه رازیست که هر کس باید  خود، به اکتشاف آن بپردازد؛ بدین روی این مسئله بسیار جدیست که شما خرده‌ها،  اجزاء و پاره‌ها را ادراک کرده و به فراسوی آن و به کل راه یابید.
  هر گاه در نوجوانی فهمیدن زندگی را ادراک  نکنید؛ در حالی که باطناً زشت‌خو و کوته فکر مانده‌اید، رشد خواهید کرد و  هر چند هم که در جهان بیرونی توانگر باشید و سوار سوار بر ماشینهای گرانبها  فخر بفروشید، در درون خود ابله و کودن و تهی خواهید ماند. بدین روی بسیار  مهم است که اطاق حقیر خود را رها ساخته و کل پهنه هستی را ادراک کنید. ولی  تا عاشق نباشید قادر به این کار نخواهید بود. نه عشق جسمانی یا روحانی  بلکه تنها عشق؛ یعنی دلباخته پرندگان، درختان، گلها و والدین خود  بودن. و برتر از همه اینها باید به انسانیت عشق بورزید.
  آیا این تردی بزرگی نیست که خود شما نفهمید که عشق ورزیدن و  دلباخته بودن یعنی چه؟ و اگر همین اکنون معنای دوست داشتن را نفهمیدید،  دیگر هیچگاه آنرا نخواهید فهمید، زیرا هر چه که بزرگتر شوید، آنچه که  عشق خوانده می‌شود، بصورت بسیار زشتی در آمده و پدیده‌ای همانند  تملک خواهد شد و تبدیل به گونه‌ای کالا خواهد شد که خرید و فروش می‌شوداما اگر از همین اکنون نهفتن گوهر عشق را در دلتان آغاز کنید، هرگاه به  درختی که کاشته‌اید عشق بورزید و جانور ولگردی را که نوازش می‌کنید دوست  داشته باشید، آنگاه هر چه که بزرگتر شوید، اسیر اطاقک کوچک خود و روزنه‌های  خرد آن نخواهید ماند، بلکه آن را رها ساخته و عاشق تمامی پهنه زندگی  خواهید بود.
  عشق پدیده‌ای واقعی است؛ امری عاطفی و چیزی که درباره به  شکوه و گلایه برخیزیم و در پیرامونش دچار احساسات شویم، نیست. در عشق  اصلاً جایی برای احساسات نبوده و این امری بسیار جدی و مهم است که باید  عشق را هنوز که جوانید ادراک کرده و بشناسید. مکتب‌ها، فلسفه‌ها و آرمان‌ها  همه یکسره نادرستند زیرا که در دلهای گروندگانشان بهیچ روی نشانی از عشق  نیست. آنها تنها می‌توانند به ادراک جزیی ناچیز بپردازند، آنها تنها از  ورای روزنه‌ای ریز به بیرون می‌نگرند که شاید از آنجا دورنماهای گسترده و  دلپسندی به نظرشان برسد ولی آن تمامی پهنه زندگی را در بر نمی‌گیرد. بدون  این احساس ژرفناک عشق، هیچگاه توانایی ادراک کل را نخواهید داشت. بنابراین  همواره دچار سیه‌روزی و درماندگی و بیچارگی بوده و دستاوردتان در پایان  زندگی چیزی جز مشتی خاکستر و انبوهی از واژه‌های تهی نخواهد بود
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: ایلیاEiliya در 31 ژوئیه 2011، 10:23:42 pm
تغییر در روان انسان - تنها انقلاب واقعی
(ملاحظات  کریشنامورتی در مورد دیدارهایش در هند، ایالات متحده، و در اروپا)
 
 
  [/color]بخش اول
[/color] - دیدارها  در هندوستان
 
  مراقبه به معنی فرار از دنیا نیست - اینکه خود را مجزا نموده و دور خود حصاری بکشیم،  بلکه دقیقا به این مفهوم است که تمامی عرصه‌های موجود در جهان کنونی را درک نماییم.  طبعا دنیا می‌تواند کمی بیش از اینکه در فکر تامین احتیاجات خود از جمله مواد غذایی،  لباس، و یا سقفی بالای خود، بوده باشیم، دارای اهمیت و مفهوم باشد. آنهم با همه  لذت‌ها و دردهای آن، و می‌تواند بیش از اینها نیازمند تامل و توجه باشد.
  مراقبه همان رهایی از این دنیاست؛ در چنین حالتی انسان می‌بایست بطور شگفت‌انگیزی  غیرعادی و غیرمعمول باشد. از همین لحظه هست که جهان دیگر برای او دارای مفهومی بغایت  دیگرگونه خواهد بود و آسمان و زمین برایش دارای زیبایی‌های جاودانه می‌گردند.  آنگاه عشق دیگر در اسارت لذت باقی نخواهد ماند. فرای همه این موضوعات چیزی در  انسان عملکرد می‌یابد که ناشی از اشتیاق کاذب، رقابت‌ها، و یا ناشی از تلاش برای  خودارضایی و یا حتی ثمره تصورات نخواهد بود.
 
  وضعیت اتاق طوری است که روبروی چشم‌اندازی به یک باغ گشوده می‌شود، ده‌ها متر پایین‌تر  از آن، رودخانه‌ای پهن و عمیق جریان دارد که برای برخی از مردم مقدس محسوب می‌شود،  اما برای بسیاری دیگر نمودی از جریان حرکت زیبای آب در فضای بیکران و پهن در چنین  صبح دلنشینی است. براحتی می‌توان آنسوی رودخانه را با وضوح کامل دید که چگونه  درختان میوه با فاصله‌هایی معین در عرض و طول کاشته شده‌اند و یا حتی می‌توان از اینجا  غله زمستانی را که به تازگی کشت شده‌اند، در مد نظر داشت. چشم‌انداز این اتاق طوری  است که براحتی می‌توان درخشش ستاره زهره را در بالای آسمان متوجه شد، و یا بالا  آمدن خورشید را که به آرامی از پشت درختان قد کشیده و همه جا را در احاطه خود می‌گیرد؛  و همزمان رودخانه همانند مسیری طلایی زیر پای خورشید نمایان می‌شود.
 
  نیمه شب بود و تاریکی بر همه زوایای اتاق احاطه داشت، پنجره‌ای که بسوی بخش جنوبی  آسمان قرار دارد، باز هست و در یکی از چنین شب‌هایی، ناگهان پرنده‌ای با بال زدن‌های  سریع و پر سروصدای خود وارد اتاق شد. با روشن کردن چراغ و خارج شدن از تختخواب، می‌توانستی  آن پرنده را ببینی که چگونه خودش را زیر تخت جمع و جور کرده و به چشمانت خیره شده  است. جغدی بود که کل ابعاد آن در حدود نیم متر بود، با چشمانی گرد و گشاد، با  منقاری که از وحشت و نگرانی باز مانده بود. فاصله ما حتی کمتر از یک متر بود و از  این فاصله ما به چشمان یکدیگر نگاه می‌کردیم. بخاطر نور و روشنایی و از سوی دیگر  حضور انسان در کنار این پرنده، وحشت او دو چندان شده بود. بدون اینکه چشمان ما یکبار  هم پلک بزند، مدتی در این حالت باقی مانده و بهم خیره شدیم، با این همه او کوتاه نیامده  و حتی ذره‌ای نیز از حالت تهاجمی او کاسته نشد. از این فاصله می‌شد بخوبی چنگاله‌ای  پهن و نوک تیز، و همچنین در کناره‌های بال‌هایش پرهای نرمی را دید که در فواصلی بسیار  نزدیک بهم قرار داشتند. آنچنان اشتیاقی در انسان دامن زده می‌شد که دلت میخواست او  را با دستانت لمس می‌کردی و مورد نوازش قرار می‌دادی؛ اما کاملا واضح و آشکار بود که  او چنین اجازه‌ای به تو نخواهد داد. به همین خاطر چراغ را خاموش کرده و پس از چند  لحظه خاموشی تمام اتاق را در بر گرفت. مدت زمان بسیار کوتاهی بعد از آن صدای بال  زدن‌های شتابزده پرنده به گوش رسید - تو براحتی می‌توانستی جابجایی هوا را که با  متاثر از بال زدن‌های پرنده ایجاد شده بود، در کنار صورت خود حس کنی - و بدین‌سان  جغد اتاق را ترک کرده و هیچگاه نیز به آنجا برنگشت.
 
  این معبد یکی از معابد بسیار قدیمی بود، بر اساس ادعاهای مردم حتی بیش از سه هزار  سال قدمت داشته، اما تو می‌توانی حدس بزنی که مردم در چنین مسائلی چقدر غلو می‌کنند.  ناگفته نماند که این معبد بسیار قدیمی بود - اوایل به عنوان معبدی بودایی شناخته  شده بود، حدود هفتصد سال پس از آن دوران، به معبدی براهمایی تبدیل شد، و در جایی که  مجسمه بودا قرار داشت، در آن زمان مجسمه‌ای از خدایان هندو قرار دادند. داخل معبد  بسیار تاریک بوده و فضای خاصی بر آن حکمفرما بود. در راهروهای بسیار زیبا و با سایه  روشن‌های بسیار دلپذیر، بوی خاصی به مشام می‌رسید که خود ترکیبی بود از بوی حضور  خفاشان که با بوی عودی که آنهم بطور دائم در معبد می‌سوخت، عجین شده بود.
  زائران و عبادت‌کنندگان به داخل معبد وارد می‌شدند، کسانی که لحظه‌ای پیشتر از آن  خود را در آب رودخانه‌ای غسل داده بودند، با تکان دستانشان و حرکاتی که برای ورود  به معبد انجام می‌دادند، پس از لحظه‌ای خود را روی زمین انداخته و در راستای تصاویر  قرار داده شده در بالا به سجده می‌افتادند. فردی روحانی در قسمت اندرونی معبد در  حال خواندن آوازهای مذهبی بود، و صدایش و روانی بسیار زیبای هجای کلامش بگونه‌ای بود  که انسان سخت مسحور شنیدن آن آواز می‌شد. او کلمات را با هجاهای بسیار روان و بدون  کمترین تعجیلی ادا می‌کرد، بگونه‌ای که تمامی فضای معبد کاملا در احاطه این اصوات  بود. در درون معبد افراد مختلفی، از کودکان گرفته تا زنان و مردان پیر، در رفت و  آمد بودند. افرادی را می‌دیدی که مناسک خاصی را بجای می‌آورند، و یا کسانی که کت و  شلوارهای اروپایی را از تن بدر کرده و حال ” دوتی“ به تن داشتند، با دستان و شانه‌های  عریان، در حالت نشسته و یا ایستاده دعاهای مذهبی را با جدیت تمام زیر لب زمزمه می‌کردند.
  در محوطه باز و درونی معبد حوضچه‌ای پر آب قرار داشت - حوضچه مقدس - که دورتادور  آنرا بلوک‌های سنگی قرار داده بودند، طوری که می‌توان پس از گذشتن از پله‌های سنگی  به کنار آب رسید. پس از گذشتن از مسیری بسیار شلوغ و پر ازدحام و زیر نور روشن و تیز  آفتاب وارد ساختمان اصلی معبد شدم، مکانی که تماما در احاطه سایه‌ها، گوشه‌های تاریک  و بسیار آرام قرار داشت. نه از شمع‌ها اثری بود و نه از افراد ژنده‌ای که از  رهگذران تقاضای پولی و یا چیزی می‌کردند، هیچ اثری از اینها نبود و تنها و تنها  افرادی در این مکان بودند که به نحوی از انحاء در ارتباط معینی با معبد بودند، و  آنها نیز با زمزمه‌هایی کاملا بی‌صدا و با حرکات لب‌هایشان در درون خود دعاهای معینی  را تکرار می‌کردند.
 
  ... بعدازظهر همین روز مردی برای ملاقات آمد. به گفته خودش او یکی از طرفداران  ”ودندا“ می‌باشد. انگلیسی را به زبانی بسیار سلیس صحبت می‌کرد، زیرا او نه تنها  تحصیلاتی دانشگاهی داشته بلکه دوره‌های تحصیلی خود را در دانشگاه‌هایی گذرانده که  به زبان انگلیسی تدریس می‌کردند؛ وی فردی بسیار تیز هوش و روشن بود. کارش وکالت  بوده و درآمدی مکفی داشت، با این همه وقتی با چشمان تیز خود به تو نگاه می‌کرد،  نگاهش نشانه‌هایی از احساس ناامنی و حتی گاهی نگاهش مردد و نامطمئن می‌شد. به نظر می‌رسید  که مطالعات زیادی داشته، بالاخص در زمینه الهیات و دین‌شناسی غربی. فردی میانه سال  بود در حد خود کمی لاغر و در عین حال قد بلند. قیافه‌اش نمود بسیار متناسبی بود از  ارزشی که برای خود قائل است، بالاخص در این زمینه که بنظر می‌رسید در بسیاری از  دعاوی حقوقی براحتی می‌توانست موفق گردد.
  می‌گوید: ”من در بسیاری از سخنرانی‌های شما شرکت  داشته و به گفته‌های شما گوش داده‌ام، در یک کلام می‌توان براحتی بیان داشت که  حرفهای شما نمود اصیلی از ”ودندا“، آنهم در شکل مناسب و هماهنگ شده خود با زمان  حال می‌باشد، اما با این همه تمامی گفتار شما و تاکیدات‌تان تکیه به سنتهای قدیم  دارد.“
 
  از او سوال شد که منظورش از ودندا چیست؟ او در جواب گفت: ”مسئله  از این قرار است که «براهمان» جهان را بوجود آورده و نمود و اثر او بصورت « آتمان»  در تک تک موجودات حضور دارد و همه آنها خود نمود براهمان در موجودات می‌باشند. بشر  می‌باید از شعور متعارف و روزمره‌اش که در راستای تامین امور زمینی اوست، رها  گردد، دقیقا بگونه‌ای که انگار از خوابی گران بیدار می‌شود. همانند شکل‌گیری یک رویا  در یک موجود خواب آلود، شعوری منفرد زمینه‌ساز پیدایش جهان می‌گردد. البته شما چنین  مسائلی را در مباحثه‌ها و صحبت‌ها و سخنرانی‌های خودتان مطرح نمی‌کنید، اما کنه  مطالب مطروحه توسط شما همین است. برای اینکه بهرحال شما خود در همین سرزمین بدنیا  آمده و بزرگ شده‌اید، و اگر چه بخش بزرگی از زندگی خود را در خارج از این سرزمین  گذرانده‌اید، با اینهمه گفته‌های شما خودبخود متاثر از سنتها و آداب همین سرزمین می‌باشد.  سرزمین هندوستان شما را بوجود آورده است، خواه این موضوع برایتان جالب توجه باشد و  یا برعکس؛ بهرحال شما محصول چنین جامعه‌ای و از روان این سرزمین هستید. تمامی  حالات شما، حرکات‌تان، خصوصیات عام موجود در شما، چه هنگامی که در حال صحبت هستید،  و چه حتی نمود ظاهری‌تان را اگر در نظر بگیریم، تمامیت شما نمود میراثی اصیل از این  سرزمین می‌باشد. تمامی آموزشهای شما و گفته‌هایتان بهرحال متاثر از همه این‌ها بوده  و تداوم همان آموزشهای بزرگان ما از دوران قدیم می‌باشد که تا هم اکنون نیز آموزش  داده می‌شوند.“
 
  اگر امکان داشته باشد، با هم این موضوع را کنار بگذاریم که سخنگو از هندوستان است  و در چارچوب این سنتها بزرگ شده، یا اینکه تحت تاثیر این فرهنگ قرار دارد و یا اینکه  تمامی حرفهایی که می‌زند و بطور کلی خود، خلاصه‌ای از همه آموزشهای قدیمی این سرزمین  می‌باشد. این نکته‌ای است که می‌باید در همین قدم اول در نظر گرفته شود که او خودش  را به هیچ وجه هندی و یا اساسا وابسته به هیچ سرزمین معینی نمی‌داند،و در همین  رابطه اساسا هیچ پیوندی بین او و گروه موسوم به براهمایی‌ها نیز وجود ندارد، علیرغم  اینکه او در چنین فرهنگی نیز بدنیا آمده. او همه سنتها و رسوم را نادیده می‌گیرد،  چیزی که شما می‌خواهید بزور به تن او بپوشانید. او این موضوع را مطلقا نفی میکند که  گفته‌های او تداوم همان آموزشهای قدیمی می‌باشد.
  او هیچکدام از کتابهای مقدس را، چه مربوط به هندوستان و شرق باشد و یا مربوط به  غرب، نخوانده است. چون مطالعه آنها برای انسانی که نسبت به خود و آنچه که در پیرامون  او و در جهان میگذرد، هوشیار است، به هیچ وجه ضروری نیست. – اصولا برای هر فردی که  نسبت به همه این تئوری‌ها و عملکرد انسان‌ها در تداوم و تحکیم این تئوری‌ها شناخت  داشته باشد، و بداند که این خود انسانها هستند که با تبلیغات‌شان، با سنن و آداب و  همه اینگونه اعمال، چنین تئوری‌هایی را بجای حقیقت مطرح می‌کنند، و این کار را حتی  نه یک یا دو هزار سال، بلکه حتی بیش از پنج هزار سال است که انجام می‌دهند – آنگاه  همه اینگونه مسائل برای چنین فردی غیر ضروری می‌گردد.
  برای چنین فردی که همه این اشارات را، همه این تاکیدات نسبت به کلمه را، و یا توجه  و حساسیت نسبت بدان را به عنوان سمبل‌ها می‌بیند و کاملا هوشیار است که چه توجه غیرواقعی  نسبت بدان‌ها مبذول می‌شود، آری او همه اینگونه اعمال و موضوعات را نادیده می‌گیرد؛  برای چنین فردی، حقیقت چیزی دست دوم و منعکس شده توسط انسانی دیگر نیست. همانطور که  خودت نیز به صحبت‌هایش گوش داده‌ای، او همواره از همان ابتدای صحبتش به این نکته  تاکید داشته که هرگونه تایید قدرت در هر شکل خود نافی حقیقت است، و به این نکته  اشاره می‌کند که بشر از تمامی عادات و سنن، از همه مناسک، از فرهنگ و خلاصه از  اخلاقیات اجتماعی می‌باید دوری گزیده و آنها را کنار بگذارد. اگر شما عمیقا به  سخنانش گوش داده‌اید، طبعا نمی‌بایست مدعی چنین امری باشید که او یک هندی و یا کسی  است که همان افکار و اندیشه‌های قدیمی را دارد به شکلی نوین ارائه میدهد. او گذشته  را با تمامی معلمین و استادانش، با مفسرینش، با تمامی تئوری‌هایش و همه فورمول‌هایش  بکلی کنار می‌نهد.
  حقیقت هیچگاه نمی‌تواند در گذشته یافت شود. آنچه را که به عنوان حقیقت آنهم با نقل  قول از گذشتگان یاد می‌کنند، مربوط به خاکستر خاطره‌ها و یادهاست؛ و خاطرات نیز  همواره در پیوند با زمان می‌باشد و در خاکستر کالبدی از دیروز هیچ حقیقتی حیات  ندارد. حقیقت چیزی زنده است، با این همه چیزی نیست که در محدوده زمان بگنجد.
 
