انجمن های گفتگوی بهبودی

معتادان گمنام (Narcotics Anonymous) => معتادان گمنام (Narcotics Anonymous) => نويسنده: رضا - بیل در 29 نوامبر 2010، 12:39:45 pm

عنوان: شعر - معتاد
رسال شده توسط: رضا - بیل در 29 نوامبر 2010، 12:39:45 pm
معتاد (http://www.iranazad.9f.com/Moetad.htm)   کشیده اردوی غم پیش چشمانم
جوان آرزومندی میان این جوانانم
شدم قربانی این اجتماع فاسد و ننگین
فنا ز شهوت خواهی بالا نشینانم
تو ای مادر چه می شد می گذشتی از شبی لذّت
که یک شب لذّت تو کرد عمری پشیمانم
دلم خوش بود بوقت کودکی در مکتب استاد
که نسل رستم و زائیده مهد دلیرانم
کنون بنگر که از نسل دلیران لاشه ای بی جان به جا مانده
که درهم ریخت تاریخ نیاکانم
شده وافور گرز دست من
سیگار شمشیرم
هروئین باده بی ساغر و تریاک پیکانم
عنوان: پاسخ : شعر - معتاد
رسال شده توسط: rasool در 12 اوت 2013، 01:24:12 pm
جنگ نرفتم اما زیاد جنگیدم.
جانباز نیستم اما با جونم زیاد بازی کردم.
کوچه ای به نامم نشد اما همیشه آواره ی کوچه ها بودم.
لباس خاکی نپوشیدم اما لباسهایم همیشه خاکی بود.
ترکش نخوردم اما هزار بار ترورم کردند.
ولی
امروز از خداوند و شما دوستان عزیز سپاسگزارم
که در کنار شما به لطف خدا زندگی خوبی دارم...

عنوان: پاسخ : شعر - معتاد
رسال شده توسط: rasool در 13 اوت 2013، 04:47:05 pm
اعتیاد غم کده ای بیش نبود، بهر ما جز غم و تشویش نبود، به کدام خاطره اش خوش باشم، که کدام خاطره اش نیش نبود.
عنوان: پاسخ : شعر - معتاد
رسال شده توسط: rasool در 15 اوت 2013، 10:36:46 am
به نظر میرسد در NA معجزه ای رخ داده!
متهم دیروز... محترم امروز
بیمار دیروز... طبیب امروز
نادان دیروز... آگاه امروز
غریق دیروز... ناجی امروز
عاجز دیروز... توانای امروز
گمراه دیروز... راهنمای امروز

عنوان: پاسخ : شعر - معتاد
رسال شده توسط: bita در 16 اوت 2013، 11:42:31 pm
شماها یه پا سهراب سپهری هستین دمتون گرم -ماشالله
عنوان: پاسخ : شعر - معتاد
رسال شده توسط: rasool در 03 اكتبر 2013، 09:46:52 am
شعری در وصف اعتیاد:
عشق کاذب تا عشق ناب

اعتیاد داستان بود یا حقیقت، من نمی دانم. به هر حالی من از یادش هراسانم، پریشانم، پشیمانم.
نمی دانم، چه می دانم، که آخر چیست پایانم.
اعتیاد چون کبوتر بود و من بودم یکی طفل کبوتر باز، غلط گفتم، ببخشید بر من معتاد، من بودم کبوتر و او طفل کبوتر باز، پر و بال لطیفم را نوازش کرد آن اول، مرا با لذت خود آشنایم کرد آن اول.
ولی او کم کمک صیاد شد، من صید در بندش، مرا می برد به دنبال خودش هرجا که او می خواست نه آنجایی که دل می خواست.
مرا افیون بدنبال خودش می برد تنهایی، به دنیایی که بود زیباترین رنگش سیاهی، نپرسیدم زخود یکبار، حتی چه می خواهی، چه می جویی در این دنیای واهی.
مرا در نکبت، مرا در اوج بدبختی، رهایم کرد. مرا از خانه و کاشانه و دوستان جدایم کرد.
مواد بی اعتبار و ارزش و بی آبرویم کرد. زبانم لال، او بیگانه حتی، با خدایم کرد.
بله عمر و جوانی را تبه کردم، چه سالهایی خداوندا گنه کردم، چه بد بودم، چه بد کردم.
همه چیز را، همه کس را، فدای عشق خود کردم، چه عشق کاذب و واهی که من کردم.
بله من مردن تدریجی خود را به چشم خویشتن دیدم.
بله من خفت و خواری و بدبختی به چشم خویشتن دیدم.
بله من گریه مادر و همسر را به چشم خویشتن دیدم.
خداوندا گرسنه بودن فرزند خود را هم به چشم خویشتن دیدم.
ولی ای کاش کور می گشتم و هیچی نمی دیدم.
بیا ای دوست معتادم، بگیر اینجای داستان را و بشنو این پیامم را بعد از سالها که هیچ از من نماند باقی، تو گویی پیکی آورد بهر من ساقی، که در یک شب پیام آمد نوید آمد، ز NA بهر نور امید آمد .
گرفتم من پیام دوست بهبودی، به خود گفتم که ای بیچاره پس عمری کجا بودی، تو در آن دره وحشت چه می کردی به گردابی که غفلت بود و نفرت بود، چه می کردی؟
بالاخره لطف حق شد شامل حالم، که گیرد دست من جوید زاحوالم، به NA آمدم، دیدم که: