انجمن های گفتگوی بهبودی

Please login or register.

لطفا برای ورود نام کاربری و رمز عبورتان را وارد نمایید
جستجوی پیشرفته  

اخبار:

     گناهان ديگران بزرگ نيست بلكه اين قلب ماست كه كوچك است



ایام ، پیامهای روز و خبرهای مهم تالار

یادمان باشد :
اگر خطای گذشته را نمی توان جبران کرد ،دست کم اثر آن را با مهربانی در حق کسی دیگر می توان کمرنگ و کمرنگتر نمود . زیرا امروز ما فهمیده ایم که : کردارمان است که چرخه تقدیرمان را به حرکت در می آورد .

.
به خاطر دارم زمانی که در اوج نا امیدی به سر می بردم خداوند مرا با یکی از برنامه های دوازده قدمی آشنا کرد و در این راه مسیر زندگی ام تغییر کرد.
بدون شک یکی از دلایلی که باعث پایبندی من در این داستان شد ،  نبود هیچگونه انگیزه انتفاعی در افراد قدیمی تر بود . در ابتدا با بدبینی، اندکی بعد با شک و تردید و تعجب و در انتها با درک اینکه اینجا با تمام دنیا متفاوت است با این مسئله روبرو شدم. برنامه به من روشی ساده اما نه چندان آسان را پیشنهاد کرد و در گام پایانی مرا موظف به رعایت مسائل مطرح شده در یازده گام قبلی نمود و متعهد به رساندن این پیام به آنانیکه درد می کشند و در انتظار راهی برای درمانند. پس از چندی با یکی از روشهایی که برای رساندن این پیام توسط تعدادی از همدردانم در محیط های مجازی راه اندازی شده بود آشنا شدم. مهمترین مسله ای که در روزهای اول با آن روبرو بودم احساس عدم امنیت در این مکانها بود چرا که رعایت ستنها در این محیط بسیار مشکل و عملا غیر ممکن به نظر می رسید پس از چندی دریافتم حضور خداوند در این مکان مثل بقیه جاها پر رنگ است و او به گونه ممکن هدایتگر ماست. افرادی که به این مکان می آیند مثل افرادی که به جلسات می ایند رنج کشیده اند و مورد عنایت خداوند، خدمتگزاران نیز وظایف سنگینی به عهده دارند و در مورد خدمتگزارن این تالار تا آنجا که بنده مطلعم یهترین تلاش را برای حفظ امنیت تالار می نمایند.

باستحضار کاربران عزیز می رساند گزارشهائی در مورد ارسال پیغامهای خصوصی غیر مرتبط از سوی بعضی از کابران به خدمتگزاران تالار رسیده است... امنیت تالار و کم کردن هزینه خسارات احتمالی به کابران مهمترین دغدغه خدمتگزارن تالار می باشد و در صورت تکرار این موضوع حساب کاربری، کاربر متخلف حذف می گردد.

اما در پایان و خطاب به همه عزیزان، اعتماد یکی از اصول زیربنائی بهبودی است اما ما باید بدانیم که در زمان و مکان مناسب به افرادی که احساس می کنیم زیربنای روحانی محکمی در زندگیشان دارند اعتماد کنیم.
.
اوایل فکر می کردم به همه افرادی که 12 قدم رو کار کردند چه زن و چه مرد می تونم اعتماد کنم. فکر می کردم کسی که مُهر 12 قدمی رو خورده یعنی انتهای اعتماد ولی :
بعدها فهمیدم که اینطور نیست. درسته که 12 قدم اصول روحانی هست که به هر انسانی کمک می کنه تا روحانیت رو توی خودش پرورش بده، اما واقعیتش این هست که باید این اصول رو زندگی کرد نه اینکه فقط آنها رو آموزش دید.
فهمیدم که بیماری ما انسانها به شکلهای مختلف خودش رو نشون می ده و انکار و توجیه یکی از قوی ترین قسمتهای اون هست. متوجه شدم که این من هستم که به دیگران اجازه می دم که از من سوء استفاده کنند و احساسات من رو به بازی بگیرند.
فهمیدم که من هم باید اصولی رو رعایت کنم و حواسم به دورو برم باشه، چشمهام رو باز کنم و مسئولیت اعتماد رو به گردن دیگران نندازم، حماقت و بی ملاحظه گی به خرج ندم و بعد اسمش رو اعتماد بزارم و در انتها توقع داشته باشم کسی از این نوع اعتماد (بی مسئولیتی) من سوء استفاده نکنه.
ضمن اینکه متوجه شدم :
اعتماد یکی از اصول زیربنایی برای زندگی می باشد. در صورتی که هیچ گونه اعتمادی در بین انسانها وجود نداشته باشد هیچ انسانی نمی تواند از انسان دیگر برای دریافت کمک یاری بگیرد.
در انجمنهای 12 قدمی انسانهای درد کشیده ای وجود دارند که عجز آنها در مقابل نقصهایشان آنها را به اینجا کشیده است. 12 قدم به انسانها کمک می کند تا اصول روحانی را دریافت کرده و در جهت کاهش نقصهای خود گام بردارند. هنگامی که ما در قدم 4 شروع به نوشتن ترازنامه می کنیم بعد از مدتی متوجه می شویم که این خود ما بوده ایم که وسایلی فراهم کرده ایم تا دیگران از اعتماد ما سوء استفاده کنند.
در بسیاری از زمانها ما می خواستیم که مسئولیت کارهای خود را به عهده نگیریم و این اشتباهات رو به گردن دیگران بیاندازیم. ما می خواستیم به همان گونه که راحت تر هستیم (بدون تلاش و تفکری) کاری رو انجام بدهیم و در انتها اگر نتیجه متناسب با خواسته ما نبود، دیگران را محکوم می کردیم و می گفتیم آنها از اعتماد ما سوء استفاده کردند، آنها رفتار صادقانه ما را ندیدند و... . اما یادمان رفته بود که این خود ما بودیم که برای فرار از کوچکترین تنش همه چیز را به دیگران واگذار کرده بودیم، ما سعی نمی کردیم خودمان رو به زحمت انداخته، احساساتمان رو کنترل کنیم، دعا کنیم تا راه درست را دریابیم، ما فقط می خواستیم راحت باشیم.
و در انتها باید توجه بشود قرار گرفتن برچسب 12 قدمی بر روی یک فرد به معنی این نیست که آن فرد خالی از نقص شده و ما احساس کنیم که می توانیم بدون در نظر گرفتن بسیاری از اصول به آن فرد اعتماد کنیم. این اعتماد چیزی جزء حماقت نیست و دوباره ما را در چرخه ای از رنجش می اندازد، رنجشی که ما مسئولیت رفتار اشتباه خودمان را به گردن 12 قدم انداخته ایم.
.
اینها تجربه هایی بود که من بدست آوردم
.
خدمتگزاران انجمنهای گفتگوی بهبودی

نویسنده موضوع: مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...  (دفعات بازدید: 25484 بار)

ایلیاEiliya

  • بابا حرفه ای
  • ****
  • امتیاز: +137/-5
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 785
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
« پاسخ #75 : 31 ژوئیه 2011، 10:19:32 pm »

البته آوردن مقدمه پروفسور عیسی جلالی، دلیل بر موافق بودن با نظرات ایشان در مورد کاستاندا و ذن نیست.
هرچند  تا حدودی با نظرشان موافقم، ولی تشبیهات بکار برده شده را نمی‌پذیرم. شاید  کاستاندا آموزه‌های گسسته‌ای از دون‌خوان آورده، ولی این نتیجه نمی‌شود که  جهان‌بینی‌اش با استاد بزرگ کریشنامورتی تا این حد متفاوت باشد. و به حق  مورتی بسیار پیوسته و کامل گفته است، ولی نحوه به خود واگذاری انسان به  خودش است که متفاوت است.
کریشنامورتی، نوعی اندیشیدن را به‌جا میداند و  دون‌خوان نیز. ولی این می‌تواند آن را تکمیل و یا تشریح کند. کاستاندا هم  در متوقف کردن دنیا همان را می‌گوید، ولی به سبکی دیگر. تفاوت سبک‌ها حاکی  از دریا و اقیانوس بودن نیست. نحوه ارائه است که با هم اختلاف دارد.
شخصا بحث تونال را در نوشته‌های کریشنامورتی چالش‌پذیرتر یافتم، ولی دنیای کاستاندا و دون‌خوان فراتر از این مطالب است.
خارج شده است
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

ایلیاEiliya

  • بابا حرفه ای
  • ****
  • امتیاز: +137/-5
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 785
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
« پاسخ #76 : 31 ژوئیه 2011، 10:20:06 pm »

فرازی از کتاب "حضور در هستی"

   
فکر، با  کیفیت عاطفی و احساساتی نهفته در آن. عشق نیست. فکر بطور حتم مانع تجلی عشق است. فکر  ریشه در حافظه دارد. مبتنی بر خاطره است. وقتی شما به شخصی فکر می‌کنید که عاشق او  هستید. آن فکر عشق نیست. شما ممکن است عادات. رفتار و خصوصیات روانی یک دوست را به  یاد آورید. به خاطرات خوش یا ناخوشی که در رابطه با او داشته‌اید بیاندیشید. ولی  تصاویری که در ذهن ترسیم می‌کند عشق نیست. ماهیت فکر جدایی و تفرق است. احساس زمان  و فاصله. احساس جدا بودن و اندوه ناشی از آن حاصل یک فعل و انفعال فکری است. تنها  زمانی عشق می‌تواند باشد که هر گونه حرکت و فعل و انفعال فکری متوقف گردد.
[/color]فکر  بطور اجتناب ناپذیری منجر به احساس تعلق و تملک می‌شود. و احساس تملک (آگاهانه و  ناآگاهانه) حسادت بار می‌آورد. و آنجا که حسادت هست مسلما عشق نیست. حال آنکه بسیاری  از انسان‌ها حسادت را نشانه عشق می‌دانند. حسادت یک محصول فکری است. یکی از واکنش‌های  عاطفی نهفته در ماهیت فکر است. هنگامی که احساس تملک یا مورد تملک بودن خدشه‌دار  می‌گردد احساس خلا بوجود می‌آید. در آن صورت رشک‌ورزی و حسادت جای عشق را می‌گیرد  و تمام رنج‌ها و گرفتاری‌های انسان بدان جهت است که فکر نقش عشق را بازی می‌کند. [/size][/b]
[/color]اگر شما  به شخصی نیاندیشید آنرا نشانه فقدان عشق خود نسبت به او می‌گیرید. ولی آیا صرف اندیشیدن  به او دلیل وجود عشق است؟ اگر شما به دوستی که فکر می‌کنید عاشق او هستید نیاندیشید  احساس هراس و شرم و گناه می‌کنید. اینطور نیست؟ اگر به دوستی که مرده است نیاندیشید  خود را یک موجود بی‌عاطفه. بی‌وفا و عاری از عشق و شفقت فرض می‌کنید. خود را یک  انسان بی‌احساس و بی‌تفاوت می‌نامید. و بعد برای فرار از احساس شرم و ملامت خود  شروع می‌کنید به فکر کردن در باره آن شخص. تصویر او را با خود حمل می‌کنید – تصوری  که بوسیله دست یا ذهن ساخته شده – و وقتی از این طریق قلب خود را با چیزهای فکر پر  می‌کنید جائی برای عشق باقی نگذاشته‌اید. هنگامی که با دوستی هستید به او نمی‌اندیشید.  تنها در غیبت و فقدان اوست که فکر شروع می‌کند به دوباره زنده کردن صحنه‌ها و  خاطرات گذشته و مرده‌ای که در رابطه با او داشته‌اید و ما این زنده کردن دوباره را  عشق می‌نامیم. در اینصورت عشق برای بسیاری از ما یک چیز مرده است نفی زیستن با پویایی  و زنده بودن زندگی است. ما با گذشته زندگی می‌کنیم با مرده زندگی می‌کنیم بنابر این  خود ما مرده‌ایم و این مردگی را عشق می‌نامیم. [/size][/b]
[/color]جریانات  فکری موجب زوال عشق می‌گردند. فکر بزرگترین مانع تجلی و شکوفایی عشق است. فکر است که  گرفتاری‌ها. حساسیت‌ها و مسائل عاطفی را سبب می‌شود نه عشق... فکر عشقی به بار نمی‌آورد.  از فکر عشق نمی‌شکفد. زیرا عشق مانند نهالی نیست که بتوان آن را در باغچه خانه  پرورش داد. نفس تمایل به پرورش عشق. خود یک فعل و انفعال فکری است...[/size][/b]
[/color]خواهید  گفت در این صورت عشق چیست؟ عشق حالتی است از بودن که در آن فکر مفقود است و هر  گونه تعریف از عشق نیز بوسیله فکر است و بنابر این آنچه تعریف می‌شود عشق نیست. ما  باید خود فکر را بشناسیم. نه اینکه بکوشیم تا از طریق فکر به عشق دست یابیم. نفی و  انکار فکر نیز منجر به عشق نمی‌گردد. رهایی از فکر تنها زمانی ممکن است که ماهیت و  معنای آن کاملا و عمیقا شناخته شود و برای این کار خودشناسی به معنای واقعی آن  لازم است. نه وانمودها. خودنمایی‌ها و مشغولیت‌های سطحی و بیهوده. مراقبه که یک جریان  نو خلاق است لازم است نه تکرار. آگاهی لازم است نه تعریف و توصیف. بدون آگاهی نسبت  به فکر و تجربه واقعی شیوه‌های عمل آن عشق نمی‌تواند باشد.[/size][/b]
خارج شده است
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

ایلیاEiliya

  • بابا حرفه ای
  • ****
  • امتیاز: +137/-5
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 785
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
« پاسخ #77 : 31 ژوئیه 2011، 10:20:49 pm »

فرازی از کتاب "حضور در هستی"    در برگشتن از ساحل زنی به ما پیوست و شروع کرد به صحبت از  موضوعاتی جدی. می‌گفت وابسته به مکتب فکری خاصی است که اعضای آن می‌کوشند تا از طریق  مراقبه فضایل اساسی را در خود پرورش دهند. هر ماه یک فضیلت خاص انتخاب می‌شود و  اعضا می‌کوشند تا آنرا در خود بپرورانند. حالات و نحوه صحبت کردنش نشان می‌داد که  سخت طرفدار کنترل رفتار و ایجاد انضباط در شخصیت است [/color][/size](self – discipline)[/b][/color][/size]. تا اندازه‌ای نسبت به کسانی که طرز فکر و  رفتار او را نداشتند نابردبار بود. [/b]
فضیلت در قلب است، نه در ذهن. هنگامی که ذهن می‌کوشد فضیلت را  پرورش دهد، کارش زیرکانه و ریاکارانه است هدفش حفظ و دفاع از خود است. نوعی انطباق  رندانه است با محیط. ل جویی بوسیله خود یا خود را به کمال رساندن، مانع شکوفایی فضیلت  است. آنجا که ترس هست چگونه ممکن است فضیلت باشد؟ جای ترس ذهن است، نه قلب. ترس  خود را به شکلهای مختلف پنهان می‌کند: به صورت کسب فضیلت، کسب آبرومندی و احترام،  انطباق و همرنگی با اخلاق مورد ارج، خدمتگزاری و نظایر آن. ولی ترس همیشه در تمام  روابط و حرکات مبتنی بر ذهن وجود خواهد داشت. ذهن جدا از حرکاتش نیست، ولی خود را  جدا می‌کند تا بدین طریق خود را تداوم، پایداری و ثبات بخشد. همانگونه که یک کودک  تمرین پیانو می‌کند ذهن هم به شکل زیرکانه‌ای تمرین فضیلت می‌کند تا دوام و بقای بیشتری  یابد و بر امور زندگی مسلط گردد، یا به چیزی دست یابد که آن را والاترین شکل تعالی  می‌نامد. برای برخورد با زندگی حساسیت و نرمش و انعطاف پذیری لام است نه فضیلت  محصور کننده و جداکننده‌ای که هدفش جلب تحسین و احترام است.
تعالی یا حقیقت چیزی نیست که بسویش بروی، راهی به سوی آن نیست،  پیشرفت یا تدریج ریاضی گونه‌ای برای رشد آن وجود ندارد. حقیقت باید بیاید، تو نمی‌توانی  به سویش بروی، فضیلت پرورده ذهن نیز تو را به آن نمی‌رساند. آنچه بدست می‌آوری حقیقت  نیست، بلکه انعکاس تمایلات خویشتن توست و تنها در حقیقت است که شادمانی وجود دارد...  یک ذهن پست ممکن است تمرین فضیلت کند ولی باز هم پست و کوچک خواهد ماند. جستجوی فضیلت  وسیله‌ای است برای فرار از کوچکی، ولی فضیلتی که یک ذهن کوچک در خود می‌بافد نیز کوچک  است. تا زمانی که این کوچکی شناخته نشده، تجربه فضیلت  چگونه ممکن است؟ ...
تنها در  شناخت فعل و انفعالات ذهن، یعنی در شناخت خود، فضیلت شکفته می‌گردد. فضیلت در جمع کردن  ابزار دفاع و مقاومت نیست، بلکه در شناخت و آگاهی خودبخودی است نسبت به آنچه هست...  شناخت هنگامی ممکن است که شوق شناسایی و دریافت قلبی وجود دارد و شکوفایی چنین شوقی  در سکوت کامل ذهن است. ولی سکوت واقعی آن نیست که نتیجه زیرکی‌ها و حسابگری‌های  ذهن است ...
فضیلت  آرامش خودبخودی ناشی از نخواستن است نتیجه رهایی از میل «بودن» است و این آرامش یک  کیفیت قلبی است نه ذهنی. ممکن است ذهن از طریق تمرین، کنترل، فشار به خود و مقاومت  خود را آرام گرداند، ولی اینگونه انضباط‌ها و تمرین‌ها فضیلت قلبی را خراب می‌کنند  و تا زمانی که فضیلت قلبی نیست آرامش و صفا نیست، زیبایی و شادمانی نیست. سادگی  قلبی اهمیتی بس فزونتر از سادگی در امور مادی و ترک علائق دنیوی دارد. ساختن و رضایت  با کم، کار نسبتا ساده‌ای است... شما از لحاظ بیرونی خود را کنترل و منضبط می‌کنید،  همه چیز را ترک می‌گویید، راه خود را طبق نقشه می‌پیمایید و قدم به قدم پیش می‌روید  تا به هدف خود دست یابید... رفتارهای خود را تحت کنترل دارید، چقدر بردبار و  مهربانید و غیره. هنر تمرکز را آموخته‌اید و برای مراقبه به جنگل، صومعه  یا یک  اطاق تاریک پناه برده‌اید، روزها را به نیایش و توجه می‌گذرانید. از بیرون زندگی  خود را کاملا ساده کرده‌اید و امیدوارید از طریق تاملات ذهنی و برنامه های حساب  شده فکری به حقیقت و شادمانی یا دست یابید که مبتنی بر چیزهای دنیایی نیست. ولی آیا  حقیقت چیزی است که بوسیله کنترل و محدودیت پدیده‌های بیرونی یا انجام تشریفات و  شعائر عرفانی خاصی حاصل بشود؟ البته سادگی در زمینه‌های برونی لازم است، ولی آیا  صرف اینگونه ژست‌ها و تظاهرات می‌تواند دری به حقیقت بگشاید؟
در بند  موفقیت بودن و مشغولیت به وسایل سرگرمی، ذهن و قلب را سنگین می‌کنند، پای حرکت و سیر  سالک را می‌بندند. باید ذهن را از بارهای سنگین آن آزاد نمود. و سبک حرکت کرد...  چرا ما مصریم که تا به تمایلات خودمان یک نمود خارجی بدهیم؟ آیا این ترس به خاطر  خودفریبی است یا ترس از نظر و قضاوت دیگران؟ چه اصراری داریم که به خود بباورانیم که  کارهایمان مبرا از عیب است؟ آیا به خاطر آن نیست که تلاش‌هایمان برای شدن واجد اهمیت  است؟ میل «شدن» منجر به آشفتگی و پیچیدگی می‌گردد. محرک حرکتهای ما میل «بودن»  است-در زمینه های بیرونی یا درونی- میلی که مدام در حال تشدید است.
 ... مساله  تلاش برای «بودن»- بودن در شکل مثبت یا منفی، تعلق یا دست کشیدن از علایق- هرگز  نمی‌تواند بوسیله ژست‌ها و رفتارهای بیرونی، بوسیله کنترل، تمرین یا انضباط حل  گردد. تنها فهم و شناخت ماهیت این تلاشها است که می‌تواند ذهن را بطور طبیعی و  خودبخود از انباشتن چیزهای برونی و درونی و رنجها و تضادهای حاصل از آن فارغ نماید.
خارج شده است
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

ایلیاEiliya

  • بابا حرفه ای
  • ****
  • امتیاز: +137/-5
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 785
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
« پاسخ #78 : 31 ژوئیه 2011، 10:21:24 pm »

فرازی از کتاب "حضور در هستی"