  و حال با توجه به این نکته که ما همه این موضوعات را به گوشه‌ای افکنده‌ایم، بیایید  با هم به کنه این موضوع به عنوان «براهمان» نظری بیافکنیم، چیزی که شما درباره آن  صحبت کرده‌اید. در واقع امر آنچه که به عنوان نظریه و ادعا مطرح می‌شود، بطور ساده  ایده‌ای است که ساخته یک ذهن خیال پرداز است – حال چه این ایده از درون نوشته‌جاتی  بنام « شانکارا» باشد و یا از مدرسه‌ای دینی – انسان می‌تواند با یک ایده آشنا شده  و خود را در همان راستا قرار دهد، همانند آنچه که در جهان مسیحیت، و یا به عنوان  نظریات مسیح مطرح می‌کنند. اینگونه جهان‌بینی‌ها بطور مشخص نمود و محصول تاکیدات  فردی می‌باشند؛ و کسی که در چارچوب سنتهای مزبور به مذهب هندوایسم و «کریشنا» نیز  تربیت شده، تمامی تجاربش خواه ناخواه مبتنی بر همان فرهنگی خواهد بود که در آن رشد  یافته است. بنابراین، چنین تجاربی نمود هیچ چیزی نمی‌تواند باشد، نگرش از نگاه کریشنا  و یا مسیح در واقع امر در راستای دانش معینی خواهد بود؛ به همین دلیل نمی‌تواند واقعی  باشد، بلکه برعکس آن، تخیلی بوده و یا حتی دینی می‌باشد، و چیزی که با چنین تجاربی  تحکیم یابد، مطلقا فاقد ارزش است. چرا می‌بایست شما و یا هر فرد دیگری خواهان یک ایده  و یا یک تئوری باشید و اساسا چرا می‌باید بر اساس یک اعتقاد زندگی کنید؟ پیوندی اینچنین  طولانی به یک عقیده و یک ایده، بهرحال به نحوی از انحاء نمود ترس است – ترس از  زندگی روزمره، ترس از اندوه، ترس از مرگ و بطور کلی ناشی از بی‌معنی بودن و  نامفهومی گسترده و هراسناکی است که چنین زندگی روزمره‌ای به ارمغان آورده است. دیدن  و توجه به همه اینها شما را به پذیرش یک تئوری و یا یک ایده و عقیده می‌رساند و  هرچه این ایده متنوع‌تر، انعطاف‌پذیرتر، و دارای گذشته مدون‌تری باشد، برایتان  دارای وزنی سنگین‌تر خواهد بود. و بعد از دو و یا حتی ده هزار سال تبلیغات طبعا این  ایده‌ها بنیادین‌تر و غیرقابل تغییر می‌گردند؛ و با همه اینها دقیقا در همین رابطه  است که « حقیقت » به مفهومی بی‌معنی و احمقانه تبدیل می‌گردد.
  اما اگر شما از یک ایده و یک دگم فاصله نگیرید، عملا در جایگاهی قرار می‌گیرید که  با واقعیت در مقابله خواهید بود. «آنچه که هست» در واقع همین اندیشیدن، لذت، اندوه  و ترس از مرگ به عنوان واقعیاتی بیرونی هستند که عملا وجود دارند. زمانیکه شما  ساختار درونی زندگی روزمره خودت را دریابی – با تمامی تقابل‌هایش، حسرت، تمایلاتش  و حتی تمایل به دستیابی به قدرت – آنگاه نه تنها متوجه خواهی شد که تئوری‌ها، مریدان،  مراجع و استادان همه اینها اموری مسخره و بی‌معنی هستند، بلکه شاید بدینسان نقطه  پایانی بر رنج و اندوه بشر، و یا بطور کلی تمامی ساختار اندیشه و تمامی آنچه که  منتجه آن می‌باشد، خواهید گذاشت.
  نگریستن و درک از بطن ساختار اندیشه و فکر همان مراقبه است. آنگاه خواهی دید که نه  تنها جهان یک تصور و یک تلقی نیست، بلکه واقعیتی اصیل و عمیق هست، چیزی که انسانها  در ساختن و حیات آن دخیل می‌باشند. این همان چیزی است که می‌باید درک شود و نه همه  آن تئوری‌ها در مورد ” ودندا“ و امثالهم، با تمامی سنتها و مناسک و آدابش، با همه  شکوه و جلال و جبروتش، که تحت تاثیر و زیر نظر ادیان سازمان‌یافته ساخته شده.
  زمانیکه انسان از هر نوع ترس، حسادت، و یا اندوه آزاد باشد، اولین تاثیرش وجود ذهنی  بطور طبیعی آرام و در سکوت و آرامش خواهد بود. پس از آن نه تنها چنین ذهنی قادر  خواهد شد که از وجود حقیقت در لحظه لحظه زندگی روزمره خویش آگاه گردد، بلکه تمامی  برداشت‌هایش را نیز در پشت سر رها می‌کند؛ و بدین‌سان بر فاصله بین مشاهده‌کننده و  موضوعی که مشاهده می‌شود، نقطه پایانی گذارده خواهد شد، و چنین است که دوگانگی پایان  یافته و وحدت وجود خودش را نمایان می‌سازد.
  اما علاوه بر آن و ورای همه اینها، بدون اینکه به این همه مبارزه و غیره نیازی  باشد و یا همه این خودپسندی‌ها و تکبر و یا شور و هیجان کاذب، بهرحال در اینجا  انرژی عظیمی شکل می‌گیرد که برای آن هیچ آغازی و یا پایانی نمی‌توان تصور کرد – و  این موضوع یک ایده و یا تئوری نیست، بلکه نمودی کاملا حقیقی دارد – چیزی است که غیر  قابل قیاس بوده و مغز نمی‌تواند آنرا در چنگال خود مهار کند.
 
  حال تو همه این موضوعات را شنیده‌ای. شاید پس از آن بخواهی از همه اینها یک تئوری  و یا یک ایده بسازی و اگر چنین امری پیش رفت، آنگاه آنرا تبلیغ کرده و به گوش سایرین  می‌رسانی. اما آنچه را که تو تبلیغ میکنی، نمی‌تواند واقعیت و حقیقت باشد. حقیقت  زمانی بروز می‌یابد که تو از خواستن، از ناآرامی‌ها، عصبیت و تمامی آنچه که قلب و  ذهن تو مملو از آنها شده، رها باشی. زمانیکه تو همه این نکات را دریابی، آنگاه با  چنان خلوصی که نامش عشق است روبرو خواهی شد، آنگاه حقیقت درونی همه آن حرفهایی را که  در اینجا مطرح شده، درک خواهی کرد. [/font][/size]
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: ایلیاEiliya در 31 ژوئیه 2011، 10:24:52 pm
تغییر در روان انسان - تنها انقلاب واقعی [/font][/size][/b][/color]
[/color](ملاحظات کریشنامورتی در مورد دیدارهایش در هند، ایالات متحده، و در اروپا)

 
[/color]قسمت  دوم - دیدارها در هندوستان[/size]
[/color]
  در مراقبه کیفیت ذهن و قلب مهمترین نقش را ایفا می‌کند. نه اینکه خواسته  باشی به چیزی رسیده و یا بر چیزی غلبه نمایی، بلکه کیفیتی از ذهن مطرح است  که نمود خلوص و پاک بودن و حساسیت عمیق باشد. وقتی که چیزی را نفی می‌کنی  و یا کنار می‌نهی، حالتی مثبت بروز می‌کند. تجربه اندوزی و زندگی کردن در  سایه این تجارب، شفافیت و خلوص را در مراقبه تحت‌الشعاع قرار داده و از  بین می‌برد. مراقبه وسیله‌ای برای رسیدن به هدف نیست. در واقع مراقبه هم  وسیله و هم هدف با هم و در کنار هم می‌باشد. تحت تاثیر اندوختن تجارب، ذهن  و روان انسان هیچگاه به پاکی و بی‌آلایشی نخواهد رسید. با کنار نهادن و  نادیده گرفتن تاثیرات تجربه، شرایطی ایجاد می‌گردد که ذهن می‌تواند به  حالتی از خلوص و پاکی دست یابد که این حالت هیچگاه توسط اندیشه و تمامی  فعالیت‌های ناشی از آن، بوجود نمی‌آید. مراقبه نقطه پایانی بر اندیشه و  روند اندیشیدن است، البته نه با انجام عملی که فرد مراقبه‌کننده انجام  می‌دهد؛ چون کسی که در مراقبه هست، خود با مراقبه یگانه می‌گردد. و بدون  مراقبه انسان همانند موجود کوری است که در میان گستره عظیمی از زیبایی‌ها  و نور و رنگ قرار گرفته باشد.
 
 در کنار ساحل دریا پیاده پیش برو و  بگذار که خلوص کیفی مراقبه بر تو احاطه یابد. در زمان بروز چنین حالتی  تلاش نکن که آنرا به چنگ آری. آنچه را که انسان در چنگال خود مهار می‌کند،  چیزی خواهد بود که همانند یک تصویر و خاطره در حافظه ثبت خواهد شد و خاطره  همواره نمود چیزی است که در گذشته بوده و بدین‌سان نمود مرده‌ای بیش نیست.  یا زمانی که در لابلای پستی و بلندی‌های تپه‌ها در حال قدم زدن هستی،  بگذار زیبایی و یا حتی سختی زندگی خود بیانگر وجود خود باشد، و بدین‌سان  تو نسبت به درد و اندوه خود آگاه گشته و در همین راستا می‌توانی بر آن  احاطه داشته باشی.
 مراقبه هم ریشه است، هم بوته، گل و حتی میوه. تنها  کلمات هستند که اینچنین میوه و گل و گیاه و ریشه را از هم جدا می‌سازند.  با عملی شدن چنین تفکیکی، زیبایی و طراوت، میدانی برای بروز نمی‌یابد.  مسرت واقعی زمانی است که بتوانی کلیت این حالت از وجود را در هم و با هم  مشاهده کنی.
 
 جاده پیش روی‌مان، راهی باریک و پوشیده از سایه  درختانی بود که در دو سوی آن قرار داشتند – راه بسیار کوچکی که از میان  مزارع غله کاملا رسیده می‌گذشت. نور خورشید آنچنان تند و تیز بود که  سایه‌های بسیار پررنگی ایجاد می‌کرد و در دو سوی جاده دهکده‌هایی قرار  داشتند که از چهره آنها فقر و فلاکت و کثافت بالا می‌رفت. بزرگسالان  چهره‌هایی نزار و مریض داشتند ولیکن کودکان برعکس آنها با جیغ و داد همراه  با وسایل گوناگونی مشغول بازی بودند و هر از گاهی سنگریزه‌ای بطرف  پرندگانی پرتاب می‌کردند که در بالای سرشان و در لابلای شاخه‌ها نشسته  بودند. صبحی بسیار خنک و دلپذیر بود و از سوی تپه‌ها نسیم ملایمی می‌وزید.
  سحرگاه امروز طوطی‌ها و مرغ میناها سروصدای زیادی ایجاد کرده بودند. بندرت  می‌توان طوطی‌ها را در میان برگهای درختان تشخیص داد؛ در لابلای تنه  درختان تمبر هندی سوراخهای زیادی وجود دارد که آنها در آن لانه کرده‌اند.  پرواز زیگزاگی آنها همواره با هم و با عملیات آکروباتیک همراه هست. مرغ  مینا‌ها روی زمین بوده و عموما بی‌صدا به کار خود مشغول می‌شوند. تا  آنجایی که ممکن است اجازه می‌دهند که به آنها نزدیک شوی و بعد پرواز کرده  و دور می‌شوند. مگس‌گیر ( نوعی پرنده کوچک مثل گنجشک هست ) روی سیم تلگراف  نشسته و تمامی محوطه را تحت کنترل خود دارد. صبحی بسیار دلپذیر بود و  آفتاب نیز هنوز آنچنان گرم نبود. فضای روحانی بر تمامی منطقه احاطه دارد،  با هوایی که مملو از آرامش انتظار برای بیدار شدن انسان‌ها بود.
 در  این جاده همچنین یک گاری اسبی نیز در حرکت بود که اسب را با چوب‌هایی بلند  به چرخ گاری بسته بودند و او بدین ترتیب ارابه را می‌کشید. روی گاری جنازه  مرده‌ای قرار داشت که با کفنی سفید و قرمز پوشیده شده بود، مرده‌ای که  قرار بود به کنار رود برده شده و در ساحل آن سوزانده شود. در کنار گاریچی  مردی نشسته بود که بنظر می‌رسید از بستگان مرده باشد، و جنازه در مسیر  حرکت گاری در جاده‌ای که آنچنان هم هموار نبود، مداوما تکان خورده و به  کناره‌های گاری اصابت می‌کرد. بنظر که آنها راهی طولانی را طی کرده باشند،  چون بدن اسب کاملا پوشیده از عرق بود و جنازه نیز بنظر می‌رسید که در طی  مسافرت آنقدر تکان خورده و به اینطرف و آنطرف خورده که حال مانند چوب خشکی  باقی مانده بود.
 
 کمی دیرتر در همان روز مردی برای ملاقات آمد که  به گفته خودش مسئول آموزش توپخانه در نیروی دریایی بود. او زن و دو فرزندش  را نیز همراه خود آورده بود، و هیجان خاصی در حرکات و رفتارش بچشم  می‌خورد. پس از گفتگوهای اولیه اظهار داشت که به شناخت خدا علاقه‌مند بوده و جویای یافتن اوست.  آدم دقیقی بنظر نمی‌رسید، و تا حدودی نیز خجالتی بود. دستان و صورتی پهن و  قوی داشت، اما صدا و لبخندش از خشونت و جدیت خاصی حکایت می‌کرد – چون  بهرحال او کسی بود که به نحوی از انحاء فرمان مرگ صادر می‌کرد. انگار خدای  مورد نظر او هیچ ربطی به کار و زندگی روزمره او نداشته و کاملا از آن دور  می‌باشد. حالت عجیبی است، چون در برابرت کسی قرار دارد که از سویی در  جستجو و شناخت خداست، و در عین زمان شغلش بگونه‌ای است که به دیگران آموزش  می‌دهد چگونه قادر به کشتن انسان‌های دیگر باشند.
 او  خودش را مردی مذهبی و با ایمان می‌نامد و به بسیاری از مدارس مذهبی، و این  به اصطلاح مقدسین نیز مراجعه کرده است. هیچکدام از آنها نتوانستند نیاز او  را برآورده نمایند و حال او راهی طولانی را با قطار و اتوبوس طی کرده که  به ملاقات ما بیاید، چون او می‌خواهد به این نکته واقف گردد که چگونه با  این دنیای عجیب و غریب می‌تواند کنار بیاید؛ کاری که بسیاری از انسانها و  مقدسین نیز در تلاش برای پاسخ بدان هستند. همسرش و فرزندانش بسیار  آرام و مودبانه نشسته بودند، و درست در همین لحظه روی شاخه درختی در حیاط  خانه، کبوتری نشسته و به صدای خفه‌ای شروع به خواندن بق بقو نمود. مرد حتی  نگاهی نیز بدان سو نیانداخت، و بچه‌ها نیز در کنار مادرشان بسیار آرام  ولیکن شق و رق نشسته بودند؛ آنها نیز بسیار هیجان زده و چهره‌هایی بسیار  جدی داشتند، بدون کمترین تبسمی و یا لبخندی.
 
