انجمن های گفتگوی بهبودی

بهبودی در راس است ... => مشارکت می کنم... => نويسنده: pari در 29 مه 2011، 04:42:47 pm

عنوان: تجربه امروز من..
رسال شده توسط: pari در 29 مه 2011، 04:42:47 pm
امروز اتفاقی برام افتاد
کسی که بهش وابستگی داشتم برام پیام داد..ناراحت شدم از حرف هاش...
وقتی شنیدم ه گفت اگر خدا قهر کرد با تو از من دلخور نشو...و از دختری گفت که طرح هاشو به دیوار اتاقش چسبونده...
خیلی عصبی و ناراحت شدم...چطور تمام کارهایی که من کردم رو ندید...
اما چند تا چیز فهمیدم...هنوز در جایگاه ضعف نسبت به اون آدم قرار دارم...وقتی بهم گفت خدا قهر میکنه با تو.فکر نکردم به اینکه من کاری نکردم چرا خدا باید اینکارو بکنه..چرا خدا باید بی عدالتی کنه...
باز به خودم گفتم بیمارم...گرچه میتونم مسلط تر باشم و بپذیرم در رابطه غلطی بودم...اما گاهی خودمو شماتت میکنم.میگم شاید کم بودم کم گذاشتم...نمیدونم...امروز ایمیلهاشو خوندم.اونهایی که برام مینوشت جمله هاش مثل سیخ میرفت تو قلبم.رنجیده دم از این همه دروغ...
وقتی فکر میکنم تمام چیزهایی که به من گفت رو به اون آدم هم میگه قلبم آتیش میگیره...
اما وقتی به خدا فکر میکنم و یاد معجزه ای که در حق من انجام داد قلبم آروم میگیره...
میدونی چیزی که منو آزار میده یاد دروغهایی هستش که بهم گفته شده...یاد تمام حرف هایی که من بهش اعتماد کردم...چرا اینکارو کردم.
اگر حریم اون ادم نبود براتون یکی از ایمیلهاشو میزاشتم تا میدیدن از چی دارم میسوزم.
اما نتونستم چیزی به نگم تمام ایمیلهاشو براش فرستادم و بهش گفتم تمام حرف هاش دروغ بوده.
گرچه شاید کار خوبی نبود.اما باید انجامش میدادم.

لطفا راهنماییم کنید.بله اشتباه کردم.دو سال پیش به کسی دلبستم و اعتماد کردم که تا امروز  دردش منو رها نمیکنه...
چطور میتونم به راه بهتری برم...چکار باید بکنم تا کامل خوب بشم...
میخوام زندگی خوبی داشته باشم.میخوام یه شروع خوب داشته باشم...میخوام برسم به چیزهایی که میخوام...

راهنماییم کنید.
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: فرید در 29 مه 2011، 04:56:52 pm
امروز اتفاقی برام افتاد
کسی که بهش وابستگی داشتم برام پیام داد..ناراحت شدم از حرف هاش...
وقتی شنیدم ه گفت اگر خدا قهر کرد با تو از من دلخور نشو...و از دختری گفت که طرح هاشو به دیوار اتاقش چسبونده...
خیلی عصبی و ناراحت شدم...چطور تمام کارهایی که من کردم رو ندید...
اما چند تا چیز فهمیدم...هنوز در جایگاه ضعف نسبت به اون آدم قرار دارم...وقتی بهم گفت خدا قهر میکنه با تو.فکر نکردم به اینکه من کاری نکردم چرا خدا باید اینکارو بکنه..چرا خدا باید بی عدالتی کنه...
باز به خودم گفتم بیمارم...گرچه میتونم مسلط تر باشم و بپذیرم در رابطه غلطی بودم...اما گاهی خودمو شماتت میکنم.میگم شاید کم بودم کم گذاشتم...نمیدونم...امروز ایمیلهاشو خوندم.اونهایی که برام مینوشت جمله هاش مثل سیخ میرفت تو قلبم.رنجیده دم از این همه دروغ...
وقتی فکر میکنم تمام چیزهایی که به من گفت رو به اون آدم هم میگه قلبم آتیش میگیره...
اما وقتی به خدا فکر میکنم و یاد معجزه ای که در حق من انجام داد قلبم آروم میگیره...
میدونی چیزی که منو آزار میده یاد دروغهایی هستش که بهم گفته شده...یاد تمام حرف هایی که من بهش اعتماد کردم...چرا اینکارو کردم.
اگر حریم اون ادم نبود براتون یکی از ایمیلهاشو میزاشتم تا میدیدن از چی دارم میسوزم.
اما نتونستم چیزی به نگم تمام ایمیلهاشو براش فرستادم و بهش گفتم تمام حرف هاش دروغ بوده.
گرچه شاید کار خوبی نبود.اما باید انجامش میدادم.

لطفا راهنماییم کنید.بله اشتباه کردم.دو سال پیش به کسی دلبستم و اعتماد کردم که تا امروز  دردش منو رها نمیکنه...
چطور میتونم به راه بهتری برم...چکار باید بکنم تا کامل خوب بشم...
میخوام زندگی خوبی داشته باشم.میخوام یه شروع خوب داشته باشم...میخوام برسم به چیزهایی که میخوام...

راهنماییم کنید.
.
اول از همه باید بگم که من به اندازه پری از این موضوع دلخور نیستم و حتی تا حدودی براش خوشحالم که این اتفاق رخ داده، مطلبی که در مراقبه امروزم گذاشتم بی ربط نبود با موضوع از دوست خوبمون درخواست می کنم با توجه بیشتری مطلب را مطالعه بفرمایند. و اما بعد دردهائی هستند در برنامه که من آنها را دردهای عزیز رشد می نامم، شاید اگر شرایط طبیعی بود و دوست پری اون مطالب را براش ایمیل نمی زد اصلا پری به  این موضوع فکر نمی کرد و بیشتر به فکر فتح قله های جدید و ... بود اما یه نکته به نظرم خدا نمی خواد که زندگی به اون روال قبلی دنبال بشه و برای تو چیز بهتری را در نظر گرفته وقتی از دریچه منطق به آخرین روزهای مصرفم نگاه می کنم چیزی جز رنج و اندوه نمی بینم اما هنگامیکه با چشم دل قضیه را برانداز می کنم همه اون رنجها را لطف خدا می بینم براستی اگر ان حقارت آخر نبود من در یکی از شبهای نشئگی مرده بودم. پس بزرگ است خداوند به دلیل تمام اون آلامی که بر قلب من وارد شد و آخرین ضربات را بر پیکر غرور مرگبار من زد. دست مریزاد، بهترین راه پا بر روی غرور گذاشتن، اعتراف به ضعف ها و درون نگری است. چیزی که امروز شما بدان دست یافته ای خواهر من پذیرشه گرچه میزان بسیار متنابهی رنجش هم درش نهفته است که انشاءالله اگر در برنامه باشی و به دستورالعملهای اون عمل کنی مشکلات بر طرف می شن.من یکی به نوبه خودم به شما به دلیل این دید تازه ای که در مورد خودتون و بماریتون پیدا کردید تبریک می گم.
.
 به امید فردائی بهتر
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: رضا - بیل در 29 مه 2011، 04:58:01 pm
امروز اتفاقی برام افتاد
کسی که بهش وابستگی داشتم برام پیام داد..ناراحت شدم از حرف هاش...
وقتی شنیدم ه گفت اگر خدا قهر کرد با تو از من دلخور نشو...و از دختری گفت که طرح هاشو به دیوار اتاقش چسبونده...
خیلی عصبی و ناراحت شدم...چطور تمام کارهایی که من کردم رو ندید...
اما چند تا چیز فهمیدم...هنوز در جایگاه ضعف نسبت به اون آدم قرار دارم...وقتی بهم گفت خدا قهر میکنه با تو.فکر نکردم به اینکه من کاری نکردم چرا خدا باید اینکارو بکنه..چرا خدا باید بی عدالتی کنه...
باز به خودم گفتم بیمارم...گرچه میتونم مسلط تر باشم و بپذیرم در رابطه غلطی بودم...اما گاهی خودمو شماتت میکنم.میگم شاید کم بودم کم گذاشتم...نمیدونم...امروز ایمیلهاشو خوندم.اونهایی که برام مینوشت جمله هاش مثل سیخ میرفت تو قلبم.رنجیده دم از این همه دروغ...
وقتی فکر میکنم تمام چیزهایی که به من گفت رو به اون آدم هم میگه قلبم آتیش میگیره...
اما وقتی به خدا فکر میکنم و یاد معجزه ای که در حق من انجام داد قلبم آروم میگیره...
میدونی چیزی که منو آزار میده یاد دروغهایی هستش که بهم گفته شده...یاد تمام حرف هایی که من بهش اعتماد کردم...چرا اینکارو کردم.
اگر حریم اون ادم نبود براتون یکی از ایمیلهاشو میزاشتم تا میدیدن از چی دارم میسوزم.
اما نتونستم چیزی به نگم تمام ایمیلهاشو براش فرستادم و بهش گفتم تمام حرف هاش دروغ بوده.
گرچه شاید کار خوبی نبود.اما باید انجامش میدادم.

لطفا راهنماییم کنید.بله اشتباه کردم.دو سال پیش به کسی دلبستم و اعتماد کردم که تا امروز  دردش منو رها نمیکنه...
چطور میتونم به راه بهتری برم...چکار باید بکنم تا کامل خوب بشم...
میخوام زندگی خوبی داشته باشم.میخوام یه شروع خوب داشته باشم...میخوام برسم به چیزهایی که میخوام...