 
تجربه  یک چیز است و تجربه کردن یک چیز دیگر. سنگینی و فشار تجربه بر حال سایه  می‌افکند و مانع تجربه کردن می‌شود. ذهن انبار تجربه است جایگاه دانستگی  است. بنابر این ذهن هرگز نمی‌تواند در حالت تجربه کردن باشد. زیرا چیزهایی  را که تجربه میکند دنباله چیزهایی است که قبلا تجربه شده است...
ذهن  تنها می‌تواند دانسته‌ها و انعکاس‌های خودش را دریافت کند. تجربه کردن  ناشناخته ممکن نیست مگر اینکه ذهن خالی از تجربه شود. فکر نمود تجربه است  واکنش حافظه و خاطره است. و تا زمانی که فکر در کار است و دخالت میکند  تجربه کردن وجود ندارد. هیچ وسیله و روشی هم برای پایان دادن به تجربه  وجود ندارد. زیرا نفس وسیله خود مانع تجربه کردن می‌شود. وقتی ذهن به هدف  و نتیجه‌ای می‌اندیشد در کیفیت تداوم و پیوستگی است بنابر این چیزی را به  عنوان نتیجه می‌شناسد که قبلا می‌شناخته و نتیجتا کارش تداوم شناختگی است.  میل حصول باید از بین برود زیرا میل حصول است که وسیله و هدف را  می‌آفریند. برای تجربه کردن فروتنی لازم است. در تجربه کردن جدایی و  فاصله‌ای بین مشاهده کننده و شونده وجود ندارد. فاصله و وقفه زمانی وجود  ندارد تا در آن فاصله فکر فرصت اشعار نسبت به حضور خود اشعار پیدا کند.  فکر در غیبت است و تنها، بودن هست. این حالت چیزی نیست که فکر به آن  بیاندیشد و موضوع تامل و مراقبه قرار گیرد. چیزی حاصل کردنی نیست.  تجربه‌گر باید از تجربه باز ایستد. در آنصورت تنها بودن هست. در آرامش  پویا و حرکت بودن ابدیت و لازمان هست.
تجربه کردن یک فضیلت است فضیلت در قلب است نه در ذهن...  فضیلت  ضد چیزی نیست. و اگر ضدی دارد آن دیگر فضیلت نیست زیبایی‌ایی که از طریق  تقابل نگریسته شود زیبایی نیست. فضیلت تنها زمانی هست که جریان تقابل  اندیشی و چیزها را به صورت ضد دیدن وجود ندارد. چرا که خوبی و زیبایی در  موضوع دید نیست بلکه در کیفیت نگریستن و در خود دید است. فضیلت، ستیز  نیست، تضاد نیست، میل حصول نیست، نتیجه تمرین مستمر به منظور حصول یک  نتیجه نیست. بلکه کیفیتی است از بودن. که در آن انعکاس تمایلات برخاسته از  خود مفقود است. فضیلت آرامش خود بخودی ناشی از نخواستن است، نتیجه رهایی  از میل بودن است. و این آرامش یک کیفیت قلبی است نه ذهنی. ممکن است ذهن از  طریق تمرین، کنترل، فشار به خود و مقاومت خود را آرام گرداند ولی اینگونه  انضباط‌ها و تمرین‌ها فضیلت قلبی را خراب میکنند و تا زمانی فضیلت قلبی  نیست آرامش و صفا نیست زیبایی و شادمانی نیست. هنگامی که ذهن می‌کوشد تا  فضیلت را پرورش دهد کارش زیرکانه و ریاکارانه است. هدفش حفظ و دفاع از خود  است. نوعی انطباق رندانه است با محیط. کمال جویی بوسیله خود یا خود را به  کمال رساندن مانع شکوفایی فضیلت است. آنجا که ترس هست چگونه ممکن است  فضیلت باشد؟ جای ترس ذهن است نه قلب. ترس خود را به شکلهای مختلف پنهان  می‌کند: به صورت فضیلت کسب آبرومندی، احترام، همرنگی با اخلاق مورد ارج،  خدمتگزاری و نظایر آن...
[/color]برای  برخورد با زندگی حساسیت، نرمش و انعطاف پذیری لازم است نه فضیلت محصور  کننده ای که هدفش جلب تحسین و احترام است. تعالی یا حقیقت چیزی نیست که به  سویش بروی. راهی به سوی آن وجود ندارد. پیشرفت ریاضی گونه ای برای رشد آن  وجود ندارد.حقیقت باید بیاید تو نمی‌توانی به سویش بروی. فضیلت پرورده ذهن  تو نیز تو را به آن نمی‌رساند. آنچه بدست می‌آوری حقیقت نیست انعکاس  تمایلات خویشتن توست. تنها در حقیقت است که شادمانی وجود دارد.[/size]
[/color]انطباق  زیرکانه و حیله گرانه ذهن برای حفظ و تداوم خود منجر به ترس می‌گردد و  آنچه اهمیت دارد شناخت عمیق ترس است نه چگونگی حصول فضیلت. یک ذهن پست  ممکن است تمرین فضیلت کند ولی باز هم پست و کوچک خواهد ماند. جستجوی فضیلت  وسیله ای است برای فرار از کوچکی ولی فضیلتی که یک ذهن کوچک در خود  می‌بافد نیز کوچک است...[/size]
[/color]تنها  در شناخت فعل و انفعالات ذهن یعنی در شناخت خود فضیلت شکفته می‌گردد.  فضیلت در جمع کردن ابزار دفاع و مقاومت نیست بلکه در شناخت و آگاهی  خودبخودی است نسبت به آنچه هست. ذهن قادر به شناخت نیست. ممکن است بر اساس  چیزهایی که فکر می‌کند شناخته و عمل کند ولی در ذهن ظرفیت شناخت وجود  ندارد. شناخت هنگامی ممکن است که شوق شناسایی و دریافت قلبی وجود دارد. و  شکوفایی چنین شوقی در سکوت کامل ذهن است. ولی سکوت واقعی آن نیست که نتیجه  حسابگری‌های ذهن است. میل تحقق سکوت ریشه در شدن و حاصل کردن دارد و نتیجه  آن تضادها و رنجهای پایان ناپذیر است. ریاضت، انضباط، ترک، اعراض، شعائر،  تمرین فضیلت – هر قدر هم که اصیل باشند همه در حیطه فکرند. یک فعل و  انفعال فکری‌اند و حرکت فکر فقط می‌تواند در جهت یک هدف و حصول یک نتیجه  باشد – هدف و نتیجه ای که در حیطه شناخت است. هدف حصول، جستجوی ایمنی است،  صیانت نفس است، بوسیله شناخته‌هایی که ذهن نسبت به آنها اطمینان دارد. حال  آنکه جستجوی ایمنی بوسیله چیزی که ناشناخته و بی‌نام است احساس ایمنی  نمی‌دهد... [/size]
[/color]چرا  مدام در جستجوی چیزی هستیم که بطور اجتناب‌ناپذیری منجر به رنج و بدبختی  می‌گردد. تلاش‌هایی که به ما احساس زنده بودن می‌دهد تا تصور کنیم که  زندگیمان یک هدف دارد. تلاشهایی که اگر دست از آنها برداریم گمان می‌کنیم  هیچ چیز نخواهیم بود و زندگی بدون آنها معنایی نخواهد داشت. حال آنکه از  طرفی می‌دانیم زندگی چیزی بیشتر از اینهاست می‌دانیم چیز دیگری وجود دارد  که ورای این پوچی‌ها و بدبختی‌هاست. تو ممکن است به شکلهای خام و ناشیانه  یا ظریف و زیرکانه از فقر درونی بگریزی ولی خلا همواره در تو هست. از  سایه‌ات به تو نزدیکتر است. تو ممکن است نخواهی به آن نگاه کنی ولی به هر  حال خلا در آنجاست در تو است. زینت‌ها و آرایش و پیرایش‌های خود  نمی‌توانند آن خلا را بپوشانند یا پر کنند. هر قدر نمایشها و تظاهرات  بیرونی بیشتر باشند فقر درونی شدیدتر است... [/size]
[/color]ترس از چیزی نبودن است که خود را به کوشش و تلاش وا می‌دارد. ولی خود در هر حال هیچ چیز نیست یک خلا و تهی است.[/size]
  [/color]اگر ما بتوانیم با این خلا رو در رو بمانیم اگر  بتوانیم با درد تنهایی و چیزی نبودن بمانیم ترس بکلی از بین می‌رود و یک  تغییر بسیار بنیادی در ارگانیسم حادث میگردد. برای تحقق این تغییر باید  چیزی نبودن را تجربه کرد. به این دلیل ذهن باید کاملا و عمیقا آرام بگیرد.  ولی این آرامش چیزی نیست که بوسیله تمرین، ریاضت، تصعید یا سرکوبی تحقق  یابد. سکوت و آرامش هنگامی وجود دارد که ذهن دست از جستجو بردارد. . در  این سکوت کیفیت انباشته کردن مفقود است. این سکوت چیزی نیست که نتیجه  تمرین سکوت باشد. این سکوت باید برای ذهن آنگونه ناشناخته باشد که ابدیت و  لازمان. زیرا اگر ذهن به سکوت خود مشعر باشد تجربیات گذشته را تکرار خواهد  کرد. ذهن هرگز نمی‌تواند نو را تجربه کند. بنابر این باید مطلقا آرام  بگیرد. . هیچ چیز به لفظ و بیان در نیاید - لفظ و بیان که عامل تشخیص  شناسایی و تایید و تصدیق تجربه مشابه قبلی است. لفظ و بیان که نباشد فکر  کاملا در غیبت خواهد بود. تا وقتی جریان ثبت کردن در کار باشد. ذهن  نمی‌تواند سکوت را برگزیند. حرکت ذهن باید کاملا غایب باشد. توجه‌اش در  هیچ چیز خاصی تثبیت نشود. سکوتی که در آن هرگونه علاقه مفقود باشد تا ذهن  به هیچ سویی نرود و در هیچ جا پرسه نزند... جوهر و ماهیت این سکوت را  نمی‌توان بوسیله کلمات سنجید و بیان کرد.
[/size]
خارج شده است
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

ایلیاEiliya

  • بابا حرفه ای
  • ****
  • امتیاز: +137/-5
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 785
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
« پاسخ #79 : 31 ژوئیه 2011، 10:22:09 pm »

   
[/color]مراقبه زندگی[/size][/b]
[/color]مقدمه کوتاهی درباره  کریشنا مورتی از دیوید بوهم پرفسور فیزیک نظری[/size][/color][/size] [/color][/size][/color]از کتاب، رهایی از دانستگی، اثر  کریشنا مورتی، ترجمه مرسده لسانی[/size][/color][/size] [/color][/size]اولین آشنایی من با روش کریشنا مورتی در سال  1959 اتفاق افتاد یعنی زمانی که کتاب اولین و آخرین رهایی را از وی خواندم آنچه به ویژه  علاقه مرا برانگیخت بصیرت و  بینش ژرف او در مورد مسئله مشاهده کننده و مشاهده شونده بود این مسئله مدتهای مدید با نقطه نظرهای من به عنوان  تئوریسین فیزیک کوانتوم مشابهت  داشت در این تئوری برای تخستین بار این نظریه که مشاهده کننده و مشاهده شونده از یکدیگر غیر قابل تفکیک‌اند در گسترش  فیزیک به عنوان امری واجب و  ضروری به منظور درک قوانین بنیادی ماده بطور اعم، توسعه یافته بود به همین دلیل و نیز به دلیل اینکه کتاب مذکور شامل  بسیاری از دیگر بصیرتها و  بینشهای ژرف بود احساس کردم برای من ضروری است که در اسرع وقت مستقیما و شخصا با کریشنا مورتی به صحبت بنشینم نخستین  بار در یکی از سفرهای او به لندن  با وی ملاقات کردم سادگی بزرگ وی ضربه‌ای بر من وارد کرد، سادگی فعال و پرانرژی‌ای که تنها می‌توانست به این دلیل  موثر باشد که او یکپارچه توجه و  شنوایی بود، آن هم رها از هرگونه پیش قضاوتی ذهنی و عاری از هرگونه مانع و حصار او فقط به آنچه که من مجبور به  گفتن آن بودم واکنش نشان می‌داد  به عنوان شخصی که دست اندرکار علم است از این نوع واکنش احساس آرامش و آسودگی کردم زیرا چنین واکنشی بالذاته همان  کیفیتی را داشت که من در ملاقات با  دیگر دانشمندان تجربه کرده بودم، ملاقاتهایی با نهایت تجانس و تفاهم متقابل. به یاد انیشتین می‌افتم که همین شور و  انرژی بدون رادع و مانع را در  سلسله مباحثاتی که با او داشتم نشان می‌داد. بعدها مواقعی که کریشنا مورتی به لندن می‌آمد بطور منظم ملاقات‌ها و  بحث‌هایی با او داشتم. ما معاشرتی  را با یکدیگر آغاز کردیم که از آن به بعد هرچه من به جماعت و گروه او مانند یکی از آنها که در پارک(برووک وود) در  انگلیس که از طریق ابتکار او  ترتیب یافته بود علاقمند می‌شدم این دوستی نیز نزدیکتر می‌شد. در این مباحث ما  بطور کامل و ژرف به بسیاری از پرسش‌هایی که به نوعی در رابطه با کار علمی من بود می‌پرداختیم ما در حول و حوش طبیعت،  فضا، زمان و جهان، با توجه به  طبیعت خارجی و هم با توجه به ذهن، به غور و بررسی می‌پرداختیم اما بعد از آن ما به  رسیدگی در حول و حوش بی نظمی عمومی و اغتشاشی که خود آگاهی نوع بشر را تحت نفوذ خویش قرار داده بود  پرداختیم در اینجاست که من با  آنچه که احساس می‌کنم کشف اصلی کریشنا مورتی در آن است مواجه شدم آنچه او به طور جدی پیشنهاد می‌کرد این است که،  تمامی این بی‌نظمی که در واقع علت بنیادی اندوه و غم گسترده و همه جا گیر و بدبختی  است و از سویی نیز مانع  همکاری نوع بشر با یکدیگر می‌شود، در این حقیقت نهفته است که ما نسبت به طبیعت کلی فرآیندهای تفکر خویش جاهل و  نادان هستیم، یا به عبارتی دیگر می‌توان  گفت، تا زمانی که ما درگیر فعالیت تفکر هستیم آنچه را که عملا در حال وقوع است نمی‌بینیم. کریشنا مورتی احساس می‌کند  که از طریق تمرکز و محدود  کردن توجه برای دیدن کار تفکر مستقیما در می‌یابد که فکر یک فرآیند مادی است که در درون انسان و بطور کلی مغز و  سیستم عصبی او در جریان است.  معمولا قصد ما بر این است که بجای اینکه نسبت به چگونگی وقوع تفکر هشیار باشیم، سعی کنیم تا نسبت به محتوی آن آگاهی و  هشیاری داشته باشیم برای  روشن شدن این نکته، انسان می‌تواند به اتفاقی که در حال خواندن کتاب رخ می‌دهد توجه نماید. غالبا بطور تقریبی انسان  کاملا نسبت به معنای مطلبی که  مورد مطالعه او قرار گرفته است، حضور ذهن دارد. در صورتی که می‌تواند نسبت به خود کتاب و ساختمان آن که از صفخاتی  ترتیب یافته که می‌توان آنها را ورق زد، نسبت به لغات چاپ شده، جوهر، فابریک، کاغذ  و غیره نیز هشیاری  داشته باشد. مشابه همین مسئله این امکان نیز وجود دارد که نه تنها نسبت به ساختار عملی و عملکرد فرآیند تفکر هشیاری  داشته باشیم، بلکه نسبت به  محتوای آن نیز آگاه باشیم. چگونه چنین آگاهی و هشیاری تحقق می‌یابد؟ کریشنا مورتی  پیشنهاد می‌کند که این امر مستلزم آن چیزی است که او آنرا مراقبه می‌نامد. به واژه مراقبه معانی مختلف و گسترده  و حتی معانی متضادی نسبت  داده شده است بسیاری از آن معانی درگیر نوعی عرفان تصنعی شده‌اند. وقتی کریشنا مورتی این واژه را به کار می‌برد  در ذهن خود، ادراک روشن و مشخصی  از آن معنی دارد انسان می‌تواند از این معنا، نشانه و دلالتی با ارزش، از طریق در نظر گرفتن مشتقات این لغت بدست  آورد. ریشه لغات در رابطه با  معانی فعلی و کلی مورد قبول آنها، اغلب بطور شگفت انگیزی به سوی درک ژرفنای معنایشان سوق داده می‌شود. واژه  انگلیسی  meditation بر اساس ریشه لاتین  آن یعنی  med که به معنای اندازه گیری و مقیاس measure است، بنا شده معنای فعلی این واژه to reflect باز تابیدن و منعکس کردن و to ponder وزن کردن یا اندازه گیری کردن و همچنین به معنی محدود کردن و  متمرکز کردن توجه to give close attention نیز می‌باشد  مشابه همین واژه سانسکریت مراقبه که dhyana است با واژه dhyati به معنی to reflect بازتابی نیز رابطه نزدیکی دارد نتیجتا با این حساب معنی واژه  مراقبه، سنجش و بازتابیدن،  به موازات محدود و متمرکز کردن توجه نسبت به آن چیزی است که عملا در حال وقوع است، یعنی آنچه انسان در حال انجام  آن است. احتمالا این همان چیزی است  که کریشنا مورتی از آغاز مراقبه منظور دارد به عبارت دیگر انسان توجه خود را معطوف می‌کند نسبت به همه آن چیزی که  در حال رخ دادن در رابطه با  تلاش عملی تفکر است، تفکری که سرچشمه تضمین کننده بی‌نظمی کلی و عمومی است. انسان  این عمل را بدون انتخاب و انتقاد و قبول یا رد آنچه که در حال وقوع است انجام می‌دهد و همه اینها به  موازات واکنشهایی نسبت به معنای آنچه  که انسان در حال فراگیری درباره فعالیت تفکر است روی می‌دهد احتمالا این مانند  خواندن کتابی است که صفحات آن با تقلا و زور و بی‌نظمی گرد هم آورده شده باشد و به جای صرفا سعی در دریافتن  مفهوم و محتوای گیج و مغشوش  آن با خواندن، هرگز نسبت به این بی‌نظمی صفحات نیز آگاهی خود را از دست ندهد. کریشنا مورتی مشاهده کرده است که نفس عمل  مراقبه، نظمی به فعالیت تفکر می‌بخشد، آن  هم بدون مداخله خواسته، انتخاب، تصمیم‌گیری و نیز بدون مداخله رفتار متفکر به موازات رخ دادن چنین نظمی، شلوغی  و هرج و مرجی که پس زمینه  همیشگی خودآگاهی ما هستند، محو و معدوم شده و ذهن بطور کلی آرام می‌گیرد. تفکر ضروری تنها وقتی بر می‌خیزد که برای  بعضی مقاصد واقعی و سالم مورد  نیاز باشد و سپس متوقف می‌شود تا اینکه دوباره نیاز آن حس شود. کریشنا مورتی می‌گوید که در این سکوت چیزی تازه و  خلاق اتفاق می‌افتد، چیزی که نمی‌تواند در قالب واژه بیان شود، اما این سکوت دارای اهمیت فوق العاده‌ای برای کل زندگی است، بنابراین او سعی  ندارد بطور شفاهی ارتباط  برقرار کند، بلکه او این مسئله را از اشخاصی که علاقمندند بطور مستقیم موضوع مراقبه را از طریق توجه عملی نسبت به طبیعت  تفکر کشف کنند، جویا می‌شود.  به هر جهت بدن سعی در بررسی کردن و غور به درون معنای ژرف‌تر مراقبه، انسان می‌تواند بگوید که مراقبه با معنایی که  کریشنا مورتی از آن  استنتاج می‌کند قادر است نظمی به تمامی فعالیت ذهنی ببخشد، و ممکن است این عاملی کلیدی باشد در تحقق بخشیدن به پایان دادن  به تمامی رنج و اندوه، بدبختی،  هرج و مرج و اغتشاش و آشفتگی که در طول همه اعصار سهم و سرنوشت نوع بشر بوده است، سرنوشتی که هنوز بدون وجود چشم  انداز تغییری اساسی برای آینده‌ای  قابل پیش‌بینی، بطور کلی ادامه دارد. وقتی این اتفاق در ناب‌ترین و عالی‌ترین شکل خود صورت بندد، کار کریشنا مورتی  با برخورداری از جوهر  طرز تلقی علمی، نفوذ و گسترش می‌یابد. بدین گونه او از یک واقعیت آغاز می‌کند، یعنی ماهیت روندهای تفکر. این واقعیت  از طریق محدود و متمرکز  ساختن توجه و سراپا گوش بودن و هوش بودن نسبت به روند خودآگاهی و دیدن صبورانه آن  مستقر می‌شود در این حالت انسان هموراه در حال یادگیری است و از بطن این یادگیری، بصیرت به تمامیت و ماهیت  جامع روند تکامل، زاده می‌شود  آنگاه این بصیرت مورد آزمایش قرار می‌گیرد، ابتدا به این طریق که انسان توجه می‌کند به اینکه آیا این بصیرت در یک  نظام منطقی اتحاد بخشیده است؟  و سپس اینکه آیا این بصیرت به نظم و همبستگی‌ای که زندگی بر اساس آن به عنوان یک مجموعه از آن می‌جوشد، منجر گشته است؟کریشنا مورتی دائما بر این امر که او به هیچ  وجه یک مرشد نیست تاکید دارد. او کشف‌هایی  کرده است و به سادگی بیشترین سعی خود را دال بر در دسترس قرار دادن این کشفیات برای همه آن اشخاصی که قادر به گوش دادن  هستند کرده است کار او شامل  ارائه یک سری دکترین نمی‌شود، او تکنیک یا شیوه‌ای به منظور دست یافتن به ذهنی ساکت، پیشنهاد نمی‌کند. هدف او وضع  هیچ نوع شیوه تازه عقیدتی و  مذهبی نیست، بلکه این امر به هریک از ما انسان‌ها بستگی دارد که دریابیم آیا قادریم آنچه را که کریشنا مورتی توجه می‌نامد،  خود کشف کنیم و از آن  به بعد به کشفیات تازه‌ای نیز که خود، به آنها دست یافته‌ایم برسیم؟ بنابراین واضح است که مقدمه‌ای مانند حاضر  به بهترین وجهی نشان می‌دهد که من به عنوان شخص ویژه‌ای همچون یک دانشمند یا عالم،  روش کریشنا مورتی را چگونه  دیده‌ام. البته برای دیدن اینکه معنای سخنان کریشنا مورتی چیست، الزامی است آنچه را که او عملا می‌گوید، همراه با آن  کیفیت توجه نسبت به تمامیت  واکنش‌های درونی و بیرونی خود، که ما در این جا به بحث درباره ان پرداختیم بخوانیم و عمل کنیم
خارج شده است
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

ایلیاEiliya

  • بابا حرفه ای
  • ****
  • امتیاز: +137/-5
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 785
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
« پاسخ #80 : 31 ژوئیه 2011، 10:22:51 pm »

فرازی از کتاب  "برای جوانان"
[/color][/size]
[/color]کلیت حیات[/size][/b][/color][/size]
بیشتر ما تنها به جزء کوچکی از زندگی چنگ افکنده  و می‌پنداریم که به یاری این جزء خواهیم توانست به اکتشاف کل  بپردازیم. امیدواریم بدون ترک اطاق، درازا و پهنای  رودخانه را فهمیده و غنای کرانه‌های زمردین آنرا ادراک کنیم. ما  در اطاق کوچکی بسر می‌بریم و روی بوم کوچکی نقاشی می‌کنیم و می‌پنداریم که  با دستان خود زندگی را فراچنگ آورده‌ایم و یا اینکه اهمیت مرگ را فهمیده‌ایم؛  ولی چنین نیست. برای ادراک زندگی باید یه بیرون گام نهیم و بیرون  رفتن بس دشوار است، ترک کردن اطاقی که تنها دریچه‌ای ریز به بیرون دارد؛ و  مشاهده کردن هر پدیده‌ای، همانگونه که هست، بدون هیچگونه داوری، بدون  محکوم کردن و دوست داشتن و یا دوست نداشتن، چندان آسان نیست.
  بسیاری از ما می‌پنداریم که به یاری جزء، کل را  خواهیم فهمید. امیدواریم به یاری یک پره چرخ، قادر به ادراک آن چرخ شویم؛  ولی چرخ از یک پره تشکیل نشده، شده؟ برای ساختن هر چرخی به پره‌های بسیار  و همچنین به توپی و لبه چرخ نیازمندیم و برای فهمیدن چرخ لازمست که  همه آنرا بررسی کنیم. هر گاه بخواهیم به راستی به ادراک زندگی  بپردازیم، باید همانند شیوه بالا کلیت فرایند زندگی را بفهمیم.
  زندگی راز شگفت آوری است اما نه رازی درون کتاب‌ها،  نه رازی که مردم از آن سخن می‌گویند، بلکه رازیست که هر کس باید  خود، به اکتشاف آن بپردازد؛ بدین روی این مسئله بسیار جدیست که شما خرده‌ها،  اجزاء و پاره‌ها را ادراک کرده و به فراسوی آن و به کل راه یابید.
  هر گاه در نوجوانی فهمیدن زندگی را ادراک  نکنید؛ در حالی که باطناً زشت‌خو و کوته فکر مانده‌اید، رشد خواهید کرد و  هر چند هم که در جهان بیرونی توانگر باشید و سوار سوار بر ماشینهای گرانبها  فخر بفروشید، در درون خود ابله و کودن و تهی خواهید ماند. بدین روی بسیار  مهم است که اطاق حقیر خود را رها ساخته و کل پهنه هستی را ادراک کنید. ولی  تا عاشق نباشید قادر به این کار نخواهید بود. نه عشق جسمانی یا روحانی  بلکه تنها عشق؛ یعنی دلباخته پرندگان، درختان، گلها و والدین خود  بودن. و برتر از همه اینها باید به انسانیت عشق بورزید.
  آیا این تردی بزرگی نیست که خود شما نفهمید که عشق ورزیدن و  دلباخته بودن یعنی چه؟ و اگر همین اکنون معنای دوست داشتن را نفهمیدید،  دیگر هیچگاه آنرا نخواهید فهمید، زیرا هر چه که بزرگتر شوید، آنچه که  عشق خوانده می‌شود، بصورت بسیار زشتی در آمده و پدیده‌ای همانند  تملک خواهد شد و تبدیل به گونه‌ای کالا خواهد شد که خرید و فروش می‌شوداما اگر از همین اکنون نهفتن گوهر عشق را در دلتان آغاز کنید، هرگاه به  درختی که کاشته‌اید عشق بورزید و جانور ولگردی را که نوازش می‌کنید دوست  داشته باشید، آنگاه هر چه که بزرگتر شوید، اسیر اطاقک کوچک خود و روزنه‌های  خرد آن نخواهید ماند، بلکه آن را رها ساخته و عاشق تمامی پهنه زندگی  خواهید بود.
  عشق پدیده‌ای واقعی است؛ امری عاطفی و چیزی که درباره به  شکوه و گلایه برخیزیم و در پیرامونش دچار احساسات شویم، نیست. در عشق  اصلاً جایی برای احساسات نبوده و این امری بسیار جدی و مهم است که باید  عشق را هنوز که جوانید ادراک کرده و بشناسید. مکتب‌ها، فلسفه‌ها و آرمان‌ها  همه یکسره نادرستند زیرا که در دلهای گروندگانشان بهیچ روی نشانی از عشق  نیست. آنها تنها می‌توانند به ادراک جزیی ناچیز بپردازند، آنها تنها از  ورای روزنه‌ای ریز به بیرون می‌نگرند که شاید از آنجا دورنماهای گسترده و  دلپسندی به نظرشان برسد ولی آن تمامی پهنه زندگی را در بر نمی‌گیرد. بدون  این احساس ژرفناک عشق، هیچگاه توانایی ادراک کل را نخواهید داشت. بنابراین  همواره دچار سیه‌روزی و درماندگی و بیچارگی بوده و دستاوردتان در پایان  زندگی چیزی جز مشتی خاکستر و انبوهی از واژه‌های تهی نخواهد بود
خارج شده است
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