 تو هیچگاه به یافتن  خدا نائل نخواهی شد؛ برای چنین امری هیچ راهی وجود ندارد. بشر انواع  راه‌ها، باورهای گوناگون، مرید و مراد و استاد و قطب و مرشد و غیره را از  خود ساخته تا در پی‌گیری در راه دستیابی و یا رسیدن به شناخت خدا، او را  یاری دهند، و یا حداقل منشاء آمرزشی برایش باشند؛ همه این گونه اعمال و  رفتار آنچنان ادامه داشته که هیچ پایانی را نیز نمی‌توان برایش متصور بود.  در این تلاش، آنچه که مایه تاسف است، این است که این جستجو به نحوی از  انحاء در راستای یک تخیل و یا یک تصویر ساخته ذهن انسان پیش می‌رود،  تصوراتی که با مقیاس‌های معینی در درون ذهن انسان طراحی می‌گردد. در واقع  امر آن عشقی که او در جستجوی آن است، دقیقا با روش زندگی خودش از بین برده  می‌شود. شما نمی‌توانید در دستان خود سلاحی حمل کنید، و از سوی دیگر در  جستجوی خدا باشید. خدا به شکلی از اشکال تبدیل به نمودی سمبلیک گشته، و یا  به یک کلمه تبدیل شده، که در عمل حتی همان‌ها نیز مفاهیم خودشان را از دست  داده‌اند. چون معابد و کلیساها با کار و وجود خود آن مفهوم را نیز از آن  زدوده و عامل نابودی آن شده‌اند.
 حتی ممکن است که شما هیچ اعتقادی هم به خدا نداشته باشید، با همه اینها شما نیز با آن به اصطلاح 
[/size]معتقدین  مذهبی یکسان هستید؛ چون هر دوی شما رنج می‌کشید و هر دوی شما در درون یک  زندگی فاقد کمترین مفهوم و تاسف باری غوطه ور هستید؛ و سختیهای ناشی از  چنین حالتی از زندگی آنرا مطلقا فاقد هرگونه مفهومی می‌گرداند. واقعیت در  انتهای سیر حرکت اندیشه‌ها قرار ندارد و خلاء درونی قلب هیچگاه نمی‌تواند  با کلمات پر گردد. ما به موجوداتی بسیار فعال و زرنگ تبدیل شده‌ایم، سریعا  فلسفه جدیدی را سازمان می‌دهیم، و با این کار در تلاش خواهیم بود تا اثرات  سوء زندگی دردبار روزمره را از خود دور نماییم. ما تئوری‌هایی می‌سازیم که  به ما نشان دهند، چگونه می‌توان به عمق قضایا رسوخ نموده و به آخرین  دست‌آوردها نائل آییم، و در همین راستا عابدان و مریدان بسوی معابد رفته و  خودشان را در درون فانتزی‌های ذهن خودشان غرق می‌کنند، فانتزی‌هایی که  توسط اذهان خودشان ساخته شده است. طلبه‌گان و مقدسین هیچ کدام‌شان هیچ گاه  حقیقت را در نمی‌یابند. چون موجودیت هر دوی آنان در راستای تداوم  سنت‌هاست، تابعی از فرهنگ و عادات، که آنها را به شکل طلبه و مقدسین و  امثالهم بار آورده است.
 
 حال دیگر کبوتر از آنجا پریده است و  زیبایی ابرهای فراسوی تپه‌ها و کوه‌ها به آرامی تمامی این سرزمین را در بر  می‌گیرند – آنجاست که می‌توان حقیقت را یافت، جایی‌که هیچگاه بشر حقیقت  درونی آنرا نجسته است.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: ایلیاEiliya در 31 ژوئیه 2011، 10:26:03 pm
تغییر در روان انسان - تنها انقلاب واقعی
(ملاحظات کریشنامورتی در مورد دیدارهایش در هند، ایالات متحده، و در  اروپا)
قسمت سوم - دیدارها در هندوستان
این باغ باز مانده گورستان متروکی بود که درختان بسیار بزرگ و تنومندی  داشت. در این باغ قبرهای بسیار بزرگی قرار داشتند که مرمرهای روی این قبرها متاثر  از باران‌های مکرر و سالیان درازی که بخود دیده، رنگی تیره و کدر خود گرفته بودند؛ و علاوه  براین گنبدهای روی این قبرها نیز حتی تیره‌تر معلوم می‌شدند. صدها کبوتر روی این گنبدها نشسته‌اند.  آنها برای بدست آوردن جایی روی این گنبدها با کلاغ‌ها در جنگی مداوم قرار دارند و پایین‌تر از  آنها دسته‌ای از طوطیان وارد باغ شده و در لابلای درختان جای گرفتند. محوطه چمنزار بخوبی نگه‌داری  شده و چمن‌هایش بسیار  آراسته کوتاه شده است. جای بسیار آرامی بود و عجیب اینکه در حول و حوش خود مردم زیادی را نمی‌دیدی.  در وقت غروب ساکنین اطراف با دوچرخه‌هایشان به این مکان وارد شده و با هم روی این چمن‌ها  نشسته و به بازی ورق مشغول می‌شوند. بازی با ورق انگار عملی است که درک آن برایشان بسیار آسان است، البته برای کسی که این  بازی را نمی‌داند، چه بسا که بازی بسیار غریبی جلوه کند. در محوطه چمنزار جنب قبرستان، گروهی از کودکان  در حال بازی بودند.

  در میان قبرها، قبر بسیار خاصی قرار دارد که با طاق‌هایی بشکل هشت و  موازی هم بگونه‌ای قرار دارند که قبر را در محاط خود گرفته‌اند. این مجموعه با آجر  ساخته شده بود که به مرور زمان و زیر تابش خورشید و یا بخاطر بارندگی‌های مکرر، رنگ آن بسیار تیره و سیاه  شده بود. در کنار آن روی تابلویی اطلاعیه‌ای قرار داشت که توسط آن از مردم خواسته شده بود تا روی قبر گل نگذارند؛ اما بنظر  می‌رسد که هیچکس به این هشدار توجه نمی‌کند، چون مردم در عمل روی آن گل می‌گذاشتند.

  خیابانی پهن و مشجر و پوشیده از درختان اوکالیپتوس تا  محوطه باغچه‌ای از گل رز که با دیواری  نیمه مخروبه محدود شده، ادامه می‌یابد. این باغ با گل‌های بسیار زیبایش  بنظر می‌رسد که خیلی خوب مورد توجه و مواظبت قرار گرفته، علف‌های چمن آن بسیار خوب زده و آراسته شده است.  توجه تعداد خیلی کمی از مردم به این باغ جلب می‌شد، آنچنانکه می‌توانستی براحتی در آنجا گشتی  زده و به تنهایی تمام باغ را از نظر بگذرانی؛ و به تماشای غروب بنشینی و ببینی که چگونه خورشید از پشت درختان و مناره‌های معبد  در افق ناپدید می‌شود. بالاخص در وقت غروب این باغ با آن سایه‌های بسیار بلندش بسیار آرامش بخش  بوده و از تمامی شلوغی‌های بی‌پایان شهر با همه نمودهای وحشتناک ناشی از تفاوت فقر  و ثروت بدور. کولی‌ها در میان این دشت، به چیدن سبزی‌های معطر و گیاهان دارویی  مشغول بودند. جای بسیار دنجی بود، اگرچه همین مکان نیز می‌رود تا به آرامی با دستان بشر بسوی نابودی پیش  رود.

  در گوشه‌ای بسیار دور از این باغ، مردی دوچرخه‌اش را در کنار خود روی  زمین گذاشته و خود در حالت مراقبه  نشسته بود. چشم‌هایش بسته بود و تنها لبهایش تکان میخورد - او بیش  از نیم ساعت در  چنین حالتی نشسته، کاملا خارج از این دنیا، و از تمامی رفت و آمدهای پیرامون خود و حتی سر و صدایی که طوطیان ایجاد  می‌کردند، به دور بود. او به حالتی کاملا بی‌حرکت مانده بود. با دستانش که در کیسه‌ای پارچه‌ای قرار داشت، تسبیحی را می‌گرداند.  او هر روز وقت غروب و احتمالا پس از پایان کار روزانه‌اش به این محل برای عبادت می‌آید. بنظر نمی‌رسد  که فرد ثروتمندی باشد،  با این همه تقریبا سالم و تندرست بنظر می‌رسد؛ او همیشه به همین گوشه معین می‌آید. وقتی در این مورد  از وی سوال شد، توضیح داد که در حال مراقبه بوده و به شکلی از اشکال دعا و یا به اصطلاح  مانترای معینی را تکرار می‌کرده ـ و این برای وی کاملا همگون  و قابل درک جلوه می‌کرد. او بدین‌سان خودش را نسبت به روال یکنواخت و خسته کننده کار روزانه‌اش آرامش  میداد. او در چمنزار  مربوطه تنها مانده بود. پشت سرش یک غنچه تازه باز شده یاسمن قرار داشت؛ تمامی پهنه چمن اطراف  آن گل مملو از عطر دل‌انگیز و حیات بخشی بود که از این گل افشان شده بود و این عطر بی‌نظیر، حتی  اطراف آن مرد را نیز احاطه کرده بود. با اینهمه او به هیچ وجه به وجود این زیبایی و طراوت واقف نگردید، چرا که او در بطن  حالتی از زیبایی ساخته ذهن خود کاملا غرق شده بود.

  مراقبه به هیچ وجه تکرار یک کلمه و یا یادآوری از تجربه‌ای ناشی  از یک صحنه و یا منظره‌ای زیبا نیست، و یا اینکه تلاشی باشد برای ایجاد سکوت. این  امر کاملا قابل درک است که یک دعا و یا بیان یک کلمه در آرام کردن ذهن تاثیر بی‌نظیری میگذارد، اما به هرحال  این نوعی از خواب کردن و هیپنوتیزم خود است. برای این کار یک قرص خواب آور بمراتب نقشی سریع‌تر ایفا  می‌کند.
  مراقبه به این مفهوم نیست که بخواهی خود را در لفافه اندیشه معینی  بپوشانی، و یا خود را در وضعیتی از احساس لذت غرق کنی. مراقبه هیچ آغاز و پایانی  را نمی‌شناسد.
  وقتی که یکی می‌گوید:” من امروز تلاش خواهم کرد تا بتوانم افکارم  را کنترل کنم، و حالتی از مراقبه  را پیش ببرم، و یا نفسهایم را در سینه حبس کنم...“ او در واقع در  زندان شیوه‌ای تصنعی  اسیر بوده و خود را به بیراهه می‌کشاند. مراقبه به معنی غرق شدن در یک ایده بسیار زیبا و مقدس و یا تصوری خارق  العاده نیست: شاید در بهترین حالت، این کار در مدت زمانی معینی تاثیرگذار باشد، آن هم مدت زمانی که این تصور و تخیل عملکرد  دارد. اما از لحظه‌ای که این بازیچه جاذبه‌اش را از دست می‌دهد، زنجیره ناآرامی‌ها  و بی‌تابی‌ها مجددا شروع بکار خواهند  کرد. مراقبه به معنی دستیابی راهی برای آرامش و تسلی خاطر خود نیست.  ذهن مراقبه‌کننده  خود همان دیدن است، بهوش و بیدار بودن است، شنیدن بدون استفاده از کلمه است، بدون مفسر و حتی بدون مفاهیم  و معانی خاص ـ در واقع مراقبه عبارت است از توجه‌ای بی‌شائبه به تمامی اشکال و نمودهای روزمره و لحظه لحظه زندگی با تمامی جنبه‌ها  و حالاتش. و آنگاه در نیمه‌های شب،  زمانی که تمامی اجزاء ارگانیسم در آرامش قرار دارند، در ذهن مراقبه‌کننده  هیچ خواب و رویایی شکل نمی‌گیرد؛ چون او در تمامی روز بیدار و هوشیار بوده است. تنها آنهایی که در گیج  سری می‌زیند، آنها هستند که خواب می‌بینند؛ تنها آنانی که در بیدار خوابی روزانه قرار دارند و  متاثر از وضعیت روزمره خود مجبور به اجرای برخی اعمال اجباری هستند، چنین افرادی شب هنگام ناچارا به رویا و خواب دچار می‌گردند.  اما ذهن اگر بیدار هست، به همان  اندازه که نسبت به حرکات و صداهای بیرونی، به همان اندازه نسبت به  تحرک و فعالیت  درونی و روان خود هوشیار و آگاه می‌باشد. و بدان‌ها گوش می‌سپارد، آنگاه برای چنین ذهنی و روانی،  آرامشی بدست می‌آید که به هیچ وجه ساخته تفکر و اندیشه نخواهد بود.
  این سکوتی نیست که یک مشاهده‌گر بتواند آنرا تجربه کند.  هنگامی که او قادر به شناسایی آن باشد، دیگر نمی‌توان آنرا سکوت نامید. سکوت برای ذهنی که در  حال مراقبه است، در محدوده‌ای بروز نمی‌کند که بتوان آنرا مورد شناسایی قرار داد، چون این سکوت  و آرامش هیچ مرزی نمی‌شناسد. در چنین حالتی تنها و تنها سکوت حاکم است و بس ـ سکوتی که در  آن هیچ فضایی برای  تجزیه و تفکیک و انشقاق باقی نمی‌ماند و نقطه پایانی بر آن گذارده می‌شود.

  تمامی تپه‌های اطراف را ابری فشرده در برگرفته و بارانی شدید  صخره‌ها و بلوک‌های سنگی را که در جای جای تپه‌ها پراکنده شده زیر بارش خود قرار داده و  آنها را بخوبی شستند. اطراف سنگهای خاکستری شیارهایی ایجاد شده‌اند و سنگ‌های سیاه بخاطر شسته  شدن زیر باران در این صبحدم تیره‌تر به نظر می‌رسند.
  مرداب‌ها می‌روند با آب باران پر شوند و قورباغه‌ها و  مارمولک‌ها صداهای عمیقی از گلوی‌شان بیرون می‌دهند. دسته بزرگی از طوطیان از مزارع اطراف آمده  و در تلاش هستند در لابلای شاخه‌ها سرپناهی برای خود بجویند، و میمون‌ها از درختان بالا رفته و  زمین سرخ رنگ به رنگی تیره در آمده است.
  زمانی که باران می‌بارد سکوتی اعجاب‌انگیز همه جا را فرا می‌گیرد، و  در این صبحدم بنظر می‌رسد که تمامی صداها در این دره آرام گرفته‌اند – چه از خانه‌های روستایی که در این جا  قرار دارند و یا از تراکتور و صدای اره‌هایی که در حال بریدن چوب‌ها هستند. تنها صدایی که به گوش  می‌رسد صدای قطراتی است که از سقف می‌چکند.
  احساس اعجاب‌انگیزی است که بتوان باران را در وجود خود احساس کرد،  و با پوست خود آنرا لمس کرده و متوجه شد که چگونه زمین و درختان از باران، مسرتی خارق‌العاده به چنگ می‌آرند؛  چون مدت‌ها بوده که بارانی نباریده بود و حال دیگر تمامی سوراخ‌ها و ترک خوردگی‌هایی که پیشتر از  این بر روی زمین ایجاد شده بود، مسدود شده‌اند. تمامی صداهایی که از پرندگان به  گوش می‌رسید، با بارش باران خاموش شده‌اند؛ ابرها تیره‌تر و سنگین‌تر از سوی شرق  به پیش می‌آیند، و به آرامی راه  خود را بسوی غرب می‌گشایند؛ تمامی تپه‌ها در احاطه آنها قرار دارند  و عطر مسحور کننده  زمین همه جا را در بر می‌گیرد. تمام طول روز باران باریده است و صدای جغدها بود که  در سرتاسر نیمه شب یکدیگر را در جهات مختلف صدا می‌کردند.

  او آموزگار بود، یک برهمن، ”دوهی“ بسیار تمیزی پوشیده بود.  پاهایش لخت بود و پیراهنی غربی نیز در قسمت بالاتنه در هماهنگی با لباس هندی خود پوشیده بود. چهره‌ای گشاده و  چشمانی تیز داشت، بطور واضح بنظر می‌آمد که در رفتار و اعمالش نرم و ملایم باشد، حالتی که در  چگونگی احوالپرسی کردن او بخوبی نمود می‌یافت. قدی متوسط داشت و انگلیسی را بسیار سلیس و روان صحبت می‌کرد، دلیلش این بود که  او در شهر معلم زبان انگلیسی بود. به گفته خودش درآمدش آنچنان مکفی نیست و همانند بسیاری از  مربیان و آموزگاران در سراسر دنیا، او نیز مطرح می‌کند که دخل و خرج ماهانه‌اش را به سختی سرهم  می‌آورد. طبیعی است که متاهل بوده و فرزندانی نیز داشته باشد، اما بنظر می‌رسد این  موضوعی است که او آنرا نادیده می‌گیرد، انگار که این امر اهمیت چندانی ندارد. او آدم مغروری بنظر می‌رسید،  و با این غرور ویژه‌اش، که ناشی از  تجربه فردی خودش و یا از انجام عملی مشخص توسط خودش نبوده، و یا اینکه غروری که ناشی از اشرافیت  موروثی باشد و یا از ثروت، بلکه غروری بود که از وابستگی به یک ریشه خانوادگی بسیار قدیمی نشات می‌گرفت؛  خانواده‌ای که برگزار  کننده و مجری بسیاری از سنت‌های قدیمی این سرزمین بودند، یک نمود بسیار سنتی ناشی از عملکرد  اندیشه و اخلاقیات، که در عمل نمی‌توانست هیچ سنخیتی با آنچه که او بطور روزمره انجام می‌داد،  داشته باشد. غرور و تکبر او از گذشته نشات می‌گرفت، از آن زمان‌هایی که او خود یکی از نمایندگان این سنت‌ها بوده و کنار نهادن همه  اینها و آنهم با همه مشکلاتی که در ارتباط با شرایط کنونی‌اش دارد، نمود این حالت است که او همه  اینها را چقدر غیرضروری و اضافی تشخیص داده است. لهجه‌ای جنوبی دارد، محکم و با صدایی بلند صحبت می‌کند؛ او تاکید می‌کرد که  در بسیاری از سخنرانی‌های ما که در فضای باز صورت می‌گرفت، شرکت داشته است. پدرش او را خیلی پیشتر از  اینها به سخنرانی‌ها آورده بود، آنهم زمانی که او نوجوانی بیش نبوده. بعدها زمانی که او به این شغل بسیار فقیرانه روی آورد،  تنها قادر بود که سالی یکبار به این گونه سخنرانی‌ها آمده و در آنها شرکت داشته باشد.

”من  سال‌های زیادی است که به سخنان شما گوش داده‌ام. شاید به صورت  ادراکی گفته‌هایتان را می‌فهمم، اما بنظر می‌رسد که این موضوعات بطور ریشه‌ای در  من جای نگرفته‌اند. درست آن لحظاتی که شما بر بالای سکوی سخنرانی قرار می‌گیرید و  حرف می‌زنید، گفته‌هایتان  به جانم می‌نشینند و من آنگاه تلاش می‌کنم که به غروب آفتاب، درست به همانگونه که شما بدان اشاره دارید، نگاه کنم.  - موضوعی که مورد تاکید مداوم شما در بسیاری از سخنرانی‌هایتان بوده - اما من این موضوع را نمی‌توانم با جان خود حس کنم،  من این برگ را نمی‌توانم لمس و یا حس کنم، و یا مسرتی که از رقص تابش آفتاب در سایه روشن برگ‌ها  شکل می‌گیرد. من تصور می‌کنم که مطلقا فاقد احساس هستم. همانطور که می‌توان انتظار داشت، اهل مطالعه هستم و کتاب‌های زیادی  خوانده و یا می‌خوانم، چه در عرصه ادبیات انگلیسی و چه از همین سرزمین. من می‌توانم با شعر  عجین گردم، و آنها را براحتی درک می‌کنم، اما زیبایی درونی آن کلمات از من می‌گریزند. رفتارم بسیار سخت و خشن شده است، نه  تنها در برخورد با همسرم و یا فرزندانم، بلکه در برخورد‌های عمومی نیز رفتاری کاملا بی‌احساس  دارم. در مدرسه و در برخورد با دانش‌آموزان سریعا عصبانی شده و حتی مواردی پیش می‌آید که سرشان داد می‌زنم. بارها از خودم  پرسیده‌ام: چه اتفاقی افتاده که من احساس لذت در نگرش به خورشید در زمان طلوع و غروبش را از دست  داده ام - و آیا اساسا هیچگاه این احساس در من بوده! و یا از اینکه در قبال تمامی دردها و تالماتی که در جهان امروز  بوقوع می‌پیوندد، هیچ احساس و یا درک روشن و واضحی ندارم، متاثر از همه اینهاست که دچار ترس و  دلهره می‌گردم. بنظر می‌رسد که از جنبه استفهامی و ادراکی من می‌توانم تمامی این نکات  را دقیقا مورد  بررسی قرار دهم، واقعا می‌گویم - با هر کس می‌توانم در این زمینه مباحثه‌ای را پیش برم. چرا چنین  شکافی بین قلب و ادراک موجود است؟ چرا در من عشق مرده است؟ و یا در وجود من آیا هیچ اثری از  احساس همدردی و همگامی با سایرین نیست؟“

- از پشت این  پنجره به این درختی که در بیرون هست، نگاه کن. آیا می‌شود این درخت را خوب نگریست؟  آیا می‌شود نوری را که از لابلای آن می‌گذرد، تلولواش را، رنگ‌هایش را، چه در شکل و چه در کیفیت، در جان خود دریافته و حسش کرد؟

”من  بهش نگاه می‌کنم، با این همه، این نگاه هیچ پیامی  برایم ندارد. میلیون‌ها نفر مثل من فاقد کمترین احساسی در این زمینه هستند. به همین دلیل من مجددا مجبورم که  این سوالم را تکرار کنم: چرا چنین فاصله و شکافی بین ادراک آدمی و احساسات او وجود دارد؟“

- آیا می‌توان این  امکان را در نظر گرفت که مثلا ناشی از تربیت غلط ما باشد، اینکه تنها به خاطره‌ها توجه می‌کنیم  و تصور آن یادها برایمان اهمیت بیشتری  دارند و اینکه از همان اوان کودکی از ما نخواسته‌اند که به یک درخت،  به یک گل، یک  پرنده و یا به جریان آب بگونه‌ای مستقیم نگاه کنیم؟ آیا به این خاطر است که ما زندگی را به یک  عمل کاملا ماشینی تبدیل کرده‌ایم؟ آیا  متاثر از تراکم جمعیت وحشتناک کنونی است که در همه جا با آن روبرو  هستیم؟ طوری که به  عنوان مثال برای یک شغل ساده، هزاران نفر در صف انتظار قرار دارند؟ و یا اینکه به این دلیل است که ما بیش از حد  مغرور شده‌ایم، غروری ناشی از جایگاه خود، سوابق فامیلی خود، نسبت به ریشه‌های قومی و ملیتی خود، و یا حتی غروری که نسبت  به خلاقیت اندیشه خود، به ما دست می‌دهد؟

”اگر  روی صحبت شما مستقیما به من هست، من در جواب می‌گویم: آری، من آدم مغروری هستم! “

- اما این شاید  تنها یکی از دلایل در مورد حاکمیت بلامنازع ادراک و اندیشه بر وجودمان باشد. غیراز این حالت، آیا  ناشی از اهمیت خارق‌العاده‌ای نیست  که ما برای کلمه در همه عرصه‌های زندگی خود قائل هستیم، و هیچ چیزی  قادر نیست برایمان  فراتر از آن جلوه‌ای داشته باشد؟ و یا شاید از این امر ناشی می‌شود که شما درونا و بیرونا بارها با مخالفت  روبرو بوده‌اید، با موانع روبرو بوده‌اید، حتی مواردی را که خود نیز متوجه آن نبوده‌اید؟ در دنیای مدرن کنونی برای ادراک ارج بسیاری  قائل می‌شوند، حال آنکه انسان هر چه در  این عرصه عملی‌تر و زرنگ‌تر باشد، به همان اندازه دچار پس رفت خواهد  شد.

  ”شاید همه اینهایی را که شما  نام برده‌اید، بنحوی از انحاء در این زمینه نقشی داشته‌اند، اما این همان دلیلی  است که می‌تواند این چنین تاثیر شگفت‌انگیزی روی ما باقی بگذارد؟ طبیعی است که ما  در این رابطه می‌توانیم زنجیره‌ای از روابط علت و معلولی را مطرح کنیم، اما آیا این  کار ما را قادر می‌سازد  تا شکاف بین قلب و ذهن را بپوشانیم و پلی روی آن سوار کنیم؟ این مهم‌ترین نکته‌ای است که مایلم  بدانم. من در همین راستا برخی کتاب‌های  روانشناسی را مطالعه کرده‌ام، اما اینها طبعا نمی‌توانند برافروزنده  شعله‌ای در وجودم باشند، هرچند که فکر می‌کنم دیگر همه اینها برای من به اندازه کافی دیر شده. “

- آیا واقعا می‌خواهی  که قلب و ذهن یکدیگر را  دریابند و با هم یگانه گردند؟ آیا همه اینها ناشی از این نکته نیست که  شما در زمینه  توانایی‌های ادراکی دقیقا کامل هستید؟ شاید این خواسته، یعنی برقراری ارتباط بین قلب و ذهن، صرفا یک سوال آکادمیک  باشد؟ چرا شما خودتان  را اینقدر نسبت به همگامی و یگانگی بین قلب و ذهن درگیر می‌کنید؟ همه این نگرانی‌ها و یا چنین  اشتیاقی خود نمود دیگری از یک خواسته ادراکی است؛ و آیا این مسئله به این دلیل مطرح نمی‌شود که  خود نمودی از نگرانی و توجه استفهامی و ادراکی نسبت به چگونگی عملکرد احساسی شما می‌باشد، نگرانی نسبت به بخشی از وجودتان؟ شما  زندگی را بین ادراکات و احساسات تقسیم  کرده‌اید و حال به شیوه‌ای کاملا استدلالی و ادراکی و حتی عقلایی  تلاش دارید که با  استفاده از کلمات نسبت به عملکرد قلب و احساسات واکنش نشان داده شود. چه اشکالی دارد که چنین حالتی موجود  باشد، بگذار همینطور باشد و خود نیز صرفا با همان توانایی‌های ادراکی و عقلی خودت سر کن. آیا برایت چنین کاری امکان‌پذیر هست؟

  ”خب، من قلب و احساسات هم دارم.

- آیا این  احساساتی که از آن صحبت می‌کنید، برداشتی رمانتیک و نمودی از حساسیت‌های عادی نیستند؟ آیا این  همان چیزی نیست که ما داریم در موردش  صحبت می‌کنیم؟ ما می‌گوییم: بگذار عشق بمیرد؛ هیچ مشکلی نیست. هر  فردی آخرالامر با  کمک توانایی‌های عقلایی و ادراکی خودش هست که زندگی می‌کند، با همه اموراتی که با کلمه در  رابطه هست، آنهم با تمامی نمودها و نشانه‌های استفهامی خود. زمانی که شما اینچنین  حالتی از زندگی را عملا و عمیقا پیش  می‌برید، چه وضعیتی پیش می‌آید؟ آنچه که شما را به تقابل درونی کشانده، تخریباتی است که اندیشه و  ادراک و زندگی در این چنین ساختاری برایتان پدید آورده است و شما نقش چنین تخریباتی را در درون خود  بشناسید، امری که برعکس، با تمام وجودتان آنرا مورد ستایش و حتی پرستش قرار میدهید. این حالت تخریبی، مسائل زیادی  ببار می‌آورد. یقینا شما نیز اثرات سوء ناشی از نقش و عملکرد سیستم تخریب‌کننده عقل‌گرایی در جهان کنونی  را می‌بینید -  جنگها، مقابله‌ها، قدرت‌طلبی‌ها - و شاید شما نسبت به آنچه که محتمل  به روی دادن هست،  نگران هستید، ترس از اینکه ناامیدی در میان مردم ریشه‌ای گردد؟ تا زمانی که چنین تفکیکی  بین احساسات و ادراکات عملکرد دارد، و یکی در تلاش برای غلبه بر دیگری است، این احتمال قطعی  خواهد بود که به هرحال یکی می‌بایست دیگری را از پیش پای خود کنار زند؛ نمی‌توان هیچ پلی بین این دو برقرار نمود. علیرغم اینکه  شما سالها به سخنرانی‌ها آمده و به آنها گوش داده‌اید، و شاید تلاش بسیاری نیز بخرج دادید تا که  این دو را به یگانگی برسانید، همه این تلاش‌ها و امیال منتجه‌ای از عملکرد عقل و ادراک بوده و نمود حاکم شدن آن بر قلب می‌باشد.  عشق هیچ ربطی به هیچکدام از این دو  ندارد، چون عشق هیچ غلبه و تسلطی را نمی‌شناسد. عشق محصول اندیشه و  فکر نیست و یا اینکه  مثلا از قلب نشات گرفته باشد. نه ناشی از تاثیر کلمات هست، و نه متاثر از تحرک ناشی از حواس انسان. شما می‌گویید:  من می‌بایست عشق  داشته باشم و برای بدست آوردن آن می‌باید قلب خودم را دریابم. اما این جستجو از پایه عقلی و ذهنی  نشات می‌گیرد و بدین‌سان شما این دو را کماکان در حالت تفکیک و مجزا نگه می‌دارید: این دو نمی‌توانند  با یک پل به هم برسند و یا با استفاده از کلماتی که قصد کرده باشد به این و یا آن هدف زیبا دسترسی یابد. عشق از همان پله نخستین  زندگی مطرح هست و نه اینکه پس از گذشتن از مجموعه‌ای از تحریکات و امیال و تلاش‌ها، و اینکه  در انتهای راهی معین قابل دسترسی است. آری عشق پایان راه نیست بلکه از همان ابتدا مطرح هست.

  ”  با همه این اوصاف من چکار باید بکنم؟ “

  حال چشمانش روشن‌تر بنظر می‌رسید؛ در جسم او تحرکی جای باز کرده  است. او از پنجره به بیرون نگاه کرده و به آرامی شعله‌ور می‌گردد.

   شما کاری نمی‌توانید  بکنید. خیلی ساده، در فضای باز بایستید. گوش کنید؛ و آنگاه می‌توانید زیبایی و  طراوت آن گل را دریابید.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: ایلیاEiliya در 31 ژوئیه 2011، 10:28:20 pm
تغییر در روان انسان - تنها  انقلاب واقعی       
(ملاحظات کریشنامورتی در مورد دیدارهایش  در هند، ایالات متحده، و در اروپا)
[/color] [/size]
قسمت چهارم - دیدارها  در هندوستانمراقبه گشایشی به سوی پدیده‌های نوفرای تکرار آن چیزی است که از گذشته استو مراقبه پایان  تکرار گذشته است. مرگی که از مراقبه شکل می‌گیرد، جاودانگی به همراه دارد. نو و تازه را نمی‌توان در  محدوده اندیشه و فکر یافت، و مراقبه اما به مفهوم دقیق ساکت شدن اندیشه است.
  مراقبه اکتسابی نیست، و  نمی‌تواند برای تحکیم یک نگرش و یا حتی ناشی از شوقی احساسی باشد. رودی است که در عین زمان  مهارناپذیر بوده و خروشان از فراسوی سواحل خویش گذر می‌کند. موسیقی بی‌صداست؛ چیزی نیست که بتوان آنرا مهار کرد و یا  بدام انداخت. سکوتی  است که در آن از همان ابتدا مشاهده‌گر، بطور کامل غایب است.
 
  خورشید هنوز طلوع نکرده؛ ستاره سحرگاهی را می‌توان از لابلای شاخه‌های درختان  دید که چگونه می‌درخشد. سکوتی خارق‌العاده و عمیق حاکم بود. نه همانند سکوتی که  میان دو صدا ایجاد می‌شود، و یا سکوتی بین دو ضرب و یا بین دو نت موسیقی شکل می‌گیرد، بلکه سکوتی  است که هیچ علتی ندارد – نمود سکوتی است که از همان ابتدای جهان بوده. این سکوت تمامی دره‌ها و  تپه‌های اطراف  را در احاطه خود گرفته است.
  حتی آوازهای این دو جغدی که از دو سوی دره یکدیگر را صدا می‌کردند، نیز نتوانست این  سکوت را بشکند و یا سگی که در آن دورها نسبت به آخرین نمود مهتاب پارس می‌کرد، این صدا و این  آوازها نیز بخشی از  این سکوت بی‌قیاس بودند. خنکای شبنم صبحگاهی آنچنان عمیق و سنگین بود که در زمان  بالا آمدن خورشید از پشت تپه‌ها، قطرات شبنم در رنگ‌های متنوع و زیبایی، بگونه‌ای خودنمایی می‌کردند  که خود بخشی از زیبایی سحرگاهی  شده بودند.
  برگ‌های درخت ” یاکاراندا“ زیر بار این شبنم سحرگاهی سنگین شده بودند و  همزمان پرندگان نیز برای شستشوی صبحگاهی خود آمدند، و با منقارهایشان با جدیت در لابلای پرهای  خود مشغول بودند، آنهم پیش از آنکه قطرات شبنم از روی برگ‌های درخت روی پرهایشان بریزد. کلاغ‌ها  مثل همیشه هیچ  قرار و آرامی نداشتند و از شاخه‌ای به شاخه دیگر، از درختی به درختی دیگر می‌پریدند  و یا نک‌های خودشان را با کشیدن روی برگ‌ها و شاخه‌ها تیز می‌کردند و با پرزدن‌های مداوم بال‌هایشان  را صاف و جمع و جور می‌کردند. حداقل بیش از یک دوجین از آنها روی یکی از شاخه‌ها قرار داشتند، و  در عین حال بسیاری  پرندگان دیگر نیز، در لابلای شاخ و برگ‌های این درخت پراکنده شده بودند و همه  آنها به شکلی از اشکال مشغول شستشوی صبحگاهی خودشان بودند.
  و سکوت خود را هرچه بیشتر می‌گسترد و به نظر می‌رسید که تا دورترهای پشت تپه‌ها  نیز تسلط دارد. صدای خنده و شلوغی‌های معمول و همیشگی کودکان به آرامی نمود بیشتری می‌یافت  و دهکده به آرامی داشت بیدار می‌شد.
  بنظر روز سردی  داشته باشیم و حال تپه‌ها هرچه بیشتر نور خورشید را به خود جذب می‌کنند و پهنه گسترده‌تری  از آنان زیر نور خورشید قرار می‌گیرد. اینها تپه‌هایی بسیار قدیمی بودند – شاید حتی  قدیمی‌ترین تپه‌های دنیا باشند – با اشکال خاصی از ترکیب سنگ و خاک که با دقت و  توجه خاصی با یکدیگر قاطی شده و شکل گرفته و انگار همه این سنگ‌ها به یکدیگر چسبانده شده‌اند؛  با این همه هیچ  نسیم خنک صبحگاهی و یا حتی هیچ بادی نخواهد توانست آنها را از جایشان تکان دهد.
  در دورتر‌ها این دره به شهرهایی منتهی می‌شد، و راهی که از آن طریق به روستایی  دیگر می‌توان رسید. راهی که آنچنان ناهموار و سخت بود که هیچ ماشینی و یا اتوبوسی نمی‌توانست از  آن عبور کرده و سکوت و آرامش این دره را برهم زند. البته در اینجا ارابه‌هایی بودند، اما صدای  آنها با تپه‌ها یگانه بود. آبی که در مجرای رودخانه‌ای خشک در حرکت بود، همان آبی  بود که از  بارش باران سنگین دیروز شکل گرفته و حال با رنگی که معجونی از قهوه‌ای، زرد و سرخ  بود در مسیر معمول این رودخانه پیش می‌رفت، حتی همین حرکت آب نیز بگونه‌ای پیش میرفت که انگار خودش  را با تپه‌های اطراف هماهنگ کرده است. حتی روستاییان نیز درست همانند صخره‌های اطراف در  هماهنگی با این  مجموعه قرار داشتند.
  بدین‌سان روز پیش می‌رفت و در انتهای آن و در شامگاهان، زمانی که آفتاب پشت تپه‌های غربی،  غروب کرد، سکوت از آن دورها  مجددا برگشت، تمامی تپه‌ها، درختان و حتی تمامی علف‌ها و بوته‌های کوچک را نیز در بر گرفته  و بر همه آنها احاطه یافت. و همزمان ستاره‌ها نیز چشمک زدن خودشان را شروع کردند؛ سکوت آنچنان  سرزنده و جاندار شده بود که  می‌توانستی آنرا در جان خود حس کرده و لمس کنی.
  چراغ‌های روستا خاموش  شده بودند و با بخواب رفتن روستا، بر عمق سکوت بیش از پیش افزوده شده و غلظت آن فراگیرتر  شده بود و بطور شگفت‌انگیزی همه چیز را در بر می‌گرفت. حتی تپه‌ها نیز ساکت‌تر شده بودند، چون آنها نیز پچ‌پچه‌های  خودشان را داشتند  و حال بطور کامل دست از این کار شسته و بنظر می‌رسید که بطور بی‌سابقه‌ای، سنگینی  خودشان را از دست داده‌اند.
 