راهنماییم کنید.
.
.
فرید حساب حاج خانوم رو برس ، یا بکش کنار تا من زحمتشو بکشم ...
.
از بس بهش گفتم که تو وابسته ای فکر کنم کم کم داره جا می افته که داریم راجع به چی م یگیم ...
.
جالب ابنه که تمام این مدت ایملهاشو هم نگه داشتی و برای خودت می خوندی و با اونها حال می کردی و صداشو در نیمی آوردی
آی خدا مصبتو شکر .
بعدشم می گه من وابستگی ندارم ...
.
.
قدم خانم کوه نورد
قدمهای دوازده گانه کودا و قبول اینکه بیماری وابستگی در تو اونقدر شدیده که اصلا نمی تونی اونها رو ببینی و در انکار اونها غرق شدی و کاری از دستت بر نمی آد ...
.
موفق باشی
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: pari در 29 مه 2011، 05:05:45 pm
نه آقا رضا باور کنید نمیخوندم ایمیلهاشو.اما داشتم.عکسهاشم دارم. و اس ام اس هاشو.اما هرگز جرات نداشتم بخونم.چون میدونستم حالمو چقدر بد میکنه.اما امروز میخواستم حرفهایی که زد رو بهش یاد آوری کنم.
منکه قبول کردم وابسته ام...خیلی وقته...بیمارم و خیلی صفات ازش در خودم پیدا کردم...
اما شما هی به من میگید قبول ندارم..به خدا قبول دارم....
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: رضا - بیل در 29 مه 2011، 05:27:53 pm
نه آقا رضا باور کنید نمیخوندم ایمیلهاشو.اما داشتم.عکسهاشم دارم. و اس ام اس هاشو.اما هرگز جرات نداشتم بخونم.چون میدونستم حالمو چقدر بد میکنه.اما امروز میخواستم حرفهایی که زد رو بهش یاد آوری کنم.
منکه قبول کردم وابسته ام...خیلی وقته...بیمارم و خیلی صفات ازش در خودم پیدا کردم...
اما شما هی به من میگید قبول ندارم..به خدا قبول دارم....
.
.
کسی که قبول داره ، یعنی ایمان داره
کسی که ایمان داره باید عمل رو همراهش کنه
و کسی که عمل رو همراه ایمان به حرکت در می آره در برنامه به موفقیت می رسه
.
.
آخه عزیزم ، من فکر می کنم که حتی موفقیت هاتم ، کوه رفتن هاتم ، اس.ام.اس بازی هاتم ، همه بخاطر خاطراتی است که تو داری
.
وگرنه تو چرا باید در همچین برنامه ا ی که آرزوت بوده همراه گروهی بری و از مسیرهایی که قبلا رد شدی اشکت در بیاد
چرا باید برای جواب دادن به بی ارزش ترین شیئی که خداوند بابت هشدار سر راهت قرار داده اینقدر مقموم و افسرده بشی
هزاران بار گفتم ، بازم می گم ، بین گفتن و عمل کردن فرق زیاده
.
قدم کار کن ، راهنما بگیر ...
.
این نکته ها خیلی مهمه ...
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: pari در 29 مه 2011، 05:34:15 pm
چون نمیدونستم قراره آخر مسیر که رسیدیم به گیلان از اون مسیر بریم...ناخواسته بود...
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: رضا - بیل در 29 مه 2011، 05:47:46 pm
چون نمیدونستم قراره آخر مسیر که رسیدیم به گیلان از اون مسیر بریم...ناخواسته بود...
.
.
ای خداوندگار توجیه ، ای بیمار مسری که به منم داره این بیماری منتقل می شه
.
.
من دارم راجع به احساسات بیمارگونه ات حرف می زنم که با یک تلنگ ساده ازت در می ره
نه به مسیر بدبخت جاده ...
.
.
شما ببخشیدش ، سعی م یکنم مسیر جاده رو از طرف دیگه بکشم .....
.
/..
.
اوف ، اوف از دست تو
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: mira در 29 مه 2011، 05:58:39 pm

(( پری عزیز ممکنه نوشته من کمی باعث ناراحتی تو بشه اگه اینطور احساس می کنی اصلا نخونش))



پری جان
چی رو می خوای یادآوری کنی ؟ و مهمتر از اون ...چرا می خوای یادآوری کنی و چه نیازی بهش هست ؟
اون کسی که نیاز به این کار داره اون دوستت نیست ..بلکه تو هستی

تو مدتها پیش قصد ترکش رو داشتی ولی هنوز چیزهایی رو که تو رو به اون پیوند می داد رو نگه داشتی...می تونی معنای این کار رو با صداقت برای خودت توضیح بدی؟..قبول دارم با خود روبرو شدن خیلی ساده نیست ( دیگه نمی خوام از واژه سخت استفاده کنم)

من چرا یادگارهای یک نقر رو نگه می دارم؟ فقط یک دلیل محکم داره.....من اون رابطه رو دوست دارم...با خاطراتش تو تخیل و یا توهم فرو میرم...اینها در حالی که ارتباط تقریبا قطع شده پلی است میان من و او که یه جورایی میگه این رابطه هنوز هست و او وجود داره...یعنی من هنوز این ارتباط رو با همه تحقیرهایی که میشم دوست دارم....چرا؟ چرا حتی با تحقیر شدن من می خوام ادامه بدم؟ اول اینکه من هنوز برای شخصی به نام « من » ارزش زیادی قائل نیستم و دیگری خلا های درونمه

(((خیلی عصبی و ناراحت شدم...چطور تمام کارهایی که من کردم رو ندید... )))
پری نازنین...در ارتباطات اجتماعی ما نیاز داریم تکنیک های اون رو بلد باشیم...شاید خیلی مهم نباشه ما چه چیزی ارائه می کنیم و یا چه سرویسهایی می دیم مهمتر شیوه ارائه اونهاست...که خوب این به مقدار زیاد به شیوه تربیتی وآموزشی ما برمیگرده ...و شناخت ما از جامعه و مردم...و در اینجور ارتباطات که بین دختر و پسر هست..شناخت ما از یک مرد چیه ..تو کلا ازپسرها چی میدونی ؟...(نمی گم نمی دونی منظورم جمع بندی اطلا عاتت هست)
می گی چطور کارهایی رو که تو کردی ندید..به نظرم دوستت چیزهای دیگری در تو دید و تو جنبه هایی از خودت رو به اون نشون دادی ...همونها که بقیه کارهاتو براش کمرنگتر کرد...یکی همون احساس که در باره خودت داشتی همون حس که می گفتی من اونقدر سرشارم که بیشتر می بخشم تا دریافت کنم ...در صورتی که انسان اگر به این حد برسه هیچگاه رنجشی نخواهد داشت ...تو نیاز داشتی خیلی بیشتر از اون که می بخشی دریافت کنی...متاسفانه او برای تو احترام زیادی قائل نیست...و این یکی از دلایل ندیدن کارهای تو از طرف اونه....
پری جان....تو هنوز بعد از این همه مدت دنبال مقصر در بیرون از خودت می گردی...
درسته که قبول کردی بیماری ولی هنوز بعضی از نشانه های بیماری رو در خودت نمی شناسی

من احساس می کنم تو یه جورایی داری به قوانین کائنات فشارمی آری..خداوند به خاطر قلب بی اندازه پاک تو..احساسات بسیار زیبا و خالصانه ات...تمام مهر و محبتی که در قلبت وجود داره و خوبی هایی که در زندگی انجام دادی...و بالاتر از اون صلاح تو.... میخواد تو رو از یک رابطه اشتباه دور  کنه ولی تو اصرار در ماندن داری.....

حرفای من هیچ تسکینی برای تو نیست شاید بیشتر باعث ناراحتی تو بشه ...و شاید بهتر بود در خصوصی اینها رو می زاشتم ولی با خود گفتم ...شاید در این کلمات پیامی برای یک نفر دیگه هم باشه...تازه واردی که با همین مشکل از اینجا سر درآورده.....

خیلی دوستت دارم و برای شعورت..این ذهن جستجوگرت که دنبال درمان می گرده...و مشکلش رو به مشاوره میزاره ، ارزش و احترام زیادی قائلم .
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: pari در 29 مه 2011، 06:01:10 pm
توجیه نیست.من واقعا نمیدونستم قراره از اون مسیر بریم وقتی شما از طارم از مسیر کوهستان وارد گیلان میشیدی چنیدنی تا مسیر وجود داره برای رسیدن به ماسوله.
این توجیه نیست.چیزی هستش که وجود داره.
ممنون
مثل اینکه باید بیشر از بحث روی شیوه های بهبود.راجع به چیزهایی که عین حقیقیت هستش نه توجیه و نه دروغ بحث کنم.
بله احساسات بیمار گونه.
بیماری احساس گونه
احساس گونه بیمار
...
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: رضا - بیل در 29 مه 2011، 06:09:18 pm
(( پری عزیز ممکنه نوشته من کمی باعث ناراحتی تو بشه اگه اینطور احساس می کنی اصلا نخونش))



پری جان
چی رو می خوای یادآوری کنی ؟ و مهمتر از اون ...چرا می خوای یادآوری کنی و چه نیازی بهش هست ؟
اون کسی که نیاز به این کار داره اون دوستت نیست ..بلکه تو هستی

تو مدتها پیش قصد ترکش رو داشتی ولی هنوز چیزهایی رو که تو رو به اون پیوند می داد رو نگه داشتی...می تونی معنای این کار رو با صداقت برای خودت توضیح بدی؟..قبول دارم با خود روبرو شدن خیلی ساده نیست ( دیگه نمی خوام از واژه سخت استفاده کنم)

من چرا یادگارهای یک نقر رو نگه می دارم؟ فقط یک دلیل محکم داره.....من اون رابطه رو دوست دارم...با خاطراتش تو تخیل و یا توهم فرو میرم...اینها در حالی که ارتباط تقریبا قطع شده پلی است میان من و او که یه جورایی میگه این رابطه هنوز هست و او وجود داره...یعنی من هنوز این ارتباط رو با همه تحقیرهایی که میشم دوست دارم....چرا؟ چرا حتی با تحقیر شدن من می خوام ادامه بدم؟ اول اینکه من هنوز برای شخصی به نام « من » ارزش زیادی قائل نیستم و دیگری خلا های درونمه

(((خیلی عصبی و ناراحت شدم...چطور تمام کارهایی که من کردم رو ندید... )))
پری نازنین...در ارتباطات اجتماعی ما نیاز داریم تکنیک های اون رو بلد باشیم...شاید خیلی مهم نباشه ما چه چیزی ارائه می کنیم و یا چه سرویسهایی می دیم مهمتر شیوه ارائه اونهاست...که خوب این به مقدار زیاد به شیوه تربیتی وآموزشی ما برمیگرده ...و شناخت ما از جامعه و مردم...و در اینجور ارتباطات که بین دختر و پسر هست..شناخت ما از یک مرد چیه ..تو کلا ازپسرها چی میدونی ؟...(نمی گم نمی دونی منظورم جمع بندی اطلا عاتت هست)
می گی چطور کارهایی رو که تو کردی ندید..به نظرم دوستت چیزهای دیگری در تو دید و تو جنبه هایی از خودت رو به اون نشون دادی ...همونها که بقیه کارهاتو براش کمرنگتر کرد...یکی همون احساس که در باره خودت داشتی همون حس که می گفتی من اونقدر سرشارم که بیشتر می بخشم تا دریافت کنم ...در صورتی که انسان اگر به این حد برسه هیچگاه رنجشی نخواهد داشت ...تو نیاز داشتی خیلی بیشتر از اون که می بخشی دریافت کنی...متاسفانه او برای تو احترام زیادی قائل نیست...و این یکی از دلایل ندیدن کارهای تو از طرف اونه....
پری جان....تو هنوز بعد از این همه مدت دنبال مقصر در بیرون از خودت می گردی...
درسته که قبول کردی بیماری ولی هنوز بعضی از نشانه های بیماری رو در خودت نمی شناسی

من احساس می کنم تو یه جورایی داری به قوانین کائنات فشارمی آری..خداوند به خاطر قلب بی اندازه پاک تو..احساسات بسیار زیبا و خالصانه ات...تمام مهر و محبتی که در قلبت وجود داره و خوبی هایی که در زندگی انجام دادی...و بالاتر از اون صلاح تو.... میخواد تو رو از یک رابطه اشتباه دور  کنه ولی تو اصرار در ماندن داری.....

حرفای من هیچ تسکینی برای تو نیست شاید بیشتر باعث ناراحتی تو بشه ...و شاید بهتر بود در خصوصی اینها رو می زاشتم ولی با خود گفتم ...شاید در این کلمات پیامی برای یک نفر دیگه هم باشه...تازه واردی که با همین مشکل از اینجا سر درآورده.....