ایلیاEiliya

  • بابا حرفه ای
  • ****
  • امتیاز: +137/-5
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 785
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
« پاسخ #81 : 31 ژوئیه 2011، 10:23:42 pm »

تغییر در روان انسان - تنها انقلاب واقعی
(ملاحظات  کریشنامورتی در مورد دیدارهایش در هند، ایالات متحده، و در اروپا)
 
 
  [/color]بخش اول
[/color] - دیدارها  در هندوستان
 
  مراقبه به معنی فرار از دنیا نیست - اینکه خود را مجزا نموده و دور خود حصاری بکشیم،  بلکه دقیقا به این مفهوم است که تمامی عرصه‌های موجود در جهان کنونی را درک نماییم.  طبعا دنیا می‌تواند کمی بیش از اینکه در فکر تامین احتیاجات خود از جمله مواد غذایی،  لباس، و یا سقفی بالای خود، بوده باشیم، دارای اهمیت و مفهوم باشد. آنهم با همه  لذت‌ها و دردهای آن، و می‌تواند بیش از اینها نیازمند تامل و توجه باشد.
  مراقبه همان رهایی از این دنیاست؛ در چنین حالتی انسان می‌بایست بطور شگفت‌انگیزی  غیرعادی و غیرمعمول باشد. از همین لحظه هست که جهان دیگر برای او دارای مفهومی بغایت  دیگرگونه خواهد بود و آسمان و زمین برایش دارای زیبایی‌های جاودانه می‌گردند.  آنگاه عشق دیگر در اسارت لذت باقی نخواهد ماند. فرای همه این موضوعات چیزی در  انسان عملکرد می‌یابد که ناشی از اشتیاق کاذب، رقابت‌ها، و یا ناشی از تلاش برای  خودارضایی و یا حتی ثمره تصورات نخواهد بود.
 
  وضعیت اتاق طوری است که روبروی چشم‌اندازی به یک باغ گشوده می‌شود، ده‌ها متر پایین‌تر  از آن، رودخانه‌ای پهن و عمیق جریان دارد که برای برخی از مردم مقدس محسوب می‌شود،  اما برای بسیاری دیگر نمودی از جریان حرکت زیبای آب در فضای بیکران و پهن در چنین  صبح دلنشینی است. براحتی می‌توان آنسوی رودخانه را با وضوح کامل دید که چگونه  درختان میوه با فاصله‌هایی معین در عرض و طول کاشته شده‌اند و یا حتی می‌توان از اینجا  غله زمستانی را که به تازگی کشت شده‌اند، در مد نظر داشت. چشم‌انداز این اتاق طوری  است که براحتی می‌توان درخشش ستاره زهره را در بالای آسمان متوجه شد، و یا بالا  آمدن خورشید را که به آرامی از پشت درختان قد کشیده و همه جا را در احاطه خود می‌گیرد؛  و همزمان رودخانه همانند مسیری طلایی زیر پای خورشید نمایان می‌شود.
 
  نیمه شب بود و تاریکی بر همه زوایای اتاق احاطه داشت، پنجره‌ای که بسوی بخش جنوبی  آسمان قرار دارد، باز هست و در یکی از چنین شب‌هایی، ناگهان پرنده‌ای با بال زدن‌های  سریع و پر سروصدای خود وارد اتاق شد. با روشن کردن چراغ و خارج شدن از تختخواب، می‌توانستی  آن پرنده را ببینی که چگونه خودش را زیر تخت جمع و جور کرده و به چشمانت خیره شده  است. جغدی بود که کل ابعاد آن در حدود نیم متر بود، با چشمانی گرد و گشاد، با  منقاری که از وحشت و نگرانی باز مانده بود. فاصله ما حتی کمتر از یک متر بود و از  این فاصله ما به چشمان یکدیگر نگاه می‌کردیم. بخاطر نور و روشنایی و از سوی دیگر  حضور انسان در کنار این پرنده، وحشت او دو چندان شده بود. بدون اینکه چشمان ما یکبار  هم پلک بزند، مدتی در این حالت باقی مانده و بهم خیره شدیم، با این همه او کوتاه نیامده  و حتی ذره‌ای نیز از حالت تهاجمی او کاسته نشد. از این فاصله می‌شد بخوبی چنگاله‌ای  پهن و نوک تیز، و همچنین در کناره‌های بال‌هایش پرهای نرمی را دید که در فواصلی بسیار  نزدیک بهم قرار داشتند. آنچنان اشتیاقی در انسان دامن زده می‌شد که دلت میخواست او  را با دستانت لمس می‌کردی و مورد نوازش قرار می‌دادی؛ اما کاملا واضح و آشکار بود که  او چنین اجازه‌ای به تو نخواهد داد. به همین خاطر چراغ را خاموش کرده و پس از چند  لحظه خاموشی تمام اتاق را در بر گرفت. مدت زمان بسیار کوتاهی بعد از آن صدای بال  زدن‌های شتابزده پرنده به گوش رسید - تو براحتی می‌توانستی جابجایی هوا را که با  متاثر از بال زدن‌های پرنده ایجاد شده بود، در کنار صورت خود حس کنی - و بدین‌سان  جغد اتاق را ترک کرده و هیچگاه نیز به آنجا برنگشت.
 
  این معبد یکی از معابد بسیار قدیمی بود، بر اساس ادعاهای مردم حتی بیش از سه هزار  سال قدمت داشته، اما تو می‌توانی حدس بزنی که مردم در چنین مسائلی چقدر غلو می‌کنند.  ناگفته نماند که این معبد بسیار قدیمی بود - اوایل به عنوان معبدی بودایی شناخته  شده بود، حدود هفتصد سال پس از آن دوران، به معبدی براهمایی تبدیل شد، و در جایی که  مجسمه بودا قرار داشت، در آن زمان مجسمه‌ای از خدایان هندو قرار دادند. داخل معبد  بسیار تاریک بوده و فضای خاصی بر آن حکمفرما بود. در راهروهای بسیار زیبا و با سایه  روشن‌های بسیار دلپذیر، بوی خاصی به مشام می‌رسید که خود ترکیبی بود از بوی حضور  خفاشان که با بوی عودی که آنهم بطور دائم در معبد می‌سوخت، عجین شده بود.
  زائران و عبادت‌کنندگان به داخل معبد وارد می‌شدند، کسانی که لحظه‌ای پیشتر از آن  خود را در آب رودخانه‌ای غسل داده بودند، با تکان دستانشان و حرکاتی که برای ورود  به معبد انجام می‌دادند، پس از لحظه‌ای خود را روی زمین انداخته و در راستای تصاویر  قرار داده شده در بالا به سجده می‌افتادند. فردی روحانی در قسمت اندرونی معبد در  حال خواندن آوازهای مذهبی بود، و صدایش و روانی بسیار زیبای هجای کلامش بگونه‌ای بود  که انسان سخت مسحور شنیدن آن آواز می‌شد. او کلمات را با هجاهای بسیار روان و بدون  کمترین تعجیلی ادا می‌کرد، بگونه‌ای که تمامی فضای معبد کاملا در احاطه این اصوات  بود. در درون معبد افراد مختلفی، از کودکان گرفته تا زنان و مردان پیر، در رفت و  آمد بودند. افرادی را می‌دیدی که مناسک خاصی را بجای می‌آورند، و یا کسانی که کت و  شلوارهای اروپایی را از تن بدر کرده و حال ” دوتی“ به تن داشتند، با دستان و شانه‌های  عریان، در حالت نشسته و یا ایستاده دعاهای مذهبی را با جدیت تمام زیر لب زمزمه می‌کردند.
  در محوطه باز و درونی معبد حوضچه‌ای پر آب قرار داشت - حوضچه مقدس - که دورتادور  آنرا بلوک‌های سنگی قرار داده بودند، طوری که می‌توان پس از گذشتن از پله‌های سنگی  به کنار آب رسید. پس از گذشتن از مسیری بسیار شلوغ و پر ازدحام و زیر نور روشن و تیز  آفتاب وارد ساختمان اصلی معبد شدم، مکانی که تماما در احاطه سایه‌ها، گوشه‌های تاریک  و بسیار آرام قرار داشت. نه از شمع‌ها اثری بود و نه از افراد ژنده‌ای که از  رهگذران تقاضای پولی و یا چیزی می‌کردند، هیچ اثری از اینها نبود و تنها و تنها  افرادی در این مکان بودند که به نحوی از انحاء در ارتباط معینی با معبد بودند، و  آنها نیز با زمزمه‌هایی کاملا بی‌صدا و با حرکات لب‌هایشان در درون خود دعاهای معینی  را تکرار می‌کردند.
 
  ... بعدازظهر همین روز مردی برای ملاقات آمد. به گفته خودش او یکی از طرفداران  ”ودندا“ می‌باشد. انگلیسی را به زبانی بسیار سلیس صحبت می‌کرد، زیرا او نه تنها  تحصیلاتی دانشگاهی داشته بلکه دوره‌های تحصیلی خود را در دانشگاه‌هایی گذرانده که  به زبان انگلیسی تدریس می‌کردند؛ وی فردی بسیار تیز هوش و روشن بود. کارش وکالت  بوده و درآمدی مکفی داشت، با این همه وقتی با چشمان تیز خود به تو نگاه می‌کرد،  نگاهش نشانه‌هایی از احساس ناامنی و حتی گاهی نگاهش مردد و نامطمئن می‌شد. به نظر می‌رسید  که مطالعات زیادی داشته، بالاخص در زمینه الهیات و دین‌شناسی غربی. فردی میانه سال  بود در حد خود کمی لاغر و در عین حال قد بلند. قیافه‌اش نمود بسیار متناسبی بود از  ارزشی که برای خود قائل است، بالاخص در این زمینه که بنظر می‌رسید در بسیاری از  دعاوی حقوقی براحتی می‌توانست موفق گردد.
  می‌گوید:
”من در بسیاری از سخنرانی‌های شما شرکت  داشته و به گفته‌های شما گوش داده‌ام، در یک کلام می‌توان براحتی بیان داشت که  حرفهای شما نمود اصیلی از ”ودندا“، آنهم در شکل مناسب و هماهنگ شده خود با زمان  حال می‌باشد، اما با این همه تمامی گفتار شما و تاکیدات‌تان تکیه به سنتهای قدیم  دارد.“
 
  از او سوال شد که منظورش از ودندا چیست؟ او در جواب گفت:
”مسئله  از این قرار است که «براهمان» جهان را بوجود آورده و نمود و اثر او بصورت « آتمان»  در تک تک موجودات حضور دارد و همه آنها خود نمود براهمان در موجودات می‌باشند. بشر  می‌باید از شعور متعارف و روزمره‌اش که در راستای تامین امور زمینی اوست، رها  گردد، دقیقا بگونه‌ای که انگار از خوابی گران بیدار می‌شود. همانند شکل‌گیری یک رویا  در یک موجود خواب آلود، شعوری منفرد زمینه‌ساز پیدایش جهان می‌گردد. البته شما چنین  مسائلی را در مباحثه‌ها و صحبت‌ها و سخنرانی‌های خودتان مطرح نمی‌کنید، اما کنه  مطالب مطروحه توسط شما همین است. برای اینکه بهرحال شما خود در همین سرزمین بدنیا  آمده و بزرگ شده‌اید، و اگر چه بخش بزرگی از زندگی خود را در خارج از این سرزمین  گذرانده‌اید، با اینهمه گفته‌های شما خودبخود متاثر از سنتها و آداب همین سرزمین می‌باشد.  سرزمین هندوستان شما را بوجود آورده است، خواه این موضوع برایتان جالب توجه باشد و  یا برعکس؛ بهرحال شما محصول چنین جامعه‌ای و از روان این سرزمین هستید. تمامی  حالات شما، حرکات‌تان، خصوصیات عام موجود در شما، چه هنگامی که در حال صحبت هستید،  و چه حتی نمود ظاهری‌تان را اگر در نظر بگیریم، تمامیت شما نمود میراثی اصیل از این  سرزمین می‌باشد. تمامی آموزشهای شما و گفته‌هایتان بهرحال متاثر از همه این‌ها بوده  و تداوم همان آموزشهای بزرگان ما از دوران قدیم می‌باشد که تا هم اکنون نیز آموزش  داده می‌شوند.“
 
  اگر امکان داشته باشد، با هم این موضوع را کنار بگذاریم که سخنگو از هندوستان است  و در چارچوب این سنتها بزرگ شده، یا اینکه تحت تاثیر این فرهنگ قرار دارد و یا اینکه  تمامی حرفهایی که می‌زند و بطور کلی خود، خلاصه‌ای از همه آموزشهای قدیمی این سرزمین  می‌باشد. این نکته‌ای است که می‌باید در همین قدم اول در نظر گرفته شود که او خودش  را به هیچ وجه هندی و یا اساسا وابسته به هیچ سرزمین معینی نمی‌داند،و در همین  رابطه اساسا هیچ پیوندی بین او و گروه موسوم به براهمایی‌ها نیز وجود ندارد، علیرغم  اینکه او در چنین فرهنگی نیز بدنیا آمده. او همه سنتها و رسوم را نادیده می‌گیرد،  چیزی که شما می‌خواهید بزور به تن او بپوشانید. او این موضوع را مطلقا نفی میکند که  گفته‌های او تداوم همان آموزشهای قدیمی می‌باشد.
  او هیچکدام از کتابهای مقدس را، چه مربوط به هندوستان و شرق باشد و یا مربوط به  غرب، نخوانده است. چون مطالعه آنها برای انسانی که نسبت به خود و آنچه که در پیرامون  او و در جهان میگذرد، هوشیار است، به هیچ وجه ضروری نیست. – اصولا برای هر فردی که  نسبت به همه این تئوری‌ها و عملکرد انسان‌ها در تداوم و تحکیم این تئوری‌ها شناخت  داشته باشد، و بداند که این خود انسانها هستند که با تبلیغات‌شان، با سنن و آداب و  همه اینگونه اعمال، چنین تئوری‌هایی را بجای حقیقت مطرح می‌کنند، و این کار را حتی  نه یک یا دو هزار سال، بلکه حتی بیش از پنج هزار سال است که انجام می‌دهند – آنگاه  همه اینگونه مسائل برای چنین فردی غیر ضروری می‌گردد.
  برای چنین فردی که همه این اشارات را، همه این تاکیدات نسبت به کلمه را، و یا توجه  و حساسیت نسبت بدان را به عنوان سمبل‌ها می‌بیند و کاملا هوشیار است که چه توجه غیرواقعی  نسبت بدان‌ها مبذول می‌شود، آری او همه اینگونه اعمال و موضوعات را نادیده می‌گیرد؛  برای چنین فردی، حقیقت چیزی دست دوم و منعکس شده توسط انسانی دیگر نیست. همانطور که  خودت نیز به صحبت‌هایش گوش داده‌ای، او همواره از همان ابتدای صحبتش به این نکته  تاکید داشته که هرگونه تایید قدرت در هر شکل خود نافی حقیقت است، و به این نکته  اشاره می‌کند که بشر از تمامی عادات و سنن، از همه مناسک، از فرهنگ و خلاصه از  اخلاقیات اجتماعی می‌باید دوری گزیده و آنها را کنار بگذارد. اگر شما عمیقا به  سخنانش گوش داده‌اید، طبعا نمی‌بایست مدعی چنین امری باشید که او یک هندی و یا کسی  است که همان افکار و اندیشه‌های قدیمی را دارد به شکلی نوین ارائه میدهد. او گذشته  را با تمامی معلمین و استادانش، با مفسرینش، با تمامی تئوری‌هایش و همه فورمول‌هایش  بکلی کنار می‌نهد.
  حقیقت هیچگاه نمی‌تواند در گذشته یافت شود. آنچه را که به عنوان حقیقت آنهم با نقل  قول از گذشتگان یاد می‌کنند، مربوط به خاکستر خاطره‌ها و یادهاست؛ و خاطرات نیز  همواره در پیوند با زمان می‌باشد و در خاکستر کالبدی از دیروز هیچ حقیقتی حیات  ندارد. حقیقت چیزی زنده است، با این همه چیزی نیست که در محدوده زمان بگنجد.
 
  و حال با توجه به این نکته که ما همه این موضوعات را به گوشه‌ای افکنده‌ایم، بیایید  با هم به کنه این موضوع به عنوان «براهمان» نظری بیافکنیم، چیزی که شما درباره آن  صحبت کرده‌اید. در واقع امر آنچه که به عنوان نظریه و ادعا مطرح می‌شود، بطور ساده  ایده‌ای است که ساخته یک ذهن خیال پرداز است – حال چه این ایده از درون نوشته‌جاتی  بنام « شانکارا» باشد و یا از مدرسه‌ای دینی – انسان می‌تواند با یک ایده آشنا شده  و خود را در همان راستا قرار دهد، همانند آنچه که در جهان مسیحیت، و یا به عنوان  نظریات مسیح مطرح می‌کنند. اینگونه جهان‌بینی‌ها بطور مشخص نمود و محصول تاکیدات  فردی می‌باشند؛ و کسی که در چارچوب سنتهای مزبور به مذهب هندوایسم و «کریشنا» نیز  تربیت شده، تمامی تجاربش خواه ناخواه مبتنی بر همان فرهنگی خواهد بود که در آن رشد  یافته است. بنابراین، چنین تجاربی نمود هیچ چیزی نمی‌تواند باشد، نگرش از نگاه کریشنا  و یا مسیح در واقع امر در راستای دانش معینی خواهد بود؛ به همین دلیل نمی‌تواند واقعی  باشد، بلکه برعکس آن، تخیلی بوده و یا حتی دینی می‌باشد، و چیزی که با چنین تجاربی  تحکیم یابد، مطلقا فاقد ارزش است. چرا می‌بایست شما و یا هر فرد دیگری خواهان یک ایده  و یا یک تئوری باشید و اساسا چرا می‌باید بر اساس یک اعتقاد زندگی کنید؟ پیوندی اینچنین  طولانی به یک عقیده و یک ایده، بهرحال به نحوی از انحاء نمود ترس است – ترس از  زندگی روزمره، ترس از اندوه، ترس از مرگ و بطور کلی ناشی از بی‌معنی بودن و  نامفهومی گسترده و هراسناکی است که چنین زندگی روزمره‌ای به ارمغان آورده است. دیدن  و توجه به همه اینها شما را به پذیرش یک تئوری و یا یک ایده و عقیده می‌رساند و  هرچه این ایده متنوع‌تر، انعطاف‌پذیرتر، و دارای گذشته مدون‌تری باشد، برایتان  دارای وزنی سنگین‌تر خواهد بود. و بعد از دو و یا حتی ده هزار سال تبلیغات طبعا این  ایده‌ها بنیادین‌تر و غیرقابل تغییر می‌گردند؛ و با همه اینها دقیقا در همین رابطه  است که « حقیقت » به مفهومی بی‌معنی و احمقانه تبدیل می‌گردد.
  اما اگر شما از یک ایده و یک دگم فاصله نگیرید، عملا در جایگاهی قرار می‌گیرید که  با واقعیت در مقابله خواهید بود. «آنچه که هست» در واقع همین اندیشیدن، لذت، اندوه  و ترس از مرگ به عنوان واقعیاتی بیرونی هستند که عملا وجود دارند. زمانیکه شما  ساختار درونی زندگی روزمره خودت را دریابی – با تمامی تقابل‌هایش، حسرت، تمایلاتش  و حتی تمایل به دستیابی به قدرت – آنگاه نه تنها متوجه خواهی شد که تئوری‌ها، مریدان،  مراجع و استادان همه اینها اموری مسخره و بی‌معنی هستند، بلکه شاید بدینسان نقطه  پایانی بر رنج و اندوه بشر، و یا بطور کلی تمامی ساختار اندیشه و تمامی آنچه که  منتجه آن می‌باشد، خواهید گذاشت.
  نگریستن و درک از بطن ساختار اندیشه و فکر همان مراقبه است. آنگاه خواهی دید که نه  تنها جهان یک تصور و یک تلقی نیست، بلکه واقعیتی اصیل و عمیق هست، چیزی که انسانها  در ساختن و حیات آن دخیل می‌باشند. این همان چیزی است که می‌باید درک شود و نه همه  آن تئوری‌ها در مورد ” ودندا“ و امثالهم، با تمامی سنتها و مناسک و آدابش، با همه  شکوه و جلال و جبروتش، که تحت تاثیر و زیر نظر ادیان سازمان‌یافته ساخته شده.
  زمانیکه انسان از هر نوع ترس، حسادت، و یا اندوه آزاد باشد، اولین تاثیرش وجود ذهنی  بطور طبیعی آرام و در سکوت و آرامش خواهد بود. پس از آن نه تنها چنین ذهنی قادر  خواهد شد که از وجود حقیقت در لحظه لحظه زندگی روزمره خویش آگاه گردد، بلکه تمامی  برداشت‌هایش را نیز در پشت سر رها می‌کند؛ و بدین‌سان بر فاصله بین مشاهده‌کننده و  موضوعی که مشاهده می‌شود، نقطه پایانی گذارده خواهد شد، و چنین است که دوگانگی پایان  یافته و وحدت وجود خودش را نمایان می‌سازد.
  اما علاوه بر آن و ورای همه اینها، بدون اینکه به این همه مبارزه و غیره نیازی  باشد و یا همه این خودپسندی‌ها و تکبر و یا شور و هیجان کاذب، بهرحال در اینجا  انرژی عظیمی شکل می‌گیرد که برای آن هیچ آغازی و یا پایانی نمی‌توان تصور کرد – و  این موضوع یک ایده و یا تئوری نیست، بلکه نمودی کاملا حقیقی دارد – چیزی است که غیر  قابل قیاس بوده و مغز نمی‌تواند آنرا در چنگال خود مهار کند.
 