  زن یادآور شد که  سنش چهل و پنج سال است، خیلی مرتب و با سلیقه بنظر می‌رسید، لباس ”ساریزیبایی پوشیده و  در دستانش نیز النگوهای زیبایی انداخته بود. به گفته او، پیرمرد همراهش، دایی او بود. هر سه روی  زمین روی ایوان خانه نشسته بودیم که مشرف به باغ بزرگی بود که در آن چندتایی درخت انبه، یک درخت  بید، و درختانی  تازه کاشته شده نخل قرار داشتند. زن بشدت ناراحت و افسرده بنظر می‌رسید. دستانش  متاثر از ناآرامی درونی‌اش مداوما می‌لرزید و بنظر می‌رسید که زن در تلاش بسیار زیادی است تا  بتواند خودش را کنترل کند و اینکه مبادا در زمان حرف زدن لرزشی در صدایش شکل گیرد  و یا احیانا بغضش بترکد. دایی  زن گفت:
  [/color] ”ما برای صحبت در مورد وضعیت خواهر زاده‌ام پیش تو آمده‌ایم. چند سال پیشتر از  اینها شوهرش فوت کرد، و پس از آن در مدت بسیار کوتاهی[/font][/size][/color][/size] [/color]پسرش،  و حال برای ریزش اشک‌هایش پایانی نمی‌توان متصور شد و اینکه بدین‌سان[/size][/color][/size] [/color]نه  تنها از روال عادی زندگی دور افتاده، بلکه هر روز پیرتر و شکسته‌تر می‌شود. ما نمی‌دانیم  که بالاخره چکار باید بکنیم. مشاوره‌ها و پیشنهادات[/size][/color][/size] [/color]پزشکان  نیز بنظر می‌رسد که کارساز نباشند و او هرچه بیشتر پیوندها و[/size][/color][/size] [/color]مناسبات  عاطفی خود با بچه‌های دیگرش را از دست می‌دهد. هر روز لاغرتر و[/size][/color][/size] [/color]لاغرتر  می‌شود. ما نمی‌دانیم که چگونه این مسائل می‌بایست پایان گیرد، و او[/size][/color][/size] [/color]به  همین خاطر اصرار داشت که برای مشورت پیش شما بیاییم[/size][/color][/size].“
 
  [/color]”
[/size][/color][/size] من[/color][/size] [/color]شوهرم  را حدود چهار سال پیش از دست دادم. او خودش دکتر بود و بخاطر سرطان[/size][/color][/size] [/color]فوت  کرد. بنظر می‌رسد که او بیماری خودش را سالها از من پنهان می‌کرده، چون[/size][/color][/size] [/color]تنها  در آخرین سال پیش از فوت او، من از وجود این بیماری در جان او مطلع[/size][/color][/size] [/color]شدم.  او از درد زیاد عذاب می‌کشید، اگر چه پزشکان به او مداوما مورفین[/size][/color][/size] [/color]تزریق  می‌کردند و یا بعضا داروهای دیگری تجویز می‌کردند، با این همه او در[/size][/color][/size] [/color]برابر  چشمانم هر روز پژمرده‌تر و کوچکتر می‌شد، تا اینکه برای همیشه مرا ترک[/size][/color][/size] [/color]کرد[/size][/color][/size].“
  بخاطر اشکهایی که بی‌اختیار از چشمانش جاری شده بود، صحبتش را قطع کرد. در  میان باغ روی درختی، کبوتری نشسته و به آرامی صدایی از گلویش بیرون می‌آید. رنگش ترکیبی از  قهوه‌ای و خاکستری بود با کله‌ای کوچک و اندامی که در مقایسه با آن کله، بزرگ نمایان می‌شد –  البته نه آنقدر  بزرگ، چون به هر حال این یک کبوتر بود. ناگهان پریده و از آنجا دور شد و بخاطر پروازش،  شاخه‌ای که رویش نشسته بود، به لرزش افتاده و آنگاه به آرامی در جای خود آرام گرفت.
 
  [/color] ”این تنهایی کنونی‌ام را نمی‌توانم[/font][/size][/color][/size] [/color]تحمل کنم. زندگی بدون  وجود او برایم کمترین مفهومی ندارد. من بچه‌هایم را[/size][/color][/size] [/color]دوست  داشتم؛ آنها سه تا بودند: یک پسر و دو دختر. روزی پسرم از محلی که[/size][/color][/size] [/color]بصورت  پانسیون در آن مشغول تحصیل بوده، نامه‌ای برایم ارسال کرده و در آن[/size][/color][/size] [/color]از  وجود کسالتی در بدن خود صحبت به میان آورد و اینکه حالش خوب نیست و پس از[/size][/color][/size] [/color]گذشت  چند روز از دریافت نامه، با پیامی تلفنی که مدیر مدرسه برایم فرستاد،[/size][/color][/size] [/color]مطلع  شدم که پسرم فوت کرده است[/size][/color][/size].“
  او دیگر در این لحظه قادر به کنترل خود نبوده و به هق هق افتاد. پس از آن نامه‌ای را به من  نشان داد که طبعا می‌بایست  از پسرش باشد، که در آن قید شده بود: بخاطر احساس ناراحتی و کسالت، مایل هست که به خانه‌اش و نزد  مادر و خانواده‌اش برگردد و اینکه ابراز امیدواری کرده بود که همه چیز به خوبی و خوشی پیش  برود. زن توضیح  داد که بچه‌اش همیشه مواظب او بوده و توجه خاصی نیز به او داشته؛ خودش حتی مایل نبوده که  برای تحصیل برود، بیشتر تمایل داشت که همراه مادر و در کنارش باشد. و اما مادر به نحوی از  انحاء او را مجبور کرد که برای تحصیل برود، با ترس از اینکه تاثرات درونی زن شاید تاثیری منفی روی  آن پسر جوان باقی  گذارد. حال دیگر خیلی دیر شده بود. دخترها توجه چندانی به همه این قضایا نداشتند،  چون به هرحال آنها هنوز خیلی کوچک بودند. ناگهان زن با حالتی نزار پرسید:
  [/color] ”دیگه نمی‌دانم چکار باید بکنم. مرگ پسرم بگونه‌ای غیرمنتظره زندگی‌ام را به خاک  سیاه نشانده. حتی خانه‌ای را که بخاطر[/font][/size][/color][/size] [/color]ازدواج‌مان ساخته بودیم،  و بجای خود برایمان بسیار عزیز بوده، حال مثل[/size][/color][/size] [/color]ویرانه‌ای  شده و همه چیز آن بخاطر حوادثی که اینگونه روی داده، داره از هم[/size][/color][/size] [/color]وا  می‌ره[/size][/color][/size].“
  عموی زن می‌بایست فردی مومن و معتقد باشد، کسی که هوادار اجرای سنت‌ها است،  چون اضافه کرد که:
  [/color] ”این خواست خداست که او پیش شما برای مشورت بیاید. او همه آداب و مناسک[/font][/size][/color][/size] [/color]مورد  لزوم را بطور کامل اجرا کرده، اما هیچکدام نتوانستند به او کمکی[/size][/color][/size] [/color]کنند.  من به حیات دوباره و پس از مرگ اعتقاد دارم، اما این نکته نیز[/size][/color][/size] [/color]نمی‌تواند  زمینه‌ای برای تسکین او باشد. او خودش مایل نیست در این زمینه‌ها صحبت کند. بنظر  او همه این امور موضوعاتی پوچ و بی‌معنی هستند و بدین‌سان[/size][/color][/size] [/color]هیچکدام  از ما نتوانسته‌ایم منشاء هیچ تسکینی و یا تسلای خاطری برای او[/size][/color][/size] [/color]باشیم[/size][/color][/size].“
 
  -
آیا واقعا مایل هستید که در این باره صحبت کنیم ؟ و عمیقا و بنیادا تمامی ریشه‌های قضیه را  در برابر چشمانمان بگشاییم؟ یا  اینکه تنها برای برخی نصایح و از این قبیل به اینجا آمده‌اید تا بدین‌سان نسبت به غم خود  آرامشی کسب کنید، یا مایلید که با بررسی کردن و با این و یا آن دلیل و استدلال و غیره اندوه و غم  خود را با شنیدن کلماتی و اصواتی تسکین دهید؟زن در جواب گفت:
[/color][/size]” [/color][/size] واقعا مایلم که در عمق مسئله[/color][/size] [/color]پیش  برویم، تنها چیزی که مرا به تردید وامی‌دارد این است که آیا به اندازه[/size][/color][/size] [/color]کافی  نیرو و توان در اختیار دارم که گفته‌های شما را بتوانم درک کرده و[/size][/color][/size] [/color]دنبال  نمایم. زمانی که شوهرم هنوز زنده بود، به همراه هم در برخی از[/size][/color][/size] [/color]سخنرانی‌های  شما شرکت کرده بودیم. اما حال فکر می‌کنم که درک و دنبال کردن[/size][/color][/size] [/color]گفته‌های  شما در شرایطی که من هم اکنون در آن واقع هستم، برایم کمی دشوار[/size][/color][/size] [/color]باشد[/size][/color][/size].“
 
  -
چرا دچار اندوه هستی؟ لطفا به من جواب ندهید، چون همه آنها کلماتی بیش نخواهند بود که در واقع  ناشی از تلاشی شکل می‌گیرند که شما برای ترسیم اندوه و احساس خود بکار خواهی برد، و نه آنچه که  به عنوان واقعیت  در قلب تو جریان دارد. اگر سوالی مطرح می‌شود، لطفا جواب ندهید. فقط گوش کنید و تلاش کنید  که خودتان در لابلای حواس و احساسات خود آنرا بکاوید. چرا نسبت به مرگ چنین اندوهی  شکل می‌گیرد – در هر خانه‌ای، از خانه ثروتمندان گرفته تا آدم‌های فقیر، از دست‌اندرکاران قدرت در  این سرزمین گرفته  تا آن گدای ژنده‌پوش کنار خیابان؟ زمانی که شما برای آنها گریه می‌کنید، آیا این  اشک‌ها واقعا منشا کمکی هم برایتان خواهند بود؟ او برای همیشه رفته و دیگر بازگشت‌ناپذیر است. کاری  که شما می‌کنید، در واقع هیچگاه باعث بازگشت او نخواهد شد. نه اشک‌ها، نه باورها، نه همه این  مراسم عجیب و غریب و یا  خدایان مختلف نخواهند توانست او را برگردانند. این واقعیتی است که می‌بایست بپذیری؛  شما در این رابطه هیچ چیزی را نمی‌توانی تغییر دهی. اما اگر تو برای خودت گریه می‌کنی، برای  تنهایی خودت، برای زندگی تهی خودت، برای همه آن رضایت خاطری را که در طی آن دوره نصیب تو شده  بود، بخاطر محبتی  متقابل، در چنین حالتی اگر درست نگریسته شود، آیا همه این اشک‌ها ناشی از تهی  بودن زندگی خودت و نمودی از زاری شخصی نیستند؟ شاید اولین باری باشد که این امر باعث شده تا شما  به فقر درونی خود واقف گردی. تو همه این‌ها را روی دوش شوهرت گذاشته بودی، اینطور نیست، اگر ما  البته مجاز باشیم خیلی  دوستانه در این زمینه با هم صحبت کنیم، و این وابستگی شما به شوهرت، به شما آرامش می‌داد، اینطور نیست؟  همه آنچه را که شما هم اکنون  احساس می‌کنی – از آنچه که از دست داده‌ای، درد ناشی از تنهایی و نگرانیهمه اینها به شکلی  از اشکال نمود زاری شخصی است، اینطور نیست؟ خودت به همه آنها نگاه کن. به قلبت فشار نیار و نگو که:  من شوهرم را دوست داشتم، و به هیچ وجه به خودم فکر نمی‌کردم. من می‌خواستم از او  نگهداری کنم و حافظ او  باشم، و البته علاوه بر این تلاش کرده‌ام که در برخی مواقع بر او مسلط گردم؛ چون به هرحال  همه این امورات بخاطر خودش هم بوده و در این میان من هیچگاه صرفا به خودم فکر نمی‌کردم...  حال او از این میانه رفته، و شرایط کنونی ناشی از چنین خلاء درونی، در برابرت قد علم کرده، اینطور  نیست؟ مرگ او برایت  تکان‌دهنده بوده و بطور واقعی شرائط ذهنی و حسی شما را برایت نمایان ساخته است. شاید مایل نیستی که  به این واقعیت بنگری، و بخاطر ترس و دلهره آنرا نادیده می‌گیری، اما اگر کمی عمیق‌تر به آن بنگری  و بدون دلهره چهره  واقعی آنرا دریابی، خواهی دید که تمامی اشک‌هایت بخاطر تنهایی خودت است، ناشی از  فقر و ضعف درونی خودت می‌باشد – در واقع امر ناشی از دلسوزی برای خود هست.
 
   ” [/color]شما کماکان خیلی خشک  و سخت با موضوع برخورد[/size][/color][/size] [/color]می‌کنید، اینطور فکر نمی‌کنید؟“[/size] زن اینچنین  واکنش نشان داد. [/color]”من برای بدست[/size][/color][/size] [/color]آوردن  آرامش خاطر واقعی پیش شما آمده‌ام، آیا این همه آن چیزی است که شما[/size][/color][/size] [/color]می‌توانید  در اختیارم قرار دهید؟[/size][/color][/size]“
 
  -
این تخیلی بیش نیست که بسیاری از مردم در نظر می‌گیرند – اینکه اساسا تسلای روحی و تسکین  روانی می‌تواند وجود خارجی داشته باشد، و اینکه شخصی دیگر می‌تواند آنرا در اختیار  سایرین قرار  دهد، و اینکه شما نیز می‌توانی بدان دست یابی. من تردید دارم که اساسا چنین چیزی  موجودیت داشته باشد. در زمانی که شما دنبال آرامش روحی برای خود هستی، نمی‌تواند حالتی دیگری  بروز کند، مگر اینکه خودت را در تخیل و رویایی غرق کنی، و زمانی که همه این تخیلات و رویاها فرو  می‌ریزند آنگاه  شما عمیقا رنجور و مغموم خواهی شد، چون تمامی آرامش روحی مورد نظرت، از برابرت می‌گریزند.  بنابراین برای درک رنج و اندوه و یا برای غلبه بر آن، لازم است که عمیقا و درونا بنگریم که قضیه  از چه قرار است و چه حالاتی  در اینجا بروز می‌کنند. نه اینکه بخواهیم سرپوشی روی آن بگذاریم. آیا فکر نمی‌کنی که نشان  دادن و مشخص کردن تمامی این امور به هیچ وجه سرسخت بودن و بی‌احساس بودن نیست؟ این  نوع نگرش، آن چیز وحشتناکی نیست که مردم می‌بایست از آن بترسند. وقتی که تو تمامی این امور  را درک کنی و دریابی، آنگاه بدون فوت وقت از تمامی مخمصه‌های ناشی از آن اندوه، بدون هیچ  زحمت و سختی، کاملا  سالم و سرزنده بیرون می‌آیی، بدون اینکه هیچ واهمه‌ای از زندگی روزمره و حوادث  آن در تو بوجود آید. مرگ برای همه ما به هر حال امری اجتناب‌ناپذیر است؛ بشر نمی‌تواند  از آن بگریزد. ما تلاش می‌کنیم که انواع مفاهیم و نتیجه‌گیری‌ها را در تصور خود شکل داده  و خودمان را به انواع و اقسام  اعتقادات و غیره بند کنیم که بتوانیم به نحوی از انحا از مرگ دوری نماییم، اما به  هر حال با همه آن کارهایی که انسان انجام می‌دهد، با این همه مرگ کماکان در جای  خود قرار دارد؛ فردا، یا دیرتر و یا حتی بعد از سالیانی چند – او به هر حال در آنجا منتظر است.  بشر باید بالاخره یکبار هم که شده وضع خودش را با این واقعیت اعجاب‌انگیز روشن کند.
 