خیلی دوستت دارم و برای شعورت..این ذهن جستجوگرت که دنبال درمان می گرده...و مشکلش رو به مشاوره میزاره ، ارزش و احترام زیادی قائلم .
.
.
.
بابا ، بابا ، بابا
خدا پدرتو بیامرزه ، نور به قبرت بباره میرا
بخدا تو یکی دیگه حداقل دیالوگت نزدیک این خانومه ، ولی چرا این حرفها رو می زنه ؟
.
نقل قول
توجیه نیست.من واقعا نمیدونستم قراره از اون مسیر بریم وقتی شما از طارم از   مسیر کوهستان وارد گیلان میشیدی چنیدنی تا مسیر وجود داره برای رسیدن به   ماسوله.
این توجیه نیست.چیزی هستش که وجود داره.
ممنون
مثل اینکه باید بیشر از بحث روی شیوه های بهبود.راجع به چیزهایی که عین حقیقیت هستش نه توجیه و نه دروغ بحث کنم.
بله احساسات بیمار گونه.
بیماری احساس گونه
احساس گونه بیمار
...
.
.
عذر می خوام این عبارت رو بکار می برم ولی از دستی عین عبارتشو می گم تا مطمئن باشم چیز دیگه ای برداشت نمی شه
.
احمقانه ترین کسی رو که تو عمرم باهاش برخورد دارم ، کسی که خودش با دست خودش می زنه پس کله اش و بعدش با تعجب به دوروبرش نگاه می کنه و دنبال جواب می گرده که کی بود ، کی بود ، من نبودم .
.
.
دیشب این دختر می گفت من به کوچکی خودم اقرار کردم ، امروز من می فهمم اون منظورش خردش نبوده ، قدش بوده که احتمالا زیر یک و ده  است .
دیشب می گفت من تازه متوجه عظمت این انجمن ها و دوازده قدم می شم ، امروز کلمات رو برای اینکه ما رو به خنده بندازه و اوده بازی بکنه برای من پشت هم می چینه و با ساخت معما از اونها لذت می بره و....
.
.
ول کن بابا ، بریم جوکهامونو بچسبیم که از این بحث خنده دار تره ...
.
.
موفق و موئید باشی ، ای کوه نوردی که هنوز نفهمیدی چطور از قله احساسات بالا بری و راه چپه و کجکی رو برای توجیه خودت دره فرض م یکنی ...
.
من دیر نم یبیم ...
.
اصلا من چیزی نم یبینم
کی میبینه که به منم نشون بده ؟
.
.
باجز ، ذت زیاد ووو
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: pari در 29 مه 2011، 06:15:06 pm
میرای عزیز
از حرف هات اصلا ناراحت نشدم...
بله مشکل اینه هنوز اعتقاد ندارم که خدا منو از یک رابطه بد جدا کرد.چون رابطمون وقتی با هم بود بهترین چیزی بود که میشه تصور کرد.
واسه همینه
گاهی به خودم میگم خدا شکرت که نشد.اما باز گاهی اصرار میکنم روش.وقتی اون خانوم وارد شد خیلی حس بدی پیدا کردم...خیلی زیاد..غرورم جریحه دار شد...
دوست دارم شونه های اون آدم و بگیرم و اونقدر تکونش بدم تا بفهمه و بیدار بشه و یاد دروغ هاش بیافته...
بله برام سخته قبول کنم فقط بخاطر اینکه من بیمار بودم اینطور شد.چرا قبلش بیمار نبودم...من قبلا هم در آشنایی بودم...اما این آدم چنان با رفتاهاش و حرف هاش منو از خود بی خود کرد که حد نداره...کاش میتونستم یکی از نوشته هاشو براتون بزارم...
آره هنوز گاهی توی تخیلم میاد...
از حرفهات ناراحت نشدم.چون حقیقت داره...من یاد گرفتم به طرز ظالمانه ای با خودم صادق باشم.و گاهی با اینکار به خودم خیلی صدمه زدم...
آره حرف هاتون رو قبول دارم...
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: pari در 29 مه 2011، 06:19:24 pm
.
.
.
بابا ، بابا ، بابا
خدا پدرتو بیامرزه ، نور به قبرت بباره میرا
بخدا تو یکی دیگه حداقل دیالوگت نزدیک این خانومه ، ولی چرا این حرفها رو می زنه ؟
..
.
عذر می خوام این عبارت رو بکار می برم ولی از دستی عین عبارتشو می گم تا مطمئن باشم چیز دیگه ای برداشت نمی شه
.
احمقانه ترین کسی رو که تو عمرم باهاش برخورد دارم ، کسی که خودش با دست خودش می زنه پس کله اش و بعدش با تعجب به دوروبرش نگاه می کنه و دنبال جواب می گرده که کی بود ، کی بود ، من نبودم .
.
.
دیشب این دختر می گفت من به کوچکی خودم اقرار کردم ، امروز من می فهمم اون منظورش خردش نبوده ، قدش بوده که احتمالا زیر یک و ده  است .
دیشب می گفت من تازه متوجه عظمت این انجمن ها و دوازده قدم می شم ، امروز کلمات رو برای اینکه ما رو به خنده بندازه و اوده بازی بکنه برای من پشت هم می چینه و با ساخت معما از اونها لذت می بره و....
.
.
ول کن بابا ، بریم جوکهامونو بچسبیم که از این بحث خنده دار تره ...
.
.
موفق و موئید باشی ، ای کوه نوردی که هنوز نفهمیدی چطور از قله احساسات بالا بری و راه چپه و کجکی رو برای توجیه خودت دره فرض م یکنی ...
.
من دیر نم یبیم ...
.
اصلا من چیزی نم یبینم
کی میبینه که به منم نشون بده ؟
.
.
باجز ، ذت زیاد ووو

ممنون
موفق باشید
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: mira در 29 مه 2011، 06:20:28 pm
باور کنید من فقط دو دقیقه پای سیستم نبودم...
شماها کی متن منو خوندید و این همه جواب دادید...
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: رضا - بیل در 29 مه 2011، 06:31:10 pm
میرای عزیز
از حرف هات اصلا ناراحت نشدم...
بله مشکل اینه هنوز اعتقاد ندارم که خدا منو از یک رابطه بد جدا کرد.چون رابطمون وقتی با هم بود بهترین چیزی بود که میشه تصور کرد.
واسه همینه
گاهی به خودم میگم خدا شکرت که نشد.اما باز گاهی اصرار میکنم روش.وقتی اون خانوم وارد شد خیلی حس بدی پیدا کردم...خیلی زیاد..غرورم جریحه دار شد...
دوست دارم شونه های اون آدم و بگیرم و اونقدر تکونش بدم تا بفهمه و بیدار بشه و یاد دروغ هاش بیافته...
بله برام سخته قبول کنم فقط بخاطر اینکه من بیمار بودم اینطور شد.چرا قبلش بیمار نبودم...من قبلا هم در آشنایی بودم...اما این آدم چنان با رفتاهاش و حرف هاش منو از خود بی خود کرد که حد نداره...کاش میتونستم یکی از نوشته هاشو براتون بزارم...
آره هنوز گاهی توی تخیلم میاد...
از حرفهات ناراحت نشدم.چون حقیقت داره...من یاد گرفتم به طرز ظالمانه ای با خودم صادق باشم.و گاهی با اینکار به خودم خیلی صدمه زدم...
آره حرف هاتون رو قبول دارم...
.
.
میرا تو این متن دو تا جمله وجود داره که نشون می ده که آدم وقتی از روی شکم سیر حرف می زنه دچار توهم می شه به این حرفها می افته ،اونها رو قرمز کردم ....
.
نظرت چیه ؟
..
.
می شه یکی به من بگی یعنی چی ؟
.
من اصلا نمی تونم اونها رو به هم پیوند بدم ...
.
لطفا...
البته اگه کسی سر در میآره ها !!!
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: mira در 29 مه 2011، 09:08:36 pm
متاسفانه امروز راهنمای جدیدم که باهاش به طور آزمایشی کار می کردم به من گفت  که راهنمای خودش به دلیل اینکه تعداد رهجوهام زیاده اجازه رهجو جدید که من باشم رونمی ده...خودش براش سخت بود اینو به من بگه چون تمایل داشت رهجوش باشم .
اینها مقدمه بود که بگم درسهای جالبی تو همین مدت کوتاه ازش گرفتم....وقتی که براش سخنرانی می کردم ، اون هم به بچه بازیهای من صبورانه گوش می کرد.....می گفتم می دونم چه راه طولانی و سختی در پیش دارم...و از اینجور حرفهای کلیشه ای..
.بس از شنیدن حرفام خیلی زیبا به من گفت :
 قدمها ساده ولی جدی هستند .
ساده ولی جدی....و من از اون لحظه به بعد اینو با خودم تکرار میکنم و بعد تعمیمش میدم به همه زندگیم
و امیدوارم فقط برای من تو حرف نباشه و بخواهم و بتونم با عملکرد همراهش کنم
می خوام بگم ما چقدر از واژه ها استفاده نادرست می کنیم..و چقدر همین شیوه غلط استفاده از کلمات ما رو از مسیرمون دور می کنه...ما با واژه ها بازی قشنگی رو شروع می کنیم و تاثیر شاید زیبایی رو طرف مقابلمون بزاریم ولی نمی دونیم چه تاثیر نادرستی رو ما میزاره .
برای صادق بودن با خود ، نه نیاز داریم نسبت به خودمون سختگیر باشیم و نه نیاز داریم با خودمون ظالمانه رفتار کنیم .
ما فقط باید نسبت به خودمون واقع بین باشیم .
اون هم با عشق و ملاطفت  و صبوری همونطور که لایقش هستیم  .
.
.
.مدتهاست که آرزو دارم کسی کنارم باشه که اینطور به من گوشزد کنه ..راهنماییم کنه...وقتی مغرورانه رفتار می کنم تذکر بده ....وقتی متعصبانه پافشاری می کنم تعقل رو پیشنهاد بده....و من حقیقتا ظرفیتش رو دارم....واقعا اینو می خوام...این روزها فکر کردم بدستش آوردم ولی خوب نشد و حتما دلیلی براش هست و من باز هم دنبالش می گردم .

پری عزیز اینها رو برای تو گفتم که بدونی انتقاد شدن چقدر می تونه لذت بخش باشه و برای خیلی ها یک آرزو....
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: pari در 29 مه 2011، 09:53:13 pm
.
.
میرا تو این متن دو تا جمله وجود داره که نشون می ده که آدم وقتی از روی شکم سیر حرف می زنه دچار توهم می شه به این حرفها می افته ،اونها رو قرمز کردم ....
.
نظرت چیه ؟
..
.
می شه یکی به من بگی یعنی چی ؟
.
من اصلا نمی تونم اونها رو به هم پیوند بدم ...
.
لطفا...
البته اگه کسی سر در میآره ها !!!
بزارید خودم توضیح بدم.از نظر من صداقت با خود شجاعانه ترین کار در تمام دنیاست.
گاهی وقتی حقیقت رو به خودت میگی و صادقی حس بدی پیدا میکنی.چون چیزهایی رو به خودت اعتراف میکنی که باعث عذاب وجدان و یا دردت میشه.مثل اینکه درفلان ماجرا تو مقصر بودی بر خلاف چیزی که نشون میدی.و گاهی این مقصر بودن میتونه حس خیلی بدی به آدم بده.اینه که کلمه ظالمانه رو به کار بردم.