  حال تو همه این موضوعات را شنیده‌ای. شاید پس از آن بخواهی از همه اینها یک تئوری  و یا یک ایده بسازی و اگر چنین امری پیش رفت، آنگاه آنرا تبلیغ کرده و به گوش سایرین  می‌رسانی. اما آنچه را که تو تبلیغ میکنی، نمی‌تواند واقعیت و حقیقت باشد. حقیقت  زمانی بروز می‌یابد که تو از خواستن، از ناآرامی‌ها، عصبیت و تمامی آنچه که قلب و  ذهن تو مملو از آنها شده، رها باشی. زمانیکه تو همه این نکات را دریابی، آنگاه با  چنان خلوصی که نامش عشق است روبرو خواهی شد، آنگاه حقیقت درونی همه آن حرفهایی را که  در اینجا مطرح شده، درک خواهی کرد. [/font][/size]
خارج شده است
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

ایلیاEiliya

  • بابا حرفه ای
  • ****
  • امتیاز: +137/-5
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 785
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
« پاسخ #82 : 31 ژوئیه 2011، 10:24:52 pm »

تغییر در روان انسان - تنها انقلاب واقعی [/font][/size][/b][/color]
[/color](ملاحظات کریشنامورتی در مورد دیدارهایش در هند، ایالات متحده، و در اروپا)

 
[/color]قسمت  دوم - دیدارها در هندوستان[/size]
[/color]
  در مراقبه کیفیت ذهن و قلب مهمترین نقش را ایفا می‌کند. نه اینکه خواسته  باشی به چیزی رسیده و یا بر چیزی غلبه نمایی، بلکه کیفیتی از ذهن مطرح است  که نمود خلوص و پاک بودن و حساسیت عمیق باشد. وقتی که چیزی را نفی می‌کنی  و یا کنار می‌نهی، حالتی مثبت بروز می‌کند. تجربه اندوزی و زندگی کردن در  سایه این تجارب، شفافیت و خلوص را در مراقبه تحت‌الشعاع قرار داده و از  بین می‌برد. مراقبه وسیله‌ای برای رسیدن به هدف نیست. در واقع مراقبه هم  وسیله و هم هدف با هم و در کنار هم می‌باشد. تحت تاثیر اندوختن تجارب، ذهن  و روان انسان هیچگاه به پاکی و بی‌آلایشی نخواهد رسید. با کنار نهادن و  نادیده گرفتن تاثیرات تجربه، شرایطی ایجاد می‌گردد که ذهن می‌تواند به  حالتی از خلوص و پاکی دست یابد که این حالت هیچگاه توسط اندیشه و تمامی  فعالیت‌های ناشی از آن، بوجود نمی‌آید. مراقبه نقطه پایانی بر اندیشه و  روند اندیشیدن است، البته نه با انجام عملی که فرد مراقبه‌کننده انجام  می‌دهد؛ چون کسی که در مراقبه هست، خود با مراقبه یگانه می‌گردد. و بدون  مراقبه انسان همانند موجود کوری است که در میان گستره عظیمی از زیبایی‌ها  و نور و رنگ قرار گرفته باشد.
 
 در کنار ساحل دریا پیاده پیش برو و  بگذار که خلوص کیفی مراقبه بر تو احاطه یابد. در زمان بروز چنین حالتی  تلاش نکن که آنرا به چنگ آری. آنچه را که انسان در چنگال خود مهار می‌کند،  چیزی خواهد بود که همانند یک تصویر و خاطره در حافظه ثبت خواهد شد و خاطره  همواره نمود چیزی است که در گذشته بوده و بدین‌سان نمود مرده‌ای بیش نیست.  یا زمانی که در لابلای پستی و بلندی‌های تپه‌ها در حال قدم زدن هستی،  بگذار زیبایی و یا حتی سختی زندگی خود بیانگر وجود خود باشد، و بدین‌سان  تو نسبت به درد و اندوه خود آگاه گشته و در همین راستا می‌توانی بر آن  احاطه داشته باشی.
 مراقبه هم ریشه است، هم بوته، گل و حتی میوه. تنها  کلمات هستند که اینچنین میوه و گل و گیاه و ریشه را از هم جدا می‌سازند.  با عملی شدن چنین تفکیکی، زیبایی و طراوت، میدانی برای بروز نمی‌یابد.  مسرت واقعی زمانی است که بتوانی کلیت این حالت از وجود را در هم و با هم  مشاهده کنی.
 
 جاده پیش روی‌مان، راهی باریک و پوشیده از سایه  درختانی بود که در دو سوی آن قرار داشتند – راه بسیار کوچکی که از میان  مزارع غله کاملا رسیده می‌گذشت. نور خورشید آنچنان تند و تیز بود که  سایه‌های بسیار پررنگی ایجاد می‌کرد و در دو سوی جاده دهکده‌هایی قرار  داشتند که از چهره آنها فقر و فلاکت و کثافت بالا می‌رفت. بزرگسالان  چهره‌هایی نزار و مریض داشتند ولیکن کودکان برعکس آنها با جیغ و داد همراه  با وسایل گوناگونی مشغول بازی بودند و هر از گاهی سنگریزه‌ای بطرف  پرندگانی پرتاب می‌کردند که در بالای سرشان و در لابلای شاخه‌ها نشسته  بودند. صبحی بسیار خنک و دلپذیر بود و از سوی تپه‌ها نسیم ملایمی می‌وزید.
  سحرگاه امروز طوطی‌ها و مرغ میناها سروصدای زیادی ایجاد کرده بودند. بندرت  می‌توان طوطی‌ها را در میان برگهای درختان تشخیص داد؛ در لابلای تنه  درختان تمبر هندی سوراخهای زیادی وجود دارد که آنها در آن لانه کرده‌اند.  پرواز زیگزاگی آنها همواره با هم و با عملیات آکروباتیک همراه هست. مرغ  مینا‌ها روی زمین بوده و عموما بی‌صدا به کار خود مشغول می‌شوند. تا  آنجایی که ممکن است اجازه می‌دهند که به آنها نزدیک شوی و بعد پرواز کرده  و دور می‌شوند. مگس‌گیر ( نوعی پرنده کوچک مثل گنجشک هست ) روی سیم تلگراف  نشسته و تمامی محوطه را تحت کنترل خود دارد. صبحی بسیار دلپذیر بود و  آفتاب نیز هنوز آنچنان گرم نبود. فضای روحانی بر تمامی منطقه احاطه دارد،  با هوایی که مملو از آرامش انتظار برای بیدار شدن انسان‌ها بود.
 در  این جاده همچنین یک گاری اسبی نیز در حرکت بود که اسب را با چوب‌هایی بلند  به چرخ گاری بسته بودند و او بدین ترتیب ارابه را می‌کشید. روی گاری جنازه  مرده‌ای قرار داشت که با کفنی سفید و قرمز پوشیده شده بود، مرده‌ای که  قرار بود به کنار رود برده شده و در ساحل آن سوزانده شود. در کنار گاریچی  مردی نشسته بود که بنظر می‌رسید از بستگان مرده باشد، و جنازه در مسیر  حرکت گاری در جاده‌ای که آنچنان هم هموار نبود، مداوما تکان خورده و به  کناره‌های گاری اصابت می‌کرد. بنظر که آنها راهی طولانی را طی کرده باشند،  چون بدن اسب کاملا پوشیده از عرق بود و جنازه نیز بنظر می‌رسید که در طی  مسافرت آنقدر تکان خورده و به اینطرف و آنطرف خورده که حال مانند چوب خشکی  باقی مانده بود.
 
 کمی دیرتر در همان روز مردی برای ملاقات آمد که  به گفته خودش مسئول آموزش توپخانه در نیروی دریایی بود. او زن و دو فرزندش  را نیز همراه خود آورده بود، و هیجان خاصی در حرکات و رفتارش بچشم  می‌خورد.
پس از گفتگوهای اولیه اظهار داشت که به شناخت خدا علاقه‌مند بوده و جویای یافتن اوست.  آدم دقیقی بنظر نمی‌رسید، و تا حدودی نیز خجالتی بود. دستان و صورتی پهن و  قوی داشت، اما صدا و لبخندش از خشونت و جدیت خاصی حکایت می‌کرد – چون  بهرحال او کسی بود که به نحوی از انحاء فرمان مرگ صادر می‌کرد. انگار خدای  مورد نظر او هیچ ربطی به کار و زندگی روزمره او نداشته و کاملا از آن دور  می‌باشد. حالت عجیبی است، چون در برابرت کسی قرار دارد که از سویی در  جستجو و شناخت خداست، و در عین زمان شغلش بگونه‌ای است که به دیگران آموزش  می‌دهد چگونه قادر به کشتن انسان‌های دیگر باشند.
 
او  خودش را مردی مذهبی و با ایمان می‌نامد و به بسیاری از مدارس مذهبی، و این  به اصطلاح مقدسین نیز مراجعه کرده است. هیچکدام از آنها نتوانستند نیاز او  را برآورده نمایند و حال او راهی طولانی را با قطار و اتوبوس طی کرده که  به ملاقات ما بیاید، چون او می‌خواهد به این نکته واقف گردد که چگونه با  این دنیای عجیب و غریب می‌تواند کنار بیاید؛ کاری که بسیاری از انسانها و  مقدسین نیز در تلاش برای پاسخ بدان هستند. همسرش و فرزندانش بسیار  آرام و مودبانه نشسته بودند، و درست در همین لحظه روی شاخه درختی در حیاط  خانه، کبوتری نشسته و به صدای خفه‌ای شروع به خواندن بق بقو نمود. مرد حتی  نگاهی نیز بدان سو نیانداخت، و بچه‌ها نیز در کنار مادرشان بسیار آرام  ولیکن شق و رق نشسته بودند؛ آنها نیز بسیار هیجان زده و چهره‌هایی بسیار  جدی داشتند، بدون کمترین تبسمی و یا لبخندی.
 
 تو هیچگاه به یافتن  خدا نائل نخواهی شد؛ برای چنین امری هیچ راهی وجود ندارد. بشر انواع  راه‌ها، باورهای گوناگون، مرید و مراد و استاد و قطب و مرشد و غیره را از  خود ساخته تا در پی‌گیری در راه دستیابی و یا رسیدن به شناخت خدا، او را  یاری دهند، و یا حداقل منشاء آمرزشی برایش باشند؛ همه این گونه اعمال و  رفتار آنچنان ادامه داشته که هیچ پایانی را نیز نمی‌توان برایش متصور بود.  در این تلاش، آنچه که مایه تاسف است، این است که این جستجو به نحوی از  انحاء در راستای یک تخیل و یا یک تصویر ساخته ذهن انسان پیش می‌رود،  تصوراتی که با مقیاس‌های معینی در درون ذهن انسان طراحی می‌گردد. در واقع  امر آن عشقی که او در جستجوی آن است، دقیقا با روش زندگی خودش از بین برده  می‌شود. شما نمی‌توانید در دستان خود سلاحی حمل کنید، و از سوی دیگر در  جستجوی خدا باشید. خدا به شکلی از اشکال تبدیل به نمودی سمبلیک گشته، و یا  به یک کلمه تبدیل شده، که در عمل حتی همان‌ها نیز مفاهیم خودشان را از دست  داده‌اند. چون معابد و کلیساها با کار و وجود خود آن مفهوم را نیز از آن  زدوده و عامل نابودی آن شده‌اند.
 حتی ممکن است که شما هیچ اعتقادی هم به خدا نداشته باشید، با همه اینها شما نیز با آن به اصطلاح 
[/size]معتقدین  مذهبی یکسان هستید؛ چون هر دوی شما رنج می‌کشید و هر دوی شما در درون یک  زندگی فاقد کمترین مفهوم و تاسف باری غوطه ور هستید؛ و سختیهای ناشی از  چنین حالتی از زندگی آنرا مطلقا فاقد هرگونه مفهومی می‌گرداند. واقعیت در  انتهای سیر حرکت اندیشه‌ها قرار ندارد و خلاء درونی قلب هیچگاه نمی‌تواند  با کلمات پر گردد. ما به موجوداتی بسیار فعال و زرنگ تبدیل شده‌ایم، سریعا  فلسفه جدیدی را سازمان می‌دهیم، و با این کار در تلاش خواهیم بود تا اثرات  سوء زندگی دردبار روزمره را از خود دور نماییم. ما تئوری‌هایی می‌سازیم که  به ما نشان دهند، چگونه می‌توان به عمق قضایا رسوخ نموده و به آخرین  دست‌آوردها نائل آییم، و در همین راستا عابدان و مریدان بسوی معابد رفته و  خودشان را در درون فانتزی‌های ذهن خودشان غرق می‌کنند، فانتزی‌هایی که  توسط اذهان خودشان ساخته شده است. طلبه‌گان و مقدسین هیچ کدام‌شان هیچ گاه  حقیقت را در نمی‌یابند. چون موجودیت هر دوی آنان در راستای تداوم  سنت‌هاست، تابعی از فرهنگ و عادات، که آنها را به شکل طلبه و مقدسین و  امثالهم بار آورده است.
 
 حال دیگر کبوتر از آنجا پریده است و  زیبایی ابرهای فراسوی تپه‌ها و کوه‌ها به آرامی تمامی این سرزمین را در بر  می‌گیرند – آنجاست که می‌توان حقیقت را یافت، جایی‌که هیچگاه بشر حقیقت  درونی آنرا نجسته است.
خارج شده است
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

ایلیاEiliya

  • بابا حرفه ای
  • ****
  • امتیاز: +137/-5
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 785
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
« پاسخ #83 : 31 ژوئیه 2011، 10:26:03 pm »

تغییر در روان انسان - تنها انقلاب واقعی
(ملاحظات کریشنامورتی در مورد دیدارهایش در هند، ایالات متحده، و در  اروپا)
قسمت سوم - دیدارها در هندوستان
این باغ باز مانده گورستان متروکی بود که درختان بسیار بزرگ و تنومندی  داشت. در این باغ قبرهای بسیار بزرگی قرار داشتند که مرمرهای روی این قبرها متاثر  از باران‌های مکرر و سالیان درازی که بخود دیده، رنگی تیره و کدر خود گرفته بودند؛ و علاوه  براین گنبدهای روی این قبرها نیز حتی تیره‌تر معلوم می‌شدند. صدها کبوتر روی این گنبدها نشسته‌اند.  آنها برای بدست آوردن جایی روی این گنبدها با کلاغ‌ها در جنگی مداوم قرار دارند و پایین‌تر از  آنها دسته‌ای از طوطیان وارد باغ شده و در لابلای درختان جای گرفتند. محوطه چمنزار بخوبی نگه‌داری  شده و چمن‌هایش بسیار  آراسته کوتاه شده است. جای بسیار آرامی بود و عجیب اینکه در حول و حوش خود مردم زیادی را نمی‌دیدی.  در وقت غروب ساکنین اطراف با دوچرخه‌هایشان به این مکان وارد شده و با هم روی این چمن‌ها  نشسته و به بازی ورق مشغول می‌شوند. بازی با ورق انگار عملی است که درک آن برایشان بسیار آسان است، البته برای کسی که این  بازی را نمی‌داند، چه بسا که بازی بسیار غریبی جلوه کند. در محوطه چمنزار جنب قبرستان، گروهی از کودکان  در حال بازی بودند.

  در میان قبرها، قبر بسیار خاصی قرار دارد که با طاق‌هایی بشکل هشت و  موازی هم بگونه‌ای قرار دارند که قبر را در محاط خود گرفته‌اند. این مجموعه با آجر  ساخته شده بود که به مرور زمان و زیر تابش خورشید و یا بخاطر بارندگی‌های مکرر، رنگ آن بسیار تیره و سیاه  شده بود. در کنار آن روی تابلویی اطلاعیه‌ای قرار داشت که توسط آن از مردم خواسته شده بود تا روی قبر گل نگذارند؛ اما بنظر  می‌رسد که هیچکس به این هشدار توجه نمی‌کند، چون مردم در عمل روی آن گل می‌گذاشتند.

  خیابانی پهن و مشجر و پوشیده از درختان اوکالیپتوس تا  محوطه باغچه‌ای از گل رز که با دیواری  نیمه مخروبه محدود شده، ادامه می‌یابد. این باغ با گل‌های بسیار زیبایش  بنظر می‌رسد که خیلی خوب مورد توجه و مواظبت قرار گرفته، علف‌های چمن آن بسیار خوب زده و آراسته شده است.  توجه تعداد خیلی کمی از مردم به این باغ جلب می‌شد، آنچنانکه می‌توانستی براحتی در آنجا گشتی  زده و به تنهایی تمام باغ را از نظر بگذرانی؛ و به تماشای غروب بنشینی و ببینی که چگونه خورشید از پشت درختان و مناره‌های معبد  در افق ناپدید می‌شود. بالاخص در وقت غروب این باغ با آن سایه‌های بسیار بلندش بسیار آرامش بخش  بوده و از تمامی شلوغی‌های بی‌پایان شهر با همه نمودهای وحشتناک ناشی از تفاوت فقر  و ثروت بدور. کولی‌ها در میان این دشت، به چیدن سبزی‌های معطر و گیاهان دارویی  مشغول بودند. جای بسیار دنجی بود، اگرچه همین مکان نیز می‌رود تا به آرامی با دستان بشر بسوی نابودی پیش  رود.

  در گوشه‌ای بسیار دور از این باغ، مردی دوچرخه‌اش را در کنار خود روی  زمین گذاشته و خود در حالت مراقبه  نشسته بود. چشم‌هایش بسته بود و تنها لبهایش تکان میخورد - او بیش  از نیم ساعت در  چنین حالتی نشسته، کاملا خارج از این دنیا، و از تمامی رفت و آمدهای پیرامون خود و حتی سر و صدایی که طوطیان ایجاد  می‌کردند، به دور بود. او به حالتی کاملا بی‌حرکت مانده بود. با دستانش که در کیسه‌ای پارچه‌ای قرار داشت، تسبیحی را می‌گرداند.  او هر روز وقت غروب و احتمالا پس از پایان کار روزانه‌اش به این محل برای عبادت می‌آید. بنظر نمی‌رسد  که فرد ثروتمندی باشد،  با این همه تقریبا سالم و تندرست بنظر می‌رسد؛ او همیشه به همین گوشه معین می‌آید. وقتی در این مورد  از وی سوال شد، توضیح داد که در حال مراقبه بوده و به شکلی از اشکال دعا و یا به اصطلاح  مانترای معینی را تکرار می‌کرده ـ و این برای وی کاملا همگون  و قابل درک جلوه می‌کرد. او بدین‌سان خودش را نسبت به روال یکنواخت و خسته کننده کار روزانه‌اش آرامش  میداد. او در چمنزار  مربوطه تنها مانده بود. پشت سرش یک غنچه تازه باز شده یاسمن قرار داشت؛ تمامی پهنه چمن اطراف  آن گل مملو از عطر دل‌انگیز و حیات بخشی بود که از این گل افشان شده بود و این عطر بی‌نظیر، حتی  اطراف آن مرد را نیز احاطه کرده بود. با اینهمه او به هیچ وجه به وجود این زیبایی و طراوت واقف نگردید، چرا که او در بطن  حالتی از زیبایی ساخته ذهن خود کاملا غرق شده بود.

  مراقبه به هیچ وجه تکرار یک کلمه و یا یادآوری از تجربه‌ای ناشی  از یک صحنه و یا منظره‌ای زیبا نیست، و یا اینکه تلاشی باشد برای ایجاد سکوت. این  امر کاملا قابل درک است که یک دعا و یا بیان یک کلمه در آرام کردن ذهن تاثیر بی‌نظیری میگذارد، اما به هرحال  این نوعی از خواب کردن و هیپنوتیزم خود است. برای این کار یک قرص خواب آور بمراتب نقشی سریع‌تر ایفا  می‌کند.
  مراقبه به این مفهوم نیست که بخواهی خود را در لفافه اندیشه معینی  بپوشانی، و یا خود را در وضعیتی از احساس لذت غرق کنی. مراقبه هیچ آغاز و پایانی  را نمی‌شناسد.
  وقتی که یکی می‌گوید:” من امروز تلاش خواهم کرد تا بتوانم افکارم  را کنترل کنم، و حالتی از مراقبه  را پیش ببرم، و یا نفسهایم را در سینه حبس کنم...“ او در واقع در  زندان شیوه‌ای تصنعی  اسیر بوده و خود را به بیراهه می‌کشاند. مراقبه به معنی غرق شدن در یک ایده بسیار زیبا و مقدس و یا تصوری خارق  العاده نیست: شاید در بهترین حالت، این کار در مدت زمانی معینی تاثیرگذار باشد، آن هم مدت زمانی که این تصور و تخیل عملکرد  دارد. اما از لحظه‌ای که این بازیچه جاذبه‌اش را از دست می‌دهد، زنجیره ناآرامی‌ها  و بی‌تابی‌ها مجددا شروع بکار خواهند  کرد. مراقبه به معنی دستیابی راهی برای آرامش و تسلی خاطر خود نیست.  ذهن مراقبه‌کننده  خود همان دیدن است، بهوش و بیدار بودن است، شنیدن بدون استفاده از کلمه است، بدون مفسر و حتی بدون مفاهیم  و معانی خاص ـ در واقع مراقبه عبارت است از توجه‌ای بی‌شائبه به تمامی اشکال و نمودهای روزمره و لحظه لحظه زندگی با تمامی جنبه‌ها  و حالاتش. و آنگاه در نیمه‌های شب،  زمانی که تمامی اجزاء ارگانیسم در آرامش قرار دارند، در ذهن مراقبه‌کننده  هیچ خواب و رویایی شکل نمی‌گیرد؛ چون او در تمامی روز بیدار و هوشیار بوده است. تنها آنهایی که در گیج  سری می‌زیند، آنها هستند که خواب می‌بینند؛ تنها آنانی که در بیدار خوابی روزانه قرار دارند و  متاثر از وضعیت روزمره خود مجبور به اجرای برخی اعمال اجباری هستند، چنین افرادی شب هنگام ناچارا به رویا و خواب دچار می‌گردند.  اما ذهن اگر بیدار هست، به همان  اندازه که نسبت به حرکات و صداهای بیرونی، به همان اندازه نسبت به  تحرک و فعالیت  درونی و روان خود هوشیار و آگاه می‌باشد. و بدان‌ها گوش می‌سپارد، آنگاه برای چنین ذهنی و روانی،  آرامشی بدست می‌آید که به هیچ وجه ساخته تفکر و اندیشه نخواهد بود.
  این سکوتی نیست که یک مشاهده‌گر بتواند آنرا تجربه کند.  هنگامی که او قادر به شناسایی آن باشد، دیگر نمی‌توان آنرا سکوت نامید. سکوت برای ذهنی که در  حال مراقبه است، در محدوده‌ای بروز نمی‌کند که بتوان آنرا مورد شناسایی قرار داد، چون این سکوت  و آرامش هیچ مرزی نمی‌شناسد. در چنین حالتی تنها و تنها سکوت حاکم است و بس ـ سکوتی که در  آن هیچ فضایی برای  تجزیه و تفکیک و انشقاق باقی نمی‌ماند و نقطه پایانی بر آن گذارده می‌شود.