  اینبار دایی زن شروع  به صحبت می‌کند، و بدین‌سان باز هم سنت‌ها و اعتقاد به آتمان، به روح، به
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: ایلیاEiliya در 31 ژوئیه 2011، 10:29:06 pm
کر یشنامورتی، اولین و آخرین رهایی، درباره دعا و مراقبه (مدیتیشن)  پرسش: آیا اشتیاقی که در دعا اظهار می شود، راهی بسوی خدا نیست؟
کریشنامورتی:   اول باید مسائلی را که در این سوال وجود دارد، مورد بررسی قرار دهیم.   سئوال بر دعا، تمرکز حواس و تفکر اشاره دارد. حالا منظور ما از دعا چیست؟   پیش از هر چیز، در دعا نوعی التجا و التماس به آن چه که خداوند یا حقیقت می   نامیم وجود دارد. شما به عنوان یک فرد، از آن چه که نامش را خدا می   گذارید، درخواست، التجا و طلب کمک و هدایت می کنید؛ بدین ترتیب، شما در پی   پاداش و رضایت خاطر هستید. مثلا وقتی  گرفتاری   های کشوری و فردی دارید، برای هدایت دست به دعا بر می دارید یا آشفته و   پریشان هستید و درخواست سروسامان گرفتن می کنید و آن چه را که خدا می نامید   به یاری می طلبید. این سخن اشاره بر آن دارد که خداوند- حال خداوند چیست   به جای خود محفوظ؛ فعلا به بحث در این باره نمی پردازیم    آشفتگی هایی را که شما و من آفریده ایم باید سروسامان بخشد. در حالی که به   هر حال این ما هستیم که تمامی این پریشانی، مصیبت، هرج و مرج، ظلمی که   لرزه بر اندام می اندازد و نبود عشق را آفریده ایم و حالا می خواهیم که خدا   به کارمان سر و سامان بخشد؛ به عبارت دیگر، می خواهیم که شخص دیگری   پریشانی، مصیبت، غم و اندوه و تعارض ما را از میان ببرد، به دیگری التماس   می کنیم که برای مان نور و شادی بیاورد.
البته   وقتی برای چیزی دعا می کنید، خواهش می کنید، التماس می کنید، معمولا حاصل   می شود. وقتی چیزی می خواهید، آن را دریافت می کنید؛ ولی آنچه دریافت می   کنید، ایجاد نظم نمی کند؛ زیرا آن چه دریافت می کنید، نه صراحت بخش است و   نه ادراکی ایجاد می کند. تنها کارش راضی کردن و تشفی بخشیدن است؛ ولی موجب   ادراک نخواهد شد، زیرا وقتی شما چیزی را طلب می کنید، همان چیزی را که خود   متجلی می کنید، دریافت می دارید. چطور ممکن است حقیقت خداوند    درخواست شما را استجابت کند. آیا آنچه که در اندازه نمی گنجد و غیرقابل   وصف است، می تواند در قید نگرانی ها، مصایب و پریشانی های جزئی ما باشد که   خود آفریده ایم؟ پس آن چه دعا را مستجاب می کند چیست؟ بی شک آن چه در   اندازه نمی گنجد، به آن چه قابل اندازه گیری و جزیی و کوچک است پاسخ نمی   گوید. پس چه چیزی جوابگو است؟ در لحظه ای که دعا می کنیم به طور نسبی در   آرامش ایم، در حالتی هستیم که قابلیت پذیرش داریم؛ از این رو، ناخودآگاه   خود ما موجب نوعی صراحت زودگذر می شود. چیزی می خواهیم، آرزویش را داریم،   در آن لحظه درخواست خاضعانه، قابلیت پذیرش نسبی را داریم، خودآگاه ما، ذهن   فعال ما، به طور نسبی آرام است؛ بنابراین، ناخودآگاه خود را در آن منعکس می   کند و ما پاسخ خود را می گیریم. شکی نیست که پاسخ نه از جانب حقیقت است و   نه از جانب آن چه قابل اندازه گیری نیست؛ آن چه پاسخ می دهد، ناخود آگاه   خود ماست. بنابراین، بیایید دچار گمراهی نشویم و خیال نکنیم که وقتی به   دعای مان پاسخ گفته می شود، در ارتباط با حقیقت قرار می گیریم. حقیقت باید   به سوی ما بیاید؛ ما نمی توانیم به سوی آن برویم.
در   این مساله دعا، یک عامل دیگری نیز دخیل است: پاسخ آن چه که ما به آن ندای   درونی می گوییم. همان طور که گفتم، وقتی ذهن به عجز و لابه و التماس می   پردازد، نسبتا آرام است؛ وقتی شما به ندای درونی گوش می کنید، به صدای خود   که خود را در ذهن نسبتا آرام متجلی کرده است، گوش می کنید. چنین چیزی هم   نمی تواند ندای حقیقت باشد. ذهنی که پریشان، جاهل، مشتاق، طالب و ملتمس   است، چطور می تواند حقیقت را درک کند؟ ذهن، زمانی می تواند به دریافت حقیقت   نایل شود که به طور مطلق ساکت باشد؛ نه خواستار چیزی باشد، نه اشتیاق به   خرج دهد، نه آرزو و نه خواهش کند؛ چه برای خود، چه برای کشور و چه برای   دیگری. وقتی ذهن به طور مطلق آرام بود و وقتی آرزو متوقف شد، در آن صورت   فقط حقیقت جلوه خواهد کرد. آن کس که طالب و ملتمس و ملتجا است و اشتیاق   هدایت شدن دارد، آن چه را در جست و جوی آن است، دریافت خواهد داشت؛ اما   حقیقت نیست. آن چه دریافت می کند، پاسخ لایه های ناخودآگاه ذهن خود اوست که   خود را در خودآگاه او متجلی می کنند؛ آن صدای ضعیف آرام که او را هدایت می   کند، حقیقت نیست، بلکه صرفا پاسخ ناخودآگاه است.
در   این مساله نیایش، مساله تمرکز حواس نیز مطرح است. برای بیشتر ما تمرکز   حواس روندی انحصارگر است. تمرکز حواس به کمک تلاش، اجبار، هدایت و تقلید   ایجاد می شود و از این رو، روندی انحصارگر به شمار می آید. من به آن چه به   اصطلاح مراقبه می نامند علاقه مندم؛ ولی افکارم پریشان است؛ بنابراین، ذهنم   را بر روی یک تصویر، یک صورت ذهنی و یا یک پندار متمرکز می کنم و افکار   دیگر را به کنار می زنم. این روند تمرکز حواس که انحصارگری به همراه دارد،   نوعی وسیله مراقبه به حساب می آید و این همان کاری است که می کنیم. وقتی می   نشینید تا به مراقبه بپردازید، به خیال خود ذهنتان را روی یک واژه، یک   صورت ذهنی و یا یک تصویر متمرکز می کنید؛ اما ذهن همه جا در گردش است. ایده   ها، افکار و احساسات دیگر مرتب اخلال می کنند و شما سعی می کنید آن ها را   برانید؛ وقت شما به مبارزه با افکار خودتان می گذرد. به این روند، مراقبه   (مدیتیشن) می گویید. به عبارت دیگر، شما کوشش به خرج می دهید تا هوش و حواس   خود را معطوف چیزی کنید که به آن علاقه مند نیستید و افکار شما رو به   تزاید می گذارند، به طور مرتب افزایش پیدا کرده و اخلال ایجاد می کنند،   بنابراین، شما انرژی خود را صرف انحصارگری در دفاع و در کنارزدن می کنید؛   اگر شما بتوانید ذهنتان را بر اندیشه انتخاب شده خویش یا یک شیئ خاص متمرکز   کنید، خیال می کنید که لااقل توفیق مراقبه نصیب تان شده است. واضح است که   این مراقبه نیست. این روندی انحصارگر    انحصار گر از جهت دوری کردن از ایده های خزنده و ایجاد مقاومت در برابر آن   ها-است. نه نیایش مراقبه است و نه تمرکز حواسی که انحصارگری شیوه آن است.
مراقبه چیست؟ تمرکز   حواس، مراقبه نیست؛ زیرا هرجا که علاقه مندی مطرح باشد، تمرکز حواس چیزی   نسبتا آسان است. ژنرالی که نقشه جنگ یا نقشه قتل عام افراد را می کشد، هوش و   حواس اش بسیار متمرکز است. کاسبی که درآمدی دارد، هوش و حواس اش بسیار   متمرکز است؛ او حتی ممکن است که بی رحم باشد و همه عواطف و احساسات بگذارد و   همه هوش و حواسش را متمرکز رسیدن به چیزی که طالب آن است بکند. کسی که به   چیزی علاقه مند است، به طور طبیعی و خودبه خود دارای تمرکز حواس است. این   تمرکز حواس، مراقبه نیست؛ انحصارگری صرف است.
پس   مراقبه چیست؟ مراقبه بی شک، فهمیدن است، مراقبه قلبی یعنی درک کردن. وقتی   انحصارگری وجود دارد، فهمیدن بی معناست. وقت التماس و درخواست چطور می   تواند ادراک هم وجود داشته باشد؟ در ادراک آرامش و آزادی هست؛ آزادی از   آنچه می فهمید، آزادی از آنچه آزاد می شوید. تمرکز حواس صرف و یا دعا کردن،   ایجاد درک و فهم نمی کند. ادراک پایه و اساس اولیه روند مراقبه است. لازم   نیست حرف های مرا بپذیرید؛ ولی اگر شما به بررسی دقیق و عمیق نیایش و تمرکز   حواس بپردازید، درخواهید یافت که هیچ یک از آنها به ادراک منتهی نمی شود.   آن ها صرفا به یک دنده بودن، به تثبیت و به وهم وخیال منجر می شوند. در   حالی که مراقبه مراقبه ای که در آن فهم و ادراک باشد ایجاد آزادی، صراحت و یکپارچگی می کند.
پس   در این صورت، منظور ما از درک چیست؟ درک یعنی مفهوم مناسب دادن به همه چیز   و ارزش مناسب قایل شدن برای همه چیز. جاهل بودن، یعنی ارزش های غلط قایل   شدن؛ ماهیت اصلی حماقت، عدم درک ارزش های مناسب است. زمانی ادراک حاصل می   شود که ارزش های صحیح وجود داشته باشند و ارزش های صحیح، تثبیت شده باشند.   چطور شخص می تواند ارزش های درست را تثبیت کند؛ ارزش های درست مالکیت، ارزش   های درست ارتباط، ارزش های درست پندارها؟ برای بوجود آمدن ارزش های صحیح،   باید متفکر را درک کرد. اگر من متفکر را که خودم هستم درک نکنم، آن چه را   انتخاب می کنم، معنایی نخواهد داشت؛ به عبارت دیگر، اگر من خود را نشناسم،   آن وقت عمل و اندیشه من به هیچ وجه دارای پایه و اساسی نیست. بنابراین،   خودشناسی آغاز مراقبه یا مدیتیشن است؛ البته نه شناختی که از طریق کتاب ها،   متخصصین و رهبران اخذ می شود؛ بلکه شناختی که از طریق کندوکاو شخصی که   خودآگاهی نام دارد، حاصل می شود. مراقبه، آغاز خودشناسی است و مراقبه بدون   خودشناسی یعنی هیچ؛ اگر من شیوه های افکار و احساسات خود را درک نکنم، اگر   انگیزه ها، آرزوها، خواسته ها و علاقه مندی به الگوهای کردارد که همان ایده   ها هستند را درک نکنم؛ اگر خود را نشناسم، پایه و اساسی برای درست   اندیشیدن وجود ندارد؛ متفکری که صرفا در طلب است، در نیایش است و یا   انحصارگری را پیشه کرده و خود را درک نمی کند و ناگزیر کارش به پریشانی و   وهم و خیال می انجامد.
آغاز   مراقبه، خودشناسی است که معنایش آگاه بودن از تک تک حرکات، فکر و احساسات و   شناختن تمامی لایه های ناخودآگاه است؛ نه فقط لایه های سطحی؛ بلکه فعالیت   های مخفی که به طور عمیقی پنهان هستند. برای شناختن فعالیت های بسیار   پنهان، انگیزه های مخفی شده، پاسخ ها، افکار و احساسات، باید ذهن خودآگاه   ما آرامش داشته باشد؛ به عبارت دیگر، ذهن خودآگاه باید آرام باشد تا بتواند   فرافکنی ناخودآگاه را دریافت دارد. ذهن سطحی خودآگاه به فعالیت های روزمره   خویش، امرار معاش، گول زدن دیگران، استثمار مردم و فرار از دست مشکلات همه فعالیت های وجود ما    مشغول است. این ذهن سطحی باید مفهوم صحیح فعالیت های خود را بداند و بدین   ترتیب، برای خود آرامش ایجاد کند. این کار صرفا از طریق ایجاد نظم و قاعده و   اجبار و انضباط ممکن نیست. راه رسیدن به آرامش، سکوت و بی حرکتی ذهن، فقط و   فقط درک فعالیت های خود است؛ راه این کار مشاهده فعالیت ها، آگاه بودن از   آن ها، با دیدن بی رحمی های خود، نحوه حرف زدنش با خدمت کار، همسر، دختر،   مادر و غیره است. وقتی ذهن خودآگاه سطحی به طور کامل از همه این فعالیت ها   آگاه باشد، آنوقت به کمک این ادراک، بی درنگ و به طور آنی ساکت می شود؛ نه   زور و اجبار آن را تخدیر می کند و نه میل و آرزو آن را نظم و قاعده می   بخشد؛ آنوقت در وضعیتی قرار می گیرد که صمیمیت، اشارات ناخودآگاه، اشارات   لایه های بی شمار ذهن امیال نژادپرستانه، خاطرات مدفون شده، علاقه های پنهان و زخم های عمیق التیام نیافته    را می پذیرد؛ تنها وقتی که تمامی این ها خود را متجلی کرده و درک شوند و   وقتی که بار از دوش همه شعور آگاه برداشته شود و دیگر همه جراحات و همه   خاطرات بند از پایش بگسلند، در آن صورت، در وضعی قرار خواهد گرفت که   جاودانگی را در آغوش می گیرد.