میرای عزیز میفهمم منظورتون چی هستش...انتقاد چیز خوبیه.اما گاهی فکر میکنم چیزی که دربارم گفته میشه انتقاد نیست.بلکه فقط اگفتن این مطلب هستش که من دروغ میگم.اینه که باعث جبهه گیریم میشه.چون من خیلی در گفتن راستی وسواس دارم.باز هم در این مواقع از خودم میپرسم واقعا راست میگه.شاید اینطوره فکر یمکنم و بعد جواب میدم.
گرچه میدونم گاهی اشتباهاتی هم میکنم.
ممنون از راهنماییتون
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: رضا - بیل در 30 مه 2011، 03:40:03 am
بزارید خودم توضیح بدم.از نظر من صداقت با خود شجاعانه ترین کار در تمام دنیاست.
گاهی وقتی حقیقت رو به خودت میگی و صادقی حس بدی پیدا میکنی.چون چیزهایی رو به خودت اعتراف میکنی که باعث عذاب وجدان و یا دردت میشه.مثل اینکه درفلان ماجرا تو مقصر بودی بر خلاف چیزی که نشون میدی.و گاهی این مقصر بودن میتونه حس خیلی بدی به آدم بده.اینه که کلمه ظالمانه رو به کار بردم.

میرای عزیز میفهمم منظورتون چی هستش...انتقاد چیز خوبیه.اما گاهی فکر میکنم چیزی که دربارم گفته میشه انتقاد نیست.بلکه فقط اگفتن این مطلب هستش که من دروغ میگم.اینه که باعث جبهه گیریم میشه.چون من خیلی در گفتن راستی وسواس دارم.باز هم در این مواقع از خودم میپرسم واقعا راست میگه.شاید اینطوره فکر یمکنم و بعد جواب میدم.
گرچه میدونم گاهی اشتباهاتی هم میکنم.
ممنون از راهنماییتون
.

پری عزیز :
در اینکه تو راست می گی هیچکی جای شک نداره
ولی هر راستی به معنی درست نیست
.
مثلا وقتی تو می گی دستت درد می کنه ، این راست هست ، ولی ممکنه این درد به علت کشیدگی عظلات کتفت باشه که به ظاهر ارتباط مستقیمی بها دستت نداره و این موجب می شه که از هدفاصلی دور بشی
.
من نه تو و نه هیچ کس دیگه رو متهم به دروغگویی نم یکنم ، ولی شما رو متهم به نادرستی در ارتباط اطلاعات محیطی می کنم
.
من نمی خوام راجع به کارت قضاوت کنم
ولی چند نفر به تو می خندن ، چند نفر محکم تو روت وایستادن و گفتن کارت اشتباه بوده ، چند نفر گفتن راه رو اشتباه داری می ری ، ها ؟
اینها سوالاتیه که تو باید از خودت بپرسی
ولی تو مرتب دستتو می مالی و سعی م یکنی اونو درمان کنی در صورتی که غافل از اینی که تو کتفت درد می کنه
.
من اونقدر تو رو دوس دارم که برام بی تفاوت بودنو از کنار تو رد شدن  مثل بقیه خندیدن بهت سخت باشه
.
من اونقدر تو رو دوس دارم که همیشه با خودم فکر کنم پس کی می خوای بفهمی ؟
کی ؟
چون اهمیت داری جای حرف داره ، وگرنه ...
.
.
بهر حال حق انتخاب با تواست ، امیدوارم که اونو روزگار ازت نگیره که درد بزرگتری در راهه
.
تو چرا اینقدر در مقابل حرف های من و فرید و افق و میرا و ....(می خوای بازم اسم از دوستان  و اطرافیانت بیارم) مقامت می کنی و همه رو خطا کار می گیری و بدون تجربه در صورتی که تو تجربه یک اشتباهی رو داشتی که حق مسلم تو بوده ، ، خیلی برای من جای سواله ، چرا ؟ نمی دونم !...
.
زمانه پند آزاد وار داد مرا
زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری
بسا ، کسا ، که به روز تو آرزو مند است .
.
خود دانی !
موفق باشی
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: فرید در 30 مه 2011، 09:02:47 am
.

پری عزیز :
در اینکه تو راست می گی هیچکی جای شک نداره
ولی هر راستی به معنی درست نیست
.
مثلا وقتی تو می گی دستت درد می کنه ، این راست هست ، ولی ممکنه این درد به علت کشیدگی عظلات کتفت باشه که به ظاهر ارتباط مستقیمی بها دستت نداره و این موجب می شه که از هدفاصلی دور بشی
.
من نه تو و نه هیچ کس دیگه رو متهم به دروغگویی نم یکنم ، ولی شما رو متهم به نادرستی در ارتباط اطلاعات محیطی می کنم
.
من نمی خوام راجع به کارت قضاوت کنم
ولی چند نفر به تو می خندن ، چند نفر محکم تو روت وایستادن و گفتن کارت اشتباه بوده ، چند نفر گفتن راه رو اشتباه داری می ری ، ها ؟
اینها سوالاتیه که تو باید از خودت بپرسی
ولی تو مرتب دستتو می مالی و سعی م یکنی اونو درمان کنی در صورتی که غافل از اینی که تو کتفت درد می کنه
.
من اونقدر تو رو دوس دارم که برام بی تفاوت بودنو از کنار تو رد شدن  مثل بقیه خندیدن بهت سخت باشه
.
من اونقدر تو رو دوس دارم که همیشه با خودم فکر کنم پس کی می خوای بفهمی ؟
کی ؟
چون اهمیت داری جای حرف داره ، وگرنه ...
.
.
بهر حال حق انتخاب با تواست ، امیدوارم که اونو روزگار ازت نگیره که درد بزرگتری در راهه
.
تو چرا اینقدر در مقابل حرف های من و فرید و افق و میرا و ....(می خوای بازم اسم از دوستان  و اطرافیانت بیارم) مقامت می کنی و همه رو خطا کار می گیری و بدون تجربه در صورتی که تو تجربه یک اشتباهی رو داشتی که حق مسلم تو بوده ، ، خیلی برای من جای سواله ، چرا ؟ نمی دونم !...
.
زمانه پند آزاد وار داد مرا
زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری
بسا ، کسا ، که به روز تو آرزو مند است .
.
خود دانی !
موفق باشی
.

سلام صبح به خیر
.
البته در زمانی که این بحث خیلی آتشین و داغ بوده بنده جلوی تلویزیون میخیده بودم و خشبختانه پرسپولیس بعد از 120 دقیقه سپاهانو برد. اساسا این شانس منه چون من پوستم نازکه و توی بحثای داغ می سوزم. البته ساعت پست آخری مدیرعاملم خیلی جالب بود بابا بگیر بخواب  :D یه جمله از فصل کارکردن با دیگران کتاب بزرگ الکلی های گمنام می گم و یه جمله دیگه از فصل مطالبی بیشتر در خصوص الکلیسم. ((وقتی یک کاندیدلی احتمالی برای الکلی های گمنام پدا می کنید سعی کنید تا آنجا که ممکن است از اوضاع زندگی او مطلع شوید . اگر تمایلی به ترک الکل ندارد وقت خود را در راضی کردن او تلف نکنید زیرا ممکن است شانس احتمالی کمک به او را در آینده از دست بدهید .))(کتاب بزرگ الکلی های گمنام صفحات 120 و 121) و ((ما در مقابل هر مشروبخور کنترل باخته ای که بتواند مانند یک جنتلمن مشروبخوری کند سر تعظیم فرود می آوریم . خدا می داند که ما هم چقدر وقت و سعی خود را بکار برده ایم تا بلکه بتوانیم مانند مردم عادی مشروبخواری کنیم .)) و ((ما مایل نیستیم کسی را الکلی خطاب کنیم و این شما هستید که می توانید در مورد خود قضاوت کنید . ))(کتاب بزرگ الکلی های گمنام ص62)
.
با عذر خواهی از ساحت اساتید برداشت من از دوازدهمین گام این است فرد می بایستی حامل پیام روحانی باشد، هنگامیکه او پیام را با خود دارد، رساندن این پیام بخشی از وجود او می شود و دقیقا در جائی که باید این پیام رسانده می شود، من برای پری احترام زیادی قائلم(اینو خودش می دونه)، خفته هر چند به خواب سنگینی رفته باشه با اتفاقی امید بیداری اش هست، اما کسی که خودش را به خواب زده هیچ کاری نمی شه براش کرد. نیازی به شرح و تفصیل نیست. یک اصل ساده باید پذیرفته بشه و آن این موضوعه که من دچار فلان مشکل هستم. دقت بفرمائید عرض می کنم پذیرفته و نه اینکه صرفا آن موضوع را به زبان بیاوریم. اینه که بنده اعتقاد دارم قدم یک برداشته می شه تنها در صورتیکه مشکل از سوی فرد پذیرفته بشه و اقرار به زبان هرگز کافی نیست. پذیرش به دنبال خود حرکت را به همراه خواهد داشت در صورتی که اقرار لقلقه زبان است. دعا کن خواهر کوچک من ، در شرایط دلشکستگی خدا نزدیکتر است، باز و برای بار چندم خودتو از دستش مخفی نکن. اجازه بده کار خودشو بکنه.
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: pari در 30 مه 2011، 11:22:48 am
.