  تمامی تپه‌های اطراف را ابری فشرده در برگرفته و بارانی شدید  صخره‌ها و بلوک‌های سنگی را که در جای جای تپه‌ها پراکنده شده زیر بارش خود قرار داده و  آنها را بخوبی شستند. اطراف سنگهای خاکستری شیارهایی ایجاد شده‌اند و سنگ‌های سیاه بخاطر شسته  شدن زیر باران در این صبحدم تیره‌تر به نظر می‌رسند.
  مرداب‌ها می‌روند با آب باران پر شوند و قورباغه‌ها و  مارمولک‌ها صداهای عمیقی از گلوی‌شان بیرون می‌دهند. دسته بزرگی از طوطیان از مزارع اطراف آمده  و در تلاش هستند در لابلای شاخه‌ها سرپناهی برای خود بجویند، و میمون‌ها از درختان بالا رفته و  زمین سرخ رنگ به رنگی تیره در آمده است.
  زمانی که باران می‌بارد سکوتی اعجاب‌انگیز همه جا را فرا می‌گیرد، و  در این صبحدم بنظر می‌رسد که تمامی صداها در این دره آرام گرفته‌اند – چه از خانه‌های روستایی که در این جا  قرار دارند و یا از تراکتور و صدای اره‌هایی که در حال بریدن چوب‌ها هستند. تنها صدایی که به گوش  می‌رسد صدای قطراتی است که از سقف می‌چکند.
  احساس اعجاب‌انگیزی است که بتوان باران را در وجود خود احساس کرد،  و با پوست خود آنرا لمس کرده و متوجه شد که چگونه زمین و درختان از باران، مسرتی خارق‌العاده به چنگ می‌آرند؛  چون مدت‌ها بوده که بارانی نباریده بود و حال دیگر تمامی سوراخ‌ها و ترک خوردگی‌هایی که پیشتر از  این بر روی زمین ایجاد شده بود، مسدود شده‌اند. تمامی صداهایی که از پرندگان به  گوش می‌رسید، با بارش باران خاموش شده‌اند؛ ابرها تیره‌تر و سنگین‌تر از سوی شرق  به پیش می‌آیند، و به آرامی راه  خود را بسوی غرب می‌گشایند؛ تمامی تپه‌ها در احاطه آنها قرار دارند  و عطر مسحور کننده  زمین همه جا را در بر می‌گیرد. تمام طول روز باران باریده است و صدای جغدها بود که  در سرتاسر نیمه شب یکدیگر را در جهات مختلف صدا می‌کردند.

  او آموزگار بود، یک برهمن، ”دوهی“ بسیار تمیزی پوشیده بود.  پاهایش لخت بود و پیراهنی غربی نیز در قسمت بالاتنه در هماهنگی با لباس هندی خود پوشیده بود. چهره‌ای گشاده و  چشمانی تیز داشت، بطور واضح بنظر می‌آمد که در رفتار و اعمالش نرم و ملایم باشد، حالتی که در  چگونگی احوالپرسی کردن او بخوبی نمود می‌یافت. قدی متوسط داشت و انگلیسی را بسیار سلیس و روان صحبت می‌کرد، دلیلش این بود که  او در شهر معلم زبان انگلیسی بود. به گفته خودش درآمدش آنچنان مکفی نیست و همانند بسیاری از  مربیان و آموزگاران در سراسر دنیا، او نیز مطرح می‌کند که دخل و خرج ماهانه‌اش را به سختی سرهم  می‌آورد. طبیعی است که متاهل بوده و فرزندانی نیز داشته باشد، اما بنظر می‌رسد این  موضوعی است که او آنرا نادیده می‌گیرد، انگار که این امر اهمیت چندانی ندارد. او آدم مغروری بنظر می‌رسید،  و با این غرور ویژه‌اش، که ناشی از  تجربه فردی خودش و یا از انجام عملی مشخص توسط خودش نبوده، و یا اینکه غروری که ناشی از اشرافیت  موروثی باشد و یا از ثروت، بلکه غروری بود که از وابستگی به یک ریشه خانوادگی بسیار قدیمی نشات می‌گرفت؛  خانواده‌ای که برگزار  کننده و مجری بسیاری از سنت‌های قدیمی این سرزمین بودند، یک نمود بسیار سنتی ناشی از عملکرد  اندیشه و اخلاقیات، که در عمل نمی‌توانست هیچ سنخیتی با آنچه که او بطور روزمره انجام می‌داد،  داشته باشد. غرور و تکبر او از گذشته نشات می‌گرفت، از آن زمان‌هایی که او خود یکی از نمایندگان این سنت‌ها بوده و کنار نهادن همه  اینها و آنهم با همه مشکلاتی که در ارتباط با شرایط کنونی‌اش دارد، نمود این حالت است که او همه  اینها را چقدر غیرضروری و اضافی تشخیص داده است. لهجه‌ای جنوبی دارد، محکم و با صدایی بلند صحبت می‌کند؛ او تاکید می‌کرد که  در بسیاری از سخنرانی‌های ما که در فضای باز صورت می‌گرفت، شرکت داشته است. پدرش او را خیلی پیشتر از  اینها به سخنرانی‌ها آورده بود، آنهم زمانی که او نوجوانی بیش نبوده. بعدها زمانی که او به این شغل بسیار فقیرانه روی آورد،  تنها قادر بود که سالی یکبار به این گونه سخنرانی‌ها آمده و در آنها شرکت داشته باشد.

”من  سال‌های زیادی است که به سخنان شما گوش داده‌ام. شاید به صورت  ادراکی گفته‌هایتان را می‌فهمم، اما بنظر می‌رسد که این موضوعات بطور ریشه‌ای در  من جای نگرفته‌اند. درست آن لحظاتی که شما بر بالای سکوی سخنرانی قرار می‌گیرید و  حرف می‌زنید، گفته‌هایتان  به جانم می‌نشینند و من آنگاه تلاش می‌کنم که به غروب آفتاب، درست به همانگونه که شما بدان اشاره دارید، نگاه کنم.  - موضوعی که مورد تاکید مداوم شما در بسیاری از سخنرانی‌هایتان بوده - اما من این موضوع را نمی‌توانم با جان خود حس کنم،  من این برگ را نمی‌توانم لمس و یا حس کنم، و یا مسرتی که از رقص تابش آفتاب در سایه روشن برگ‌ها  شکل می‌گیرد. من تصور می‌کنم که مطلقا فاقد احساس هستم. همانطور که می‌توان انتظار داشت، اهل مطالعه هستم و کتاب‌های زیادی  خوانده و یا می‌خوانم، چه در عرصه ادبیات انگلیسی و چه از همین سرزمین. من می‌توانم با شعر  عجین گردم، و آنها را براحتی درک می‌کنم، اما زیبایی درونی آن کلمات از من می‌گریزند. رفتارم بسیار سخت و خشن شده است، نه  تنها در برخورد با همسرم و یا فرزندانم، بلکه در برخورد‌های عمومی نیز رفتاری کاملا بی‌احساس  دارم. در مدرسه و در برخورد با دانش‌آموزان سریعا عصبانی شده و حتی مواردی پیش می‌آید که سرشان داد می‌زنم. بارها از خودم  پرسیده‌ام: چه اتفاقی افتاده که من احساس لذت در نگرش به خورشید در زمان طلوع و غروبش را از دست  داده ام - و آیا اساسا هیچگاه این احساس در من بوده! و یا از اینکه در قبال تمامی دردها و تالماتی که در جهان امروز  بوقوع می‌پیوندد، هیچ احساس و یا درک روشن و واضحی ندارم، متاثر از همه اینهاست که دچار ترس و  دلهره می‌گردم. بنظر می‌رسد که از جنبه استفهامی و ادراکی من می‌توانم تمامی این نکات  را دقیقا مورد  بررسی قرار دهم، واقعا می‌گویم - با هر کس می‌توانم در این زمینه مباحثه‌ای را پیش برم. چرا چنین  شکافی بین قلب و ادراک موجود است؟ چرا در من عشق مرده است؟ و یا در وجود من آیا هیچ اثری از  احساس همدردی و همگامی با سایرین نیست؟“

- از پشت این  پنجره به این درختی که در بیرون هست، نگاه کن. آیا می‌شود این درخت را خوب نگریست؟  آیا می‌شود نوری را که از لابلای آن می‌گذرد، تلولواش را، رنگ‌هایش را، چه در شکل و چه در کیفیت، در جان خود دریافته و حسش کرد؟

”من  بهش نگاه می‌کنم، با این همه، این نگاه هیچ پیامی  برایم ندارد. میلیون‌ها نفر مثل من فاقد کمترین احساسی در این زمینه هستند. به همین دلیل من مجددا مجبورم که  این سوالم را تکرار کنم: چرا چنین فاصله و شکافی بین ادراک آدمی و احساسات او وجود دارد؟“

- آیا می‌توان این  امکان را در نظر گرفت که مثلا ناشی از تربیت غلط ما باشد، اینکه تنها به خاطره‌ها توجه می‌کنیم  و تصور آن یادها برایمان اهمیت بیشتری  دارند و اینکه از همان اوان کودکی از ما نخواسته‌اند که به یک درخت،  به یک گل، یک  پرنده و یا به جریان آب بگونه‌ای مستقیم نگاه کنیم؟ آیا به این خاطر است که ما زندگی را به یک  عمل کاملا ماشینی تبدیل کرده‌ایم؟ آیا  متاثر از تراکم جمعیت وحشتناک کنونی است که در همه جا با آن روبرو  هستیم؟ طوری که به  عنوان مثال برای یک شغل ساده، هزاران نفر در صف انتظار قرار دارند؟ و یا اینکه به این دلیل است که ما بیش از حد  مغرور شده‌ایم، غروری ناشی از جایگاه خود، سوابق فامیلی خود، نسبت به ریشه‌های قومی و ملیتی خود، و یا حتی غروری که نسبت  به خلاقیت اندیشه خود، به ما دست می‌دهد؟

”اگر  روی صحبت شما مستقیما به من هست، من در جواب می‌گویم: آری، من آدم مغروری هستم! “

- اما این شاید  تنها یکی از دلایل در مورد حاکمیت بلامنازع ادراک و اندیشه بر وجودمان باشد. غیراز این حالت، آیا  ناشی از اهمیت خارق‌العاده‌ای نیست  که ما برای کلمه در همه عرصه‌های زندگی خود قائل هستیم، و هیچ چیزی  قادر نیست برایمان  فراتر از آن جلوه‌ای داشته باشد؟ و یا شاید از این امر ناشی می‌شود که شما درونا و بیرونا بارها با مخالفت  روبرو بوده‌اید، با موانع روبرو بوده‌اید، حتی مواردی را که خود نیز متوجه آن نبوده‌اید؟ در دنیای مدرن کنونی برای ادراک ارج بسیاری  قائل می‌شوند، حال آنکه انسان هر چه در  این عرصه عملی‌تر و زرنگ‌تر باشد، به همان اندازه دچار پس رفت خواهد  شد.

  ”شاید همه اینهایی را که شما  نام برده‌اید، بنحوی از انحاء در این زمینه نقشی داشته‌اند، اما این همان دلیلی  است که می‌تواند این چنین تاثیر شگفت‌انگیزی روی ما باقی بگذارد؟ طبیعی است که ما  در این رابطه می‌توانیم زنجیره‌ای از روابط علت و معلولی را مطرح کنیم، اما آیا این  کار ما را قادر می‌سازد  تا شکاف بین قلب و ذهن را بپوشانیم و پلی روی آن سوار کنیم؟ این مهم‌ترین نکته‌ای است که مایلم  بدانم. من در همین راستا برخی کتاب‌های  روانشناسی را مطالعه کرده‌ام، اما اینها طبعا نمی‌توانند برافروزنده  شعله‌ای در وجودم باشند، هرچند که فکر می‌کنم دیگر همه اینها برای من به اندازه کافی دیر شده. “

- آیا واقعا می‌خواهی  که قلب و ذهن یکدیگر را  دریابند و با هم یگانه گردند؟ آیا همه اینها ناشی از این نکته نیست که  شما در زمینه  توانایی‌های ادراکی دقیقا کامل هستید؟ شاید این خواسته، یعنی برقراری ارتباط بین قلب و ذهن، صرفا یک سوال آکادمیک  باشد؟ چرا شما خودتان  را اینقدر نسبت به همگامی و یگانگی بین قلب و ذهن درگیر می‌کنید؟ همه این نگرانی‌ها و یا چنین  اشتیاقی خود نمود دیگری از یک خواسته ادراکی است؛ و آیا این مسئله به این دلیل مطرح نمی‌شود که  خود نمودی از نگرانی و توجه استفهامی و ادراکی نسبت به چگونگی عملکرد احساسی شما می‌باشد، نگرانی نسبت به بخشی از وجودتان؟ شما  زندگی را بین ادراکات و احساسات تقسیم  کرده‌اید و حال به شیوه‌ای کاملا استدلالی و ادراکی و حتی عقلایی  تلاش دارید که با  استفاده از کلمات نسبت به عملکرد قلب و احساسات واکنش نشان داده شود. چه اشکالی دارد که چنین حالتی موجود  باشد، بگذار همینطور باشد و خود نیز صرفا با همان توانایی‌های ادراکی و عقلی خودت سر کن. آیا برایت چنین کاری امکان‌پذیر هست؟

  ”خب، من قلب و احساسات هم دارم.

- آیا این  احساساتی که از آن صحبت می‌کنید، برداشتی رمانتیک و نمودی از حساسیت‌های عادی نیستند؟ آیا این  همان چیزی نیست که ما داریم در موردش  صحبت می‌کنیم؟ ما می‌گوییم: بگذار عشق بمیرد؛ هیچ مشکلی نیست. هر  فردی آخرالامر با  کمک توانایی‌های عقلایی و ادراکی خودش هست که زندگی می‌کند، با همه اموراتی که با کلمه در  رابطه هست، آنهم با تمامی نمودها و نشانه‌های استفهامی خود. زمانی که شما اینچنین  حالتی از زندگی را عملا و عمیقا پیش  می‌برید، چه وضعیتی پیش می‌آید؟ آنچه که شما را به تقابل درونی کشانده، تخریباتی است که اندیشه و  ادراک و زندگی در این چنین ساختاری برایتان پدید آورده است و شما نقش چنین تخریباتی را در درون خود  بشناسید، امری که برعکس، با تمام وجودتان آنرا مورد ستایش و حتی پرستش قرار میدهید. این حالت تخریبی، مسائل زیادی  ببار می‌آورد. یقینا شما نیز اثرات سوء ناشی از نقش و عملکرد سیستم تخریب‌کننده عقل‌گرایی در جهان کنونی  را می‌بینید -  جنگها، مقابله‌ها، قدرت‌طلبی‌ها - و شاید شما نسبت به آنچه که محتمل  به روی دادن هست،  نگران هستید، ترس از اینکه ناامیدی در میان مردم ریشه‌ای گردد؟ تا زمانی که چنین تفکیکی  بین احساسات و ادراکات عملکرد دارد، و یکی در تلاش برای غلبه بر دیگری است، این احتمال قطعی  خواهد بود که به هرحال یکی می‌بایست دیگری را از پیش پای خود کنار زند؛ نمی‌توان هیچ پلی بین این دو برقرار نمود. علیرغم اینکه  شما سالها به سخنرانی‌ها آمده و به آنها گوش داده‌اید، و شاید تلاش بسیاری نیز بخرج دادید تا که  این دو را به یگانگی برسانید، همه این تلاش‌ها و امیال منتجه‌ای از عملکرد عقل و ادراک بوده و نمود حاکم شدن آن بر قلب می‌باشد.  عشق هیچ ربطی به هیچکدام از این دو  ندارد، چون عشق هیچ غلبه و تسلطی را نمی‌شناسد. عشق محصول اندیشه و  فکر نیست و یا اینکه  مثلا از قلب نشات گرفته باشد. نه ناشی از تاثیر کلمات هست، و نه متاثر از تحرک ناشی از حواس انسان. شما می‌گویید:  من می‌بایست عشق  داشته باشم و برای بدست آوردن آن می‌باید قلب خودم را دریابم. اما این جستجو از پایه عقلی و ذهنی  نشات می‌گیرد و بدین‌سان شما این دو را کماکان در حالت تفکیک و مجزا نگه می‌دارید: این دو نمی‌توانند  با یک پل به هم برسند و یا با استفاده از کلماتی که قصد کرده باشد به این و یا آن هدف زیبا دسترسی یابد. عشق از همان پله نخستین  زندگی مطرح هست و نه اینکه پس از گذشتن از مجموعه‌ای از تحریکات و امیال و تلاش‌ها، و اینکه  در انتهای راهی معین قابل دسترسی است. آری عشق پایان راه نیست بلکه از همان ابتدا مطرح هست.

  ”  با همه این اوصاف من چکار باید بکنم؟ “

  حال چشمانش روشن‌تر بنظر می‌رسید؛ در جسم او تحرکی جای باز کرده  است. او از پنجره به بیرون نگاه کرده و به آرامی شعله‌ور می‌گردد.

   شما کاری نمی‌توانید  بکنید. خیلی ساده، در فضای باز بایستید. گوش کنید؛ و آنگاه می‌توانید زیبایی و  طراوت آن گل را دریابید.
خارج شده است
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

ایلیاEiliya

  • بابا حرفه ای
  • ****
  • امتیاز: +137/-5
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 785
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
« پاسخ #84 : 31 ژوئیه 2011، 10:28:20 pm »

تغییر در روان انسان - تنها  انقلاب واقعی       
(ملاحظات کریشنامورتی در مورد دیدارهایش  در هند، ایالات متحده، و در اروپا)
[/color] [/size]
قسمت چهارم - دیدارها  در هندوستانمراقبه گشایشی به سوی پدیده‌های نوفرای تکرار آن چیزی است که از گذشته استو مراقبه پایان  تکرار گذشته است. مرگی که از مراقبه شکل می‌گیرد، جاودانگی به همراه دارد. نو و تازه را نمی‌توان در  محدوده اندیشه و فکر یافت، و مراقبه اما به مفهوم دقیق ساکت شدن اندیشه است.
  مراقبه اکتسابی نیست، و  نمی‌تواند برای تحکیم یک نگرش و یا حتی ناشی از شوقی احساسی باشد. رودی است که در عین زمان  مهارناپذیر بوده و خروشان از فراسوی سواحل خویش گذر می‌کند. موسیقی بی‌صداست؛ چیزی نیست که بتوان آنرا مهار کرد و یا  بدام انداخت. سکوتی  است که در آن از همان ابتدا مشاهده‌گر، بطور کامل غایب است.
 
  خورشید هنوز طلوع نکرده؛ ستاره سحرگاهی را می‌توان از لابلای شاخه‌های درختان  دید که چگونه می‌درخشد. سکوتی خارق‌العاده و عمیق حاکم بود. نه همانند سکوتی که  میان دو صدا ایجاد می‌شود، و یا سکوتی بین دو ضرب و یا بین دو نت موسیقی شکل می‌گیرد، بلکه سکوتی  است که هیچ علتی ندارد – نمود سکوتی است که از همان ابتدای جهان بوده. این سکوت تمامی دره‌ها و  تپه‌های اطراف  را در احاطه خود گرفته است.
  حتی آوازهای این دو جغدی که از دو سوی دره یکدیگر را صدا می‌کردند، نیز نتوانست این  سکوت را بشکند و یا سگی که در آن دورها نسبت به آخرین نمود مهتاب پارس می‌کرد، این صدا و این  آوازها نیز بخشی از  این سکوت بی‌قیاس بودند. خنکای شبنم صبحگاهی آنچنان عمیق و سنگین بود که در زمان  بالا آمدن خورشید از پشت تپه‌ها، قطرات شبنم در رنگ‌های متنوع و زیبایی، بگونه‌ای خودنمایی می‌کردند  که خود بخشی از زیبایی سحرگاهی  شده بودند.
  برگ‌های درخت ” یاکاراندا“ زیر بار این شبنم سحرگاهی سنگین شده بودند و  همزمان پرندگان نیز برای شستشوی صبحگاهی خود آمدند، و با منقارهایشان با جدیت در لابلای پرهای  خود مشغول بودند، آنهم پیش از آنکه قطرات شبنم از روی برگ‌های درخت روی پرهایشان بریزد. کلاغ‌ها  مثل همیشه هیچ  قرار و آرامی نداشتند و از شاخه‌ای به شاخه دیگر، از درختی به درختی دیگر می‌پریدند  و یا نک‌های خودشان را با کشیدن روی برگ‌ها و شاخه‌ها تیز می‌کردند و با پرزدن‌های مداوم بال‌هایشان  را صاف و جمع و جور می‌کردند. حداقل بیش از یک دوجین از آنها روی یکی از شاخه‌ها قرار داشتند، و  در عین حال بسیاری  پرندگان دیگر نیز، در لابلای شاخ و برگ‌های این درخت پراکنده شده بودند و همه  آنها به شکلی از اشکال مشغول شستشوی صبحگاهی خودشان بودند.
  و سکوت خود را هرچه بیشتر می‌گسترد و به نظر می‌رسید که تا دورترهای پشت تپه‌ها  نیز تسلط دارد. صدای خنده و شلوغی‌های معمول و همیشگی کودکان به آرامی نمود بیشتری می‌یافت  و دهکده به آرامی داشت بیدار می‌شد.
  بنظر روز سردی  داشته باشیم و حال تپه‌ها هرچه بیشتر نور خورشید را به خود جذب می‌کنند و پهنه گسترده‌تری  از آنان زیر نور خورشید قرار می‌گیرد. اینها تپه‌هایی بسیار قدیمی بودند – شاید حتی  قدیمی‌ترین تپه‌های دنیا باشند – با اشکال خاصی از ترکیب سنگ و خاک که با دقت و  توجه خاصی با یکدیگر قاطی شده و شکل گرفته و انگار همه این سنگ‌ها به یکدیگر چسبانده شده‌اند؛  با این همه هیچ  نسیم خنک صبحگاهی و یا حتی هیچ بادی نخواهد توانست آنها را از جایشان تکان دهد.
  در دورتر‌ها این دره به شهرهایی منتهی می‌شد، و راهی که از آن طریق به روستایی  دیگر می‌توان رسید. راهی که آنچنان ناهموار و سخت بود که هیچ ماشینی و یا اتوبوسی نمی‌توانست از  آن عبور کرده و سکوت و آرامش این دره را برهم زند. البته در اینجا ارابه‌هایی بودند، اما صدای  آنها با تپه‌ها یگانه بود. آبی که در مجرای رودخانه‌ای خشک در حرکت بود، همان آبی  بود که از  بارش باران سنگین دیروز شکل گرفته و حال با رنگی که معجونی از قهوه‌ای، زرد و سرخ  بود در مسیر معمول این رودخانه پیش می‌رفت، حتی همین حرکت آب نیز بگونه‌ای پیش میرفت که انگار خودش  را با تپه‌های اطراف هماهنگ کرده است. حتی روستاییان نیز درست همانند صخره‌های اطراف در  هماهنگی با این  مجموعه قرار داشتند.
  بدین‌سان روز پیش می‌رفت و در انتهای آن و در شامگاهان، زمانی که آفتاب پشت تپه‌های غربی،  غروب کرد، سکوت از آن دورها  مجددا برگشت، تمامی تپه‌ها، درختان و حتی تمامی علف‌ها و بوته‌های کوچک را نیز در بر گرفته  و بر همه آنها احاطه یافت. و همزمان ستاره‌ها نیز چشمک زدن خودشان را شروع کردند؛ سکوت آنچنان  سرزنده و جاندار شده بود که  می‌توانستی آنرا در جان خود حس کرده و لمس کنی.
  چراغ‌های روستا خاموش  شده بودند و با بخواب رفتن روستا، بر عمق سکوت بیش از پیش افزوده شده و غلظت آن فراگیرتر  شده بود و بطور شگفت‌انگیزی همه چیز را در بر می‌گرفت. حتی تپه‌ها نیز ساکت‌تر شده بودند، چون آنها نیز پچ‌پچه‌های  خودشان را داشتند  و حال بطور کامل دست از این کار شسته و بنظر می‌رسید که بطور بی‌سابقه‌ای، سنگینی  خودشان را از دست داده‌اند.
 