مدیتیشن، خودشناسی است و بدون خودشناسی، مدیتیشن معنا ندارد. اگر شما از تمامی پاسخ های تان در تمام مدت آگاه نباشید اگر آگاهی تان کامل نباشد    فعالیت های روزمره خود را نشناسید، صرف خود را محبوس کردن در یک اتاق و به   مدیتیشن نشستن در مقابل تصویر یک رهبر و مرشد، گریزی بیش نیست؛ زیرا بدون   خودشناسی، تفکر صحیح وجود ندارد و بدون تفکر صحیح، آن چه انجام دهید بی   معنی است؛ هر قدر هم قصدتان شریف باشد. از این رو، نیایش بدون خودشناسی   مفهومی ندارد؛ ولی وقتی خودشناسی باشد، تفکر صحیح و در نتیجه عمل صحیح وجود   دارد. وقتی عمل صحیح وجود داشته باشد، نه پریشانی هست و نه التماس به   دیگری که شما را از پریشانی برهاند. انسانی که آگاهی کامل دارد مراقبه می   کند؛ او دست به نیایش بر نمی دارد؛ زیرا چیزی نمی خواهد. از طریق دعا، نظم و   قاعده بخشیدن، تکرار و اموری از این قبیل، می توانید نوعی بی حرکتی ایجاد   کنید؛ ولی چنین چیزی ملالت صرف است و با این کار ذهن و قلب خود را به یک   حالت کسل دچار می کنید. آن چه را تمرکز حواس می گویید، تخدیر ذهن و   انحصارگری است و به حقیقت منتهی نخواهد شد؛ تمامی تنحصارگری ها همین   طوراند. آن چه ایجاد درک و فهم می کند، خودشناسی است و در صورتی که نیت   درست در کار باشد، داشتن شناخت دشوار نیست. اگر شما علاقه مند به کشف تمامی   روند خود باشید    نه فقط جزء سطحی آن؛ بلکه روند کلی تمامی وجود خود- در آن صورت کار نسبتا   ساده است. اگر واقعا می خواهید خود را بشناسید، باید به جست و جوی تمام و   کمال ذهن و قلب خود بپردازید تا از محتوای کامل آن ها آگاه شوید و وقتی که   قصد شناختن در کار باشد، خواهید شناخت؛ آن وقت می توانید بدون محکوم سازی و   توجیه تک تک حرکات اندیشه و احساس را درک کنید؛ با فهمیدن هر حرکت اندیشه و   احساس به محض آن که سر راست می کنند    شما به آفرینش آرامشی م یپردازید که اجباری نیست و تحت قاعده و نظمی صورت   نمی گیرد و فقط و فقط بازده نبود مشکل و نبود تناقض است. مانند استخری است   که در شب های بدون باد، آرام و ساکت است؛ وقتی ذهن بی حرکت است، آن وقت آن   چه در اندازه نمی گنجد، ظهور پیدا می کند.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: ایلیاEiliya در 31 ژوئیه 2011، 10:29:40 pm
اولین و آخرین رهایی- فصل 4- خودشناسی
مشکلات   دنیا به قدری عظیم و پیچیده اند که برای فهمیدن و حل آن ها باید با آن ها   بگونه ای ساده و سرراست برخورد کرد؛ این سادگی و سر راستی نه به شرایط   بیرونی بستگی دارد و نه به تعصبات و حالات شخصی ما. همان طور که اشاره کرده   ام، راه حل را نه باید در کنفرانس ها و طرح ها پیدا کرد و نه از راه   جایگزینی رهبران جدید به جای رهبران قدیم و از این قبیل امور. واضح است که   راه حل در به وجودآوردگان مشکل و در بوجود آوردن شرارت، نفرت و سوءتفاهم   های بی شمار موجود میان موجودات انسانی نهفته است. بله، خالق این شرارت و   مشکلات، فرد است – شما و من، نه دنیا- به صورتی که ما آن را تصور می کنیم.   دنیا، رابطه شما با دیگران است. دنیا چیزی جدا از من و تو نیست؛ دنیا و   اجتماع رابطه ای است که ما برقرار می کنیم و یا درصدد برقراری آن میان   یکدیگر هستیم.
بنابراین،   مشکل، شما و من هستیم، نه دنیا؛ زیرا دنیا انعکاس ما است و برای فهمیدن   دنیا باید خود را بفهمیم. دنیا از ما جدا نیست؛ ما دنیا هستیم و مشکلات ما   مشکلات دنیا است. این چیزی نیست که بتوان آن را بسیار تکرار کرد؛ زیرا ما   چنان کند ذهنیم که خیال می کنیم مشکلات دنیا به ما مربوط یستند، این مشکلات   را باید سازمانملل حل کند، یا باید رهبران قدیم را با رهبرانی تازه عوض   کنیم. آن کس که چنین می اندیشد، طرز فکری تیره دارد؛ زیرا ما در این بی   چارگی هراسناک و آشفتگی دنیا و در این جنگی که دائم ما را تهدید می کند،   خالی از مسئوولیت نیستیم. برای تحول دنیا، باید از خود شروع کنیم و آن چه   که در این آغاز از خود اهمیت دارد، قصد است. باید قصد ما این باشد که خود   را بشناسیم و نگذاریم که دیگران برای تحول خود و ایجاد دگرگونی مناسب، به   انقلاب چپی یا راستی متوسل شوند؛ آن چه اهمیت دارد این است که بدانیم این   مسئوولیت به عهده ما است – شما و من – زیرا هرقدر هم دنیای که در آن زندگی   می کنیم کوچک باشد، اگر ما خود را متحول و در زندگی روزمره خویش نقطه نظری   کاملا متفاوت ایجاد کنیم، چه بسا در تمامی دنیا، که رابطه ای گسترده با   دیگران است، تاثیر ببخشیم.
همان   گونه که گفتم، ما باید در صدد باشیم که این روند ادراک را خود دریابیم؛   این، یک روند منزوی کننده نیست؛ این عقب نشینی از دنیا نام ندارد؛ زیرا هیچ   کس نمی تواند در انزوا زندگی کند. بودن یعنی در ارتباط بودن و چیزی به نام   زندگی در انزوا وجود ندارد. آن چه که موجب تعارض ها، بی چارگی و ستیز می   شود، نبود رابطه صحیح است؛ دنیای ما هرقدر هم که کوچک باشد، در صورتی که ما   بتوانیم رابطه مان را در این دنیای تنگ متحول کنیم، مانند موجی خواهد بود   که هر آن دامنه اش به بیرون وسعت می یابد. خیال می کنم فهم این نکته اهمیت   دارد که دنیا، هر قدر هم تنگ باشد؛ یعنی رابطه ما و اگر ما بتوانیم در آن   تحولی ایجاد کنیم، آن وقت می توانیم به گونه ای فعالانه دنیا را متحول   سازیم. انقلاب واقعی طبق هیچ الگوی معینی- چپ یا راست- نیست؛بلکه انقلاب   ارزش ها است، انقلابی است که از ارزش های احساسی شروع و به ارزش های غیر   احساسی و یا ارزش هایی که تحت تاثیر محیط بوجود آمده اند، ختم می شود. برای   یافتن این ارزش های واقعی که سبب انقلابی بنیادی؛ یعنی یک تحول یا یک   پیدایش نو می شود، باید خود را بشناسیم. خود شناسی، آغاز خرد و از یان رو   شروع تحول و پیدایشی نو است. برای شناختن خود، بایستی قصد ادراک وجود داشته   باشد و این جاست که مشکل ما شروع می شود. با وجودی بیشتر ما ناخشنودیم،   مایل هستیم یک دگرگونی ناگهانی بوجود آوریم؛ ناخشنودی ما صرفا به خاطر آن   که به نتیجه معین برسد، کانالیزه می شود. به علت ناخشنودی دنبال شغل دیگری   می رویم یا صرفا در مقابل محیط سر تسلیم فرود می آوریم. ناخشنودی، به جای   آنکه ما را مشتعل کند، ما را وادار می کند که زندگی و همه روند وجود را زیر   سئوال ببریم، کانالیزه می شود و بدان وسیله ما آدم هایی حد وسط می شویم و   انگیزه و شور لازم برای دریافتن مفهوم کلی زندگی را از دست می دهیم. از این   رو، کشف این چیزها از نظر خود ما اهمیت دارد؛ زیرا خودشناسی را دیگران نمی   توانند به ما ببخشند، چیزی هم نیست که به کمک کتاب بیاموزیم. باید به   مکاشفه پرداخت و برای این کار باید قصد، جست و جو و بررسی در کار باشد. تا   زمانی که این قصد برای دریافتن و بررسی عمیق، ضعیف و یا وجود نداشته باشد،   ادعای صرف یا خواستن های تصادفی برای درک خود، مفهوم چندانی ندارد.
بنابراین   تحول دنیا با تحول در خود به وجود می آید؛ زیرا خود، فرآورده و جزیی از   روند کل وجود انسانی است. خود شناسی برای تحول خود ضروری است، تحول بدون   خودشناسی وجود نخواهد داشت، انسان باید خود را آنگونه که هست بشناسد، نه   آنطور که می خواهد باشد، که صرفا ایده آلی بیش نیست و بنابراین ساختگی و   غیرواقعی است؛ تنها آن چه که هست می تواند تحول یابد، نه آن چه که شما می   خواهید باشید. شناخت خود، آن طور که شخص هست، نیاز به هشیاری خارق العاده   ذهن دارد؛ زیرا «آن چه هست» به طور مستمر در حال تغییر است و برای آن که   ذهن پابه پای آن پیش برود، نباید دربند هیچ دگم، عقیده یا الگوی خاصی اسیر   شود. اگر طالب هم پایی با چیزی باشیم، نباید در قید و بند اسیر بمانیم.   برای شناخت خود باید آگاهی و هشیاری ذهنی وجود داشته باشد تا آزادی از همه   عقاید و تصورگرایی ها ممکن شود؛ زیرا کار عقاید و نظریات، دگرگون جلوه دادن   امور است؛ چیزی که مانع ادراک صحیح می شود. اگر می خواهید بدانید چه   هستید، نه می توانید از آن چه نیستید تصوری داشته باشید و نه به آن   اعتقادی. وقتی من حریص، حسود و خشن هستم، داشتن ایده آل عدم خشونت، حریص   نبودن و حسود نبودن ارزش چندانی ندارد؛ اما دانستن و ادراک این که شخصی   حریص یا خشن است، نیاز به درکی خارق العاده دارد. چنین چیزی شرافت و صراحت   اندیشه می خواهد؛ درحالی که دنبال کردن ایده آل و دور شدن از «آن چه هست»،   یک فرار محسوب می شود، فراری که شخص را از مکاشفه و فعالیت مستقیم بر روی   آن چه که هست، بازمی دارد.
درک   آن چه شخص هست، هر چه که هست- زشت یا زیبا، تبه کار یا شرور- بدون تحریف،   آغاز پرهیزکاری است. پرهیزکاری ضروری است؛ زیرا آزادی بخش است. تنها در   پرهیزکاری است که انسان می تواند به مکاشفه بپردازد و زندگی کند؛ البته نه   در پرورش پرهیزکاری، که صرفا موجب مسئولیت می شود و نه به ادراک و آزادی.   فرق است میان پرهیزکاربودن و پرهیزکارشدن، پرهیزکار بودن از درک آنچه هست   ناشی می شود، درحالی که پرهیزکارشدن عبارت است از معوق گذاردن و نقاب کشیدن   بر آن چه هست با آن چه که شخص مایل است باشد. بنابراین، در پرهیزکارشدن،   شخص از عمل مستقیم بر روی آن چه هست پرهیز می کند. روند پرهیز از «آن چه   هست» از راه پرورش ایده آل ها، پرهیزکاری به حساب می آید؛ اما اگر دقیقاً و   مستقیماً به آن نظر کنید خواهید دید که به هیچ وجه چنین نیست. این صرفا   نوعی به تعویق انداختن و رویارویی با «آن چه هست» است. پرهیزکاری، شدنِ «آن   چه نیست» نیست؛ بلکه درک «آن چه هست» است و بنابراین رهایی از آن چه هست.   پرهیزکاری در اجتماعی که به سرعت در حال تجزیه شدن است، ضروری است. برای   خلق یک دنیای تازه با ساختاری نو و دور از ساختار قدیم، باید آزادی مکاشفه   باشد و برای آزادبودن، باید پرهیزکار باشد؛ زیرا بدون پرهیزکاری آزادی وجود   ندارد. آیا یک آدم فاسد که سعی در پرهیزکارشدن دارد، اصلاً می داند   پرهیزکاری چیست؟ آدمی که اخلاقی نیست، هرگز نمی تواند آزاد باشد و بنابراین   هرگز قادر به درک حقیقت نیست. حقیقت را فقط در درک «آن چه هست» می توان   یافت و برای درک «آن چه هست» باید آزادی وجود داشته باشد، آزادی از وحشتِ   «آن چه هست».
برای   فهمیدن این روند، باید قصد دانستن «آن چه هست»، همراه بودن با هر اندیشه،   هر احساس و هر عمل وجود داشته باشد؛ البته فهمیدن آن چه هست، فوق العاده   دشوار است؛ زیرا آن چه هست، هرگز آرام و ایستا نیست و همیشه در حرکت است.   آن چه هست، همان چیزی است که شما هستید، نه آن چیزی که دوست دارید باشید؛   ایده آل نیست؛ زیرا ایده آل ساختگی است؛ بلکه همان چیزی است که شما هر لحظه   انجام می دهید، می اندیشید و احساس می کنید. «آن چه هست»،واقعیت است و درک   واقعیت نیاز به آگاهی، ذهن هشیار و سریع دارد؛ اما اگر دست به کار محکوم   کردن «آن چه هست» شویم؛ اگر دست به کار عیب جویی از آن یا مقاومت در برابر   آن برآییم، آن وقت حرکت آن را درک نخواهیم کرد. اگر من میل به درک کسی   داشته باشم، او را محکوم نمی کنم؛ بلکه باید به مشاهده و مطالعه او   بپردازم. باید عیناً همان چیزی را که مطالعه می کنم، دوست داشته باشم. اگر   می خواهید کودکی را بفهمید، باید او را دوست داشته باشید، نه این که سرزنشش   کنید. باید با او بازی کنید، مراقب حرکات، تکیه کلام ها و شیوه رفتارش   باشید؛ اما اگر فقط سرزنش کنید، از او عیب جویی کرده و در برابرش مقاومت به   خرج دهید، درک کودک صورت نخواهد گرفت. به همین ترتیب، برای درک آن چه هست،   شخص باید به مشاهده اندیشه، احساس و عمل لحظه به لحظ
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: ایلیاEiliya در 31 ژوئیه 2011، 10:30:47 pm
کریشنامورتی و مراقبه زندگی، درک حضور و خودآگاهی
   
مقدمه کوتاهی درباره نظرات کریشنامورتی از پرفسور عیسی جلالی
  [/color]از کتاب، رهایی از دانستگی، اثر کریشنامورتی، ترجمه مرسده لسانی[/size]
 
  [/color]در این مقدمه می‌خواهیم اجمالا ببینیم نظرات کریشنامورتی چیست؟  سوء‌تفاهم و برداشت‌های نادرست احتمالی در رابطه با بیان او چه می‌تواند باشد؟ رابطه  نظرات او با تفکر، ذهن، هنر، ذن، دین، مراقبه و جهان‌بینی کاستاندا چیست. برای جویندگان  حقیقت، سلامت و عدالت چه رهنمودهایی دارد. آیا با خواندن آثار او و درک آن می‌توان  به حل مشکلات روانی پرداخت؟ راجع به ترس، خشم، حسد، نگرانی و احساس ناایمنی چه می‌گوید؟  آیا با اجرای نظرات او می‌توان به خودشناسی و خویشتن‌سازی پرداخت؟ جهان‌بینی او به  روانشناسی و روانپزشکی و علوم انسانی و علوم اجتماعی چه کمکی می‌کند؟ و بالاخره آیا  آثار او برای حل مشکلات انسان و رشد و تکامل وی اثری دارد؟ رهایی از دانستگی و سایر  نظرات کریشنامورتی اگر شتایزده، سطحی و یکسونگر خوانده شود باعث تضاد، سردرگمی و احیانا  گمراهی خواهد شد به نظر من هنگام آشنا شدن با نگرش او انسان به مانند راه رفتن روی  طناب نیاز به توجه، دقت و هوشیاری دارد. کاری که به ظاهر آسان و در عمل مشکل است یا  به عبارت دیگر در برخورد با نظرات او اگر مواظب نباشیم، نوش به نیش، راست به کج و درست  به نادرست مبدل می‌شود. بنابراین اینگونه کارها، نیاز به مواظبت و مراقبت عمیق دارد  - مراقبه. بنا به مشاهده تجربه، جهات و نکات زیر را در کاهش سوء‌تفاهمات نسبت به اثار  وی موثر می‌بینیم این جهات و نکات در واقع یک نوع خطازدایی نسبت به نظرات اوست یعنی  هرچه بیشتر بتوانیم خطاهای شناختی را درک کنیم و آنها را کاهش دهیم، عقاید او را بهتر  می‌فهمیم و به نتایج آن میرسیم. اولین خطا یا پیش داوری، خواندن و تحلیل کردن است،  چه در شکل رد و چه در شکل قبول، به بیان دیگر از روی عادات و یا به قول خودش دست دوم  خواندن، امکان درک درست مقاصد وی دست نمی‌دهد. چند سال طول کشید تا شخصا متوجه منظور  وی شدم که اول گوش کن، ببین، درک کن، واقعیات و حقایق را بفهم و بعد قضاوت کن کاری  که به حکم تجربه سخت است، امتحان کنید، اما چه بسا مانند رانندگی، ابتدا می‌پیچیم و  بعد نگاه می‌کنیم در حالیکه بینش کریشنامورتی این است: اول ببین، بعد بپیچ. خطای بعد  برداشت یکسو نگرانه است: راجع به نظرات او درباره اندیشیدن، خواننده شتابزده، احساس  می‌کند که او بطور مطلق با اندیشیدن، تخیل، کلمه و لفظ، مخالف است، در حالیکه به شهادت  بسیاری از آثارش در پی شناساندن جای درست فعالیت فکر در ذهن و زندگی انسان است. او  هم مانند ذن گرایان و اندیشه شناسان، از فعالیت بی جا و بی موقع و نادرست فکر، ناراضی  است با اینکه من سالها در زمینه‌های روانشناسی در حال مشاهده و پژوهش بوده‌ام و به  تجربه، تدریس و مشاوره پرداخته‌ام، کمتر فردی را به اندازه کریشنامورتی نسبت به فعالیت  فکر بصیر می‌دانم در واقع کریشنامورتی به ما می‌آموزد که فکر و نقش و اهمیت آن و همچنین  وسعت و شدت و با نتایج آن در زندگی انسان بیشتر از آنست که او معتقد است و چه بسا فعالیت  فکر، نادرست و ناسالم شده است. من شخصا متاسفم که محققین و متخصصین روانی که با کارهای  او آشنایی ندارند از امکان استفاده از آثار او محروم می‌مانند. خوشبختانه روانشناسان  و روانپزشکان آشنا با کارهای او مانند دکتر شین برگ روانکاو آمریکایی، کارن هورنای  روانشناس معروف و دکتر بوهم، پرفسور فیزیک در کوانتوم، بینش گسترده‌تری در رابطه با  روان و اندیشه انسان پیدا کرده‌اند. کسانی که با روانشناسی و روانپزشکی آشنایی دارند،  می‌دانند مکتبی که بیشتر از مکاتب دیگر به شناخت فکر بطور اساسی و اصولی پرداخته شناخت  درمانی است [/size][/color]Cognitive Therapy[/size][/color][/size] اگر کسی این مکتب را بطور منصفانه با بصیرت و آگاهی‌های  کریشنامورتی در مورد فکر مقایسه کند به اهمیت، وسعت و عمق نظرات او پی می‌برد. [/color]برای مثال شخصا  در روانشناسی کلاسیک، راجع به حسد، ترس و خشم، بسیار مطلب خوانده بودم، اما پس از آشنایی  با نظرات کریشنامورتی متوجه شدم که این سه حالت، خود نوعی از فعالیت فکر هستند. چگونه  و چطور؟ مطالعه این کتاب به این چگونه و چطور پاسخ می‌دهد همچنین کریشنامورتی ما را  به درکی مجموعه‌ای و سیستمی از اندیشه رهنمون می‌کند نه به یکسونگری و گسسته بینی،  به قول خودش درک جامع [/size][/color]Total Understanding[/size][/color][/size] نه درک گسسته [/color]Partial Understanding[/size][/color][/size] و  این در بسیاری از آثار و نگرش وی مطرح شده است در موضوع خودشناسی انسان، او برخوردی  متفاوت با برخوردهای رایج درباره خود و فکر دارد بطور کلی تا آنجا که من اطلاع دارم  هنگام صحبت درباره فکر به موضوعات فکر بیشتر توجه شده تا نفس فعالیت تفکر مانند اینکه  مثلا اندیشه جنایت و ظلم بد است و یا این فکر که ساختن بیمارستان یا مدرسه خوب است  کریشنامورتی می‌گوید گذشته از خوبی یا بدی آیا فعالیت اندیشیدن به جا و به موقع بوده  است؟ مثلا اندیشه ساختن بیمارستان خوب است اما اگر بی‌موقع و بی‌جا مطرح شود، موجب  حواس پرتی و عدم ادا کردن حق مطلب در زمینه‌های دیگر می‌شود و چه بسا شناخت نادرست  و در نتیجه، رفتار نادرست بوجود می‌آورد. خلاصه آنجا که اندیشه موجب تازگی، تیزی، هوشمندی  درک درست، شور و تحرک می‌شود بر حق است، در غیر این صورت آسیب زننده و مختل کننده شناخت  و رفتار انسان است به عبارت دیگر توصیه معروف خودت را بشناس در بخشی از کارهای کریشنامورتی  بصورت یکنوع مراقبه در می‌آید، یعنی به نفس فعالیت اندیشیدن "توجه کن" یکی  از خدمات مهم کریشنامورتی، درک صحیح مراقبه است. کسانی که در زمینه آن تحقیق و تجربه  دارند می‌دانند که دو نوع مدیتیشن یا مراقبه اساسی داریم یکی مراقبه با چشم باز و تمرکز  روی یک شیئی یا نقطه و دیگری مراقبه با چشم بسته و تکرار یک واژه به عنوان مانترا مانند  تی‌ام. مثلا مراقبه با چشم باز مانند دیدن درخت و مدیتیشن کردن روی آن است، مانند مورد  آن نقاش که در این کتاب نقل شده که آنقدر به درخت نگاه کرد که خود درخت شد و بعد نقاشی  کرد[/color][/size].[/color][/size] لازم به گفتن نیست که از نظر جسمی درخت نشد بلکه  با درخت یکی شد یعنی بین او و درخت چیزی قرار نگرفت. حال اهمیت برخورد کریشنامورتی  را با مدیتیشن می‌بینیم و بسیاری جاها در کارهایش مراقبه چشم بسته را در شکل نادرستش،  به نقد می‌گیرد و در یکی از سخنرانی هایش در اوهای کالیفرنیا که شخصا شرکت داشتم با  تمام وجود و صداقت و صمیمیت می‌گفت: زندگی خودش مدیتیشن است و مدیتیشن کردن زندگی کردن  است و بجای مانترای کلمه‌ای توجه کردن به زندگی، خودش مدیتیشن کردن است، یعنی هرجا  که ما بتوانیم به بی‌موردی و بی‌موقعی فکر، توجه کنیم به نوعی مراقبه و مدیتیشن مشغول  بوده‌ایم و نتیجه آن معطوف کردن توجه به زندگی است و این شبیه همان چیزی است که دون‌خوان  متوقف کردن زمان می‌نامد و برای خواننده فارسی زبان اغلب با مفهوم زمان واقعی و زمان  نجومی اشتباه می‌شود مقصود کریشنامورتی و دون خوان از زمان، فکر و خاطرات گذشته و تخیلات  آینده است (موضوع تاریخچه شخصی در نظریات دون‌خوان)
  [/color]خلاصه اینکه کریشنامورتی بیشتر انسان را به یک مدیتیشن جامع و خلاق  دعوت می‌کند که در آن حد و مرز و قیود کلمه‌ای و لفظی نیست و انسان عمق و آرامش و شور  بیشتری در این نوع مدیتیشن احساس می‌کند در واقع انگار با درون و بیرون، با همسر، فرزند،  خانواده، مردم، اشیاء، گیاهان و حیوانات به قولی با ابر و باد و مه و خورشید و فلک  در حال مدیتیشن است[/size][/color][/size].[/color][/size] یعنی همانگونه که قبلا گفته شد، زندگی کردن، مراقبه  است و مانترای این مراقبه، نفس زندگی است نه پرداختن به جانشین زندگی یعنی تمرکز روی  واژه‌ای به عنوان مانترا. در همین حرکت به توصیه کریشنامورتی برخورد می‌کنیم آیا هنگام  دیدن گل، خود گل را می‌بینیم یا سابقه، تخیل و خاطره از گل را و وقتی مدیتیشن چشم بسته  می‌کنیم، مانترا واقعیت و یا حقیقت است یا سایه آن و اینکار به مانند این است که وقتی  قادر نیستیم بخاطر شلوغی ذهن سیب را ببینیم، بجای دیدن و لمس کردن سیب که به تعبیر  وی رابطه‌ای است دست اول، به رابطه دست دوم یعنی به تکرار کلمه سیب می‌پردازیم و گمان  می‌کنیم که سیب را می‌بینیم. آیا جایی برای تکرار کلمه در ذهن هست یا نه ؟ آیا این  کار می‌تواند به هوشمندی و هوشیاری انسان کمک کند؟ باید گفت بلی به شرط اینکه فعالیت  اندیشیدن، درست و به موقع و به جا باشد و از اینکار در جای خودش استفاده شود و در صدد  تعمیم آن برای همیشه اوقات نباشیم (مانند ذکر).
  [/color]با اجازه از طرفداران کاستاندا بعضی از علاقمندان کریشنامورتی می‌گویند  اگر دون‌خوان را دریا بگیریم بی گمان کریشنامورتی اقیانوسی است چون این امکان برای  من وجود داشته که در جلسات تدریس و سخنرانی‌های طرفداران آنها شرکت کرده و نتیجه و  برداشت و اثری را که آموزش این دو در طرفدارانشان داشته است، مشاهده کنم، باید بگویم:  در مورد آثار کاستاندا، بخصوص نسل جوان به آن جذب می‌شوند و به جستجوی راه حل‌هایش  می‌پردازند اما چون محیط آموزشی او در خارج از زندگی شهرنشینی است و در طبیعت و جنگل  است طرفدارانش ضمن کسب برخی ( بصیرت‌های گسسته) در بلاتکلیفی باقی می‌مانند، و حتی  برخی برای ارضای حس کنجکاوی و توجیه گرایی شان با کشیدن بعضی مواد مخدر، برداشتی نادرست  از کارهای او می‌کنند. ضمن اینکه او به شهادت گفتارش، سخت به زندگی سالم و متعادل پایبند  است. هر دو در جستجوی آزادی انسان از قیود بی جای درونی یعنی اندیشه‌های نادرست هستند  ولی در آثار کاستاندا ما به (بصیرتهای گسسته) و در آثار کریشنامورتی به (بصیرتهای پیوسته)  برخورد می‌کنیم یعنی کریشنامورتی در مورد اندیشه، شاگردش را بسیار کلیدی، سیستمی و  مجموعه نگرانه تعلیم می‌دهد در حالی که پس از خواندن تمام کتابهای کاستاندا به سختی  محتوای اصلی نگرش او روشن می‌شود، به نظر من لااقل نقدی که به هر دوی آنها وارد است  عملی کردن نظراتشان در حل مشکلات انسان است.همانطور که قبلا اشاره شد آنها ما را در  افزایش دقت و توجه و درک، کمک فراوان می‌کنند. در واقع جایشان نیز همین جاست اما اینکه  طی چند قانونمندیهایی می‌توان درک کردن را به عمل کردن تبدیل کرد مشکلی است که نه تنها  آنها بلکه روانشناسی و روانپزشکی علمی جدید هم با آن روبروست و این خود یک محدودیت  تاریخی است که با گذران زمان، انسان به حل آن نائل خواهد شد و هم اکنون نیز در حال  حل کردن است. اغلب در آثار کریشنامورتی به هنر در معنی هفت هنر بی‌توجهی دیده می‌شود  و او ترجیحا، خود گل را به تصویر و یا نقش گل ترجیح می‌دهد و می‌خواهد بگوید که دیدن  و شنیدن و فهمیدن هم هنر است بنابراین شاید به شدت با این شعر سعدی مخالف باشد: [/size]
  [/color]به چه کار آیدت ز گل طبقی / از گلستان من ببر ورقی // گل همین پنج  روز و شش باشد / و این گلستان همیشه خوش باشد [/size]
  [/color]و هنرمند تنها کسی نیست که به هفت هنر آشنا باشد بلکه درست دیدن  یک آسمان آبی هنگامیکه بدون تخیل و مقایسه و تعبیر و تفسیر دیده می‌شود خود، یک فضای  هنریست. شاید همان شکوه‌ای که از کلمه و تفسیر دارد او را به برخورد دست اول با طبیعت  بیشتر سوق می‌دهد تا نگاه کردن آثار هنری در نمایشگاهها و حتی شنیدن موسیقی. در یادداشتهای  شخصی کریشنامورتی حساسیت گوش و چشم او به نحو بسیار بارزی مشهود است و انگار در اثر  دقت، صداهای بیشتری را در طبیعت می‌شنود که انسان آنها را در موسیقی جستجو می‌کند و  نیز دیدنی‌ها را بیشتر می‌بیند. در آثارش مکرر هنر را قرار دادن امور در جای خود می‌داند  و بعید به نظر می‌رسد که کریشنامورتی جایی برای هفت هنر قائل نباشد و یا شاید چنین  به نظر می‌رسد که انسان قبل از هفت هنر باید هنر زندگی کردن را یاد بگیرد. شاید مشکل  ترین قسمت این نوشته مقایسه کریشنا با ذن باشد. او در آثار خود به راهنمایانی که در  ذهن شاگرد باقی می‌مانند اعتراض دارد او می‌گوید اگر ذن وصول به یک اقتدار یا به قول  ( دون‌خوان) یک اقتدار ذهنی باشد این با سایر بینش‌ها فرقی ندارد. شاید مقصودش این  است که از وقتیکه ذن و ذنیست، بوجود آمده ایسمها هر کدام خود به مانند یک ایست به معنی  توقف در ذهن انسان قرار می‌گیرد و معرفت درست در حرکت است نه در ایستادن به قول اقبال  (گر نروم نیستم) بنابراین می‌بایست در سیر و سلوک انسان، خود ذن محو شود. توصیه‌های  آن حتی اگر در جهت حذف کلمه و لفظ و اندیشه و ماورای دوگانه اندیشی باشد و ایستا شود،  خود نیز یک عدم اقتدار می‌شود. در واقع تاکید کریشنامورتی بر خالی بودن ذهن، روان کردن  آن است و نگران از اینکه مبادا نقش خدمتی و تسهیلاتی و شناختی لفظ و کلمه و اندیشه  به ضد خود تبدیل شوند و دست و پا گیر گردند. برای اینکه خواننده این نوع آثار دچار  بدبینی و نا امیدی نشود لازم است عنوان شود: کسانی در رابطه با کریشنامورتی و دون خوان  یا نگرشهای دیگر نا امید می‌شوند که اینها را مطلق کنند زیرا جواب درست را تاریخ و  جامعه بشری در مجموع به انسان می‌دهد اینها بخشی از ذهن و زندگی هستند نه تمام آن و  راه حل را در "کل زندگی" با انسانها و همراه آنها باید پیدا کرد و این شدنی  است و چون جای آن در اینحا نیست به زمان دیگر موکول می‌کنیم و بالاخره در زمینه احساس  دینی همچنان که در کتاب حقیقت و واقعیت گفته است، آنرا فعالیت درست (اندیشیدن) و یکی  شدن با حق و حقیقت می‌داند. در خاتمه لازم می‌دانم که درس عبرتی از مطلق کردن‌ها بگیریم  و آن این است که اگر هورنای، کریشنامورتی و کاستاندا و دیگران برایمان مطلق شوند از  چاله به چاه می‌افتیم . تاکنون مراکز مختلفی در سراسر جهان از جمله در اوهایو بنام  کریشنامورتی تاسیس شده است وقتی او را در سال 1977 در اوهایو دیدم با دکتر شین برگ  روانپزشک مشغول مناظره بود[/size][/color][/size].[/color][/size] بطور خلاصه او مشکلات انسان را ناشی از برخورد نادرست  با اندیشه می‌داند، یعنی فقدان درست اندیشیدن و عدم توانایی انسان در دیدن واقعیت و  حقیقت و توجه کردن (مراقبه) او مکرر در پاسخ به سئوالات و مشکلات شاگردان و خوانندگانش  می‌گوید: نگاه کن به آنچه هست [/color]Look At what is[/size][/color][/size] بگذار فهم و درک قانون حاکم باشد [/color]Understanding be The Law[/size][/color][/size]  با تمام وجود (دیدن واقعیت و حقیقت)  و آنچه که هست از نظر وی رهایی انسان است و (رهایی از دانستگی) را برابر با رهایی انسان  می‌داند رهایی از دانستگی، استقبال از جهل نیست بلکه متوقف کردن رابطه نادرست انسان  با دانستگی است[/color][/size].[/color][/size] کریشنامورتی در حالی چشم از جهان فرو بست که یک عمر  به دیدن و دگر آموزی آن یعنی در حقیقت به دیدن ندیدن پرداخت. به قول اقبال لاهوری او  بیشتر اهل نظر بود تا اهل خبر و زندگی و نظریاتش مصداقی است از این شعر اقبال: دیدن  دگر آموز شنیدن دگر آموز[/color][/size]
[/t][/t]
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: غلامرضا در 05 اكتبر 2011، 06:21:52 am
امروز سیزدهم مهرماه سال یکهزار و سیصد و نود
جمله ای را از کتاب نارانان فقط برای امروز خواندم که بسیار تا بسیار روحانی بود ...
دوست داشتم آن را مجددا تکرار کنم و مراقبه خودم رو هم در انتهای اون قرار بدم ...
.
اخیرا دو تن از نزدیکان من از الکلیسم بهبودی پیدا کرده اند . در طول سالهای مصرف ، من شدیدا با آنها و رفتارهای منحرفشان درگیر می شدم بطوریکه این دیدگاه رااز دست دادم که حتی اگر آنها دلتنگ باشند ، من می توانستم خوشحال باشم . من می توانستم در آرامش زندگی کنم . حتی اگر آنها مجددا  مصرفشان را آغاز میکردند . نقطه دگرگونی بهبودی من در الانان ، زمانی حاصل شد که شخصی به من گفت "تو باید یاد بگیری  که آرامش داشته باشی خواه الکلی مصرف کند خواه نکند" از آن روز به بعد تلاش کردم ، به خاطر داشته باشم که من  زندگی و سرنوشت مربوط به خودم را دارم  . به یکباره شروع کردم تا رفاه و آسایش خودم را از الکلی جدا سازم . من دریافتم که این آسانتر است که خود را از تصمیماتی که آنها اتخاذ می کنند در مورد اینکه چگونه ، کجا ، چه هنگام و با چه گسی در زندگی خود رفتار کنند ، جدا سازم . زیرا سرنوشت و زندگی واقعی من بطور مستقیم با آنها گره نخورده بود . من قادر بودم ، آنها را همانطور که هستند بپذیرم  و به عقایدشان گوش دهم و علاقه مند باشم . بی آنکه سعی کنم اعمال آنها را کنترل کنم . از الانان سپاسگزارم ، من میتوانم انرژی خود را بر جاییکه میتوانم آن را کنترل کنم ، یعنی زندگی خودم متمرکز کنم .
  یاد آوری امروز .................
وقت من ارزشمند تر از آن است که زندگی خود را برای نگرانی از آینده و اموری که قدرتی بر آن ندارم ، تباه کنم . من امروز برای خودم یک زندگی شگفت انگیز می سازم . "همچنانکه به تمرین تمرکز داشتن بر خودم ادامه میدهم ، این برای من آسودگی است که بدانم قادرم مشکلات دیگران را بجای اینکه برای حل کردن آنها تلاش کنم ، رها سازم" .  
.
.
مراقبه 13/7/90:
[/size][/color]
روز:
انسان معمولا نا خود آگاه است. فقط بخشي اندك از وجود او خود آگاه است، بخشي بسيار بسيار اندك.
تو هر لحظه ممكن است با بروز حادثه اي كوچك، ناخودآگاه شوي. كافيست كسي پا روي كفشت بگذارد تا ناخودآگاه شوي.
كافيست كسي به تو تنه بزند يا كسي به تو توهين كند و با خشم به تو نگاه كند تا نا خود آگاه شوي. كافيست زني زيبا از كنارت بگذرد.....
خودآگاهي تو چندان زياد نيست. پديده اي بسيار سطحي است. تودرون خود قاره پهناور ناخودآگاهي را داري كه بايد دگرگونش كني.
آنگاه كه همه وجود تو خود آگاه شود، آنگاه كه همه چيز نتواند تو را نا خود آگاه كند و حتي د رخواب عميق نيز خود آگاهي تو در صحنه باقي بماند، به خانه مي رسي.
اگر تو بيدا ر شوي به خانه مي رسي. اما اگر بيدار نشوي، در سر گرداني به همه جا سر مي زني مگر به خانه.

شب:
هر نوزادي كه در رحم مادرش زندگي مي كند شادمان است . او هيچ چيزي ندارد – قدرتمند ترین  يا ثروتمند ترين انسان دنيا نيست. هيچ قصري در اختيار ندارد – او هيچ مايملكي ندارد اما بي نهايت شاد است.
ما در دل مادرمان مزه چيزي را مي چشيم كه هرگز نمي توانيم فراموشش كنيم. براي فراموش كردنش همه كار مي كنيم اما آن ا ز ياد نمي رود كه نمي رود. چنان  ژرف در وجود ما نفوذ كرده كه زدودنش نا ممكن است. اما شاديهاي دوران جنيني را براحتي مي توان دوباره بدست آورد تو فقط بايد مثل يك كودك شوي و همه عالم را چون شكم مادرت بينگاري. اين همان چيزي است كه دين قرار است در عمل انجام دهد. دين مي خواهد به تو كمك كند جهان را مادر خود بينگار ي تا هيچ كشمكشي بين تو و او نباشد. تا تو بتواني به جهان هستي اعتماد كني و در باطن بداني او مراقب توست. تا بداني نبايد پيوسته نگران و در تشويش و تنش باشي، زيرا از همه چيز مراقبت مي شود. آنگاه ناگهان، تمام وجودت را شادماني فرا مي گيرد.
مراقبه فقط به تو كمك مي كند دوباره به دل جهان هستي بازافتي.
عنوان: پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
رسال شده توسط: John Doe در 08 سپتامبر 2012، 11:26:02 am
  *وقتی ذهن میشناسد آن را دانش میخوانیم، وقتی دل میشناسد آن را عشق مینامیم و آنگاه که وجود میشناسد آن را مراقبه می نامیم