سلام صبح به خیر
.
البته در زمانی که این بحث خیلی آتشین و داغ بوده بنده جلوی تلویزیون میخیده بودم و خشبختانه پرسپولیس بعد از 120 دقیقه سپاهانو برد. اساسا این شانس منه چون من پوستم نازکه و توی بحثای داغ می سوزم. البته ساعت پست آخری مدیرعاملم خیلی جالب بود بابا بگیر بخواب  :D یه جمله از فصل کارکردن با دیگران کتاب بزرگ الکلی های گمنام می گم و یه جمله دیگه از فصل مطالبی بیشتر در خصوص الکلیسم. ((وقتی یک کاندیدلی احتمالی برای الکلی های گمنام پدا می کنید سعی کنید تا آنجا که ممکن است از اوضاع زندگی او مطلع شوید . اگر تمایلی به ترک الکل ندارد وقت خود را در راضی کردن او تلف نکنید زیرا ممکن است شانس احتمالی کمک به او را در آینده از دست بدهید .))(کتاب بزرگ الکلی های گمنام صفحات 120 و 121) و ((ما در مقابل هر مشروبخور کنترل باخته ای که بتواند مانند یک جنتلمن مشروبخوری کند سر تعظیم فرود می آوریم . خدا می داند که ما هم چقدر وقت و سعی خود را بکار برده ایم تا بلکه بتوانیم مانند مردم عادی مشروبخواری کنیم .)) و ((ما مایل نیستیم کسی را الکلی خطاب کنیم و این شما هستید که می توانید در مورد خود قضاوت کنید . ))(کتاب بزرگ الکلی های گمنام ص62)
.
با عذر خواهی از ساحت اساتید برداشت من از دوازدهمین گام این است فرد می بایستی حامل پیام روحانی باشد، هنگامیکه او پیام را با خود دارد، رساندن این پیام بخشی از وجود او می شود و دقیقا در جائی که باید این پیام رسانده می شود، من برای پری احترام زیادی قائلم(اینو خودش می دونه)، خفته هر چند به خواب سنگینی رفته باشه با اتفاقی امید بیداری اش هست، اما کسی که خودش را به خواب زده هیچ کاری نمی شه براش کرد. نیازی به شرح و تفصیل نیست. یک اصل ساده باید پذیرفته بشه و آن این موضوعه که من دچار فلان مشکل هستم. دقت بفرمائید عرض می کنم پذیرفته و نه اینکه صرفا آن موضوع را به زبان بیاوریم. اینه که بنده اعتقاد دارم قدم یک برداشته می شه تنها در صورتیکه مشکل از سوی فرد پذیرفته بشه و اقرار به زبان هرگز کافی نیست. پذیرش به دنبال خود حرکت را به همراه خواهد داشت در صورتی که اقرار لقلقه زبان است. دعا کن خواهر کوچک من ، در شرایط دلشکستگی خدا نزدیکتر است، باز و برای بار چندم خودتو از دستش مخفی نکن. اجازه بده کار خودشو بکنه.

من منظورتون رو متوجه نمیشم.
الان فکر میکنید مشکل من کجاست؟
اینکه قبول ندارم بیمارم و بخاطر این بیماریم هستش که کلی تو زندگیم خرابکاری کردم؟اینکه قبول ندارم عادتهای بدی دارم که بهم صدمه میزنه؟
یا چیزهای درمان نشده ای که میتونه باقی زندگیم هم مثل الان خراب کنه؟
من به همه اینها معتقدم و میدونم درونم وجود داره.
آقا رضا میفرمایند من مقاومت میکنم.واقعا در مقابل چی مقاومت میکنم درباره اینکه میفرمایید من عمدا از مسیری رفتم که برام خاطره انگیز بوده.بله مقاومت میکنم چون وقتی فهمیدم قراره آخر مسیر رو از اون سمت بریم به راهنما گفتم از مسیر دیگه ای برگردیم اما چون اون مسیر شیب زیادی داشت و دوستان کم تجربه ای همراه من بودن نمیتونستیم این کارو انجام بدیم.بعد باید این در موردش گفته بشه که من در حال توجیه هستم.بله من در مقابل این قضیه مقاومت میکنم.
دوستان به من گفتن در رابطه اشتباه بودم.بله بودم.چیزی که موجب آزارم میشه این هستش که آیا فقط بخاطر اینکه من بیمار بودم این رابطه به اینجا کشید یا اینکه فقط من مقصر نبودم.این خیلی آزارم میده.
دوستان چند ماه قبل بهم گفتن که این انسان برای من مناسب نبوده.من قبول نکردم اما مدتی بعد بهش ایمان آوردم.
مشکل من این نیست که نمیدونم این آدم برای من مناسب نبوده.مشکل من خاطراتی هستش که یادم میاد و حس دوست داشتنی که از بین نمیره.بفرمایید برای این چه کنم.
قدم...بله دارم کار میکنم.دنبال جلسات شهرمون میگردم تا بتونم خوب خوب بشم.چون اینو میخوام.چون نمیخوام دوباره زندگیم این همه غم و درد به خودش ببینه .دیگه خسته ام.توان دوباره شک دیدن رو ندارم.
تازه دارم به زندگیم سامان میدم تازه حس بهتری به خودم و زندگی پیدا کردم.تازه راهمو دوباره در مقابلم میبینم.و کارهایی انجام میدم که همیشه دوست داشتم.
میدونم اگر بخوام اینطور باشم و درمان نشم محکومم به تا آخر دنیا رنج دیدن.و من اینو نمیخوام.
میخوام درمان بشم و زندگی خوبی داشته باشم.یه همراه مناسب پیدا کنم.باروتون نمیشه اما اونقدر ترسیدم که وقتی کسی از نظر عاطفی میخواد بهم نزدیک بشه هر کاری میکنم تا ازم دور بشه.تا قدم های نزدیک تری بهم بر نداره.اونقدر غیز قابل تحمل میشم که باور کردنی نیست.بعد که ازم دور میشه حس راحتی میکنم.اما میگم باز تنها شدم...فکر میکنید نمیدونم این بخاطر مریضیمه.
نمیدونم چکار کنم.وقتی موقعیت خوبی برام پیش میاد میگم بهتره بهش توجه کنم اما بعد میترسم.دلشوره همه وجودمو میگیره.واقعا مریض میشم.بعد میگم پس برنامه هایی که برای خودم ریختم چی؟من باید قوی و محکم بشم باید بتونم روی پای خودم وایستم بدون یه مرد.
آقا فرید لطفا واضح تر توضیح بدید.من واقعا متوجه نشدم.
فقط میدونم کارهایی که دارم انجام میدم برای بهبودم واقعا درست نیست.چون با اینکه بهتر شدم و به خودم دارم توجه میکنم.اما هنوز حس های بدم باقیه.هنوز خشم دارم.رنجش دارم.و حس میکنم عدالت نبود.هنوز وقتی به اون انسان فکر میکنم خشمگین میشم.
فقط تنها چیزی که به همه این سختی ها می ارزید خداست.معجزه ای که بهم نشون داد و فهمیدم منو تنها نذاشته.هوامو داشته.خیلی هوامو داشته.

عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: فرید در 30 مه 2011، 11:48:36 am
من منظورتون رو متوجه نمیشم.
الان فکر میکنید مشکل من کجاست؟
اینکه قبول ندارم بیمارم و بخاطر این بیماریم هستش که کلی تو زندگیم خرابکاری کردم؟اینکه قبول ندارم عادتهای بدی دارم که بهم صدمه میزنه؟
یا چیزهای درمان نشده ای که میتونه باقی زندگیم هم مثل الان خراب کنه؟
من به همه اینها معتقدم و میدونم درونم وجود داره.
آقا رضا میفرمایند من مقاومت میکنم.واقعا در مقابل چی مقاومت میکنم درباره اینکه میفرمایید من عمدا از مسیری رفتم که برام خاطره انگیز بوده.بله مقاومت میکنم چون وقتی فهمیدم قراره آخر مسیر رو از اون سمت بریم به راهنما گفتم از مسیر دیگه ای برگردیم اما چون اون مسیر شیب زیادی داشت و دوستان کم تجربه ای همراه من بودن نمیتونستیم این کارو انجام بدیم.بعد باید این در موردش گفته بشه که من در حال توجیه هستم.بله من در مقابل این قضیه مقاومت میکنم.
دوستان به من گفتن در رابطه اشتباه بودم.بله بودم.چیزی که موجب آزارم میشه این هستش که آیا فقط بخاطر اینکه من بیمار بودم این رابطه به اینجا کشید یا اینکه فقط من مقصر نبودم.این خیلی آزارم میده.
دوستان چند ماه قبل بهم گفتن که این انسان برای من مناسب نبوده.من قبول نکردم اما مدتی بعد بهش ایمان آوردم.
مشکل من این نیست که نمیدونم این آدم برای من مناسب نبوده.مشکل من خاطراتی هستش که یادم میاد و حس دوست داشتنی که از بین نمیره.بفرمایید برای این چه کنم.
قدم...بله دارم کار میکنم.دنبال جلسات شهرمون میگردم تا بتونم خوب خوب بشم.چون اینو میخوام.چون نمیخوام دوباره زندگیم این همه غم و درد به خودش ببینه .دیگه خسته ام.توان دوباره شک دیدن رو ندارم.
تازه دارم به زندگیم سامان میدم تازه حس بهتری به خودم و زندگی پیدا کردم.تازه راهمو دوباره در مقابلم میبینم.و کارهایی انجام میدم که همیشه دوست داشتم.
میدونم اگر بخوام اینطور باشم و درمان نشم محکومم به تا آخر دنیا رنج دیدن.و من اینو نمیخوام.
میخوام درمان بشم و زندگی خوبی داشته باشم.یه همراه مناسب پیدا کنم.باروتون نمیشه اما اونقدر ترسیدم که وقتی کسی از نظر عاطفی میخواد بهم نزدیک بشه هر کاری میکنم تا ازم دور بشه.تا قدم های نزدیک تری بهم بر نداره.اونقدر غیز قابل تحمل میشم که باور کردنی نیست.بعد که ازم دور میشه حس راحتی میکنم.اما میگم باز تنها شدم...فکر میکنید نمیدونم این بخاطر مریضیمه.
نمیدونم چکار کنم.وقتی موقعیت خوبی برام پیش میاد میگم بهتره بهش توجه کنم اما بعد میترسم.دلشوره همه وجودمو میگیره.واقعا مریض میشم.بعد میگم پس برنامه هایی که برای خودم ریختم چی؟من باید قوی و محکم بشم باید بتونم روی پای خودم وایستم بدون یه مرد.
آقا فرید لطفا واضح تر توضیح بدید.من واقعا متوجه نشدم.
فقط میدونم کارهایی که دارم انجام میدم برای بهبودم واقعا درست نیست.چون با اینکه بهتر شدم و به خودم دارم توجه میکنم.اما هنوز حس های بدم باقیه.هنوز خشم دارم.رنجش دارم.و حس میکنم عدالت نبود.هنوز وقتی به اون انسان فکر میکنم خشمگین میشم.
فقط تنها چیزی که به همه این سختی ها می ارزید خداست.معجزه ای که بهم نشون داد و فهمیدم منو تنها نذاشته.هوامو داشته.خیلی هوامو داشته.
.
درود
.
من حرف تازه ای ندارم، فقط یه پیشنهاد دارم برات. یه کمی آروم بگیر، به موضوع فکر نکن، خشمت آروم بگیره. تمامی کسانی که به تو جواب دادن دو مشخصه دارن : 1- تو را دوست دارن 2- تجربشون از تو بیشتره. بهتره یه کم به خودت فرصت بدی و بعد تمام ماجرا را از دیروز ظهر به بعد مرور کنی نکته ای که من بهت گفتم این بود که از تجربه ات بگو و از نقصان هائی که از خودت در این جریان متوجه شدی. یه بار دیگه به نوشته اولیه ات مراجعه کن و ببین که آیا مجموعه ای از قضاوت راجع به آدمهای مختلفه یا تجربه بهبودی... دیگه حرفی ندارم
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: mahtab در 30 مه 2011، 11:50:50 am
سلام پری عزیزم
نمیتونم مثل بقیه بچه ها کامل وباتفسیر برات مسائل روباز کنم باتوجه به مطالبی که قبلا بهم گفته بودی وجوابی که اون روز بهت دادم که تو حق داری که ازش بخاطر اتفاقاتی که بین شما اتفاق افتاده جواب بخوای .امروز بهت میگم کاملا بزارش کنار و برای همیشه خودت رو راحت کن .یکی از بچه ها در مورد درد کشیدن گفته بود .دقیقا همینطوره وقتی به نهایت درد میرسی درواقع  به ابتدای آرامش رسیدی .هر دو شما تو این اتفاقات مقصر بودین ودر این شکی نیست .نیاز امروز تو طلب آمرزش وتوبه از طرف خداونده .ازش بخواه که اگر قراره اون باعث عدم آرامش توبشه خیلی سریع این پیوند ذهنی ،فکری وروحی رو از هم جدا کنه .خودت رو دریاب توباارزشتر ین وبهترینی واون هست که لیاقت بودن در کنار تورو نداره .رهاش کن با تمام وجودت رهاش کن وبسپار به خدایی که همه چیز وهمه امور در دستشه ..از خدا بخواه ه این اجبار فکری رو ازت بگیره .تونیاز داری خدا رو وارد زندگیت کنی با خودت مهربون باش ودست خودت روبگیر قلب شکسته اتو دریاب .همینکه یک ارتباط بد در این نقطه پایان گرفته باز هم لطف خدا بوده 
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: فرید در 30 مه 2011، 12:10:02 pm
یه نکته ای را در تکمیل تمام صحبتای قبلی به ذهنم رسید که مطرح کنم در کتاب بزرگ ص98 مطلبی را به این صورت در خصوص رنجشهائی که ما داریم و احتمالا تمامی تقصیرات آن با ما نیست مطرح می نماید : ہہبه فهرست خود رجوع می کنیم . بدیهایی را که دیگران در حق ما روا داشته بودند از خاطرخود دور کردیم و به جای آن به دنبال اشتباهات خود گشتیم ، کجا بود که خود خواه ، نادرست ، خودپسند و وحشتزده بودیم ؟ به مسائلی بر خوردیم که تمامی تقصیرات آن با ما نبود ، اما سعی کردیم که اشتباهات دیگران را اصلا در نظر نگیریم . سوال این بود که تقصیر ما چیستت و در کجاست ، ترازنامه ، ترازنامه ما بود ، نه مال دیگران . )) باید متوجه شد آنچه ما در فرایند قدم چهارم به آزادی و نیک بختی می رساند پیدا کردن مقصر نیست بلکه پیدا کردن نقش خودمان، نقائص خودمان و رسیدن به بینش روحانی لازم برای بخشش دیگران است، این را بدون هیچ تردیدی می گویم که هر چند سال باشد که ما در هر برنامه ای باشیم و تعدادی از اینگونه رنجشها را به دنبال خود بکشیم، تمام زحمات دیگر ما را کم اثر می کند. صحبت از این نیست که آن شخص بد است، شما بدی ، اون مقصره تو مقصری قدم چهارم به منظور قضاوت نیست، به منظور کشف واقعیات و جداسازی خیال از موهومات، اگه این کارها را انجام ندیم همچنان ممکنه در توهمات خودمون باقی بمونیم. در همین مکان خودم دوستانی را داریم که هنوز به دلیل حمل رنجشهاشون بعد از سالها گاه مطالبی را عنوان می کنن که بنده اگه اسم دوستان را بالای اون پست نخونم می گم هذیان گوئی های یه کودک 5 ساله است، انتخاب با خودته من آدم متعادل و نرمخوئیم همه دوستان اینو می دونن اما این حقیقت را نرم تر از این نمی تونم بیان کنم. انشاءالله این تجربه به کار شما و هر کس دیگه ای که مشکل مشابه داره بخوره.
.
یا علی
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: pari در 30 مه 2011، 12:12:07 pm
سلام پری عزیزم
نمیتونم مثل بقیه بچه ها کامل وباتفسیر برات مسائل روباز کنم باتوجه به مطالبی که قبلا بهم گفته بودی وجوابی که اون روز بهت دادم که تو حق داری که ازش بخاطر اتفاقاتی که بین شما اتفاق افتاده جواب بخوای .امروز بهت میگم کاملا بزارش کنار و برای همیشه خودت رو راحت کن .یکی از بچه ها در مورد درد کشیدن گفته بود .دقیقا همینطوره وقتی به نهایت درد میرسی درواقع  به ابتدای آرامش رسیدی .هر دو شما تو این اتفاقات مقصر بودین ودر این شکی نیست .نیاز امروز تو طلب آمرزش وتوبه از طرف خداونده .ازش بخواه که اگر قراره اون باعث عدم آرامش توبشه خیلی سریع این پیوند ذهنی ،فکری وروحی رو از هم جدا کنه .خودت رو دریاب توباارزشتر ین وبهترینی واون هست که لیاقت بودن در کنار تورو نداره .رهاش کن با تمام وجودت رهاش کن وبسپار به خدایی که همه چیز وهمه امور در دستشه ..از خدا بخواه ه این اجبار فکری رو ازت بگیره .تونیاز داری خدا رو وارد زندگیت کنی با خودت مهربون باش ودست خودت روبگیر قلب شکسته اتو دریاب .همینکه یک ارتباط بد در این نقطه پایان گرفته باز هم لطف خدا بوده
میدونید مهتاب جان.امروز من به مسئله ای دچارم برای ارتباط داشتن با این انسان که مسئله عاطفی نیست.تمام دیشب خوابم نبرد برای اینکه بتونم راهی پیدا کنم برای این مسئله.
من و ایشون گرچه توی یه شهر نیستیم اما با هم کار میکنیم.و به تازگی سرمایه جدیدی روی کارمون شده که در حال انجامش هستیم.من به این خاطر که مبتدی هستم هنوز و ایشون استاد من بودن نیاز دارم تا ایشون بالای کار باشن.
این سرمایه و این کار خیلی از رویاهای منو به حقیقت میرسونه.من میخوام برم از ایران و درس بخونم.و این کار سرمایه برای این هدفم رو تامین میکنه.من غیر  از این اینده ای ندارم.اگر کارم رو رها کنم عملا پشتوانه مالیمو از دست میدم.و دستم دیگه به هیچ جا بند نیست.
نگین روحت مهم تره.خواهش میکنم درست به قضیه نگاه کنین.
تمام دیشب رو فکر کردم که سرمایه رو پس بدم و برای همیشه ازش خداحافظی کنم.اونوقت با خودم چه کنم.رویاهام.وضعیت مالیم و شغلیم.آیندم...
همه چیز از دست میره.
نمیدونید چقدر حس ناتوانی میکنم.
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: mahtab در 31 مه 2011، 11:30:40 am
پری عزیز با مطالبی که نوشتی احساس کردم جایی واسه خدا نزاشتی که نقش اصلی رو برات ایفا کنه .کار پول تحصیلات همه مهم هستند اما فقط آدما میتونن این چیزا رو بهت بدن ؟گاهی وقتا مابزور میخوایم بچسبیم به یه چیزی چون ترس از دست دادنشون ما رو کور میکنه واجازه بهتر دیدن رو ازما میگیره .غافلیم ازاینکه پشت تمام این داراییها وسرمایه ها اگه یه لحظه خدا نباشه ونخواد هیچ چیزی بدست نمیاریم .اگه میخوای موفق بشی باید در هر موردی استقلال پیدا کنی و رها کنی وبسپاری بخدا .به داشته ها وتواناییهات شکن نکن .تو اراده داری ومیتونی باتوکل بخدا دوباره از نو شروع کنی .روزی تو دست این آدم ومشابهاش نیست خدا تمام کائنات رو برای کاشتن ودرو کردن گذاشته کافیه بخوای ..تحصیلتوخارج خیلی خوبه اما تواین کشور هم میشه به مدارج عالی رسید وموفق شد با پشتوانه همت وتلاش نه به پشتوانه ی پول تواون ور مرز.میتونی از خودت بگذری وبه پول وسرمایه وامکانات برسی وراه دوم اینه که از چیزای دیگه بگذر وخودت رو دریاب وبه خدا توکل کن وتلاشت رو بیشتر اون وقت میفهمی که هر ناممکنی ممکن میشه .من یه جورایی این حسی رو که الان داری وگرفتارشی رو درک میکنم .چون خودم یه جورایی تجربه اش کردم ،.بجای ترس توکل کن وراه جدیدی رو شروع کن
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: pari در 31 مه 2011، 11:56:10 am
پری عزیز با مطالبی که نوشتی احساس کردم جایی واسه خدا نزاشتی که نقش اصلی رو برات ایفا کنه .کار پول تحصیلات همه مهم هستند اما فقط آدما میتونن این چیزا رو بهت بدن ؟گاهی وقتا مابزور میخوایم بچسبیم به یه چیزی چون ترس از دست دادنشون ما رو کور میکنه واجازه بهتر دیدن رو ازما میگیره .غافلیم ازاینکه پشت تمام این داراییها وسرمایه ها اگه یه لحظه خدا نباشه ونخواد هیچ چیزی بدست نمیاریم .اگه میخوای موفق بشی باید در هر موردی استقلال پیدا کنی و رها کنی وبسپاری بخدا .به داشته ها وتواناییهات شکن نکن .تو اراده داری ومیتونی باتوکل بخدا دوباره از نو شروع کنی .روزی تو دست این آدم ومشابهاش نیست خدا تمام کائنات رو برای کاشتن ودرو کردن گذاشته کافیه بخوای ..تحصیلتوخارج خیلی خوبه اما تواین کشور هم میشه به مدارج عالی رسید وموفق شد با پشتوانه همت وتلاش نه به پشتوانه ی پول تواون ور مرز.میتونی از خودت بگذری وبه پول وسرمایه وامکانات برسی وراه دوم اینه که از چیزای دیگه بگذر وخودت رو دریاب وبه خدا توکل کن وتلاشت رو بیشتر اون وقت میفهمی که هر ناممکنی ممکن میشه .من یه جورایی این حسی رو که الان داری وگرفتارشی رو درک میکنم .چون خودم یه جورایی تجربه اش کردم ،.بجای ترس توکل کن وراه جدیدی رو شروع کن
حرفتو قبول دارم.
اتفاقی دیروز برام افتاد که نمیتونم اینجا بنویسم.
برات مینویسم توی پیام خصوصی.
تمام تلاشم بر اینه که تمامش کنم.
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: pari در 31 مه 2011، 01:13:59 pm
جمله های همه و خودم رو خوندم بهش فکر کردم این هستش نتیجه ای که گرفتم چیزهایی که دیدم و پذیرفتم:

خدا نمیخواد من به روال قبلی زتدیگم برگردم.میخواد تحولی در رند زندگیم بدم.فراموش نکنم بلکه درمان کنم.

پذیرش اولین قدم برای ببود هستش.و من یان رو پذیرفتم.و دیدم خیلی چیزها درون من که حل نشده باقی مونده باعث تغییر جهت زندگیم و تغییر رفتار من شد.چیزی که دیدم این بود که خیلی از صفات و رفتارهای من با خیلی از دوستان مشترک بود.صفاتی که هم در زندگی اونها و هم در زندگی من آسیبهایی به وجود آورد.

بیماری وابستگی اونقدر در من شدیدی هستش که انکار بعضی مسائل غرق شدم.کاری از دوستم بر نمیاد و احساس عجز میکنم.چون با عقل معیوبم نمیتونم همه اونچه هست رو درک کنم.

بله من ایمیلها و پیام هاشو نگه داشتم.چون از دروغ هاش خشمگین هستم.و میخوام مدام بهش یادآوری کنم بهم دروغ گفته.و چه دروغهایی بهم گفته که یادش نیست.انگار با گوشزد کردنش به اون دلم خنک میشه.

کسی که قبول داره یعنی ایمان داره.کسی که ایمان داره عمل رو همراه ایمانش میکنه و این یعنی موفقیت.

من چرا یادگار کسی رو نگه میدارم چون رابطه رو دوست دارم..بخاطرش به تخیل فرو میرم..این به من میگه هنوز اون وجود داره..بله درسته..برای من هنوز ارزش قایل نیستم.هنوز خلا های روانی و درونی دارم.

بلد نبودم چیزهایی رو درست نشون بدم.چیزهایی رو نشون دارم که باقیه صفاتم رو تحت تاثیر قرار داد و باقی کارهام دیده نشد.(چقدر قلبم درد گرفت وقتی به این موضوع اعتراف کردم و پذیرفتمش.احساس درد تو قلبم میکنم)

هنوز بعضی از نشانه های بیماری رو در خودم نمیشناسم.(نمیخوام قبول کنم ارگ رابطم خراب شد بخاطر بیماریم بوده.قلبم آتیش میگیره.که چیزی که دوستش داشتمرو به خاطر بیماریم از دست دادم.این اونقدر حس بدی بهم میده که بیشتر به رابطم چنگ میزنم)

من به قوانین کاینات احترام نمیزارم..اعتماد نمیکنم و اصرار به ماندن دارم.(دیروز تصمیم گرفتم و بهش هم گفتم که کارمون رو سامان بدیم دیگه برای من امکان نداره بتونم کار کنم و با این وضع ادامه بدم.بهم گفت به کارمون صدمه نزن.و به اینده خودت و من.اما من سر حرف خودم موندم.دیشب اتفاقهای افتاد که منو به عجز رسوند.اما میدونم هر تلاشی میکنم تا از راه دیگه ای غیر از کار کردن با این اسنان درستش کنم.حتی اگر قرار باشه صبح تا شب کار کنم...خدا کمکم کنه.برام دعا کنید چون اگر چند تا راهی که دارم نرسه...مجبورم چند ماه دیگه به این عذاب روحی که داره میکشه منو ادامه بدم...من اینو نمیخوام)

ای کوهنورد که هنوز نفهمدید چطور از قله احساسات بالا بری...

چند نفر به من خندیدن...چند نفر گفتن اشتباه میکنم...

حق انتخاب با من هستش و این حق رو روزگار ممکنه از من بگیره...(چقدر این جمله بهم استرس وارد کرد)

کسانی که به من جواب دادن من رو دسوت دارن و تجربشون از من بیشتره...

سوال اینجاست تقصیر من چیست در کجاست.ترازنامه،ترازنامه من بود...

قدم چهارم به منظور قضاوت نیست به منظور جدا کردن واقعیت از توهم است.

من جای خداوند رو در تصمیم کم رنگ میبینم...چون خیلی می ترسم.
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: افق در 31 مه 2011، 06:09:38 pm
سلام به دوستان
تمام متنهایی که توی این چند روز در این پست گذاشته می شد رو پیگیری می کردم.
چون به نوعی من هم یک وابسته هستم و به تجربه ی همه دوستان احتیاج دارم.
به پری جون تبریک می گم که داره دریچه های فکرش رو باز می کنه تا بتونه دنیا رو در جهات مختلف ببینه نه یک جهت
اما یک جمله توی متن آخری بود که من اون رو کامل متوجه نشدم. البته یکی دیگه از دوستان هم قبلا این حرف رو توی قسمتهای قبلی به پری گفته بود
می خواستم این سوال رو توی پیام خصوصی ازش بپرسم
اما گفتم شاید سوالی باشه که برای خیلی از بچه ها پیش بیاد
این جمله رو می شه برای من با مثال توضیح بدین؟
نقل قول
بلد نبودم چیزهایی رو درست نشون بدم.چیزهایی رو نشون دارم که باقیه صفاتم رو تحت تاثیر قرار داد و باقی کارهام دیده نشد.(چقدر قلبم درد گرفت وقتی به این موضوع اعتراف کردم و پذیرفتمش.احساس درد تو قلبم میکنم)
ممنون
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: pari در 31 مه 2011، 11:10:55 pm
سلام به دوستان
تمام متنهایی که توی این چند روز در این پست گذاشته می شد رو پیگیری می کردم.
چون به نوعی من هم یک وابسته هستم و به تجربه ی همه دوستان احتیاج دارم.
به پری جون تبریک می گم که داره دریچه های فکرش رو باز می کنه تا بتونه دنیا رو در جهات مختلف ببینه نه یک جهت
اما یک جمله توی متن آخری بود که من اون رو کامل متوجه نشدم. البته یکی دیگه از دوستان هم قبلا این حرف رو توی قسمتهای قبلی به پری گفته بود
می خواستم این سوال رو توی پیام خصوصی ازش بپرسم
اما گفتم شاید سوالی باشه که برای خیلی از بچه ها پیش بیاد
این جمله رو می شه برای من با مثال توضیح بدین؟ممنون
افق جان...
این جمله رو در مورد خودم قبول دارم.گرچه اعتراف بهش دلم رو به درد میاره.
یکی از چیزهایی که در رابطه خودم میتونم مثال بزنم این بود که من به دلیل اینکه ازش دور بودم دلتنگی زیادی میکردم.این دلتنگی خیلی شدید بود.اغلب اوقات دربارش حرف میزدم...این قضیه باعث میشد که مثلا اینکه چقدر در کارمون دارم تلاش میکنم دیده نشه.یا این قضیه که من هم در زمانهای لازم میتونم بهش آرامش بدم دیده نشه.یا کمرنگ تر بشه.یعنی اولین چیز احساسی که در درون من دیده میشد توسط اون شخص این دلتنگی بود.
این یکی از سخت ترین اعتراف هایی بود که کردم.
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: pari در 13 ژوئن 2011، 12:17:57 pm
تجربه ای رو به دست آوردم:
یعنی چیزی رو درون خودم کشف کردم....
میخوام بنویسم و به چیزهایی که در خودم کشف میکنم اعتراف کنم.چون به نظرم اینطور هستش که درمان میشه.
من از تنها موندن در اینده میترسم.میترسم نکنه تا آخر عمرم تنها بمونم.بخاطر این دلیل.با اینکه نمیخوام به توافق برسم و نمیخوام الان کسی رو کنار خودم داشته باشم در اشنایی قرار میگیرم.البته هر کدومشون هم مشکلی دارن که نمیتونم قبول کنم.با اینکه باید دورم خلوت باشه تا بتونم به خودم اهمیت بدم.این ترس درونیم از اینکه خواستنی نباشم باعث میشه تا در این اشنایی ها قرار بگیرم.بعد هم چون نمیخوام الان با کسی باشم بی توجهی بکنم.و بی تفاوت باشم.میخوام به خودم بگم هنوز خواستنی هستم.تنها نخواهم موند.این درونمه تا دیشب متوجهش نبودم.اما دیشب متوجهش شدم.
این ترس در ناخودآگاهم بود.اما در خود آگاهم از تنهایی نمیترسم.اما دیشب به چیز ناخودآگاهی کهباعث میشه اینطور عمل کنم پی بردم....
امیدوارم بتونم حالا که بهش پی بردم تصحیحش کنم...
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: rahman در 03 ژوئیه 2011، 06:26:17 pm
سلام دوستان عزيز....

واسم جالبه دوستي مي گه يه چيزي مي خوام بنويسم اگه مي دوني ناراحت مي شي نخون.......

بابا بسه اين دودره بازي ها....
يه كمي دوربينمونو روي خودمون بندازيم....

همه هم راهكار ميدن...
هر كسي به صورت مهمان بياد توي اين سايت به خدا از اين راهكارهايي كه به پري داديد خندش مي گيره....

يعني كارتون درسته همه...خوب شديد ديگه....

عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: SiavasH در 19 اوت 2011، 03:29:51 pm
سلام دوستان
از خدا ممنونم که تونستم بدون هیچ مخدری به زندگی ائامه بدم
ولی دوستان میدونید به خاطر اثرات و تخریبهای مواد روی بدنم(صورت)وقتی خودمو تو اینه میبینم چندشم میشه.زیر چشما گود،سیاه...
اینارو که میبینم به خودم دری بری میگم.
یه چیز دیگه:اعتماد به نفسم صفره صفره،یعنی تو جلسات که میرم نمیتونم حرف بزنم.راهکاری برای بدست اوردن اعتماد بنفس هست؟

از خدا میخام هر معتادی که داره زجر میکشه،راه ورود به NA و جلسه رو جلو پاش بزاره
دوستتون دارم دوستان حقیقی :rose: :rose:
عنوان: پاسخ : تجربه امروز من..
رسال شده توسط: pari در 04 اكتبر 2011، 10:56:09 am
خسته ام
خسته و کلافه
حس بدی دارم اونقدر بد که باور کردنی نیست
اونقدر خسته ام که حتی میشه چند ثانیه نفس نمیکشم
دلم میخواد هر چه زودتر این زندگی تموم بشه
وقتی به زندگیم نگاه میکنم میبینم
هیچ چیز برای دلخوشی ندارم
هیچ چیز...
حتی یه دلخوشی کوچیک.کار.همراه.خانواده....هیچ چیز
هر روز تلاشم برای داشتن کار بهتر به سنگ میخوره.همه راه ها به ناکجا آباده
خسته ام...
فقط دلم میخواد هر چه زودتر این زندگی نحس تموم بشه...
هر روز مشکلاتم داره بیشتر میشه زندگیم داره بیشتر گره میخوره
هر روز دارم از تنفر و غم بیشتر و بیشتر پر میشم
حتی دیگه از برنامه هم خسته ام
از همه چیز خسته ام
از همه چیز
کاش میشد به دو سال قبل برگشت
کاش میشد رفت و هیچ وقت برنگشت
آه آه آه
دلم درد میکنه
و چشمام از بغضی سنگینه
حتی خدا هم به دادم نمیرسه
بازم داره آجر پرت میکنه از اون بالا
بازم میخواد حال من رو بگیره
این رسم زندگی منه
روی خوش نمیبینه این زندگی نحس
حس میکنم وقت به دنیا اومدنم طالعم تو گند ترین حالت بوده
اه لعنتی
کاش زودتر تموم بشه این زندگی نحس
عنوان: Narrator after the death of husband and lover but I can't get married
رسال شده توسط: hfgh7w8er در 12 آوریل 2016، 07:41:39 pm
< p > accident, absolute accident, that the husband is back from a business trip, in the middle of the night chest tightness, sweating, physicians in the diagnosis of acute myocardial infarction (AMI), died in the hospital. The family immersed in a cannot the words of grief, her husband 's funeral, my life actually do not know the how the,hogan sito ufficiale (http://www.primaveraitaliana.it), in the husband, I although have a clear conscience, her family was on my other eye >
 / a bunch of poor oral / moonlight laugh
 then riyoukou often ask me to open the room, Ryoko is strong, every time we are fully and delightfully cool to the extreme. I am very satisfied with this feeling, but I was afraid, I am afraid will be unmasked, after all, I have a family, and her husband to me is quite good. Good son and I have agreed to try to avoid an acquaintance, but no windtight wall, brother-in-law seems to know me and Liangzi, see my eyes become and is not the same as before, I do not dare to face up to his fierce fierce, contempt of the eyes. Before the brother-in-law is a sister-in-law called, I do not know from what time, I never said goodbye to him.
Narrator: after the death of husband and lover but I can't get married
< p > the life of husband and wife disharmonious and the heart buried in the heart of the restless heart, makes me farther and farther down the road to cheat on your husband. Again gathering of friends,golden goose (http://www.quadernoterritoriolecco.it), I know the Liangzi, Liangzi and after his divorce, with the child of a person too. That day we talked very speculative, when Ryoko tentative said to take me to the open room, I got a little hesitated promised him, in the hotel, Ryoko that mustered gentle love eyes see my face red, a blend of two pieces of very hot lips tightly together, don't know is not cheating stimulation or for beautiful s..e..x desire, when Ryoko pieces receded my clothes, my nakedness is already wet mess....
,hogan rebel outlet (http://www.gap-uk.it), my husband and I were married for six years,air max tn pas cher (http://www.restaurantcrocodile.fr), do not have to worry about food and clothing, life is fairly easy. Her husband works in the Sales Department of a state-owned enterprise, the treatment is good, only one thing I am disgusted, is the nature of the work of the husband need to travel frequently, often home left my daughter and, in the dead of night, but I don't want to go to bed,mont blanc pas cher (http://www.recherchesimmobilieres.fr), sitting on the sofa in the living room, the only television to accompany me to spend a tough long night.
< p > may be the husband often accompany customers for the sea to eat the sea to drink, alcohol, every time my husband back, both of us together lingering, is hastily, do not feel it would just get married and her husband climax, bring that my whole heart happy. That kind of happiness is a to from every pore of the body and every cell, sweating, piaopiaoyuxian. Afterward, the husband is sleep, I'm naked, lying in bed, reluctant to wear clothes.
< p > her husband was a good man,goyard pas cher (http://www.reiki-par-essence.fr), special family, as long as he is on a business trip, every day make a phone call to the home,scarpe hogan uomo (http://www.protezionecivilelestizza.it), I with he mentioned several times, said to let him change, her husband did not agree and said so many years ran down the customer resources, reluctant to lose the, the husband said he knows he owes us nianlia, do it again a few years, ran to be not moved, at home,hogan sito ufficiale (http://www.iltuorisveglio.it), good to accompany my daughter and I, her husband said very sincerely, I actually do not refute the grounds.
Related Articles:
 
 
   Cool face (http://www.yzjyedu.cn/tyhrc_GuestBook.asp)
 
   Early wint (http://www.czslxx.com/E_GuestBook.asp)
 
   I love wife a month to set ta (http://www.jphc.ne.jp/public/jphcbbs/jphcbbs.cgi)
 
 
  I Yehao. Later, the children, but he betrayed me, I was very sad, even thought of death, small children, I feel very helpless, he swear later no longer find, I looked at the child I only could, after is also very good, for the past several years, we do business is also very good, now economic conditions relatively well-off. He is often not at home, I am at home with the two children.
عنوان: About love the first chapter the wandering evil
رسال شده توسط: fgh0z1tersx در 21 مه 2016، 06:19:26 pm
love really makes people crazy, so crazy, let a person drunk, let a person at a loss,golden goose saldi (http://www.lucianobertelli.it), I thought I can control my heart, but I was wrong, wrong, is not it? I think to escape can be forgotten, I thought not to contact can not miss, but why I have been so painful? Why?
 between us, it really is evil,hogan outlet (http://www.gap-uk.it), silly girl?
 in fact, I think a little far away, the next life in this life, what the next life,tenis asics masculino outlet (http://www.deliciaedesserts.com), the next generation who remember this life? But I think that forgetting is not done, this thought that time can heal, this thought I can be very fast, but my dream is still her,air max femme pas cher (http://www.horizonsgourmet.fr), her smile is so beautiful, but no longer belongs to me, forever no longer.
 I always believe in fate, because our love so suddenly that each other has not been expected, this is not the fate? The fate of length, some people just hit the encounter is a lifetime no longer meet, accompanied by the handle is past repair the blessing,hogan outlet (http://www.tattoodimuro.it), I think we are husband and wife the previous amendments to that reality hit told me I want to be too naive.
< p > just our love has not been the blessing of God, our love doomed to be unforgettable pain penetrating heart to prove that love, I think, must be joking is blind, we should not such, we met each other how fate,air max 95 soldes (http://www.super-maitresse.fr), we fall in love is so deep, I think we will became the envy of the world will be happy through the ages, reality happens and I opened a joke, isn't it fun?
About love: "the first chapter" the wandering evil
< p > for a long time, really for a long time, separated from us now for two years, I want to so long I can forget her, I thought every day busy work do not want to she is down, in fact,hogan outlet (http://www.logicidea.it), is not, I have been in disguise,hogan olympia outlet (http://www.iispieralisi.it), I have been in the escape, I want to I is not the like before they go out to drink wine and then pull voice to sing sing throat hoarse or go out and run a mile run to hypoxia, perhaps so they can better, as in this message to groan.
 article derailed, and everywhere said do not believe in love, and heard that I want to laugh, laugh end to cry, the article derailed and not your half derailed, you do not believe you, he (she)? So many people are playing the attitude of love? But I still believe in love, believe in the love between me and her, we must be true love.
< p > If must with fate hanging on the relationship, I think, we are just bad karma, God let us met and fell in love and the pain of separation, just, this Nie yuan, life can end? This life has no chance to accompany to the old, let me next life to accompany her, can you?
Related Articles:
 
 
   Is to meet, or the miss (http://swordfish.cool.ne.jp/cgi-bin/leobbs.cgi)
 
   Walk away and walk away (http://www.xmarks.com/s/site/www.tadayumi.sakura.ne.jp/apeboard_plus.cgi/)
 
   The distance between the heart throb, Tianya (http://www.infocrystal.com/alink/apeboard_plus.cgi/)
 
 
  Every night when I used a mobile phone, the phone alarm set. My mother likes listening to the Phoenix legend on the moon, I'll put it to ring the alarm, she wanted to wake up to more comfortable, is booked, I would put my phone quietly back into her pillow, she has slept very familiar, has always been too tired. The second day in the morning, the bell will be on time to wake her up, in fact, sometimes when I do not sleep well, I will be awakened by the bell.
عنوان: Ministry of education will clean up the college entrance examination extra point
رسال شده توسط: hdg5epi7c در 06 ژوئن 2016، 07:48:40 am
< p > continued Mei introduction, the Ministry of Education recently will be composed of a plurality of groups of inspectors,hogan outlet online (http://www.creartcri.it), dispatched to the relevant local inspectors to carry out, particularly want to do a good job in information disclosure work around, "sunshine is the best anti-corruption agents, where the sun shines, secret operations can not be carried out, all kinds of tricky also."
< p > according to the Henan,jordan pas cher (http://www.c2a-ing.fr), Liaoning high school sports specialty qualification points number of problems continued Mei introduction, Ministry of education has asked the Henan,golden goose saldi (http://www.osteriainpiazza.it), Liaoning, careful investigation, the report reflects the problems of the college entrance examination points, will be a thorough investigation and must not be tolerated. According to the survey results,hogan outlet (http://www.hamza.org/code.php), according to discipline and law seriously investigated responsibility, constitute a crime to be handed over to the judicial organs shall investigate the criminal responsibility.
< p > continued Mei said, at present,golden goose sito ufficiale (http://www.passport-tv.it), have been found Qi county of Henan, Tongxu County training event involved a total of 35 people, which is 10 training candidates, gunmen 11 people (including university students and graduates), and another three people intermediaries, suspected of fraud proctors nine people and other relevant personnel 2 people. The case is still under further investigation.
 University Admissions irregularities approach will be released
 -
 specialty students into the university to review the professional level of
 was replaced by the candidates for 3 years may not participate in the national education examination
 Ministry of education will also be revised and improved according to the opinions collected, as soon as possible to release the rules of university enrollment violations,hogan sito ufficiale (http://www.scuolevaldo.it), and the approach is also applicable to this year's college admissions work.
 transfer deal with 75 people, of which 9 cases of criminal investigation, criminal detention of 5 people
, according to Xinhua news agency, June 17th, media reports of Qixian County, Tongxu County entrance teicoplanin fraud cases in Henan province. Henan Province, city leaders and relevant departments attach great importance to quickly investigate and deal with. At present, the case has been basically identified, and the relevant personnel were dealt with severely.
 news
 Henan announced the entrance take the test case to investigate the situation of
Ministry of education will clean up the college entrance examination extra points policy should be reviewed by the Ministry of education, the Ministry of education, the Ministry of education of the college entrance examination points
< p > yesterday, spokesman for the Ministry of education continued Mei at the press conference said that Ministry of education have each sent working group rushed to Liaoning, Hubei and Henan, guidance for handling the college entrance examination training, violation points, plus work qualification fraud cases investigated. Reporter Xu Luyang
< p > the Ministry of education also requires the strengthening of sports talent such as special types of candidates admitted to the supervision and inspection,sac goyard pas cher (http://www.d2igroup.fr), to carry out the entrance tests for professional review, for the review process is not up to the standard of the students, shall not be registered student status, has registered student status to resolutely cancel, the responsible person, the implementation of the investigations accountable.
 has been identified, in May this year, Wang Binbin entrance teicoplanin intermediary (have been arrested),charm pandora outlet (http://www.ffgarden.it), "
< p > the Ministry of education has instructed the relevant universities for undergraduates with the Gunners after ascertaining the facts, should be expelled, Henan also requires to be training candidates give stop participating in various national education examination for 3 years of treatment, for the education system for violation of discipline of Party members and cadres and public servants, to severely dealt with according to the law in accordance with regulations.
Related Articls:
 
 
   Peking Uni (http://c.133hk.com/guestbook.asp?guestid=)
 
   Pregnant women Lieyan murder - the deceased parents don't regret to teach her daughter beauty - the (http://eye.catfood.jp/kousin5/apeboard_plus.cgi?command=read_message&msgnum=40/?Kenapa/)
 
   In Yunnan (http://xx41.dfedu.com/old/guestbook.asp)
 
 
   According to the daily reports, the whole farm in the introduction of tens of thousands of chicks, currently has more than 7000 deaths. A Laogui fellow said, if there is no accident, this batch of chicks and 20 days can be listed the slaughter, but now, is certainly lose everything. The chicks and cast into the feed, the estimated loss is 200 thousand.