  زن یادآور شد که  سنش چهل و پنج سال است، خیلی مرتب و با سلیقه بنظر می‌رسید، لباس ”ساریزیبایی پوشیده و  در دستانش نیز النگوهای زیبایی انداخته بود. به گفته او، پیرمرد همراهش، دایی او بود. هر سه روی  زمین روی ایوان خانه نشسته بودیم که مشرف به باغ بزرگی بود که در آن چندتایی درخت انبه، یک درخت  بید، و درختانی  تازه کاشته شده نخل قرار داشتند. زن بشدت ناراحت و افسرده بنظر می‌رسید. دستانش  متاثر از ناآرامی درونی‌اش مداوما می‌لرزید و بنظر می‌رسید که زن در تلاش بسیار زیادی است تا  بتواند خودش را کنترل کند و اینکه مبادا در زمان حرف زدن لرزشی در صدایش شکل گیرد  و یا احیانا بغضش بترکد. دایی  زن گفت:
  [/color] ما برای صحبت در مورد وضعیت خواهر زاده‌ام پیش تو آمده‌ایم. چند سال پیشتر از  اینها شوهرش فوت کرد، و پس از آن در مدت بسیار کوتاهی[/font][/size][/color][/size] [/color]پسرش،  و حال برای ریزش اشک‌هایش پایانی نمی‌توان متصور شد و اینکه بدین‌سان[/size][/color][/size] [/color]نه  تنها از روال عادی زندگی دور افتاده، بلکه هر روز پیرتر و شکسته‌تر می‌شود. ما نمی‌دانیم  که بالاخره چکار باید بکنیم. مشاوره‌ها و پیشنهادات[/size][/color][/size] [/color]پزشکان  نیز بنظر می‌رسد که کارساز نباشند و او هرچه بیشتر پیوندها و[/size][/color][/size] [/color]مناسبات  عاطفی خود با بچه‌های دیگرش را از دست می‌دهد. هر روز لاغرتر و[/size][/color][/size] [/color]لاغرتر  می‌شود. ما نمی‌دانیم که چگونه این مسائل می‌بایست پایان گیرد، و او[/size][/color][/size] [/color]به  همین خاطر اصرار داشت که برای مشورت پیش شما بیاییم[/size][/color][/size].“
 
  [/color]
[/size][/color][/size] من[/color][/size] [/color]شوهرم  را حدود چهار سال پیش از دست دادم. او خودش دکتر بود و بخاطر سرطان[/size][/color][/size] [/color]فوت  کرد. بنظر می‌رسد که او بیماری خودش را سالها از من پنهان می‌کرده، چون[/size][/color][/size] [/color]تنها  در آخرین سال پیش از فوت او، من از وجود این بیماری در جان او مطلع[/size][/color][/size] [/color]شدم.  او از درد زیاد عذاب می‌کشید، اگر چه پزشکان به او مداوما مورفین[/size][/color][/size] [/color]تزریق  می‌کردند و یا بعضا داروهای دیگری تجویز می‌کردند، با این همه او در[/size][/color][/size] [/color]برابر  چشمانم هر روز پژمرده‌تر و کوچکتر می‌شد، تا اینکه برای همیشه مرا ترک[/size][/color][/size] [/color]کرد[/size][/color][/size].“
  بخاطر اشکهایی که بی‌اختیار از چشمانش جاری شده بود، صحبتش را قطع کرد. در  میان باغ روی درختی، کبوتری نشسته و به آرامی صدایی از گلویش بیرون می‌آید. رنگش ترکیبی از  قهوه‌ای و خاکستری بود با کله‌ای کوچک و اندامی که در مقایسه با آن کله، بزرگ نمایان می‌شد –  البته نه آنقدر  بزرگ، چون به هر حال این یک کبوتر بود. ناگهان پریده و از آنجا دور شد و بخاطر پروازش،  شاخه‌ای که رویش نشسته بود، به لرزش افتاده و آنگاه به آرامی در جای خود آرام گرفت.
 
  [/color] این تنهایی کنونی‌ام را نمی‌توانم[/font][/size][/color][/size] [/color]تحمل کنم. زندگی بدون  وجود او برایم کمترین مفهومی ندارد. من بچه‌هایم را[/size][/color][/size] [/color]دوست  داشتم؛ آنها سه تا بودند: یک پسر و دو دختر. روزی پسرم از محلی که[/size][/color][/size] [/color]بصورت  پانسیون در آن مشغول تحصیل بوده، نامه‌ای برایم ارسال کرده و در آن[/size][/color][/size] [/color]از  وجود کسالتی در بدن خود صحبت به میان آورد و اینکه حالش خوب نیست و پس از[/size][/color][/size] [/color]گذشت  چند روز از دریافت نامه، با پیامی تلفنی که مدیر مدرسه برایم فرستاد،[/size][/color][/size] [/color]مطلع  شدم که پسرم فوت کرده است[/size][/color][/size].“
  او دیگر در این لحظه قادر به کنترل خود نبوده و به هق هق افتاد. پس از آن نامه‌ای را به من  نشان داد که طبعا می‌بایست  از پسرش باشد، که در آن قید شده بود: بخاطر احساس ناراحتی و کسالت، مایل هست که به خانه‌اش و نزد  مادر و خانواده‌اش برگردد و اینکه ابراز امیدواری کرده بود که همه چیز به خوبی و خوشی پیش  برود. زن توضیح  داد که بچه‌اش همیشه مواظب او بوده و توجه خاصی نیز به او داشته؛ خودش حتی مایل نبوده که  برای تحصیل برود، بیشتر تمایل داشت که همراه مادر و در کنارش باشد. و اما مادر به نحوی از  انحاء او را مجبور کرد که برای تحصیل برود، با ترس از اینکه تاثرات درونی زن شاید تاثیری منفی روی  آن پسر جوان باقی  گذارد. حال دیگر خیلی دیر شده بود. دخترها توجه چندانی به همه این قضایا نداشتند،  چون به هرحال آنها هنوز خیلی کوچک بودند. ناگهان زن با حالتی نزار پرسید:
  [/color] دیگه نمی‌دانم چکار باید بکنم. مرگ پسرم بگونه‌ای غیرمنتظره زندگی‌ام را به خاک  سیاه نشانده. حتی خانه‌ای را که بخاطر[/font][/size][/color][/size] [/color]ازدواج‌مان ساخته بودیم،  و بجای خود برایمان بسیار عزیز بوده، حال مثل[/size][/color][/size] [/color]ویرانه‌ای  شده و همه چیز آن بخاطر حوادثی که اینگونه روی داده، داره از هم[/size][/color][/size] [/color]وا  می‌ره[/size][/color][/size].“
  عموی زن می‌بایست فردی مومن و معتقد باشد، کسی که هوادار اجرای سنت‌ها است،  چون اضافه کرد که:
  [/color] این خواست خداست که او پیش شما برای مشورت بیاید. او همه آداب و مناسک[/font][/size][/color][/size] [/color]مورد  لزوم را بطور کامل اجرا کرده، اما هیچکدام نتوانستند به او کمکی[/size][/color][/size] [/color]کنند.  من به حیات دوباره و پس از مرگ اعتقاد دارم، اما این نکته نیز[/size][/color][/size] [/color]نمی‌تواند  زمینه‌ای برای تسکین او باشد. او خودش مایل نیست در این زمینه‌ها صحبت کند. بنظر  او همه این امور موضوعاتی پوچ و بی‌معنی هستند و بدین‌سان[/size][/color][/size] [/color]هیچکدام  از ما نتوانسته‌ایم منشاء هیچ تسکینی و یا تسلای خاطری برای او[/size][/color][/size] [/color]باشیم[/size][/color][/size].“
 
  -
آیا واقعا مایل هستید که در این باره صحبت کنیم ؟ و عمیقا و بنیادا تمامی ریشه‌های قضیه را  در برابر چشمانمان بگشاییم؟ یا  اینکه تنها برای برخی نصایح و از این قبیل به اینجا آمده‌اید تا بدین‌سان نسبت به غم خود  آرامشی کسب کنید، یا مایلید که با بررسی کردن و با این و یا آن دلیل و استدلال و غیره اندوه و غم  خود را با شنیدن کلماتی و اصواتی تسکین دهید؟زن در جواب گفت:
[/color][/size]” [/color][/size] واقعا مایلم که در عمق مسئله[/color][/size] [/color]پیش  برویم، تنها چیزی که مرا به تردید وامی‌دارد این است که آیا به اندازه[/size][/color][/size] [/color]کافی  نیرو و توان در اختیار دارم که گفته‌های شما را بتوانم درک کرده و[/size][/color][/size] [/color]دنبال  نمایم. زمانی که شوهرم هنوز زنده بود، به همراه هم در برخی از[/size][/color][/size] [/color]سخنرانی‌های  شما شرکت کرده بودیم. اما حال فکر می‌کنم که درک و دنبال کردن[/size][/color][/size] [/color]گفته‌های  شما در شرایطی که من هم اکنون در آن واقع هستم، برایم کمی دشوار[/size][/color][/size] [/color]باشد[/size][/color][/size].“
 
  -
چرا دچار اندوه هستی؟ لطفا به من جواب ندهید، چون همه آنها کلماتی بیش نخواهند بود که در واقع  ناشی از تلاشی شکل می‌گیرند که شما برای ترسیم اندوه و احساس خود بکار خواهی برد، و نه آنچه که  به عنوان واقعیت  در قلب تو جریان دارد. اگر سوالی مطرح می‌شود، لطفا جواب ندهید. فقط گوش کنید و تلاش کنید  که خودتان در لابلای حواس و احساسات خود آنرا بکاوید. چرا نسبت به مرگ چنین اندوهی  شکل می‌گیرد – در هر خانه‌ای، از خانه ثروتمندان گرفته تا آدم‌های فقیر، از دست‌اندرکاران قدرت در  این سرزمین گرفته  تا آن گدای ژنده‌پوش کنار خیابان؟ زمانی که شما برای آنها گریه می‌کنید، آیا این  اشک‌ها واقعا منشا کمکی هم برایتان خواهند بود؟ او برای همیشه رفته و دیگر بازگشت‌ناپذیر است. کاری  که شما می‌کنید، در واقع هیچگاه باعث بازگشت او نخواهد شد. نه اشک‌ها، نه باورها، نه همه این  مراسم عجیب و غریب و یا  خدایان مختلف نخواهند توانست او را برگردانند. این واقعیتی است که می‌بایست بپذیری؛  شما در این رابطه هیچ چیزی را نمی‌توانی تغییر دهی. اما اگر تو برای خودت گریه می‌کنی، برای  تنهایی خودت، برای زندگی تهی خودت، برای همه آن رضایت خاطری را که در طی آن دوره نصیب تو شده  بود، بخاطر محبتی  متقابل، در چنین حالتی اگر درست نگریسته شود، آیا همه این اشک‌ها ناشی از تهی  بودن زندگی خودت و نمودی از زاری شخصی نیستند؟ شاید اولین باری باشد که این امر باعث شده تا شما  به فقر درونی خود واقف گردی. تو همه این‌ها را روی دوش شوهرت گذاشته بودی، اینطور نیست، اگر ما  البته مجاز باشیم خیلی  دوستانه در این زمینه با هم صحبت کنیم، و این وابستگی شما به شوهرت، به شما آرامش می‌داد، اینطور نیست؟  همه آنچه را که شما هم اکنون  احساس می‌کنی – از آنچه که از دست داده‌ای، درد ناشی از تنهایی و نگرانیهمه اینها به شکلی  از اشکال نمود زاری شخصی است، اینطور نیست؟ خودت به همه آنها نگاه کن. به قلبت فشار نیار و نگو که:  من شوهرم را دوست داشتم، و به هیچ وجه به خودم فکر نمی‌کردم. من می‌خواستم از او  نگهداری کنم و حافظ او  باشم، و البته علاوه بر این تلاش کرده‌ام که در برخی مواقع بر او مسلط گردم؛ چون به هرحال  همه این امورات بخاطر خودش هم بوده و در این میان من هیچگاه صرفا به خودم فکر نمی‌کردم...  حال او از این میانه رفته، و شرایط کنونی ناشی از چنین خلاء درونی، در برابرت قد علم کرده، اینطور  نیست؟ مرگ او برایت  تکان‌دهنده بوده و بطور واقعی شرائط ذهنی و حسی شما را برایت نمایان ساخته است. شاید مایل نیستی که  به این واقعیت بنگری، و بخاطر ترس و دلهره آنرا نادیده می‌گیری، اما اگر کمی عمیق‌تر به آن بنگری  و بدون دلهره چهره  واقعی آنرا دریابی، خواهی دید که تمامی اشک‌هایت بخاطر تنهایی خودت است، ناشی از  فقر و ضعف درونی خودت می‌باشد – در واقع امر ناشی از دلسوزی برای خود هست.
 
   ” [/color]شما کماکان خیلی خشک  و سخت با موضوع برخورد[/size][/color][/size] [/color]می‌کنید، اینطور فکر نمی‌کنید؟“[/size] زن اینچنین  واکنش نشان داد. [/color]”من برای بدست[/size][/color][/size] [/color]آوردن  آرامش خاطر واقعی پیش شما آمده‌ام، آیا این همه آن چیزی است که شما[/size][/color][/size] [/color]می‌توانید  در اختیارم قرار دهید؟[/size][/color][/size]“
 
  -
این تخیلی بیش نیست که بسیاری از مردم در نظر می‌گیرند – اینکه اساسا تسلای روحی و تسکین  روانی می‌تواند وجود خارجی داشته باشد، و اینکه شخصی دیگر می‌تواند آنرا در اختیار  سایرین قرار  دهد، و اینکه شما نیز می‌توانی بدان دست یابی. من تردید دارم که اساسا چنین چیزی  موجودیت داشته باشد. در زمانی که شما دنبال آرامش روحی برای خود هستی، نمی‌تواند حالتی دیگری  بروز کند، مگر اینکه خودت را در تخیل و رویایی غرق کنی، و زمانی که همه این تخیلات و رویاها فرو  می‌ریزند آنگاه  شما عمیقا رنجور و مغموم خواهی شد، چون تمامی آرامش روحی مورد نظرت، از برابرت می‌گریزند.  بنابراین برای درک رنج و اندوه و یا برای غلبه بر آن، لازم است که عمیقا و درونا بنگریم که قضیه  از چه قرار است و چه حالاتی  در اینجا بروز می‌کنند. نه اینکه بخواهیم سرپوشی روی آن بگذاریم. آیا فکر نمی‌کنی که نشان  دادن و مشخص کردن تمامی این امور به هیچ وجه سرسخت بودن و بی‌احساس بودن نیست؟ این  نوع نگرش، آن چیز وحشتناکی نیست که مردم می‌بایست از آن بترسند. وقتی که تو تمامی این امور  را درک کنی و دریابی، آنگاه بدون فوت وقت از تمامی مخمصه‌های ناشی از آن اندوه، بدون هیچ  زحمت و سختی، کاملا  سالم و سرزنده بیرون می‌آیی، بدون اینکه هیچ واهمه‌ای از زندگی روزمره و حوادث  آن در تو بوجود آید. مرگ برای همه ما به هر حال امری اجتناب‌ناپذیر است؛ بشر نمی‌تواند  از آن بگریزد. ما تلاش می‌کنیم که انواع مفاهیم و نتیجه‌گیری‌ها را در تصور خود شکل داده  و خودمان را به انواع و اقسام  اعتقادات و غیره بند کنیم که بتوانیم به نحوی از انحا از مرگ دوری نماییم، اما به  هر حال با همه آن کارهایی که انسان انجام می‌دهد، با این همه مرگ کماکان در جای  خود قرار دارد؛ فردا، یا دیرتر و یا حتی بعد از سالیانی چند – او به هر حال در آنجا منتظر است.  بشر باید بالاخره یکبار هم که شده وضع خودش را با این واقعیت اعجاب‌انگیز روشن کند.
 
  اینبار دایی زن شروع  به صحبت می‌کند، و بدین‌سان باز هم سنت‌ها و اعتقاد به آتمان، به روح، به
خارج شده است
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

ایلیاEiliya

  • بابا حرفه ای
  • ****
  • امتیاز: +137/-5
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 785
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
« پاسخ #85 : 31 ژوئیه 2011، 10:29:06 pm »

