انجمن های گفتگوی بهبودی

Please login or register.

لطفا برای ورود نام کاربری و رمز عبورتان را وارد نمایید
جستجوی پیشرفته  

اخبار:

میان قاطعیت با رفتار خشک و خشونت آمیز ، تمایز قائل شوید



ایام ، پیامهای روز و خبرهای مهم تالار

یادمان باشد :
اگر خطای گذشته را نمی توان جبران کرد ،دست کم اثر آن را با مهربانی در حق کسی دیگر می توان کمرنگ و کمرنگتر نمود . زیرا امروز ما فهمیده ایم که : کردارمان است که چرخه تقدیرمان را به حرکت در می آورد .

.
به خاطر دارم زمانی که در اوج نا امیدی به سر می بردم خداوند مرا با یکی از برنامه های دوازده قدمی آشنا کرد و در این راه مسیر زندگی ام تغییر کرد.
بدون شک یکی از دلایلی که باعث پایبندی من در این داستان شد ،  نبود هیچگونه انگیزه انتفاعی در افراد قدیمی تر بود . در ابتدا با بدبینی، اندکی بعد با شک و تردید و تعجب و در انتها با درک اینکه اینجا با تمام دنیا متفاوت است با این مسئله روبرو شدم. برنامه به من روشی ساده اما نه چندان آسان را پیشنهاد کرد و در گام پایانی مرا موظف به رعایت مسائل مطرح شده در یازده گام قبلی نمود و متعهد به رساندن این پیام به آنانیکه درد می کشند و در انتظار راهی برای درمانند. پس از چندی با یکی از روشهایی که برای رساندن این پیام توسط تعدادی از همدردانم در محیط های مجازی راه اندازی شده بود آشنا شدم. مهمترین مسله ای که در روزهای اول با آن روبرو بودم احساس عدم امنیت در این مکانها بود چرا که رعایت ستنها در این محیط بسیار مشکل و عملا غیر ممکن به نظر می رسید پس از چندی دریافتم حضور خداوند در این مکان مثل بقیه جاها پر رنگ است و او به گونه ممکن هدایتگر ماست. افرادی که به این مکان می آیند مثل افرادی که به جلسات می ایند رنج کشیده اند و مورد عنایت خداوند، خدمتگزاران نیز وظایف سنگینی به عهده دارند و در مورد خدمتگزارن این تالار تا آنجا که بنده مطلعم یهترین تلاش را برای حفظ امنیت تالار می نمایند.

باستحضار کاربران عزیز می رساند گزارشهائی در مورد ارسال پیغامهای خصوصی غیر مرتبط از سوی بعضی از کابران به خدمتگزاران تالار رسیده است... امنیت تالار و کم کردن هزینه خسارات احتمالی به کابران مهمترین دغدغه خدمتگزارن تالار می باشد و در صورت تکرار این موضوع حساب کاربری، کاربر متخلف حذف می گردد.

اما در پایان و خطاب به همه عزیزان، اعتماد یکی از اصول زیربنائی بهبودی است اما ما باید بدانیم که در زمان و مکان مناسب به افرادی که احساس می کنیم زیربنای روحانی محکمی در زندگیشان دارند اعتماد کنیم.
.
اوایل فکر می کردم به همه افرادی که 12 قدم رو کار کردند چه زن و چه مرد می تونم اعتماد کنم. فکر می کردم کسی که مُهر 12 قدمی رو خورده یعنی انتهای اعتماد ولی :
بعدها فهمیدم که اینطور نیست. درسته که 12 قدم اصول روحانی هست که به هر انسانی کمک می کنه تا روحانیت رو توی خودش پرورش بده، اما واقعیتش این هست که باید این اصول رو زندگی کرد نه اینکه فقط آنها رو آموزش دید.
فهمیدم که بیماری ما انسانها به شکلهای مختلف خودش رو نشون می ده و انکار و توجیه یکی از قوی ترین قسمتهای اون هست. متوجه شدم که این من هستم که به دیگران اجازه می دم که از من سوء استفاده کنند و احساسات من رو به بازی بگیرند.
فهمیدم که من هم باید اصولی رو رعایت کنم و حواسم به دورو برم باشه، چشمهام رو باز کنم و مسئولیت اعتماد رو به گردن دیگران نندازم، حماقت و بی ملاحظه گی به خرج ندم و بعد اسمش رو اعتماد بزارم و در انتها توقع داشته باشم کسی از این نوع اعتماد (بی مسئولیتی) من سوء استفاده نکنه.
ضمن اینکه متوجه شدم :
اعتماد یکی از اصول زیربنایی برای زندگی می باشد. در صورتی که هیچ گونه اعتمادی در بین انسانها وجود نداشته باشد هیچ انسانی نمی تواند از انسان دیگر برای دریافت کمک یاری بگیرد.
در انجمنهای 12 قدمی انسانهای درد کشیده ای وجود دارند که عجز آنها در مقابل نقصهایشان آنها را به اینجا کشیده است. 12 قدم به انسانها کمک می کند تا اصول روحانی را دریافت کرده و در جهت کاهش نقصهای خود گام بردارند. هنگامی که ما در قدم 4 شروع به نوشتن ترازنامه می کنیم بعد از مدتی متوجه می شویم که این خود ما بوده ایم که وسایلی فراهم کرده ایم تا دیگران از اعتماد ما سوء استفاده کنند.
در بسیاری از زمانها ما می خواستیم که مسئولیت کارهای خود را به عهده نگیریم و این اشتباهات رو به گردن دیگران بیاندازیم. ما می خواستیم به همان گونه که راحت تر هستیم (بدون تلاش و تفکری) کاری رو انجام بدهیم و در انتها اگر نتیجه متناسب با خواسته ما نبود، دیگران را محکوم می کردیم و می گفتیم آنها از اعتماد ما سوء استفاده کردند، آنها رفتار صادقانه ما را ندیدند و... . اما یادمان رفته بود که این خود ما بودیم که برای فرار از کوچکترین تنش همه چیز را به دیگران واگذار کرده بودیم، ما سعی نمی کردیم خودمان رو به زحمت انداخته، احساساتمان رو کنترل کنیم، دعا کنیم تا راه درست را دریابیم، ما فقط می خواستیم راحت باشیم.
و در انتها باید توجه بشود قرار گرفتن برچسب 12 قدمی بر روی یک فرد به معنی این نیست که آن فرد خالی از نقص شده و ما احساس کنیم که می توانیم بدون در نظر گرفتن بسیاری از اصول به آن فرد اعتماد کنیم. این اعتماد چیزی جزء حماقت نیست و دوباره ما را در چرخه ای از رنجش می اندازد، رنجشی که ما مسئولیت رفتار اشتباه خودمان را به گردن 12 قدم انداخته ایم.
.
اینها تجربه هایی بود که من بدست آوردم
.
خدمتگزاران انجمنهای گفتگوی بهبودی

نویسنده موضوع: تنهایی امروز من  (دفعات بازدید: 5165 بار)

وحید - ط

  • پارازیت
  • مدیر انجمن
  • کاربر نیمه فعال
  • *****
  • امتیاز: +96/-5
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 153
  • قلم و رنگ در اختیار توست ،چرا بهشت را نقاشی نمیکنی
    • بهبودی
تنهایی امروز من
« : 11 نوامبر 2010، 06:09:02 pm »

                            تنهایی امروز من
                        ما از زندان های خود ساخته آزاد خواهیم شد."(کتاب پایه)
زندان من چه بود؟
زندان من تنهایی و انزوا بود!؟زندان من محاکمه کردن خودم،دیگران وخداوند بود!؟ زندان من آلودگی های مختلف بیماری اعتیاد بود!؟زندان من پرخاشگری و درگیری با همه بود!؟(بود یا هنوز هم هست؟)
از زمانی که یادم می آید کابوس من تنهایی بود.من برای فرار از این زندان تنهایی دست به هر کاری میزدم تا بتوانم در جمع های مختلف پذیرفته شوم از دزدی و مسخره بازی گرفته تا دلقک دست دیگران شدن تا این که با جمع هایی آشنا شدم که مواد مخدر استفاده میکردند در اوایل مصرف نمیکردم.و سعی میکردم در هنگام مصرف کردن آنها خود را سر گرم موضوع دیگری کنم اما آهسته،آهسته ترسم از مصرف کردن که ریخت وزشتی کار کم رنگ شد شروع به مصرف کردن کردم و خیلی زود پیش تاز شدم کار به جایی رسید که خانه خود را در اختیار دوستانم قرار میدادم تا در آنجا مصرف کنند حتی در مواقعی جنس مصرفی آنها را هم تهیه میکردم فقط برای اینکه تنها نشوم چون از تنهایی میترسیدم از تنها ماندن میترسیدم من درک نمیکردم که چرا با این کارها یی که میکردم باز تنها میمانم واقعا درک نمیکردم یا بهتر است بگویم نمیدانستم دنیای اعتیاد یعنی سواستفاده کردن،من متوجه نمشدم چرا دوستانم در خانه من جنس مرا مصرف میکنند اما بعد بیخیال من میشوند .
 من نمیدانستم چیزی که مرا رنج میدهد خلا عاطفی است وبه اشتباه آنرا تنهایی میدانستم من برای فرار از تنهایی به دنبال عشق بودم وامید ،دوستداشتن ودوستداشته شدن اما همیشه مسیر را اشتباه میرفتم به همین خاطر روابط مختلف دوستی هیچ وقت جواب نداد .بهترین دوران زندگی و موقعیت های شغلیم در همین دوران از دست رفت تا با ان.ای آشنا شدم.بعد از کارکرد 12 قدم هنوز هیچ اتفاقی در من نیفتاده بود از همه چیزوهمهکس خسته شده بودم من فقط متوجه شده بودم که من انسانی هستم زود رنج،ترسو،تایید طلب،قدرت طلب،سواستفاده گر،.......که همه باعث میشد جلو ایجاد یک رابطه سالم و منطقی را بگیرد.ترس از تنهایی هنوز بود و بمن لبخند میزد نمیدانستم چکنم تا اینکه یک روز بر حسب اتفاق به صحبتهای دونفر از دوستان برنامهای که با هم صحبت می کردند گوش میکردم اما انگار دوستمان بمن میگفت که البته پیام اصلی مال من بود (شاید در قبل هم پیامهایی میامد اما دریچه های بسته فکری متاسفانه اجازه ورود ایدههای تازه را نمیدهند)جمله ای که شنیدم این بود "آیا تا بحال یک پاراگراف از کتاب را برای خودت خوانده ای و آن را درک کرده ای)جرقه زده شد و شعله گرفت واقعیت همین بود من فقط 12 قدم را خوانده بودم وخوب هم صحبت میکردم که البته باز هم برای تایید طلبی و فرار از تنهایی.درک درست از اصول بکار بردن آنها در زندگی است کاری که من خیلی کم انجام میدادم اما برنامه ما بر اصل تمرین و سعی قرار گرفته. این بود که شروع کردم خیلی سخت بود حتی رفتارم از قبل هم بدتر شد تا جایی که مجبور شدم راهنمایم را عوض کنم اما ادامه دادم چون دیگر نمیخواستم بترسم. از قدم 9و10شروع کردم اما متوجه شدم برای رعایت اصول باید همه را در کنار هم داشته باشم یعنی صداقت،روشن بینی،تمایل در کنار هم کار میکندوبعد اصول دیگر به آن اضافه میشود.با تمرین تاحدودی رشد کردم وامروز من متوجه شدم که نقطه آغازین هر عملی افکار ماست ،ما چنان هستیم که فکر میکنیم ،وسوسه ها در ابتدا در ذهن ما شکل میگیرندوبعد در کلام ما و عمل ما آشکارمیشود.
من اگر فکر کنم که تنها هستم ،تنها میشوم ،اگر فکر کنم که میترسم ،میترسم ،تنهایی امروز من سرشار از حرکت و میل به رشد است زیرا مجالی برای درست فکر کردن و برنامه ریزی کردن برای آینده پیدا میکنم من امروز یاد گرفتم که دیگر تنها نباشم وچگونه وقتم را پر کنم مثل خواندن و نوشتن ،ترازنامه گرفتن و از هم مهمتر صبر کردن،تمرین صبر یکی از سخت ترین اصولی است که در حال انجام آن میباشم .دعا و درخواست کمک کردن از خداوند و اعتماد کردن به او همه راه هایی است برای پر کردن اوقات تنهایی آن هم ا ز نوع اجباری آن .تنهایی امروز من ......!؟ دیگر زندان و کابوس من نیست.
                                                                 
                                             وحید.ط       ---vvv--- پارازیت ---vvv---                                     
« آخرين ويرايش: 11 نوامبر 2010، 06:17:54 pm توسط وحید - ط »
خارج شده است
هستی تو معرف توست نه گفته تو!!!

mahtab

  • کاربر نیمه فعال
  • **
  • امتیاز: +132/-1
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 495
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : تنهایی امروز من
« پاسخ #1 : 12 دسامبر 2010، 08:21:22 am »

مشکلی که من دارم اینه که تنهام وخودم اون رو انتخاب کردم وانقدر تکرار کردم که اجبار شده واسم .دوستان زیادی دارم واتفاقا اونها تمایل زیادی به برقراری ارتباط دارند ونیازی در خودم نمیبینم که بخوام هر جورشده وارد جمعشون بشم ،همینکه میبینم ارتباطم با دوستام داره صمیمی میشه خیلی سریع از درون یه حئل واسه خودم میسازم واجازخه نمیدم کسی به حریمم وارد بشه .با همه در ارتباطم با همه میگم ،میخندم اما هرگز اجازه نمیدم که درونم اگه سرشار از درد باشه رو کسی متوجه بشه .دور وبرم خیلی شلوغه اما من باز هم تنهایی خودم رو دارم . در مورد خودم به شدت سختگیرم واگر خطایی مرتکب بشم انقد به خودم ریاضت میدم تا دیگه فکرش هم به ذهنم نرسه .زندانی که من تو ش گرفتار شدم فکر کنم یه جورایی شبیه زندان گوانتالاموست .بیرون اومدن از اون خیلی سخته
خارج شده است
من کسی نیستم ،توکیستی؟؟؟اگر توهم مانندمن کسی نیستی ،مایک زوج میشویم .مبادا این راز را باکسی درمیان نهی ،ماراتبعید خواهند کرد ...

وحید - ط

  • پارازیت
  • مدیر انجمن
  • کاربر نیمه فعال
  • *****
  • امتیاز: +96/-5
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 153
  • قلم و رنگ در اختیار توست ،چرا بهشت را نقاشی نمیکنی
    • بهبودی
پاسخ : تنهایی امروز من
« پاسخ #2 : 13 دسامبر 2010، 12:30:09 am »

مشکلی که من دارم اینه که تنهام وخودم اون رو انتخاب کردم وانقدر تکرار کردم که اجبار شده واسم .دوستان زیادی دارم واتفاقا اونها تمایل زیادی به برقراری ارتباط دارند ونیازی در خودم نمیبینم که بخوام هر جورشده وارد جمعشون بشم ،همینکه میبینم ارتباطم با دوستام داره صمیمی میشه خیلی سریع از درون یه حئل واسه خودم میسازم واجازخه نمیدم کسی به حریمم وارد بشه .با همه در ارتباطم با همه میگم ،میخندم اما هرگز اجازه نمیدم که درونم اگه سرشار از درد باشه رو کسی متوجه بشه .دور وبرم خیلی شلوغه اما من باز هم تنهایی خودم رو دارم . در مورد خودم به شدت سختگیرم واگر خطایی مرتکب بشم انقد به خودم ریاضت میدم تا دیگه فکرش هم به ذهنم نرسه .زندانی که من تو ش گرفتار شدم فکر کنم یه جورایی شبیه زندان گوانتالاموست .بیرون اومدن از اون خیلی سخته
سلام به ملیحه عزیزم البته میخوام به خودم اجازه بدم و بگم دختر گلم چون همسن پسر خودم هستی پس امیدوارم ناراحت نشی.
چیزی که تو ازش به عنوان زندان یاد میکنی فقط یک حباب کوچیک ترس و بی اعتمادیه که البته کاملا طبیعیه اولا بخاطر اقتضای سنیت(خانوم کوچولو :P) دوما بخاطر اتفاقاتی که از اعتماد کردن به دیگران برات افتاده سوما بخاطر اینکه فکر میکنی کسی درد های تورو درک نمیکنه چارما بخاطر اینکه به خودت حق اشتباه نمیدی تو یادت رفته که تو قرار است فقط یک انسان باشی ،یک انسان با شاخصه های کامل یک انسان نه یک انسان کامل چون انسان کامل فقط یک ایدهآلهاز خودت توقع زیاد نداشته باش عزیز تو یک عرسک کوچولو هستی با تجربیات محدود سنی خودت که البته کاملا قابل احترامه.به خودت و دوستانی که میخوان در شادی و غمت شریک بشن سخت نگیر و اجازه بده که خداوند با ابزارهاش شادی رو بهت هدیه کنه.
خارج شده است
هستی تو معرف توست نه گفته تو!!!

رضا - بیل

  • رضا - اینترنت
  • نمایندگان انجمن ها
  • کاندیدای خدمت در تالار
  • ******
  • امتیاز: +374/-13
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 3,690
  • <:::: ردپاهایم راپاک می کنم،تا کسی نفهمدکه...::::>
    • الکلی ها و معتادان گمنام
پاسخ : تنهایی امروز من
« پاسخ #3 : 13 دسامبر 2010، 08:23:55 am »

مشکلی   که من دارم اینه که تنهام وخودم اون رو انتخاب کردم وانقدر تکرار کردم که   اجبار شده واسم .دوستان زیادی دارم واتفاقا اونها تمایل زیادی به برقراری   ارتباط دارند ونیازی در خودم نمیبینم که بخوام هر جورشده وارد جمعشون بشم   ،همینکه میبینم ارتباطم با دوستام داره صمیمی میشه خیلی سریع از درون یه   حئل واسه خودم میسازم واجازخه نمیدم کسی به حریمم وارد بشه .با همه در   ارتباطم با همه میگم ،میخندم اما هرگز اجازه نمیدم که درونم اگه سرشار از   درد باشه رو کسی متوجه بشه .دور وبرم خیلی شلوغه اما من باز هم تنهایی خودم   رو دارم . در مورد خودم به شدت سختگیرم واگر خطایی مرتکب بشم انقد به خودم   ریاضت میدم تا دیگه فکرش هم به ذهنم نرسه .زندانی که من تو ش گرفتار شدم   فکر کنم یه جورایی شبیه زندان گوانتالاموست .بیرون اومدن از اون خیلی سخته
[/r]
 سلام به ملیحه عزیزم البته میخوام به خودم اجازه بدم و بگم دختر گلم چون همسن پسر خودم هستی پس امیدوارم ناراحت نشی.
چیزی که تو ازش به عنوان زندان یاد میکنی فقط یک حباب کوچیک ترس و بی اعتمادیه که البته کاملا طبیعیه اولا بخاطر اقتضای سنیت(خانوم کوچولو :P ) دوما بخاطر اتفاقاتی که از اعتماد کردن به دیگران برات افتاده سوما بخاطر اینکه فکر میکنی کسی درد های تورو درک نمیکنه چارما بخاطر اینکه به خودت حق اشتباه نمیدی تو یادت رفته که تو قرار است فقط یک انسان باشی ،یک انسان با شاخصه های کامل یک انسان نه یک انسان کامل چون انسان کامل فقط یک ایدهآلهاز خودت توقع زیاد نداشته باش عزیز تو یک عرسک کوچولو هستی با تجربیات محدود سنی خودت که البته کاملا قابل احترامه.به خودت و دوستانی که میخوان در شادی و غمت شریک بشن سخت نگیر و اجازه بده که خداوند با ابزارهاش شادی رو بهت هدیه کنه.

.
.
پیرمرد ، عینکتو بزن ....
ملیحه کیلو چنده ، اون مشارکت کرده بود واین که مهتاب تجربه داده چیز دیگریست
توجه کردی ، خانم مهتاب مدیریت محترم ناران و آلانان ، نه خانوم ملیحه .
تفاوت سنی اینها هم بیشتر از 8 ساله ...
.
.
حواستو جمع کن تجربه های دقیقی بدی ...
خارج شده است
ثمره کوشش های عاشقانه ، در محصول آن است که موسم آن همیشه به وقت خود فرا می رسد ...
کتاب پایه "آبی" معتادان گمنام - پیش گفتار
.
.
آدرس وبلاگ :
.
http://www.behboodi.org

malihe

  • کاربر نیمه فعال
  • **
  • امتیاز: +97/-0
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 434
  • سکوت من ،فریاد بلند دوست داشتن توست...
پاسخ : تنهایی امروز من
« پاسخ #4 : 13 دسامبر 2010، 03:34:58 pm »

آقا رضا ممنون از لطفتون ...کیلویی هم شدیم دیگه...دستتون درد نکنه... :'( :-\ :-X
من که گیج شدم ....از آقا وحیدم متشکرم بابت ابراز محبتشون.... :)
خارج شده است
لذت دوستی با پابرهنگان در این است که مطمئنی ریگی به کفش ندارند.....

وحید - ط

  • پارازیت
  • مدیر انجمن
  • کاربر نیمه فعال
  • *****
  • امتیاز: +96/-5
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 153
  • قلم و رنگ در اختیار توست ،چرا بهشت را نقاشی نمیکنی
    • بهبودی
پاسخ : تنهایی امروز من
« پاسخ #5 : 15 دسامبر 2010، 10:24:20 am »

سلام  به همه دوستان صبح روز تاسوعای همه بخیر .
باید از ملیحه و مهتاب معذرت خواهی کنم تا حالا چند باره که این دو نفرو با هم اشباه گرفتم البته امیدوارم که ناراحت نشده باشن  ;D ;D ملیحه رو که میدونم ناراحت نمیشه  :P :P اما از دوستمون مهتاب عذر خواهم غیر از پیری هیچ دلیل دیگه ای نداره و همین طور به دوستمون رضا هم تبریک میگم که دنبال صوتی های من میگرده خوشبختانه پیدا هم میکنه خفن ;D به تلاشت ادامه بده رضا جون منتها بیلتو یادت نره برداری وقتی از رضا بیل صحبت مشه یاد بابا قاسم برزگر قهرمان کتب فارسی گذشته میفتم ;D ;D ;D ;D >:(
در ضمن جای بسی امیدواری و خوشحالی که سن و سال همه رو هم میدونی!!!!!؟آدم با خودش فکر میکنه نکنه کارمند اداره آماری یا شایدم اداره ثبت یا شاید خدای نکرده ف.... البته خدا نکنه ;D ;D ;D
« آخرين ويرايش: 15 دسامبر 2010، 10:31:02 am توسط وحید - ط »
خارج شده است
هستی تو معرف توست نه گفته تو!!!

رضا - بیل

  • رضا - اینترنت
  • نمایندگان انجمن ها
  • کاندیدای خدمت در تالار
  • ******
  • امتیاز: +374/-13
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 3,690
  • <:::: ردپاهایم راپاک می کنم،تا کسی نفهمدکه...::::>
    • الکلی ها و معتادان گمنام
پاسخ : تنهایی امروز من
« پاسخ #6 : 18 دسامبر 2010، 07:25:41 am »

آقا رضا ممنون از لطفتون ...کیلویی هم شدیم دیگه...دستتون درد نکنه... :'( :-\ :-X
من که گیج شدم ....از آقا وحیدم متشکرم بابت ابراز محبتشون.... :)
.
.
از ملیحه عزیز عذی می خوام
منظور بنده جسارت نبود فقط یادآوری به پیرمرد بود که بجای سیب زمینی جدا کردن دنبال کیوی افتاده و یادش رفته اینجا سوپر مارکت نیست که ....
.
شاد و خرم باشید
...
.
با تشکر و عرض معذرت دوباره ...
.
خارج شده است
ثمره کوشش های عاشقانه ، در محصول آن است که موسم آن همیشه به وقت خود فرا می رسد ...
کتاب پایه "آبی" معتادان گمنام - پیش گفتار
.
.
آدرس وبلاگ :
.
http://www.behboodi.org

فلیکا

  • تازه وارد
  • *
  • امتیاز: +26/-0
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 61
پاسخ : تنهایی امروز من
« پاسخ #7 : 15 مارس 2011، 07:59:04 pm »

من هم دور خودم یه دیواری از تنهایی ساختم.خیلی وقت ها آزارم میده.اما مشکل اینجاست که نمیتونم ازش رد بشم.احتمالا به خاطر اینه که نمیدونم پشتش چیه
و از فهمیدنش هم میترسم.اصلا نمیدونم که حرف زدن کار درستی هست یا نه.همیشه به خودم میگم که میتونم درد هام رو تحمل کنم بدون اینکه با دیگران درد دل کنم
اما بعضی وقت ها به این حرف خودم شک میکنم.بخصوص زمانی که کسی رو پیدا میکنم که احساس میکنم میشه بهش تکیه کرد.
تازه زمانی که اون رو هم پیدا میکنم باز هم باهاش حرف نمیزنم.یه چیزی جلوم رو میگیره.
 
خارج شده است
در این دنیا چه بسیارند آنهایی که در آرزوی قطعه ای نان میمیرند و چه بسیار بیشتر که در آرزوی اندکی عشق میمیرند.

محمد حسین

  • گردانندگان انجمن
  • تازه وارد
  • ****
  • امتیاز: +49/-0
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 85
  • خدا گفت:همیشه در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست،
پاسخ : تنهایی امروز من
« پاسخ #8 : 25 مارس 2011، 01:06:57 pm »

سلام
در مورد تنهاییهای امروزمان قرار است صحبت کنیم .در زمان ورود به انجمن 7پیام اولیه را زیاد میبینیم و میشنویم .و فکر میکنیم که این پیامها فقط برای اوایل پاکیه ولی سن پاکی که میاد بالا میفهمیم که خستگی روحی گرسنگی روحی وتنهایی روحانی حیلی عذاب اورتر است از تنهایی جسمانی.
زمانی که من در دچار تنهایی روحانی میشم واقعا دیگه هیچ چیز تو دنیا نمیتونه حالم رو خوب کنه .نه مشارکت نه راهنما ونه پیامهای انجمن .زمانی که روحم احساس گرسنگی میکنه دست به هر کاری میزنم تا اون خلا روحانی و اون چاله بزرگ روحم پر بشه و نمیشه .
ولی اینو میدونم که پازل گم شده تموم اینها یه چیزی و یه کسیه که ما اسم اونو میزاریم نیروی برتر و قدرت ما فوق و علت تمام این کمبودها و حال بدی هاو تنهایی ها فاصله گرفتن از اون و قطع ارتباط با خدای مهربان است.
باشد که لحظه ای مارا به خود وا نگذارد.
خارج شده است
اگر خواهان بارش هستید ریزش داشته باشید

pari

  • کاربر فعال
  • ***
  • امتیاز: +138/-2
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 728
پاسخ : تنهایی امروز من
« پاسخ #9 : 25 مارس 2011، 02:45:51 pm »

منم دور خودم دیوار کشیده بودم سالها.بخاطر اتفاقاتی که برام افتاده بود.هیچ کس روحش هم خبر دار نمیشد که من بهش شاید کمی علاقه دارم.همه فکر میکردن من یه آدم سرد و بی روح هستم.تا اینکه از پنج سال پیش با دوستی آشنا شدم که بهم یاد داد محبتم رو از درونم بیارم به سمت بیرون و اونو ابراز کنم و فقط در درون خودم نگهش ندارم.این کار خوب خوبی های خاص خودش رو داشت.اما بدی هایی هم داشت.
البته با وجود ابراز محبتم باز هم همون دیوار محکم دورم بود.و این باعث میشد بقیه هم فاصلشون رو از من حفظ کنن.جز چند نفر که بهشون اجازه میدادم تا لبه ی این دیوار بیان.البته حتی با وجود این دیوارهم مورد توجه و علاقه ی خیلی از اطرافیانم قرار میگیرفتم.البته معمولا خیلی به صمیمیت نمیکشید اما همیشه دورم شلوغ بود.
با پسری اشنا شدم که بخاطر همین دیوار نمیتونستم خیلی بهش نزدیک بشم.حدود پنج شش سال پیش.سه چهار ماه بیشتر طول نکشید.خوب اونم رفت.با اینکه محبت زیادی از من میدید و اینکه هنوز هم به دوستانمون میگفت که دختری مثل من پیدا نمیکنه و من یک فرشته ام!!!راستش رو بخواید برای من هم خیلی اهمیت نداشت.چون داشتم خودم رو اماده میکردم بگم آشنایی ما نتیجه ای نخواهد داشت.
تا اینکه تحول زندگی باعث شد تا من بتونم این دیوارو کمی نازک تر کنم.دیگه از بتن نبود.شاید از آجر...تا اینکه کسی رو دیدم که قانع شدم باید تلاشم رو براش بکنم.میتونم بگم کسی مثل اون آدم منو دوست نداشت بهم عشق نورزید و از من حمایت نکرد.و هنوز هم هر کاری از دستش بر بیاد برام انجام میده.بی چشم داشتی.
من قانع شدم.و با خدای خودم مشورت کردم.بهش گفتم خدایا یکبار برای آخرین بار میخوام تمام تلاشم رو بکنم.همه چیز به طور غریبی جوردر میومد.من توی همه چیز از خدا اجازه میگرفتم.ازش میخواستم اگه مصلحته اتفاق بیافته.و راستش اتفاق می افتاد.اون انسان از نظر معنوی انسان خاصی بود.و من برای اولین بار کنارش حس امنیت میکردم.احساس امنیتی که کنار نزدیک ترین کسانم هم نداشتم.فکر نکنید از احساساتی شدن بود.نه.چون از اولش هیچ علاقه ای نبود.تنها یک احترام بزرگ بود که من از سالها پیش نسبت به این شخص حس میکردم.و هنوز همین طوره.میخوام بگم چه روزها و لحظه هایی که توی خواب میدیدم و فکر نمیکردم هرگز اتفاق بیافته اتفاق افتاد.
تا اینکه ماجراهایی پیش اومد که نه تقصیر اون بود و نه تقصیر من.شاید هم تقصیر هر دو!! اما چیزی نبود که در کنترل ما باشه.شاید الان بعد از ماه ها بتونم دلیلش رو بگم اما واقعا در اون زمان هیچ کدوممون نمیتونستیم کاری براش بکنیم.و همه چیز تموم شد.گرچه هنوز یه حس دوستانه قوی بین ما هست.
اونقدر این ماجرا برای من درد داشت که هزار دیوار محکم تر دور خودم کشیدم.و جالبه برای طرف مقابلم هم همین اتفاق افتاد.
من اعتمادم رو به همه چیز از دست دادم.به خودم به انسان ، به عشق به خدا و....به همه چیز.میدونید چه حسی داره.حس میکنید از یه ارتفاع نا تموم در حال افتادنی نه انتهای میبینی و نه طنابی که بتونی بهش آویزون بشی.حتی اگه طنابی هم باشه بهش اعتماد نداری.شاید هرگز دست بهش نزنی.این حس بی اعتمادی بود که من ماه ها باهاش دست و پنجه نرم کردم.من حتی از دعا کردن میترسیدم.ماه ها کنار محرابم ننشستم .
وهنوز هم بعد از ماه ها با اینکه خیلی چیزها کمرنگ شده اما همچنان این بی اعتمادی و ترس در من باقیه.
و این منو از همیشه تنها تر میکنه.با اینکه از تنهایی لذت میبرم.
اما میترسم این تنهایی ادامه دار باشه.
حتی به حس خودم هم اعتماد ندارم.گاهی حس میکنم پر و لبریزم و نیازی به هیچ کس ندارم و گاهی حس میکنم که چقدر تنهام و یه خلا بزرگ درونمه که فکر میکنم بخش بزرگی از این خلا مربوط به نیروی برتر بشه.
گاهی هم تصمیم میگیرم نزدیک بشم به کسی اما وقتی اونم بهم نزدیک میشه میترسم.حالم بد میشه.حتی به جز حالت روحانی حالت های فیزیکی بدی هم پیدا میکنم.حالت استرس.تهوه.سرگیجه.نفس تنگی...شاید خیلی احمقانه باشه اما حالم واقعا بد میشه.
فقط چیزی که بهم آرامش میده این جملست.چیزی که باید اتفاق بیافته می افته و همه چیز اون طوره که باید باشه.
اینه داستان حس تنهایی من.که درد و حسرت زیادی برام به دنبال داشته.


« آخرين ويرايش: 25 مارس 2011، 02:52:09 pm توسط pari »
خارج شده است
تنها شیطانهایی که در جهان وجود دارند،آنهایی هستند که در قلب های ما به جست و خیز مشغولند.در آنجاست که باید بجنگیم.
"مهاتما گاندی"

فائزه

  • تازه وارد
  • *
  • امتیاز: +15/-0
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 33
  • mi ne volas logxi.mi estas tre lace.
پاسخ : تنهایی امروز من
« پاسخ #10 : 24 مه 2011، 04:03:22 pm »

تنهايي امروز من
آدمايي كه وجودشون تنهايي م رو پرمي كنه دوروبرم نيستند.درواقع ميشه گفت غيرقابل دسترس اند يا شايداصلا نباشند.اينكه يه عالم دوست داشته باشي وباهمشون صميمي باشي
وهميشه همراهت باشند،به معناي عدم تنهايي نيست،نبودن كسايي كه تومي خواي كنارت باشنديعني كسايي كه حرفتومي فهمن به معناي تنهاييه.كاش بشه اين تنهايي رو پركرد.
 ...
خارج شده است
کولی ایجاچه می کنی؟که دراین غربت غریب/ماندنت راقرارنه،مردنت رامزارنیست...

ایلیاEiliya

  • بابا حرفه ای
  • ****
  • امتیاز: +137/-5
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 785
  • من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند...
پاسخ : تنهایی امروز من
« پاسخ #11 : 24 مه 2011، 07:11:32 pm »

تنهايي امروز من
آدمايي كه وجودشون تنهايي م رو پرمي كنه دوروبرم نيستند.درواقع ميشه گفت غيرقابل دسترس اند يا شايداصلا نباشند.اينكه يه عالم دوست داشته باشي وباهمشون صميمي باشي
وهميشه همراهت باشند،به معناي عدم تنهايي نيست،نبودن كسايي كه تومي خواي كنارت باشنديعني كسايي كه حرفتومي فهمن به معناي تنهاييه.كاش بشه اين تنهايي رو پركرد.
 ...
.
.
ممنونم arifa12 عزیز:
.
این حرف تو منو به یاد جمله زیبایی انداخت با این مضمون :
.
موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی استکه او را دوست می دارند ...
.
شاعرش فکر کنم ، فدریکو گارسیا لورکا ، مبارز سیاه پوست آفریقایی بوده .
.
خارج شده است
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

رضا - بیل

  • رضا - اینترنت
  • نمایندگان انجمن ها
  • کاندیدای خدمت در تالار
  • ******
  • امتیاز: +374/-13
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 3,690
  • <:::: ردپاهایم راپاک می کنم،تا کسی نفهمدکه...::::>
    • الکلی ها و معتادان گمنام
پاسخ : تنهایی امروز من
« پاسخ #12 : 24 مه 2011، 07:20:40 pm »

.
.
ممنونم arifa12 عزیز:
.
این حرف تو منو به یاد جمله زیبایی انداخت با این مضمون :
.
موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی استکه او را دوست می دارند ...
.
شاعرش فکر کنم ، فدریکو گارسیا لورکا ، مبارز سیاه پوست آفریقایی بوده .
.
.
.
ببخشید ، من کاملش کنم
این شعر از مارگوت بیگله
با ترجمه استاد شاملو ...
.
و متن اصلی اون :





                                           
                                               
                                               
                                                                               
   
                                                  [size=0pt]                                                  میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند.[/size][size=0pt][/size]                                                  [size=0pt]                                                  چیزی نادر به زندگی آغاز می[/size][size=0pt][/size][size=0pt]کند؛[/size][size=0pt][/size]                                                  [size=0pt]                                                  با شادی و اندکی درد.
                                                 
[/size][size=0pt][/size]                                                  [size=0pt]                                                  روزانه به گونه‌ای نمایان                                                   برمی‌بالد؛[/size][size=0pt][/size]                                                  [size=0pt]                                                  بدان ماند که نادرۀ نخستن است،[/size][size=0pt][/size]                                                  [size=0pt]                                                  و نادرۀ آخرین.
   
[/size]
                                         
                                                                                               
                                                * * *
                                                [size=0pt]                                               
                                                تنها آن‌که بزرگ‌ترین جا را
                                                به خود اختصاص نمی‌دهد
                                                از شادی لبخند بهره می‌تواند داشت.
                                               
                                                آن‌که جای کافی برای دیگران دارد؛
                                                صمیمانه‌تر می‌تواند
                                                با دیگران بخندد؛
                                                با دیگران بگرید.
   
[/size]
                                     
                                                [size=0pt]                                                 
                                               
[/size]                                                                                                * * *
                                                [size=0pt]                                               
                                                چه مدت لازم بوده است
                                                تا کلمۀ عفو
                                                بر زبان جاری شود؟
                                                تا حرکتی اعتماد انگیز
                                                انجام گیرد؟
                                               
                                                بیا تا جبران محبت‌های ناکرده کنیم.
                                                بیا آغاز کنیم.
                                               
                                                فرصتی گران را به دشمن‌خویی
                                                از کف داده‌ایم؛
                                                و کسی نمی‌داند چقدر فرصت باقی است
                                                تا جبران گذشته کنیم.
                                               
                                                دستم را بگیر!
[/size]
                                                [size=0pt]                                               
                                       
[/size]
                                                                                               
                                                * * *
                                                                                               
                                                                                                [size=0pt]                                                روزت را در یاب!
                                                با آن مُدرا کُن!
                                                این روز از آنِ توست؛
                                                بیست و چهار ساعتِ کامل،
                                                به قدر کفایت فرصت هست
                                                تا روزی بزرگ شود.
                                               
                                                نگذار
                                                هم در پگاه
                                                فرو پژمرد.
[/size]
                                                [size=0pt]                                               
                                         
[/size]
                                                [size=0pt]                                                 [/size]
                                                * * *
                                                [size=0pt]                                                  [/size]
                                                [size=0pt]                                                نان پُختن![/size]
                                                [size=0pt]                                                نان شکستن![/size]
                                                [size=0pt]                                                نان قسمت کردن![/size]
                                                [size=0pt]                                                نان بودن![/size]
                                                [size=0pt]                                               
                                         
[/size]
                                                [size=0pt]                                                 [/size]
                                                * * *
                                                [size=0pt]                                                 
                                                ساده است نوازش سگی ولگرد.
                                                شاهدِ آن بودن که
                                                چگونه زیر غلتکی می‌رود
                                                و گفتن که: «سگ من نبود.»
                                               
                                                ساده است ستایش گلی،
                                                چیدنش،
                                                و از یاد بردن که گلدان را آب باید                                                 داد.
                                               
                                                ساده است بهره‌جویی از انسانی؛
                                                دوست داشتنش بی‌احساس عشقی؛
                                                او را به خود وانهادن
                                                و گفتن                                                که: «دیگر نمی‌شناسمش.»
                                               
                                                ساده است لغزش‌های خود را شناختن؛
                                                با دیگران زیستن به حسابِ ایشان
                                                و گفتن  که: «من اینچنین‌ا‌م.»
                                               
                                                ساده است که چگونه می‌زییم.
                                                باری،
                                                زیستن سخت ساده است
                                                و پیچیده نیز هم.
[/size]
                                                [size=0pt]                                               
                                           
[/size]
                                                                                               
                                                * * *
                                                [size=0pt]                                               
                                                درخت هر چه سالخورده‌تر باشد،
                                                سترگ‌تر است و پر ارزش‌تر.
                                               
                                                ریشه‌اش هرچه عمیق‌تر،
                                                پا در جاتر در برابر توفان.
                                               
                                                شاخسارش هرچه انبوه‌تر،
                                                پناهش امن‌تر.
                                               
                                                تنه‌اش هرچه به نیروتر،
                                                تکیه‌گاهی اطمینان‌بخش‌تر.
                                               
                                                تاجش هرچه برتر،
                                                سایه‌اش دعوت‌کننده‌تر.
                                               
                                                هر حلقه‌اش نشان نمایانی‌ست
                                                از روزگاری که پس پشت نهاده؛
                                                همچون چینی،
                                                بر چهره‌یی.
[/size]
                                                [size=0pt]                                               
                                         
[/size]
                                                [size=0pt]                                                 [/size]
                                                * * *
                                                [size=0pt]                                                 [/size]
                                                [size=0pt]                                                اندک آرامشی در واپسین ساعات روزی                                                 پا در گریز؛
                                                اندک آرامشی در فاصله روزها؛
                                                تا دیروز شکل گرفته
                                                به فراموشی سپرده نشود؛
                                                و فردا،
                                                به هیات امروز فراز آید.
[/size]
                                                [size=0pt]                                               
                                       
[/size]
                                                [size=0pt]                                                 [/size]
                                                * * *
                                               
                                                [size=0pt]                                                زندگی به امواج دریا ماننده است؛[/size]
                                                [size=0pt]                                                چیزی به ساحل می‌بَرد و [/size]
                                                [size=0pt]                                                چیزی دیگر می‌شوید.
                                                چون به سرکشی افتد،
[/size]
                                                [size=0pt]                                                انبوه ماسه‌ها را با خود می‌برد.
                                                اما تواند بود
[/size]
                                                [size=0pt]                                                که تخته پاره‌یی نیز با خود به ساحل                                                 آرد؛[/size]
                                                [size=0pt]                                                تا کسی بام کلبه‌اش را[/size]
                                                [size=0pt]                                                بدان بپوشاند.[/size]
                                                [size=0pt]                                               
                                       
[/size]
                                                [size=0pt]                                                 [/size]
                                                * * *
                                                [size=0pt]                                                 [/size]
                                                [size=0pt]                                                در راه جُلجُتا،[/size]
                                                [size=0pt]                                                در راه گانوسا،[/size]
                                                [size=0pt]                                                در تمامی راهها سنگ‌هایی افتاده است؛[/size]
                                                [size=0pt]                                                پاره‌سنگ‌هایی، تکه‌های تیزی، ریگی؛[/size]
                                                [size=0pt]                                                برای پرتاب کردن،[/size]
                                                [size=0pt]                                                یا بر آن فرو غلتیدن.
   
[/size]
                                                [size=0pt]                                                در راه جُلجُتا،[/size]
                                                [size=0pt]                                                در راه گانوسا،[/size]
                                                [size=0pt]                                                در تمامی راهها سنگ‌هایی افتاده است؛
                                                که وا می‌داردمان که آهسته گام                                                 برداریم؛
                                                بایستیم؛
[/size]
                                                [size=0pt]                                                به افتادگان یاری دهیم؛[/size]
                                                [size=0pt]                                                تا چون ما باز ایستادن را بیاموزند.
   
[/size]
                                                [size=0pt]                                                در راه جُلجُتا،[/size]
                                                [size=0pt]                                                در راه گانوسا،[/size]
                                                [size=0pt]                                                در تمامی راهها
                                                ـ به هر گام ـ
                                                سنگ‌هایی                                                 افتاده است
[/size][size=0pt].[/size]
                                                [size=0pt]
                                         
[/size]
                                                [size=0pt]                                                 [/size]
                                                * * *
                                                [size=0pt]                                                 [/size]
                                                [size=0pt]                                                همچون پرنده که با شکوه به پرواز در                                                 می‌آید؛[/size]
                                                [size=0pt]                                                بال می‌گشاید و پرواز کنان می‌گذرد؛[/size]
                                                [size=0pt]                                                می‌چرخد و آرام بر هوا می‌لغزد؛[/size]
                                                [size=0pt]                                                آدمی را نیز هوای پرواز در سر است؛[/size]
                                                [size=0pt]                                                تا دور شود؛[/size]
                                                [size=0pt]                                                راهش را بیابد؛[/size]
                                                [size=0pt]                                                و در آرامش به حستجو پردازد.
   
[/size]
                                                [size=0pt]                                                همچون پرنده که بر زمین می‌نشیند؛[/size]
                                                [size=0pt]                                                بال جمع می‌کند؛[/size]
                                                [size=0pt]                                                دانه برمی‌چیند؛[/size]
                                                [size=0pt]                                                به تور صیاد و دام خطر می‌افتد؛[/size]
                                                [size=0pt]                                                آدمی نیز بازمی‌گردد،
                                                ـ                                                آماده ـ
[/size]
                                                [size=0pt]                                                تا خود را به زندگی، و تقدیر خویش                                                 سپارد[/size][size=0pt].[/size]
                                                [size=0pt]
                                         
[/size]
                                                [size=0pt]                                                 [/size]
                                                * * *
                                                [size=0pt]                                                 
                                                گاه آرزو می‌کنم زورقی باشم برای تو؛
                                                تا بدان‌جا برمت که می‌خواهی.
                                               
                                                زورقی توانا
                                                به تحمل باری که بر دوش داری.
                                               
                                                زورقی که هیچگاه واژگون نشود؛
                                                به هر اندازه‌یی که ناآرام باشی؛
                                                یا دریای زندگی‌ات متلاطم باشد؛
                                                دریایی که در آن می‌رانی.
[/size]
                                                [size=0pt]                                               
                                         
[/size]
                                                [size=0pt]                                                 [/size]
                                                * * *
                                                [size=0pt]                                                 [/size]
                                                [size=0pt]                                                پیش از آن‌که واپسین نفس را برآرم،[/size]
                                                [size=0pt]                                                پیش از آن‌که پرده فرو افتد،[/size]
                                                [size=0pt]                                                پیش از پژمردن آخرین گل،[/size]
                                                [size=0pt]                                                برآنم که زندگی کنم.
                                                برآنم که عشق بورزم.
[/size]
                                                [size=0pt]                                                برآنم که، باشم.
   
[/size]
                                                [size=0pt]                                                در این جهان ظلمانی،[/size]
                                                [size=0pt]                                                در این روزگار سرشار از فجایع،[/size]
                                                [size=0pt]                                                در این دنیای پُر از کینه،[/size]
                                                [size=0pt]                                                نزد کسانی که نیازمند منند،[/size]
                 
« آخرين ويرايش: 24 مه 2011، 07:25:43 pm توسط رضا - بیل »
خارج شده است
ثمره کوشش های عاشقانه ، در محصول آن است که موسم آن همیشه به وقت خود فرا می رسد ...
کتاب پایه "آبی" معتادان گمنام - پیش گفتار
.
.
آدرس وبلاگ :
.
http://www.behboodi.org

فائزه

  • تازه وارد
  • *
  • امتیاز: +15/-0
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 33
  • mi ne volas logxi.mi estas tre lace.
پاسخ : تنهایی امروز من
« پاسخ #13 : 24 مه 2011، 11:06:27 pm »




هرگزوجود حاضروغايب شنيده اي؟/من درميان جمع ودلم جاي ديگرست/شاهدكه درميان نبود،شمع گوبمير/چون هست اگرچراغ نباشد،منورست . . .
« آخرين ويرايش: 24 مه 2011، 11:15:37 pm توسط arifa12 »
خارج شده است
کولی ایجاچه می کنی؟که دراین غربت غریب/ماندنت راقرارنه،مردنت رامزارنیست...

sedighe

  • منشی(مدیر)انجمن
  • کاندیدای خدمت در تالار
  • *****
  • امتیاز: +348/-1
  • آفلاین آفلاین
  • ارسال: 2,690
  • پروردگارا ..بمن بردباري، فروتني و تسليم عنايت فرما
پاسخ : تنهایی امروز من
« پاسخ #14 : 02 دسامبر 2016، 08:25:42 pm »


   تنهایی امروز من مانند گذشته نیست ، تنهایی بیرونی آزارم نمیده به این خاطر که من از درون احساس تنهایی نمیکنم . اتفاق قشنگ و تجربه روحانی که در من افتاده ، این هست که را با خودم آشتی کردم ، خودم را پیدا کردم و رابطه خوبی با خودم دارم و قرارست که ساعتی از روز را با خودم سپری کنم . و از این ساعات لذت ببرم  :love:

   منی که در گذشته یک لحظه تحمل خودم را نداشتم ، امروز با کارکردن قدمها ، خصوصا قدمهای 4 و 5 ، احساس تنهایی نمیکنم  ، در تنهایی برنامه های خودم را دارم . و سعی میکنم در هر شرایطی هستم ، چه برای خودم و چه برای دیگران مفید باشم.

   البته هنوز صمیمیت با دیگران برایم سخته ، هنوز بی اعتمادم و ترس دارم .
خارج شده است
مگر ميشود زندگي مرا به هم ريخته آفريده باشد ؟  خداي  دانه هاي  انار !!!!!
 

این صفحه در 0.12 ثانیه 21 نمایش داده شد.