کر یشنامورتی، اولین و آخرین رهایی، درباره دعا و مراقبه (مدیتیشن)  پرسش: آیا اشتیاقی که در دعا اظهار می شود، راهی بسوی خدا نیست؟
کریشنامورتی:   اول باید مسائلی را که در این سوال وجود دارد، مورد بررسی قرار دهیم.   سئوال بر دعا، تمرکز حواس و تفکر اشاره دارد. حالا منظور ما از دعا چیست؟   پیش از هر چیز، در دعا نوعی التجا و التماس به آن چه که خداوند یا حقیقت می   نامیم وجود دارد. شما به عنوان یک فرد، از آن چه که نامش را خدا می   گذارید، درخواست، التجا و طلب کمک و هدایت می کنید؛ بدین ترتیب، شما در پی   پاداش و رضایت خاطر هستید. مثلا وقتی  گرفتاری   های کشوری و فردی دارید، برای هدایت دست به دعا بر می دارید یا آشفته و   پریشان هستید و درخواست سروسامان گرفتن می کنید و آن چه را که خدا می نامید   به یاری می طلبید. این سخن اشاره بر آن دارد که خداوند- حال خداوند چیست   به جای خود محفوظ؛ فعلا به بحث در این باره نمی پردازیم    آشفتگی هایی را که شما و من آفریده ایم باید سروسامان بخشد. در حالی که به   هر حال این ما هستیم که تمامی این پریشانی، مصیبت، هرج و مرج، ظلمی که   لرزه بر اندام می اندازد و نبود عشق را آفریده ایم و حالا می خواهیم که خدا   به کارمان سر و سامان بخشد؛ به عبارت دیگر، می خواهیم که شخص دیگری   پریشانی، مصیبت، غم و اندوه و تعارض ما را از میان ببرد، به دیگری التماس   می کنیم که برای مان نور و شادی بیاورد.
البته   وقتی برای چیزی دعا می کنید، خواهش می کنید، التماس می کنید، معمولا حاصل   می شود. وقتی چیزی می خواهید، آن را دریافت می کنید؛ ولی آنچه دریافت می   کنید، ایجاد نظم نمی کند؛ زیرا آن چه دریافت می کنید، نه صراحت بخش است و   نه ادراکی ایجاد می کند. تنها کارش راضی کردن و تشفی بخشیدن است؛ ولی موجب   ادراک نخواهد شد، زیرا وقتی شما چیزی را طلب می کنید، همان چیزی را که خود   متجلی می کنید، دریافت می دارید. چطور ممکن است حقیقت خداوند    درخواست شما را استجابت کند. آیا آنچه که در اندازه نمی گنجد و غیرقابل   وصف است، می تواند در قید نگرانی ها، مصایب و پریشانی های جزئی ما باشد که   خود آفریده ایم؟ پس آن چه دعا را مستجاب می کند چیست؟ بی شک آن چه در   اندازه نمی گنجد، به آن چه قابل اندازه گیری و جزیی و کوچک است پاسخ نمی   گوید. پس چه چیزی جوابگو است؟ در لحظه ای که دعا می کنیم به طور نسبی در   آرامش ایم، در حالتی هستیم که قابلیت پذیرش داریم؛ از این رو، ناخودآگاه   خود ما موجب نوعی صراحت زودگذر می شود. چیزی می خواهیم، آرزویش را داریم،   در آن لحظه درخواست خاضعانه، قابلیت پذیرش نسبی را داریم، خودآگاه ما، ذهن   فعال ما، به طور نسبی آرام است؛ بنابراین، ناخودآگاه خود را در آن منعکس می   کند و ما پاسخ خود را می گیریم. شکی نیست که پاسخ نه از جانب حقیقت است و   نه از جانب آن چه قابل اندازه گیری نیست؛ آن چه پاسخ می دهد، ناخود آگاه   خود ماست. بنابراین، بیایید دچار گمراهی نشویم و خیال نکنیم که وقتی به   دعای مان پاسخ گفته می شود، در ارتباط با حقیقت قرار می گیریم. حقیقت باید   به سوی ما بیاید؛ ما نمی توانیم به سوی آن برویم.
در   این مساله دعا، یک عامل دیگری نیز دخیل است: پاسخ آن چه که ما به آن ندای   درونی می گوییم. همان طور که گفتم، وقتی ذهن به عجز و لابه و التماس می   پردازد، نسبتا آرام است؛ وقتی شما به ندای درونی گوش می کنید، به صدای خود   که خود را در ذهن نسبتا آرام متجلی کرده است، گوش می کنید. چنین چیزی هم   نمی تواند ندای حقیقت باشد. ذهنی که پریشان، جاهل، مشتاق، طالب و ملتمس   است، چطور می تواند حقیقت را درک کند؟ ذهن، زمانی می تواند به دریافت حقیقت   نایل شود که به طور مطلق ساکت باشد؛ نه خواستار چیزی باشد، نه اشتیاق به   خرج دهد، نه آرزو و نه خواهش کند؛ چه برای خود، چه برای کشور و چه برای   دیگری. وقتی ذهن به طور مطلق آرام بود و وقتی آرزو متوقف شد، در آن صورت   فقط حقیقت جلوه خواهد کرد. آن کس که طالب و ملتمس و ملتجا است و اشتیاق   هدایت شدن دارد، آن چه را در جست و جوی آن است، دریافت خواهد داشت؛ اما   حقیقت نیست. آن چه دریافت می کند، پاسخ لایه های ناخودآگاه ذهن خود اوست که   خود را در خودآگاه او متجلی می کنند؛ آن صدای ضعیف آرام که او را هدایت می   کند، حقیقت نیست، بلکه صرفا پاسخ ناخودآگاه است.
در   این مساله نیایش، مساله تمرکز حواس نیز مطرح است. برای بیشتر ما تمرکز   حواس روندی انحصارگر است. تمرکز حواس به کمک تلاش، اجبار، هدایت و تقلید   ایجاد می شود و از این رو، روندی انحصارگر به شمار می آید. من به آن چه به   اصطلاح مراقبه می نامند علاقه مندم؛ ولی افکارم پریشان است؛ بنابراین، ذهنم   را بر روی یک تصویر، یک صورت ذهنی و یا یک پندار متمرکز می کنم و افکار   دیگر را به کنار می زنم. این روند تمرکز حواس که انحصارگری به همراه دارد،   نوعی وسیله مراقبه به حساب می آید و این همان کاری است که می کنیم. وقتی می   نشینید تا به مراقبه بپردازید، به خیال خود ذهنتان را روی یک واژه، یک   صورت ذهنی و یا یک تصویر متمرکز می کنید؛ اما ذهن همه جا در گردش است. ایده   ها، افکار و احساسات دیگر مرتب اخلال می کنند و شما سعی می کنید آن ها را   برانید؛ وقت شما به مبارزه با افکار خودتان می گذرد. به این روند، مراقبه   (مدیتیشن) می گویید. به عبارت دیگر، شما کوشش به خرج می دهید تا هوش و حواس   خود را معطوف چیزی کنید که به آن علاقه مند نیستید و افکار شما رو به   تزاید می گذارند، به طور مرتب افزایش پیدا کرده و اخلال ایجاد می کنند،   بنابراین، شما انرژی خود را صرف انحصارگری در دفاع و در کنارزدن می کنید؛   اگر شما بتوانید ذهنتان را بر اندیشه انتخاب شده خویش یا یک شیئ خاص متمرکز   کنید، خیال می کنید که لااقل توفیق مراقبه نصیب تان شده است. واضح است که   این مراقبه نیست. این روندی انحصارگر    انحصار گر از جهت دوری کردن از ایده های خزنده و ایجاد مقاومت در برابر آن   ها-است. نه نیایش مراقبه است و نه تمرکز حواسی که انحصارگری شیوه آن است.
مراقبه چیست؟ تمرکز   حواس، مراقبه نیست؛ زیرا هرجا که علاقه مندی مطرح باشد، تمرکز حواس چیزی   نسبتا آسان است. ژنرالی که نقشه جنگ یا نقشه قتل عام افراد را می کشد، هوش و   حواس اش بسیار متمرکز است. کاسبی که درآمدی دارد، هوش و حواس اش بسیار   متمرکز است؛ او حتی ممکن است که بی رحم باشد و همه عواطف و احساسات بگذارد و   همه هوش و حواسش را متمرکز رسیدن به چیزی که طالب آن است بکند. کسی که به   چیزی علاقه مند است، به طور طبیعی و خودبه خود دارای تمرکز حواس است. این   تمرکز حواس، مراقبه نیست؛ انحصارگری صرف است.
پس   مراقبه چیست؟ مراقبه بی شک، فهمیدن است، مراقبه قلبی یعنی درک کردن. وقتی   انحصارگری وجود دارد، فهمیدن بی معناست. وقت التماس و درخواست چطور می   تواند ادراک هم وجود داشته باشد؟ در ادراک آرامش و آزادی هست؛ آزادی از   آنچه می فهمید، آزادی از آنچه آزاد می شوید. تمرکز حواس صرف و یا دعا کردن،   ایجاد درک و فهم نمی کند. ادراک پایه و اساس اولیه روند مراقبه است. لازم   نیست حرف های مرا بپذیرید؛ ولی اگر شما به بررسی دقیق و عمیق نیایش و تمرکز   حواس بپردازید، درخواهید یافت که هیچ یک از آنها به ادراک منتهی نمی شود.   آن ها صرفا به یک دنده بودن، به تثبیت و به وهم وخیال منجر می شوند. در   حالی که مراقبه مراقبه ای که در آن فهم و ادراک باشد ایجاد آزادی، صراحت و یکپارچگی می کند.
پس   در این صورت، منظور ما از درک چیست؟ درک یعنی مفهوم مناسب دادن به همه چیز   و ارزش مناسب قایل شدن برای همه چیز. جاهل بودن، یعنی ارزش های غلط قایل   شدن؛ ماهیت اصلی حماقت، عدم درک ارزش های مناسب است. زمانی ادراک حاصل می   شود که ارزش های صحیح وجود داشته باشند و ارزش های صحیح، تثبیت شده باشند.   چطور شخص می تواند ارزش های درست را تثبیت کند؛ ارزش های درست مالکیت، ارزش   های درست ارتباط، ارزش های درست پندارها؟ برای بوجود آمدن ارزش های صحیح،   باید متفکر را درک کرد. اگر من متفکر را که خودم هستم درک نکنم، آن چه را   انتخاب می کنم، معنایی نخواهد داشت؛ به عبارت دیگر، اگر من خود را نشناسم،   آن وقت عمل و اندیشه من به هیچ وجه دارای پایه و اساسی نیست. بنابراین،   خودشناسی آغاز مراقبه یا مدیتیشن است؛ البته نه شناختی که از طریق کتاب ها،   متخصصین و رهبران اخذ می شود؛ بلکه شناختی که از طریق کندوکاو شخصی که   خودآگاهی نام دارد، حاصل می شود. مراقبه، آغاز خودشناسی است و مراقبه بدون   خودشناسی یعنی هیچ؛ اگر من شیوه های افکار و احساسات خود را درک نکنم، اگر   انگیزه ها، آرزوها، خواسته ها و علاقه مندی به الگوهای کردارد که همان ایده   ها هستند را درک نکنم؛ اگر خود را نشناسم، پایه و اساسی برای درست   اندیشیدن وجود ندارد؛ متفکری که صرفا در طلب است، در نیایش است و یا   انحصارگری را پیشه کرده و خود را درک نمی کند و ناگزیر کارش به پریشانی و   وهم و خیال می انجامد.
آغاز   مراقبه، خودشناسی است که معنایش آگاه بودن از تک تک حرکات، فکر و احساسات و   شناختن تمامی لایه های ناخودآگاه است؛ نه فقط لایه های سطحی؛ بلکه فعالیت   های مخفی که به طور عمیقی پنهان هستند. برای شناختن فعالیت های بسیار   پنهان، انگیزه های مخفی شده، پاسخ ها، افکار و احساسات، باید ذهن خودآگاه   ما آرامش داشته باشد؛ به عبارت دیگر، ذهن خودآگاه باید آرام باشد تا بتواند   فرافکنی ناخودآگاه را دریافت دارد. ذهن سطحی خودآگاه به فعالیت های روزمره   خویش، امرار معاش، گول زدن دیگران، استثمار مردم و فرار از دست مشکلات همه فعالیت های وجود ما    مشغول است. این ذهن سطحی باید مفهوم صحیح فعالیت های خود را بداند و بدین   ترتیب، برای خود آرامش ایجاد کند. این کار صرفا از طریق ایجاد نظم و قاعده و   اجبار و انضباط ممکن نیست. راه رسیدن به آرامش، سکوت و بی حرکتی ذهن، فقط و   فقط درک فعالیت های خود است؛ راه این کار مشاهده فعالیت ها، آگاه بودن از   آن ها، با دیدن بی رحمی های خود، نحوه حرف زدنش با خدمت کار، همسر، دختر،   مادر و غیره است. وقتی ذهن خودآگاه سطحی به طور کامل از همه این فعالیت ها   آگاه باشد، آنوقت به کمک این ادراک، بی درنگ و به طور آنی ساکت می شود؛ نه   زور و اجبار آن را تخدیر می کند و نه میل و آرزو آن را نظم و قاعده می   بخشد؛ آنوقت در وضعیتی قرار می گیرد که صمیمیت، اشارات ناخودآگاه، اشارات   لایه های بی شمار ذهن امیال نژادپرستانه، خاطرات مدفون شده، علاقه های پنهان و زخم های عمیق التیام نیافته    را می پذیرد؛ تنها وقتی که تمامی این ها خود را متجلی کرده و درک شوند و   وقتی که بار از دوش همه شعور آگاه برداشته شود و دیگر همه جراحات و همه   خاطرات بند از پایش بگسلند، در آن صورت، در وضعی قرار خواهد گرفت که   جاودانگی را در آغوش می گیرد.
مدیتیشن، خودشناسی است و بدون خودشناسی، مدیتیشن معنا ندارد. اگر شما از تمامی پاسخ های تان در تمام مدت آگاه نباشید اگر آگاهی تان کامل نباشد    فعالیت های روزمره خود را نشناسید، صرف خود را محبوس کردن در یک اتاق و به   مدیتیشن نشستن در مقابل تصویر یک رهبر و مرشد، گریزی بیش نیست؛ زیرا بدون   خودشناسی، تفکر صحیح وجود ندارد و بدون تفکر صحیح، آن چه انجام دهید بی   معنی است؛ هر قدر هم قصدتان شریف باشد. از این رو، نیایش بدون خودشناسی   مفهومی ندارد؛ ولی وقتی خودشناسی باشد، تفکر صحیح و در نتیجه عمل صحیح وجود   دارد. وقتی عمل صحیح وجود داشته باشد، نه پریشانی هست و نه التماس به   دیگری که شما را از پریشانی برهاند. انسانی که آگاهی کامل دارد مراقبه می   کند؛ او دست به نیایش بر نمی دارد؛ زیرا چیزی نمی خواهد. از طریق دعا، نظم و   قاعده بخشیدن، تکرار و اموری از این قبیل، می توانید نوعی بی حرکتی ایجاد   کنید؛ ولی چنین چیزی ملالت صرف است و با این کار ذهن و قلب خود را به یک   حالت کسل دچار می کنید. آن چه را تمرکز حواس می گویید، تخدیر ذهن و   انحصارگری است و به حقیقت منتهی نخواهد شد؛ تمامی تنحصارگری ها همین   طوراند. آن چه ایجاد درک و فهم می کند، خودشناسی است و در صورتی که نیت   درست در کار باشد، داشتن شناخت دشوار نیست. اگر شما علاقه مند به کشف تمامی   روند خود باشید    نه فقط جزء سطحی آن؛ بلکه روند کلی تمامی وجود خود- در آن صورت کار نسبتا   ساده است. اگر واقعا می خواهید خود را بشناسید، باید به جست و جوی تمام و   کمال ذهن و قلب خود بپردازید تا از محتوای کامل آن ها آگاه شوید و وقتی که   قصد شناختن در کار باشد، خواهید شناخت؛ آن وقت می توانید بدون محکوم سازی و   توجیه تک تک حرکات اندیشه و احساس را درک کنید؛ با فهمیدن هر حرکت اندیشه و   احساس به محض آن که سر راست می کنند    شما به آفرینش آرامشی م یپردازید که اجباری نیست و تحت قاعده و نظمی صورت   نمی گیرد و فقط و فقط بازده نبود مشکل و نبود تناقض است. مانند استخری است   که در شب های بدون باد، آرام و ساکت است؛ وقتی ذهن بی حرکت است، آن وقت آن   چه در اندازه نمی گنجد، ظهور پیدا می کند.
خارج شده است
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

ایلیاEiliya

  • بابا حرفه ای
  • ****
  • امتیاز: +137/-5
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 785
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
« پاسخ #86 : 31 ژوئیه 2011، 10:29:40 pm »

اولین و آخرین رهایی- فصل 4- خودشناسی
مشکلات   دنیا به قدری عظیم و پیچیده اند که برای فهمیدن و حل آن ها باید با آن ها   بگونه ای ساده و سرراست برخورد کرد؛ این سادگی و سر راستی نه به شرایط   بیرونی بستگی دارد و نه به تعصبات و حالات شخصی ما. همان طور که اشاره کرده   ام، راه حل را نه باید در کنفرانس ها و طرح ها پیدا کرد و نه از راه   جایگزینی رهبران جدید به جای رهبران قدیم و از این قبیل امور. واضح است که   راه حل در به وجودآوردگان مشکل و در بوجود آوردن شرارت، نفرت و سوءتفاهم   های بی شمار موجود میان موجودات انسانی نهفته است. بله، خالق این شرارت و   مشکلات، فرد است – شما و من، نه دنیا- به صورتی که ما آن را تصور می کنیم.   دنیا، رابطه شما با دیگران است. دنیا چیزی جدا از من و تو نیست؛ دنیا و   اجتماع رابطه ای است که ما برقرار می کنیم و یا درصدد برقراری آن میان   یکدیگر هستیم.
بنابراین،   مشکل، شما و من هستیم، نه دنیا؛ زیرا دنیا انعکاس ما است و برای فهمیدن   دنیا باید خود را بفهمیم. دنیا از ما جدا نیست؛ ما دنیا هستیم و مشکلات ما   مشکلات دنیا است. این چیزی نیست که بتوان آن را بسیار تکرار کرد؛ زیرا ما   چنان کند ذهنیم که خیال می کنیم مشکلات دنیا به ما مربوط یستند، این مشکلات   را باید سازمانملل حل کند، یا باید رهبران قدیم را با رهبرانی تازه عوض   کنیم. آن کس که چنین می اندیشد، طرز فکری تیره دارد؛ زیرا ما در این بی   چارگی هراسناک و آشفتگی دنیا و در این جنگی که دائم ما را تهدید می کند،   خالی از مسئوولیت نیستیم. برای تحول دنیا، باید از خود شروع کنیم و آن چه   که در این آغاز از خود اهمیت دارد، قصد است. باید قصد ما این باشد که خود   را بشناسیم و نگذاریم که دیگران برای تحول خود و ایجاد دگرگونی مناسب، به   انقلاب چپی یا راستی متوسل شوند؛ آن چه اهمیت دارد این است که بدانیم این   مسئوولیت به عهده ما است – شما و من – زیرا هرقدر هم دنیای که در آن زندگی   می کنیم کوچک باشد، اگر ما خود را متحول و در زندگی روزمره خویش نقطه نظری   کاملا متفاوت ایجاد کنیم، چه بسا در تمامی دنیا، که رابطه ای گسترده با   دیگران است، تاثیر ببخشیم.
همان   گونه که گفتم، ما باید در صدد باشیم که این روند ادراک را خود دریابیم؛   این، یک روند منزوی کننده نیست؛ این عقب نشینی از دنیا نام ندارد؛ زیرا هیچ   کس نمی تواند در انزوا زندگی کند. بودن یعنی در ارتباط بودن و چیزی به نام   زندگی در انزوا وجود ندارد. آن چه که موجب تعارض ها، بی چارگی و ستیز می   شود، نبود رابطه صحیح است؛ دنیای ما هرقدر هم که کوچک باشد، در صورتی که ما   بتوانیم رابطه مان را در این دنیای تنگ متحول کنیم، مانند موجی خواهد بود   که هر آن دامنه اش به بیرون وسعت می یابد. خیال می کنم فهم این نکته اهمیت   دارد که دنیا، هر قدر هم تنگ باشد؛ یعنی رابطه ما و اگر ما بتوانیم در آن   تحولی ایجاد کنیم، آن وقت می توانیم به گونه ای فعالانه دنیا را متحول   سازیم. انقلاب واقعی طبق هیچ الگوی معینی- چپ یا راست- نیست؛بلکه انقلاب   ارزش ها است، انقلابی است که از ارزش های احساسی شروع و به ارزش های غیر   احساسی و یا ارزش هایی که تحت تاثیر محیط بوجود آمده اند، ختم می شود. برای   یافتن این ارزش های واقعی که سبب انقلابی بنیادی؛ یعنی یک تحول یا یک   پیدایش نو می شود، باید خود را بشناسیم. خود شناسی، آغاز خرد و از یان رو   شروع تحول و پیدایشی نو است. برای شناختن خود، بایستی قصد ادراک وجود داشته   باشد و این جاست که مشکل ما شروع می شود. با وجودی بیشتر ما ناخشنودیم،   مایل هستیم یک دگرگونی ناگهانی بوجود آوریم؛ ناخشنودی ما صرفا به خاطر آن   که به نتیجه معین برسد، کانالیزه می شود. به علت ناخشنودی دنبال شغل دیگری   می رویم یا صرفا در مقابل محیط سر تسلیم فرود می آوریم. ناخشنودی، به جای   آنکه ما را مشتعل کند، ما را وادار می کند که زندگی و همه روند وجود را زیر   سئوال ببریم، کانالیزه می شود و بدان وسیله ما آدم هایی حد وسط می شویم و   انگیزه و شور لازم برای دریافتن مفهوم کلی زندگی را از دست می دهیم. از این   رو، کشف این چیزها از نظر خود ما اهمیت دارد؛ زیرا خودشناسی را دیگران نمی   توانند به ما ببخشند، چیزی هم نیست که به کمک کتاب بیاموزیم. باید به   مکاشفه پرداخت و برای این کار باید قصد، جست و جو و بررسی در کار باشد. تا   زمانی که این قصد برای دریافتن و بررسی عمیق، ضعیف و یا وجود نداشته باشد،   ادعای صرف یا خواستن های تصادفی برای درک خود، مفهوم چندانی ندارد.
بنابراین   تحول دنیا با تحول در خود به وجود می آید؛ زیرا خود، فرآورده و جزیی از   روند کل وجود انسانی است. خود شناسی برای تحول خود ضروری است، تحول بدون   خودشناسی وجود نخواهد داشت، انسان باید خود را آنگونه که هست بشناسد، نه   آنطور که می خواهد باشد، که صرفا ایده آلی بیش نیست و بنابراین ساختگی و   غیرواقعی است؛ تنها آن چه که هست می تواند تحول یابد، نه آن چه که شما می   خواهید باشید. شناخت خود، آن طور که شخص هست، نیاز به هشیاری خارق العاده   ذهن دارد؛ زیرا «آن چه هست» به طور مستمر در حال تغییر است و برای آن که   ذهن پابه پای آن پیش برود، نباید دربند هیچ دگم، عقیده یا الگوی خاصی اسیر   شود. اگر طالب هم پایی با چیزی باشیم، نباید در قید و بند اسیر بمانیم.   برای شناخت خود باید آگاهی و هشیاری ذهنی وجود داشته باشد تا آزادی از همه   عقاید و تصورگرایی ها ممکن شود؛ زیرا کار عقاید و نظریات، دگرگون جلوه دادن   امور است؛ چیزی که مانع ادراک صحیح می شود. اگر می خواهید بدانید چه   هستید، نه می توانید از آن چه نیستید تصوری داشته باشید و نه به آن   اعتقادی. وقتی من حریص، حسود و خشن هستم، داشتن ایده آل عدم خشونت، حریص   نبودن و حسود نبودن ارزش چندانی ندارد؛ اما دانستن و ادراک این که شخصی   حریص یا خشن است، نیاز به درکی خارق العاده دارد. چنین چیزی شرافت و صراحت   اندیشه می خواهد؛ درحالی که دنبال کردن ایده آل و دور شدن از «آن چه هست»،   یک فرار محسوب می شود، فراری که شخص را از مکاشفه و فعالیت مستقیم بر روی   آن چه که هست، بازمی دارد.
درک   آن چه شخص هست، هر چه که هست- زشت یا زیبا، تبه کار یا شرور- بدون تحریف،   آغاز پرهیزکاری است. پرهیزکاری ضروری است؛ زیرا آزادی بخش است. تنها در   پرهیزکاری است که انسان می تواند به مکاشفه بپردازد و زندگی کند؛ البته نه   در پرورش پرهیزکاری، که صرفا موجب مسئولیت می شود و نه به ادراک و آزادی.   فرق است میان پرهیزکاربودن و پرهیزکارشدن، پرهیزکار بودن از درک آنچه هست   ناشی می شود، درحالی که پرهیزکارشدن عبارت است از معوق گذاردن و نقاب کشیدن   بر آن چه هست با آن چه که شخص مایل است باشد. بنابراین، در پرهیزکارشدن،   شخص از عمل مستقیم بر روی آن چه هست پرهیز می کند. روند پرهیز از «آن چه   هست» از راه پرورش ایده آل ها، پرهیزکاری به حساب می آید؛ اما اگر دقیقاً و   مستقیماً به آن نظر کنید خواهید دید که به هیچ وجه چنین نیست. این صرفا   نوعی به تعویق انداختن و رویارویی با «آن چه هست» است. پرهیزکاری، شدنِ «آن   چه نیست» نیست؛ بلکه درک «آن چه هست» است و بنابراین رهایی از آن چه هست.   پرهیزکاری در اجتماعی که به سرعت در حال تجزیه شدن است، ضروری است. برای   خلق یک دنیای تازه با ساختاری نو و دور از ساختار قدیم، باید آزادی مکاشفه   باشد و برای آزادبودن، باید پرهیزکار باشد؛ زیرا بدون پرهیزکاری آزادی وجود   ندارد. آیا یک آدم فاسد که سعی در پرهیزکارشدن دارد، اصلاً می داند   پرهیزکاری چیست؟ آدمی که اخلاقی نیست، هرگز نمی تواند آزاد باشد و بنابراین   هرگز قادر به درک حقیقت نیست. حقیقت را فقط در درک «آن چه هست» می توان   یافت و برای درک «آن چه هست» باید آزادی وجود داشته باشد، آزادی از وحشتِ   «آن چه هست».
برای   فهمیدن این روند، باید قصد دانستن «آن چه هست»، همراه بودن با هر اندیشه،   هر احساس و هر عمل وجود داشته باشد؛ البته فهمیدن آن چه هست، فوق العاده   دشوار است؛ زیرا آن چه هست، هرگز آرام و ایستا نیست و همیشه در حرکت است.   آن چه هست، همان چیزی است که شما هستید، نه آن چیزی که دوست دارید باشید؛   ایده آل نیست؛ زیرا ایده آل ساختگی است؛ بلکه همان چیزی است که شما هر لحظه   انجام می دهید، می اندیشید و احساس می کنید. «آن چه هست»،واقعیت است و درک   واقعیت نیاز به آگاهی، ذهن هشیار و سریع دارد؛ اما اگر دست به کار محکوم   کردن «آن چه هست» شویم؛ اگر دست به کار عیب جویی از آن یا مقاومت در برابر   آن برآییم، آن وقت حرکت آن را درک نخواهیم کرد. اگر من میل به درک کسی   داشته باشم، او را محکوم نمی کنم؛ بلکه باید به مشاهده و مطالعه او   بپردازم. باید عیناً همان چیزی را که مطالعه می کنم، دوست داشته باشم. اگر   می خواهید کودکی را بفهمید، باید او را دوست داشته باشید، نه این که سرزنشش   کنید. باید با او بازی کنید، مراقب حرکات، تکیه کلام ها و شیوه رفتارش   باشید؛ اما اگر فقط سرزنش کنید، از او عیب جویی کرده و در برابرش مقاومت به   خرج دهید، درک کودک صورت نخواهد گرفت. به همین ترتیب، برای درک آن چه هست،   شخص باید به مشاهده اندیشه، احساس و عمل لحظه به لحظ
خارج شده است
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

ایلیاEiliya

  • بابا حرفه ای
  • ****
  • امتیاز: +137/-5
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 785
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
« پاسخ #87 : 31 ژوئیه 2011، 10:30:47 pm »

کریشنامورتی و مراقبه زندگی، درک حضور و خودآگاهی
   
مقدمه کوتاهی درباره نظرات کریشنامورتی از پرفسور عیسی جلالی
  [/color]از کتاب، رهایی از دانستگی، اثر کریشنامورتی، ترجمه مرسده لسانی[/size]
 
  [/color]در این مقدمه می‌خواهیم اجمالا ببینیم نظرات کریشنامورتی چیست؟  سوء‌تفاهم و برداشت‌های نادرست احتمالی در رابطه با بیان او چه می‌تواند باشد؟ رابطه  نظرات او با تفکر، ذهن، هنر، ذن، دین، مراقبه و جهان‌بینی کاستاندا چیست. برای جویندگان  حقیقت، سلامت و عدالت چه رهنمودهایی دارد. آیا با خواندن آثار او و درک آن می‌توان  به حل مشکلات روانی پرداخت؟ راجع به ترس، خشم، حسد، نگرانی و احساس ناایمنی چه می‌گوید؟  آیا با اجرای نظرات او می‌توان به خودشناسی و خویشتن‌سازی پرداخت؟ جهان‌بینی او به  روانشناسی و روانپزشکی و علوم انسانی و علوم اجتماعی چه کمکی می‌کند؟ و بالاخره آیا  آثار او برای حل مشکلات انسان و رشد و تکامل وی اثری دارد؟ رهایی از دانستگی و سایر  نظرات کریشنامورتی اگر شتایزده، سطحی و یکسونگر خوانده شود باعث تضاد، سردرگمی و احیانا  گمراهی خواهد شد به نظر من هنگام آشنا شدن با نگرش او انسان به مانند راه رفتن روی  طناب نیاز به توجه، دقت و هوشیاری دارد. کاری که به ظاهر آسان و در عمل مشکل است یا  به عبارت دیگر در برخورد با نظرات او اگر مواظب نباشیم، نوش به نیش، راست به کج و درست  به نادرست مبدل می‌شود. بنابراین اینگونه کارها، نیاز به مواظبت و مراقبت عمیق دارد  - مراقبه. بنا به مشاهده تجربه، جهات و نکات زیر را در کاهش سوء‌تفاهمات نسبت به اثار  وی موثر می‌بینیم این جهات و نکات در واقع یک نوع خطازدایی نسبت به نظرات اوست یعنی  هرچه بیشتر بتوانیم خطاهای شناختی را درک کنیم و آنها را کاهش دهیم، عقاید او را بهتر  می‌فهمیم و به نتایج آن میرسیم. اولین خطا یا پیش داوری، خواندن و تحلیل کردن است،  چه در شکل رد و چه در شکل قبول، به بیان دیگر از روی عادات و یا به قول خودش دست دوم  خواندن، امکان درک درست مقاصد وی دست نمی‌دهد. چند سال طول کشید تا شخصا متوجه منظور  وی شدم که اول گوش کن، ببین، درک کن، واقعیات و حقایق را بفهم و بعد قضاوت کن کاری  که به حکم تجربه سخت است، امتحان کنید، اما چه بسا مانند رانندگی، ابتدا می‌پیچیم و  بعد نگاه می‌کنیم در حالیکه بینش کریشنامورتی این است: اول ببین، بعد بپیچ. خطای بعد  برداشت یکسو نگرانه است: راجع به نظرات او درباره اندیشیدن، خواننده شتابزده، احساس  می‌کند که او بطور مطلق با اندیشیدن، تخیل، کلمه و لفظ، مخالف است، در حالیکه به شهادت  بسیاری از آثارش در پی شناساندن جای درست فعالیت فکر در ذهن و زندگی انسان است. او  هم مانند ذن گرایان و اندیشه شناسان، از فعالیت بی جا و بی موقع و نادرست فکر، ناراضی  است با اینکه من سالها در زمینه‌های روانشناسی در حال مشاهده و پژوهش بوده‌ام و به  تجربه، تدریس و مشاوره پرداخته‌ام، کمتر فردی را به اندازه کریشنامورتی نسبت به فعالیت  فکر بصیر می‌دانم در واقع کریشنامورتی به ما می‌آموزد که فکر و نقش و اهمیت آن و همچنین  وسعت و شدت و با نتایج آن در زندگی انسان بیشتر از آنست که او معتقد است و چه بسا فعالیت  فکر، نادرست و ناسالم شده است. من شخصا متاسفم که محققین و متخصصین روانی که با کارهای  او آشنایی ندارند از امکان استفاده از آثار او محروم می‌مانند. خوشبختانه روانشناسان  و روانپزشکان آشنا با کارهای او مانند دکتر شین برگ روانکاو آمریکایی، کارن هورنای  روانشناس معروف و دکتر بوهم، پرفسور فیزیک در کوانتوم، بینش گسترده‌تری در رابطه با  روان و اندیشه انسان پیدا کرده‌اند. کسانی که با روانشناسی و روانپزشکی آشنایی دارند،  می‌دانند مکتبی که بیشتر از مکاتب دیگر به شناخت فکر بطور اساسی و اصولی پرداخته شناخت  درمانی است [/size][/color]Cognitive Therapy[/size][/color][/size] اگر کسی این مکتب را بطور منصفانه با بصیرت و آگاهی‌های  کریشنامورتی در مورد فکر مقایسه کند به اهمیت، وسعت و عمق نظرات او پی می‌برد. [/color]برای مثال شخصا  در روانشناسی کلاسیک، راجع به حسد، ترس و خشم، بسیار مطلب خوانده بودم، اما پس از آشنایی  با نظرات کریشنامورتی متوجه شدم که این سه حالت، خود نوعی از فعالیت فکر هستند. چگونه  و چطور؟ مطالعه این کتاب به این چگونه و چطور پاسخ می‌دهد همچنین کریشنامورتی ما را  به درکی مجموعه‌ای و سیستمی از اندیشه رهنمون می‌کند نه به یکسونگری و گسسته بینی،  به قول خودش درک جامع [/size][/color]Total Understanding[/size][/color][/size] نه درک گسسته [/color]Partial Understanding[/size][/color][/size] و  این در بسیاری از آثار و نگرش وی مطرح شده است در موضوع خودشناسی انسان، او برخوردی  متفاوت با برخوردهای رایج درباره خود و فکر دارد بطور کلی تا آنجا که من اطلاع دارم  هنگام صحبت درباره فکر به موضوعات فکر بیشتر توجه شده تا نفس فعالیت تفکر مانند اینکه  مثلا اندیشه جنایت و ظلم بد است و یا این فکر که ساختن بیمارستان یا مدرسه خوب است  کریشنامورتی می‌گوید گذشته از خوبی یا بدی آیا فعالیت اندیشیدن به جا و به موقع بوده  است؟ مثلا اندیشه ساختن بیمارستان خوب است اما اگر بی‌موقع و بی‌جا مطرح شود، موجب  حواس پرتی و عدم ادا کردن حق مطلب در زمینه‌های دیگر می‌شود و چه بسا شناخت نادرست  و در نتیجه، رفتار نادرست بوجود می‌آورد. خلاصه آنجا که اندیشه موجب تازگی، تیزی، هوشمندی  درک درست، شور و تحرک می‌شود بر حق است، در غیر این صورت آسیب زننده و مختل کننده شناخت  و رفتار انسان است به عبارت دیگر توصیه معروف خودت را بشناس در بخشی از کارهای کریشنامورتی  بصورت یکنوع مراقبه در می‌آید، یعنی به نفس فعالیت اندیشیدن "توجه کن" یکی  از خدمات مهم کریشنامورتی، درک صحیح مراقبه است. کسانی که در زمینه آن تحقیق و تجربه  دارند می‌دانند که دو نوع مدیتیشن یا مراقبه اساسی داریم یکی مراقبه با چشم باز و تمرکز  روی یک شیئی یا نقطه و دیگری مراقبه با چشم بسته و تکرار یک واژه به عنوان مانترا مانند  تی‌ام. مثلا مراقبه با چشم باز مانند دیدن درخت و مدیتیشن کردن روی آن است، مانند مورد  آن نقاش که در این کتاب نقل شده که آنقدر به درخت نگاه کرد که خود درخت شد و بعد نقاشی  کرد[/color][/size].[/color][/size] لازم به گفتن نیست که از نظر جسمی درخت نشد بلکه  با درخت یکی شد یعنی بین او و درخت چیزی قرار نگرفت. حال اهمیت برخورد کریشنامورتی  را با مدیتیشن می‌بینیم و بسیاری جاها در کارهایش مراقبه چشم بسته را در شکل نادرستش،  به نقد می‌گیرد و در یکی از سخنرانی هایش در اوهای کالیفرنیا که شخصا شرکت داشتم با  تمام وجود و صداقت و صمیمیت می‌گفت: زندگی خودش مدیتیشن است و مدیتیشن کردن زندگی کردن  است و بجای مانترای کلمه‌ای توجه کردن به زندگی، خودش مدیتیشن کردن است، یعنی هرجا  که ما بتوانیم به بی‌موردی و بی‌موقعی فکر، توجه کنیم به نوعی مراقبه و مدیتیشن مشغول  بوده‌ایم و نتیجه آن معطوف کردن توجه به زندگی است و این شبیه همان چیزی است که دون‌خوان  متوقف کردن زمان می‌نامد و برای خواننده فارسی زبان اغلب با مفهوم زمان واقعی و زمان  نجومی اشتباه می‌شود مقصود کریشنامورتی و دون خوان از زمان، فکر و خاطرات گذشته و تخیلات  آینده است (موضوع تاریخچه شخصی در نظریات دون‌خوان)
  [/color]خلاصه اینکه کریشنامورتی بیشتر انسان را به یک مدیتیشن جامع و خلاق  دعوت می‌کند که در آن حد و مرز و قیود کلمه‌ای و لفظی نیست و انسان عمق و آرامش و شور  بیشتری در این نوع مدیتیشن احساس می‌کند در واقع انگار با درون و بیرون، با همسر، فرزند،  خانواده، مردم، اشیاء، گیاهان و حیوانات به قولی با ابر و باد و مه و خورشید و فلک  در حال مدیتیشن است[/size][/color][/size].[/color][/size] یعنی همانگونه که قبلا گفته شد، زندگی کردن، مراقبه  است و مانترای این مراقبه، نفس زندگی است نه پرداختن به جانشین زندگی یعنی تمرکز روی  واژه‌ای به عنوان مانترا. در همین حرکت به توصیه کریشنامورتی برخورد می‌کنیم آیا هنگام  دیدن گل، خود گل را می‌بینیم یا سابقه، تخیل و خاطره از گل را و وقتی مدیتیشن چشم بسته  می‌کنیم، مانترا واقعیت و یا حقیقت است یا سایه آن و اینکار به مانند این است که وقتی  قادر نیستیم بخاطر شلوغی ذهن سیب را ببینیم، بجای دیدن و لمس کردن سیب که به تعبیر  وی رابطه‌ای است دست اول، به رابطه دست دوم یعنی به تکرار کلمه سیب می‌پردازیم و گمان  می‌کنیم که سیب را می‌بینیم. آیا جایی برای تکرار کلمه در ذهن هست یا نه ؟ آیا این  کار می‌تواند به هوشمندی و هوشیاری انسان کمک کند؟ باید گفت بلی به شرط اینکه فعالیت  اندیشیدن، درست و به موقع و به جا باشد و از اینکار در جای خودش استفاده شود و در صدد  تعمیم آن برای همیشه اوقات نباشیم (مانند ذکر).
  [/color]با اجازه از طرفداران کاستاندا بعضی از علاقمندان کریشنامورتی می‌گویند  اگر دون‌خوان را دریا بگیریم بی گمان کریشنامورتی اقیانوسی است چون این امکان برای  من وجود داشته که در جلسات تدریس و سخنرانی‌های طرفداران آنها شرکت کرده و نتیجه و  برداشت و اثری را که آموزش این دو در طرفدارانشان داشته است، مشاهده کنم، باید بگویم:  در مورد آثار کاستاندا، بخصوص نسل جوان به آن جذب می‌شوند و به جستجوی راه حل‌هایش  می‌پردازند اما چون محیط آموزشی او در خارج از زندگی شهرنشینی است و در طبیعت و جنگل  است طرفدارانش ضمن کسب برخی ( بصیرت‌های گسسته) در بلاتکلیفی باقی می‌مانند، و حتی  برخی برای ارضای حس کنجکاوی و توجیه گرایی شان با کشیدن بعضی مواد مخدر، برداشتی نادرست  از کارهای او می‌کنند. ضمن اینکه او به شهادت گفتارش، سخت به زندگی سالم و متعادل پایبند  است. هر دو در جستجوی آزادی انسان از قیود بی جای درونی یعنی اندیشه‌های نادرست هستند  ولی در آثار کاستاندا ما به (بصیرتهای گسسته) و در آثار کریشنامورتی به (بصیرتهای پیوسته)  برخورد می‌کنیم یعنی کریشنامورتی در مورد اندیشه، شاگردش را بسیار کلیدی، سیستمی و  مجموعه نگرانه تعلیم می‌دهد در حالی که پس از خواندن تمام کتابهای کاستاندا به سختی  محتوای اصلی نگرش او روشن می‌شود، به نظر من لااقل نقدی که به هر دوی آنها وارد است  عملی کردن نظراتشان در حل مشکلات انسان است.همانطور که قبلا اشاره شد آنها ما را در  افزایش دقت و توجه و درک، کمک فراوان می‌کنند. در واقع جایشان نیز همین جاست اما اینکه  طی چند قانونمندیهایی می‌توان درک کردن را به عمل کردن تبدیل کرد مشکلی است که نه تنها  آنها بلکه روانشناسی و روانپزشکی علمی جدید هم با آن روبروست و این خود یک محدودیت  تاریخی است که با گذران زمان، انسان به حل آن نائل خواهد شد و هم اکنون نیز در حال  حل کردن است. اغلب در آثار کریشنامورتی به هنر در معنی هفت هنر بی‌توجهی دیده می‌شود  و او ترجیحا، خود گل را به تصویر و یا نقش گل ترجیح می‌دهد و می‌خواهد بگوید که دیدن  و شنیدن و فهمیدن هم هنر است بنابراین شاید به شدت با این شعر سعدی مخالف باشد: [/size]
  [/color]به چه کار آیدت ز گل طبقی / از گلستان من ببر ورقی // گل همین پنج  روز و شش باشد / و این گلستان همیشه خوش باشد [/size]
  [/color]و هنرمند تنها کسی نیست که به هفت هنر آشنا باشد بلکه درست دیدن  یک آسمان آبی هنگامیکه بدون تخیل و مقایسه و تعبیر و تفسیر دیده می‌شود خود، یک فضای  هنریست. شاید همان شکوه‌ای که از کلمه و تفسیر دارد او را به برخورد دست اول با طبیعت  بیشتر سوق می‌دهد تا نگاه کردن آثار هنری در نمایشگاهها و حتی شنیدن موسیقی. در یادداشتهای  شخصی کریشنامورتی حساسیت گوش و چشم او به نحو بسیار بارزی مشهود است و انگار در اثر  دقت، صداهای بیشتری را در طبیعت می‌شنود که انسان آنها را در موسیقی جستجو می‌کند و  نیز دیدنی‌ها را بیشتر می‌بیند. در آثارش مکرر هنر را قرار دادن امور در جای خود می‌داند  و بعید به نظر می‌رسد که کریشنامورتی جایی برای هفت هنر قائل نباشد و یا شاید چنین  به نظر می‌رسد که انسان قبل از هفت هنر باید هنر زندگی کردن را یاد بگیرد. شاید مشکل  ترین قسمت این نوشته مقایسه کریشنا با ذن باشد. او در آثار خود به راهنمایانی که در  ذهن شاگرد باقی می‌مانند اعتراض دارد او می‌گوید اگر ذن وصول به یک اقتدار یا به قول  ( دون‌خوان) یک اقتدار ذهنی باشد این با سایر بینش‌ها فرقی ندارد. شاید مقصودش این  است که از وقتیکه ذن و ذنیست، بوجود آمده ایسمها هر کدام خود به مانند یک ایست به معنی  توقف در ذهن انسان قرار می‌گیرد و معرفت درست در حرکت است نه در ایستادن به قول اقبال  (گر نروم نیستم) بنابراین می‌بایست در سیر و سلوک انسان، خود ذن محو شود. توصیه‌های  آن حتی اگر در جهت حذف کلمه و لفظ و اندیشه و ماورای دوگانه اندیشی باشد و ایستا شود،  خود نیز یک عدم اقتدار می‌شود. در واقع تاکید کریشنامورتی بر خالی بودن ذهن، روان کردن  آن است و نگران از اینکه مبادا نقش خدمتی و تسهیلاتی و شناختی لفظ و کلمه و اندیشه  به ضد خود تبدیل شوند و دست و پا گیر گردند. برای اینکه خواننده این نوع آثار دچار  بدبینی و نا امیدی نشود لازم است عنوان شود: کسانی در رابطه با کریشنامورتی و دون خوان  یا نگرشهای دیگر نا امید می‌شوند که اینها را مطلق کنند زیرا جواب درست را تاریخ و  جامعه بشری در مجموع به انسان می‌دهد اینها بخشی از ذهن و زندگی هستند نه تمام آن و  راه حل را در "کل زندگی" با انسانها و همراه آنها باید پیدا کرد و این شدنی  است و چون جای آن در اینحا نیست به زمان دیگر موکول می‌کنیم و بالاخره در زمینه احساس  دینی همچنان که در کتاب حقیقت و واقعیت گفته است، آنرا فعالیت درست (اندیشیدن) و یکی  شدن با حق و حقیقت می‌داند. در خاتمه لازم می‌دانم که درس عبرتی از مطلق کردن‌ها بگیریم  و آن این است که اگر هورنای، کریشنامورتی و کاستاندا و دیگران برایمان مطلق شوند از  چاله به چاه می‌افتیم . تاکنون مراکز مختلفی در سراسر جهان از جمله در اوهایو بنام  کریشنامورتی تاسیس شده است وقتی او را در سال 1977 در اوهایو دیدم با دکتر شین برگ  روانپزشک مشغول مناظره بود[/size][/color][/size].[/color][/size] بطور خلاصه او مشکلات انسان را ناشی از برخورد نادرست  با اندیشه می‌داند، یعنی فقدان درست اندیشیدن و عدم توانایی انسان در دیدن واقعیت و  حقیقت و توجه کردن (مراقبه) او مکرر در پاسخ به سئوالات و مشکلات شاگردان و خوانندگانش  می‌گوید: نگاه کن به آنچه هست [/color]Look At what is[/size][/color][/size] بگذار فهم و درک قانون حاکم باشد [/color]Understanding be The Law[/size][/color][/size]  با تمام وجود (دیدن واقعیت و حقیقت)  و آنچه که هست از نظر وی رهایی انسان است و (رهایی از دانستگی) را برابر با رهایی انسان  می‌داند رهایی از دانستگی، استقبال از جهل نیست بلکه متوقف کردن رابطه نادرست انسان  با دانستگی است[/color][/size].[/color][/size] کریشنامورتی در حالی چشم از جهان فرو بست که یک عمر  به دیدن و دگر آموزی آن یعنی در حقیقت به دیدن ندیدن پرداخت. به قول اقبال لاهوری او  بیشتر اهل نظر بود تا اهل خبر و زندگی و نظریاتش مصداقی است از این شعر اقبال: دیدن  دگر آموز شنیدن دگر آموز[/color][/size]
[/t][/t]
خارج شده است
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

غلامرضا

  • منشی S.A مرد
  • بابا حرفه ای
  • ******
  • امتیاز: +122/-3
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 762
  • مراقبه یعنی گرفتن جواب از دهان بزرگترین منبع ممکن
    • Http://Behboodi.Org
پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
« پاسخ #88 : 05 اكتبر 2011، 06:21:52 am »

امروز سیزدهم مهرماه سال یکهزار و سیصد و نود
جمله ای را از کتاب نارانان فقط برای امروز خواندم که بسیار تا بسیار روحانی بود ...
دوست داشتم آن را مجددا تکرار کنم و مراقبه خودم رو هم در انتهای اون قرار بدم ...
.
اخیرا دو تن از نزدیکان من از الکلیسم بهبودی پیدا کرده اند . در طول سالهای مصرف ، من شدیدا با آنها و رفتارهای منحرفشان درگیر می شدم بطوریکه این دیدگاه رااز دست دادم که حتی اگر آنها دلتنگ باشند ، من می توانستم خوشحال باشم . من می توانستم در آرامش زندگی کنم . حتی اگر آنها مجددا  مصرفشان را آغاز میکردند . نقطه دگرگونی بهبودی من در الانان ، زمانی حاصل شد که شخصی به من گفت "تو باید یاد بگیری  که آرامش داشته باشی خواه الکلی مصرف کند خواه نکند" از آن روز به بعد تلاش کردم ، به خاطر داشته باشم که من  زندگی و سرنوشت مربوط به خودم را دارم  . به یکباره شروع کردم تا رفاه و آسایش خودم را از الکلی جدا سازم . من دریافتم که این آسانتر است که خود را از تصمیماتی که آنها اتخاذ می کنند در مورد اینکه چگونه ، کجا ، چه هنگام و با چه گسی در زندگی خود رفتار کنند ، جدا سازم . زیرا سرنوشت و زندگی واقعی من بطور مستقیم با آنها گره نخورده بود . من قادر بودم ، آنها را همانطور که هستند بپذیرم  و به عقایدشان گوش دهم و علاقه مند باشم . بی آنکه سعی کنم اعمال آنها را کنترل کنم . از الانان سپاسگزارم ، من میتوانم انرژی خود را بر جاییکه میتوانم آن را کنترل کنم ، یعنی زندگی خودم متمرکز کنم .
  یاد آوری امروز .................
وقت من ارزشمند تر از آن است که زندگی خود را برای نگرانی از آینده و اموری که قدرتی بر آن ندارم ، تباه کنم . من امروز برای خودم یک زندگی شگفت انگیز می سازم . "همچنانکه به تمرین تمرکز داشتن بر خودم ادامه میدهم ، این برای من آسودگی است که بدانم قادرم مشکلات دیگران را بجای اینکه برای حل کردن آنها تلاش کنم ، رها سازم" .
.
.
مراقبه 13/7/90:
[/size][/color]
روز:
انسان معمولا نا خود آگاه است. فقط بخشي اندك از وجود او خود آگاه است، بخشي بسيار بسيار اندك.
تو هر لحظه ممكن است با بروز حادثه اي كوچك، ناخودآگاه شوي. كافيست كسي پا روي كفشت بگذارد تا ناخودآگاه شوي.
كافيست كسي به تو تنه بزند يا كسي به تو توهين كند و با خشم به تو نگاه كند تا نا خود آگاه شوي. كافيست زني زيبا از كنارت بگذرد.....
خودآگاهي تو چندان زياد نيست. پديده اي بسيار سطحي است. تودرون خود قاره پهناور ناخودآگاهي را داري كه بايد دگرگونش كني.
آنگاه كه همه وجود تو خود آگاه شود، آنگاه كه همه چيز نتواند تو را نا خود آگاه كند و حتي د رخواب عميق نيز خود آگاهي تو در صحنه باقي بماند، به خانه مي رسي.
اگر تو بيدا ر شوي به خانه مي رسي. اما اگر بيدار نشوي، در سر گرداني به همه جا سر مي زني مگر به خانه.

شب:
هر نوزادي كه در رحم مادرش زندگي مي كند شادمان است . او هيچ چيزي ندارد – قدرتمند ترین  يا ثروتمند ترين انسان دنيا نيست. هيچ قصري در اختيار ندارد – او هيچ مايملكي ندارد اما بي نهايت شاد است.
ما در دل مادرمان مزه چيزي را مي چشيم كه هرگز نمي توانيم فراموشش كنيم. براي فراموش كردنش همه كار مي كنيم اما آن ا ز ياد نمي رود كه نمي رود. چنان  ژرف در وجود ما نفوذ كرده كه زدودنش نا ممكن است. اما شاديهاي دوران جنيني را براحتي مي توان دوباره بدست آورد تو فقط بايد مثل يك كودك شوي و همه عالم را چون شكم مادرت بينگاري. اين همان چيزي است كه دين قرار است در عمل انجام دهد. دين مي خواهد به تو كمك كند جهان را مادر خود بينگار ي تا هيچ كشمكشي بين تو و او نباشد. تا تو بتواني به جهان هستي اعتماد كني و در باطن بداني او مراقب توست. تا بداني نبايد پيوسته نگران و در تشويش و تنش باشي، زيرا از همه چيز مراقبت مي شود. آنگاه ناگهان، تمام وجودت را شادماني فرا مي گيرد.
مراقبه فقط به تو كمك مي كند دوباره به دل جهان هستي بازافتي.
« آخرين ويرايش: 05 اكتبر 2011، 06:26:14 am توسط غلامرضا »
خارج شده است
با امید و توکل به نیروی برتری که ما را انتخاب کرد تا در کنار هم جمع شویم و سنگ صبور یکدیگر باشیم، از خدا می خواهیم کمکمان کند تا روز به روز به او نزدیکتر و در راستای بهبودی و ترك شهوت گام برداريم، به امید اینکه صدای این جلسات به گوش تمام افراد نیازمند برسد .

John Doe

  • گمنام(John Doe)
  • بابا حرفه ای
  • ****
  • امتیاز: +337/-0
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 827
  • We don't need no thought control
    • الکلی ها/معتادان گمنام
پاسخ : مراقبه های روزانه یا قدم یازدهم انجمن ...
« پاسخ #89 : 08 سپتامبر 2012، 11:26:02 am »

  *وقتی ذهن میشناسد آن را دانش میخوانیم، وقتی دل میشناسد آن را عشق مینامیم و آنگاه که وجود میشناسد آن را مراقبه می نامیم
خارج شده است
Traditions Twelve:
Anonymity is the spiritual foundation of all our traditions, ever reminding us to place principles before personalities
.
 

این صفحه در 0.242 ثانیه 20 نمایش داده شد.